< چنان که آغاز کردی هميشه بر همان خواهی بود - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
چنان که آغاز کردی هميشه بر همان خواهی بود

آرامگه و مامن تفکراتم را باز میکنم و باز در خاطرات مغشوش و پراکنده ام به دنبال ردپایی از خودم ،از هستی ام،ازهستی بدون تزویر،بدون نمایش،بدون بودن،بدون نگاه ،بدون آدم ها وبدون خاک میگردم. گشتن به دنبال نیستی بسی عبث است و نمی یابم جز چند مشت خاک که در لای دفتر زندگیم از روزگاران گذشته ام به یادگار مانده.خاکی که بدی دنیا و بوی خون و بوی گیاهان و حیوانات زمینی را نمی دهد.تازه است و خوشبو.عطر مست کننده ی آسمان و رحمت باران از آن جاری است.خاک بر زمین میریزم ،دست خود به بند بندگی خدایم می سپارم و بر خاک آسمان سجده میکنم.در درونم جوششی است،نه از برای برخاستن،نه به دنبال وقت و نه دلواپس لحظات آینده بلکه از برای شنیدن و به دنبال چشمانی که سخت به من خیره شده اند و دلواپس اینکه مبادا در شان و مقام دیده شدن نباشم.نگاهم میکند.مثل همیشه به من خیره شده است.دست مهربانش را به سویم دراز میکند. عرق سرد بر پیشانیم جاری میشود،توان نگاه کردن به عظمتش را ندارم.به مثال کودک خطاکاری میمانم که مادر با بزرگواری خویش وبا صبر و تحمل خداییش نگاهم محکم و سنگینش را به من دوخته است.و من از ترس باز خواست و هیجان دیدار نفس ها را درسینه حبس کرده ام.دستانم می لرزند. سرشار از نیازم،سرشار از منم،سرشار از هستن بی قید وبندم.عاری از خاک زمین و عاری از چشمان حقیر و نگاه های حسود دیگرانم.صدایم میکند و مرا به سوی خویش میخواند.بند دلم پاره میشود. همچون شمعی که شعله ور شده است آب میشدم،میریختم،جاری میشدم،فوران میکردم،می سوختم،میجوشیدم،بخار میشدم و میباریدم اما تمام نمیشدم.تنها و تنها تر میشدم و پیدا و پیدا تر میگشتم.همچون غنچه ای که سر به تمنای آفتاب میسپارد میشکفم و میدرخشیدم و میتابیدم وخورشید خویش میشدم.سادگی ها و جهالت ها و ظالمیت به جان خریدم و امانت گرفتم و پادشاه خویشتن شدم و چشم بر روی خنده ها و پوزخندها و پچ پچ های مخلوقات بستم و تخت فلک دردل خویش بر پانمودم و دوش خویش بر  بار هموار کردم و کوله بر دوش کشیدم و رهسپار شدم.اشک شوق میریختم و سرود هستی را فریاد میزدم و از آدمیت خود بر دیگران فخر ها میفروختم و اشرف مخلوقات میشدم و دوستان تحسینم میکردند و در خفا کینه ام را در دل میپروراندند.آنها شاید می دانستند و من نمیدانستم ،آنها شاید بودند ومن نبودم.و من بدون هیچ دلی پا در عرصه ی خوشی و شادی  و جسارت و جرات و کنجکاوی و ممنوع رفتن و ممنوع خوردن و گاز زدن و بیرون شدن و تبعید شدن و ناامید شدن و انسان گشتن و زمینی شدن و به زمین و دنیا آمدن و دست انابت به امید اجابت دراز کردن و ترک شدن و مترود شدن و ماندنی شدن و هست شدن از نیستی و ماندگاری به قیمت فراموشی گذاشتم.

«تمام شدم»

خدانگهدار...  

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت٦:٢٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()