< رد پایت را که میگیرم از تو دورتر میشوم انگار کفش هایت را برعکس پوشیده ای - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
رد پایت را که میگیرم از تو دورتر میشوم انگار کفش هایت را برعکس پوشیده ای

سلام.
نميدونم الان چرا دارم مينويسم البته بايد بگم هفته ی پيش ميدونستم ولی الان نميدونم.
سردرگمی حس مزخرفيه که باهاش دارم کلنجار ميرم.خسته نشدم نه.موندم.از يه طرف بايد يه چيزهايی رو قبول کنم و از جهت ديگه من به هر قيمتی نميخوام خاطرات تلخ سال دوم تکرار بشه.بعضی حرفهای بعضی آدم ها تو گوشم فرياد ميکشن.نميدونم.و نميخوام فکر کنم که آخر سر يه روزی بايد بدونم.بعضی وقتها که فکر ميکنم اين لحظات ديگه تکرار نميشن ميخوام از خودم و همه و دنيا و حتی خدا فرار کنم.برم يه جايی که هيچی نباشه پشت بی کرانگی عدم قايم شم و بگم نميخوام يا حداقل چند لحظه فقط چند لحظه نباشم.قبلا مسئله اين بود که دلم نميخواست بدون خودم راه زنده بودن رو ادامه بدم حالا مسئلم اينه که نميخوام باشم.
بعضی وقت ها به خودم ميگم خوب بايد قبول کنی همه ی زندگی که گل و بلبل نيست ولی آخه فاصله ی سختی و گل و بلبل بودن  اندازه همين لبخند قشنگ يه بچه ی يک سالست که با يه اخم کوچولو به گريه تبديل ميشه.
ليک بی مرگ است دقيانوس

وای وای وای                 

                              افسوس...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۳ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()