< باد - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
باد

هنگامی که باد لباس هایم را تکان می داد من با پاهایم در یک صبح پاییزی در بادی غمناک قدم برمی داشتم.ولی انگار کسی نبود که بخواهد در سکوت پاییزی  با آهنگ خوش نوای خش خش برگها در باد قدم بزند .برگ های سرخ مانند قطرات اشک از چشمان درختان سرازیرمی شدند و تن گرم زمین را فرش می کردند.انگار  کسی علاقه ای نداشت که در این باد شرمگین که نسیم خزان را به همراه داشت در خیابان قدم بگذارد.خیابان خالی بود و من باز هم قدم می زدم . زمانی که داشتم به باد صحرایی تفکراتم می اندیشیدم کسی را دیدم که از آن سوی خیابان به مهمانی جشن مرگ طبیعت دعوت شده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۸ساعت۱٠:٤۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()