< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 21

سلام

میخواستم فکر نکنی که فراموشت کردم...با تمام نداشتنت،با تمام روزهایی که میان و میرن و من به نبودنت چنان عادت کردم که انگار غیر از این چیز دیگه ای ممکن نیست.

نمیدونم که الان چیزخاصی برای گفتن دارم یا نه اما حس کردم اگه دیر به دیر بنویسم مثل این میمونه که منم شدم مثل تو ، مثل تو که سراغی از من نمیگیری ، مثل تو که برات مهم نیست که من اصلا وجود دارم یا نه .نمیدونم حتی الان دلم نمیخواد بهت غر بزنم که چرا نیستی .

میدونی ، یه جور خاصی شدم ، انگار دیگه این تنهایی آزارم نمیده .انگار اینکه ساعت ها فقط با خودم باشم دیگه برام مهم نیست وبه هیچ چیز و هیچ کسی هم فکر نمیکنم.احتمالا چون با واقعیت زندگیم مواجه شدم و یه جورایی قبولش کردم .واقعیت اینکه تو نیستی و نبودنت یه امر طبیعیه و نباید امید داشت که یه روزی باشی.روزهام میگذرن ،چه سخت ،چه آسونی و تنها دلیلی که باعث میشه با تمام مشکلاتی که باهاشون دست و پنجه نرم میکنم هنوزم حس کنم که از زندگی راضیم اینه که توی تمام مراحل زندگیم فقط خودمم که موثرم و تمام کارهام رو خودم انجام میدم در نتیجه هیچ وقت حس بدی بهم دست نمیده و نگران چیزی نیستم .اگه کاری هم خراب بشه خودم رو سرزنش میکنم و همین آرومم میکنه.

یاد گرفتم وقتی دنیا بهم خیلی سخت میگیره خودم همدم خودم باشم .واقعا تنها کسی که هیچ وقت آدم رو تنها نمیذاره خود آدمه و همین آرومم میکنه .اینکه روی آدم اشتباهی سرمایه گذاری نکردم  و هیچ وقت دلم رو نخواهد شکوند.

به تازگی دیگه زیاد توییتر هم نمیام ، نمیدونم یه جورایی دیگه حرف خاصی ندارم که نیاز داشته باشم به آدمهای دیگه بگم شاید چون حس میکنم توییترم بیش از حد پابلیک و هر کسی توش هست و همه میبینن من چی میگم و از این قضیه اصلا خوشحال نیستم.شاید رفتم یه اکانت جدید باز کردم اما در کل خیلی خیلی زیاد کم حرف شدم .

حتی نمیدونم چرا این حرفها رو دارم به تو میزنم.

برو بخواب وقتت رو نگیرم .البته بعیده که بیای و اینا روبخونی.نمیدونم.اما من به نوشتن برات ادامه میدم. تهش اینه که تو هیچ وقت نیومدی و من حداقل یه عالمه نامه دارم که نشون میده تو وجود داری .حداقل در ذهن من

شبت به خیر و خوشی

پی نوشت:آخر سرالینا فهمید که دیمن رو دوست داره و یه جورایی به هم رسیدن و من خل و چل هر شب دارم همون پنج دقیقه فیلم رو نگاه میکنم و اشک میریزم...واقعا یه روزی میشه که تو هم بفهمی من چقدر دوست دارم و ما هم به هم برسیم؟

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت۱:٠٩ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 20

سلام

میشه من درد دل کنم و تو فقط گوش بدی؟

البته که میشه چون همیشه همین طور بوده.

حالم الان درحدی خرابه که تا جیغ نزنم یا گریه نکنم این حجم بغض از در گلوم برداشته  نمیشه .نمیدونم از چی بگم که خالی شم .از سریالی که الان دیدم و حسابی حسابی دلم برای دیمن سوخته یا از دردهای خودم که اصلا اینقده زیاده که حد گفتن نداره.

بیچاره دیمن ، فکر کن یه دختری رو خیلی خیلی دوست داری و دختره نمیدونه یا وانمود میکنه که نمیفهمه بعد دست به کارایی میزنی که همه ی دنیا مسخرت میکنن به خاطر اینکه داری به خاطر یه دختر چنین کارایی میکنی آخرش هم همه تو رو مسئول بدبختی هاشون میدونن و نمیفهمن که تو چقدر داری تلاش میکنی که بهترین چیزی باشی که میتونی باشی و چقدر داری از خودگذشتگی میکنی و چقدر برات دیگه مهم نیست وجود داری یا نه و همه اینجا به فکر علایق خودشونن نه تو و هیچ کس براش تو مهم نیستی و آخرش هم یه بلایی سرت میاد که انگار داره همه چی تموم میشه اما همچنان کسی نمیفهمه که توچقدرتلاش کردی برای سلامت اون دختره اونم بدون هیچ چشم داشتی به اینکه اون دختره دوستت داشته باشه.

حتی خودم هم نمیدونم اینایی که نوشتم دقیقا منظوری که میخواستم رو رسوند یا نه اما امشب قاطی تر از اونم که بفهمم دارم چی میگم.

فهمیدم که روزهای زندگیم میگذرن و تنها چیزی که ازشون برام میمونه یه کوله بار تجربه است که باید دنبال خودم بکشمش و همچنان یه عالمه شب تو زندگیم وجود داره که انتظارم رو میکشه و من باید تمام این صحراها و این شب ها رو تنهایی طی کنم و معلوم هم نیست روزی تو باشی که از این همه خواب و کابوس تنهایی شبانه بیدارم کنی وبگی که همه چی تموم شد ، من اینجام.

یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم ، یاد گرفتم بدون تو غصه بخورم و بریزم تو خودم  حتی به کسی هم نگم که چه مرگمه ، یاد گرفتم با قلب درد لعنتیم کنار بیام و هر وقت میاد سراغم آخ  و ناله نکنم و فقط سعی کنم نفس های عمیق بکشم و استراحت کنم تا بعد چند روز شاید دست از سرم برداره ، یاد گرفتم تا جایی که میتونم کمتر اشک بریزم اونجاهایی هم که دیگه نمیشه جلوی این همدرد های تنهایی رو گرفت برم یه جایی که کسی نباشه که اشکام رو ببینه .یاد گرفتم به دوست نداشته شدن عادت کنم و دیگه انتظار از هر کس و ناکسی نداشته باشم که من رو به یاد بیاره ، یاد گرفتم همه چیزهایی رو که تعلقی به زندگی من ندارن دور بریزم و سعی کنم اون چیزهایی رو نگه دارم که مالکیتشون مال خودمه ، یاد گرفتم روپاهای خود خودم وایسم ، یاد گرفتم وقتایی که خیلی ناراحتم خودم خودم رو آروم کنم باخودم حرف بزنم و تنها غم خوار خودم باشم .

میدونی اصلا پشیمون نیستم از راهی که اومدم ، از تمام دره هایی که رد شدم ، از تجرهایی که کسب کردم و کاملا راضیم از اینی که هستم چرا که این بهاره رو با هیچ توفانی نمیشه عوض کرد  و از جا کنده نمیشه .

من همیشه اینجام و همیشه همین جا میمونم که بیای وبتونی به من تکیه کنی و بتونم غم خوارت باشم.

شبت قشنگ و دوست داشتنی

پی نوشت : عروسی سر ویلیام و کاترین رو دیدی؟بلامنازع عاشق نگاه هاشون تو عروسی به همدیگه بودم ...خواستم بدونی تو همیشه شاهزاده منی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()