< ايستگاه کينگزکراس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ايستگاه کينگزکراس

سلام.من بهارم.گفتم شاید یادتون رفته باشه حتی اسمم چی بود.نمیدونین چقدر دلم برای یه جای دنجی مثل اینجا تنگ شده بود اما خیلی وقته که دیگه حتی یه کلمه هم نمینویسم.

شاید بگین این اسم چیه واسه این پست گذاشتی اگه دوست دارین اونقدر ماشاالله کنجکاو تشریف دارین میتونین یه سر به فصل ۳۵ کتاب ۷ هری پاتر بندازین دلیل انتخابش رو خواهید فهمید.آخ گفتم هری پاتر داغ دلم تازه شد.هنوز که هنوزه باور نمیکنم تموم شده.خودمونیم رولینگ به نظر من تونست خواسته های همرو بر آورده کنه البته بماند که من سر یه چیزی خیلی از دستش عصبانیم.خوب من نیومدم در مورد هری پاتر حرف بزنم چون به اندازه ی کافی سایت و مجله و ... در موردش حرف میزنه که دیگه نیازی به نظرات من نباشه.خوب راستش هیچ ایده ای برای اینکه چی بنویسم ندارم.چون بیشتر چون دلم تنگ شده بود یه سری به وبلاگم که واقعا مثل کامپیوترم کلی خاک روش نشسته بود زدم ودارم میزنم.توی این چند وقته شاید تنها کار مفیدی که کردم چهار پنج تا جمله بوده که کنار صفحه های کتاب هام نوشتم و تازه کل اونام سر جمع به بندی به چیزی نمیرسی جز اینکه من واقعا یه ... ام.خوب راستش واقعا نمیدونم کسی دیگه به وبلاگم سر میزنه یا نه اصلا اینو دارم برای کی می نویسم.شاید برای خودم.البته خودمم به وبلاگم سر نمیزنم.و چه بی ترهم مردی است کسی که سراب را از دور بازشناسد.

این ۱۵ روز تعطیلی که داشتیم هر دفعه که می اومدم طرف کامپیوتر یاده وبلاگم و روزگار پر حرفی خودم میافتادم ولی خوب نمیدونم چرا دیگه حرفی برای گفتن ندارم.کاملا شدم یکی از اونهایی که ازشون میترسیدم و همیشه نهی شون میکردم که خیلی ...اید با این بیخیالیتون ولی خوب همون روز هم پیش بینی میکردم که یه روزی خودم به این روزگار بیافتم.نکته ی خوبش اینه که من دلم نمیخواد ناشکری کنم .الان هم در بهترین روز های زندگیم قرار دارم مثل قبلا.مثل همه ی روزهای خدا که هیچ وقت بد نیستن دلیلم هم براش خیلی محکمه چون خدا بیشتر از اونیکه ما تصور میکنیم ما رو دوست داره.همین دوست داشتنها و همین دوستای خیلی خیلی خوبی که دارم واقعا همیشه دارن باعث میشن من این یکی بهاره رو هم از دست ندم این یکی دیگه آخرین جاودانه سازمه آخرین تیکه ی روحم که اگه ترکم کنه مطمئنن اون وقت خودم یه بلایی سر خودم می آرم.دوست نعمتیه که تا ۱۵ روز ازش دور نباشی درک نمیکنی چقدر برات مهمن و چقدر توی حتی راه رفتنت هم تاثیر دارن.امروز مامانم دوست داشتنی ترین عروسک بچگیهام رو بهم داده میگه بهاره بندازمش بیرون؟یه چند لحظه فکر کردم یه نگاهی به صورت معصومش و لباسهایی که براش دوخته بودم و مرتب کنارش گذاشته بودم نگاه کردم .با خودم فکر کردم اینها شاید آخرین چیزهایی باشن که من رو به یه دنیای دیگه وصل میکنن دنیایی که خیلی چیزهاش شاید واقعی نبودن ولی از واقعیت خیلی قشنگ تر و بهتر بودن.همون جا بود که جوش آوردم و گفتم مامان مگه این بیچاره چه آزاری رسونده که به فکر بیرون انداختنش افتادی؟با نگاه کردن به صورت مامانم فهمیدم چقدر عصبانی حرف زدم.مامانم حرفش رو پس گرفت البته با این شرط که کل اون وسایل اضافی رو که همراه عروسک بود به سطل زباله منتقل کنه.فکر کنم این اتفاق کم کم برای بقیه ی وسایلمم بیافته ولی خدا را شکر کسی جرئت نداره به سراغ فایل های من بیاد(چون بعضی جاهاش ویروس داره).خوب دلم برای همتون تنگ شده بود میدونم که اصلا چیز خوبی ننوشتم خیلی مزخرف و چرت بود ولی خوب منم نیومده بودم که ... اصلا بیخیال

ماه رمضون و شب قدر و شبای احیا سعی کنیم همدیگر رو فراموش نکنیم حتی اگه از همدیگه متنفریم...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳۱ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()