< آخرین جرعه ی این جام تهی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آخرین جرعه ی این جام تهی

دلم میخواهد بنویسم،دلم میخواهد از تو بنویسم،دلم میخواهد افسار این اسب سرکش را به دستانت بدهم و خود چون آهویی سبک بال در دشت تخیلاتم سیر کنم.دلم میخواهد فریاد بزنم، میخواهم نام تورا فریاد بزنم تا آسمان وزمین بدانند که من دیوانه ام.دلم میخواهد نفس هایم را بشمارم،نفس هایم را که هر کدام یاد آور رشته ایست که مرا به زندگی در این تپه ی خاکی گره زده است.دل میخواهد چشمانم را بر سر در این عقل بی خرد بی موالات بیاویزم و خود با قلبی که صدای تپش هایش تمام وجود بی آلایشم را در برگرفته پای در سرای تو گذارم.دلم میخواهد از دنیای آدمیان بگریزم ،از میان تمام شهر ها و خیابان ها وکوچه هاو کوخ های مرمری و کاخ های گلی و بلوک های سیمانی بگذرم و خود و تنها با خود روزها را در کنار درختی پیر سپری کنم.دلم میخواهد از تو گله کنم ،گریه کنم،شکایت کنم،بر سرت فریاد بکشم،دستهایم را جلوی چشمانم بگیرم که تو را نبینم،اما افسوس که تا چشم میگشایم جز دستان تو که با مهربانی چشمان گستاخم را گرفته هیچ نمیبینم.دلم میخواهد غم نبودنم را باکسی تقسیم کنم،جاده ی تنهاییم را به امید قدم های جان بخشش با اشک هایم آب و جارو کنم ،اما افسوس که من نیز چون تو آنقدر چشم انتظار مانده ام که سبزه زار آرزوهایم به شوره زاری کویری بدل شده.دلم میخواهد هم نوای های و هوی باد در گذر از سوراخی کوچک من نیز سموم درونم را از این گلوی تنگ آزاد سازم و فریاد های فروخورده ام را جانی دوباره بخشم.دل می خواهددر چشمانت خیره شوم و درون دریای بی انتهای داغ درونت دست وپا بزنم.

دلم میخواهد باشم

همین...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ساعت۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()