< برگ ريزان زندگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برگ ريزان زندگی

شروع میکند.شروعی دوباره مانند تمام موجودات اطرافش.مانند ساعتی که باتری اش را عوض کرده اند.دوباره تیک تاک میکند و عقربه هایش حرکت میکنند.به جلو میروند.دل تنگی شاید بیشتر شبیه روزمرگی اش شده باشد.اتفاق جدیدی نیست.باز هر ثانیه و هر تیک تاک او را به یاد گذشته  ویا شایدم آینده اش می اندازد.احساساتش ،تفکراتش ومسیر حرکتش هم چون 3 عقربه ی ساعت یکدیگر را دنبال میکنند.اما او به این امید ندارد که روزی به هم برسند.فقط میرود.تر جیه میدهد به رسیدن فکر نکند.درونش را باید ارضا کند.در بیرون همه چیز مساعد است،موقعیت،اطرافیان و همه ی چیزهایی که برای آدمی مثل اونیاز است اما خودش آماده نیست.نور خورشید روزگار چشمانش را می آزارد و او توانای گشودنشان نیست.قدم ها را با ترس و بدون اطمینان به راهی که میرود و به حرف هایی که میزند برمیدارد.هم چون کوری که نمیداند به کجا پای گذاشته حتی از خود نیز میترسد.هر روز این جمله را تکرار میکند،چاره ای نیست باید تحمل کرد.دلش خیلی چیزها میخواهد شاید هم خیلی چیزها دلش را میخواهد.اما او نمیتواند بیایستد.چرخ دنده های عمر مجال ایستادن نمیدهند.باید برود.ماندن مردن است و مردن مانند نبودن.اونمیخواهد نباشد،میخواهد بودنی نو بسازد.هم چون عکسی خاک گرفته در گوشه ای از دیوار انتظار میکشد.او فقط 2 راه دارد.یا باید انتظار گرد و خاک فراموشی را بکشد یا به امید دیدار فردی مشتاق در مقابل باد و بوران تنهایی ایستادگی کند.اشک هایش را ریخته و فریادهایش را کشیده است.ناله ای سوزناک تنها یادگار دوران عصیان اوست. خستگی نیز دیگر نمیتواند بهانه ای برای ایستادنش باشد.باید برود.حتی اگر روح خود را به جا بگذارد. حتی اگر هیچ یک از دوست داشتنی هایش همراهیش نکنند.حتی اگر امیدی به بازگشتش نباشد. برای آخرین بار صدایش میکند.جوابی نمی شنود.کوله بار سنگین بودن را به دوش میکشد.راه بی پایان تکرار را آغاز میکند.

 

امیدوارم روزی برسه که وقتی زیر رگبار تند بارون می ایستم مامانم دستم رو نکشه و به زور و به دلیل ترس از نگاه های تمسخر آمیز مردم منو با خودش به زیر سقف بی باران آدمیزادی نبره.امیدوارم یه روز هممون بفهمیم که زیر بارون موندن تنها خیس شدن و سرماخوردن نیست.

هیچی اصلا فراموش کنید...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٦ساعت۱٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()