< خودم و باز هم خودم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خودم و باز هم خودم

به دست هایم نگاه میکنم.خالیست.پراز نیستی و پر از نداشتن و نیاز.دستم را مشت میکنم.نیستیم را پنهان میکنم و به اطرافم نگاه میکنم.دست ها همه مشت شده اند.چشمانم را میبندم.سیاهی و وحشت وجودم را در بر میگیرد.می بینم و از ترس چشمانم را باز میکنم.به اطرافم نگاه میکنم همه ی چشمها در حال نگریستن اند.قدم برمی دارم و جلو میروم.پشت سرم را نگاه میکنم.خودم را میبینم که از دور برایم دست تکان میدهد و بدرقه ام میکند.میخواهم بایستم و برگردم اما پاهایم مرا با خود میبرند.آه میکشم ،گریه میکنم،فریاد بر می آورم اما انسانیان اطرافم به مثال کبک هایی می مانند که سر خویش به جیب خاک فرو برده اند.فکر میکنم و افکارم را می بینم که پیش چشمانم به مثال حباب های تازه متولد شده ای بر روی آب می ترکند و نا بود میشوند.به دور دست نگاه میکنم هیچ نمی بینم جز سراب  و چه بی تسلیت آدمی است کسی که از دور سراب را باز شناسد.بادبادک آرزو هایم را میبینم که نخ خویش از دست من بیرون آورده و در آسمان به رقص می پردازد.به یاد خودم می افتم که تک و تنها در میان خودم رهایش کرده ام و به راه افتاده ام.لحظات آینه هایی میشوند که هر لحظه پتک واقعیت را بر سرم میکوبند و من منم را تکرار میکنند.سنگی به پایم گیر میکند ،زمین میخورم. سیل بی توجهان زمینی بر سرم میریزد.انسانیانی که با نگاه به سراب چنان تشنه شده اند که حتی زیر پاهای خود را نیز نمی نگرند.کوفته و زخمی میشوم.خاکی میشوم.بالا بالاهای راه را میگذارم و از پایین به آن مینگرم.پاهایی را میبینم که زنجیر اسارت باتلاق زمین کشان کشان به سمت سراب هدایتشان میکند و گریزی جز اطاعت را برایشان باقی نمیگذارد.خسته ام ،اما گویی سرنوشت مرا نیز به دنبال دیگران میکشد.با ترس از افتادن مجدد بلند میشوم.زنجیری پایم را فشار میدهد.مقاومت میکنم.زنجیر هر لحظه محکم تر و محکم تر و درد ناک تر و دردناک تر میشود.دردش را احساس نمیکنم .درد بزرگ تری در درون دارم.دست های مشت شده ام را باز میکنم .انسانیان را میگیرم اما آنها تمایلی به مقاومت ندارند.مرا محکم به زمین پرتاب میکنند...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٤ساعت۱۱:۳۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()