< واپسين لحظات - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
واپسين لحظات

سلام دوباره من.نمیدونم چرا تحملم تموم شد و دیگه نتونستم ننوشتن رو تحمل کنم.باور کنید لحظات تمام توان زندگی رو از آدم میگیرن مخصوصا این لحظات.این یکی از نوشته هاییه که این چند وقت نوشتم.با خودم فکرکردم خیلی بی انصافی است فقط بعضی از دوستام بدونن دارم چی مینویسم.همین دیگه.

از کنار خیابان میگذرد.گل های تازه شکفته،بلبلان و قمریان خشنود و درختان پایدار سرو به پایداری و ادامه ی بهار سرمستند.آهی از اعماق دره های دلش آرامش چهره اش را می آشوبد.به پشت سرش نگاه میکند.کسی نیست،صدایی نیست و حتی رد پایی هم نیست.افکار مغشوش جنجالی تنها یادگاری های آن دورانند که او را گاه به گاه می آزارند.آن قدر دلتنگ است که حتی این آزار را حاضر است به جان بخرد تا یک لحظه،فقط یک لحظه... . هیچ وقت به خیال معتقد نبوده اما آن چنان پریشان شده که راهی جز یادآوری لحظه های گذشته و تصور لحظه های محال آینده ندارد.به دیوار های ساختمان ها نگاه میکند.همه پر اند از تبلیغات رنگارنگ ،قلب های تیر خورده ی رنگی ویا شایدم آثار نارنجک های دستی.لبخند تلخ لبانش نشان از شباهت بی شبهه ی دیوار به قلب نداشته اش دارد.اشک که زمانی در تمام لحظات نیستی او را دلداری میداد و به او موجودیت بودن می بخشید نیز با تمام شدنش، قهر کرده و دیگر یاریش نمیکند.حادثه خبر نمی کند،چه جمله ی کوتاه تبلیغی.جمله ای که تنها یاد آور تصادف چند ماشین و یا جاری شدن سیل و کشته شدن چند آدم است.اما این جمله برای او مصداق دیگری دارد.برای او نشان گر برخورد بی مهر زندگی با تقدیر و توطئه ی مرگ آور آن دوست.گفتم مرگ آور،آری مرگ آوری تنها برای جدا شدن روح از بدن نیست بلکه میتواند برای مردن روح در بدن باشد.صدای ماشین ها و دود کردنهای همیشگی شان روز مرگی را به او یاد آور میشود.او نیز باید خیابان را تمام کند.او نیز باید از پیاده رو خاطرات بگذرد و فراموش کند که این مسیر سبز تر بهار بوده است.سنگفرش بی وفای کودکی ها را بگذارد و جاده ی بی انتهای نیستی های هست شده را به اجبار انتخاب کند.رد پاهای پاک شده اش نشان از فراموش شدن زود به هنگامش دارد ولی او باید باور کند که بهار نیز فصلی از فصول است.نسیم خنک زنده بودن زندگی اش را به سردی پاییز نوید میدهد ولی او چاره ای جز گذر ثانیه ها و دقیقه ها ندارد.تنها دل خوشی اش شده بستن چشم و در خود گریستن.اشکی در کار نیست ولی او با قلبش میگرید.افکار تاریکش منتظر تلنگری است که او را از خواب بیدار کند و بگوید اشتباه کردی همه چیز خواب بوده .اما زمان که حاکم دوران زمین است دل خوشی خواب بودن را از او دریغ میکند.نمیدانم چقدر باید بگذرد تا بفهمد کابوس نیز بخشی از زندگی است...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٧ساعت۱:٤٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()