< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 19

سلام

نوشتن برات سخت شده ...نوشتن برای کسی که هیچ قسمتی از خاطراتت رو اشغال نمیکنه که بهش رجوع کنی ، چنگ بزینشون و با شوق و ذوق هر روز سعی کنی تکرارشون کنی .نه خاطره ای ،نه چیزی و نه حتی یه دلیل که اثبات کنه که هنوز وجود داری.

این روزها سرم بدجور شلوغه ،درس ، امتحان ،تمرین و پروژه های رنگ و وارنگ و یه عالمه استرس بدجور که وقتی صبح چشمام رو باز میکنم آرزو میکنم ای کاش میشد وقتی از خواب بلند میشم دیگه توی این دنیا نباشم که بخوام با همون زندگی تکراری و دغدغه های تهوع آورش دست و پنجه نرم کنم. این روزهاست که همش دلم میخواد یکی باشه ، یکی باشه که با اینکه میدونم توی هیچ کدوم از اینکا ر ها نمیتونه کمکم کنه ،نمیتونه حتی یکی از کارهام رو هم تقبل کنه اما وجود داشته باشه که وقتی خسته میشم ، وقتی از استرس چشمام یهو پر از اشک میشه ، وقتی بی هدف به اطراف نگاه میکنم و یخ کردم، دستام رو محکم بگیره ، بغلم کنه ، بزاره اون بغض و ناراحتیم خالی بشه بعد توی چشمام زل بزنه و بگه همه چی درست میشه ، همونجوری که همیشه تونستی با همه چی کنار بیای و تمومش کنی این یکی هم میگذره و به بهترین نحو تموم میشه .من میدونم که تو میتونی .

I desperately want someone to tell me: Everything gonna be OK honey.

تمام این لحظه ها رو میگذرونم ، تمام این اشک ها رو میریزم و قبل از اینکه کسی ببینه از روی گونه هام پاکشون میکنم  فقط به این امید که یه روز میای و جبران میکنی تمام نداشتن هام و نبودن هات رو....

فعلا خدانگهدار

پی نوشت : حساسیت بهاری داره بیداد میکنه ، اما نمیشه از این همه گل بهاری گذشت ،نمیشه از شکوفه ها گذشت که روی درخت های بی برگ و بار سبز شدن ...

بهارت پر از شکوفه

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٩ساعت٦:٥۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 18

سلام

سال نو مبارک باشه ایشالله برات

سال نو شد و تو هنوز اینجا نیستی .حق بده شک کنم به اینکه دوستم داری یا نه.آخه هر کسی هم باشه دیگه سال تحویل سعی میکنه کنار کسی باشه که دوستش داره .اما من هرچی نگاه کردم تو نیومدی...لباس پوشیدم.هفت سین چیدم ، شمع روشن کردم و ماهی گلی ها رو توی تنگ انداختم اما تو نیومدی.انگار فاصله ی من و تو از سیصد و شصت و پنج روز سال خیلی بیشتره ، انگار من و تو اندازه قرن ها با هم فاصه داریم و هرچی من بیشتر به انتظارتو روز ها رو میشمرم فاصلمون بیشتر میشه.دلم میخواد یه جایی بین این روزها یهو زمان بیاسته.یهو ساعت ها از کار بیافتن و اونوقت من بتونم اسمت رو فریاد بزنم و مطمئن باشم که تو صدام رو میشناسی.میدونی که منم که به خاطرت حاضرم دنیا ها رو بشکافم تا پیدات کنم.تا به همه نشونت بدم و بگم ایناهاش..این همونیه که من دنبالش میگشتم.

رفته بودم عروسی یکی از اقوام و همش حواسم به حرکات عروس بود، یه جورایی علاقه دارم به اینکه زل بزنم به عروس و احساساتش رو حدس بزنم.وقتی داشتم نگاش میکردم گاهی اضطراب رو توی نگاهش میدیدم و داماد رو که کنارش نشسته و این سوال برام پیش میومد که توی این لحظه های دل نگرانی چرا دست داماد رو نمیگیره و محکم فشار نمیده تا آروم شه؟نمیدونی چقدر دلم میخواد گاهی اینجا باشی تا دست های سردم رو بگیری و من یهو آروم بشم ، بهار بشم ، متولد بشم ...

میدونستی امروز روز تولد منه؟ میدونستی تا سال تحویل شده منم به دنیا اومدم؟ نکنه آرزوی سال تحویل تو بودم یه موقعی؟

میدونی دلم میخواد یه روز ازم سوال کنی دلت میخواد کادو چی بگیری و بگم تو رو؟

هرچقدر هم این روزها بگذره ، هر چقدر هم بد بگذره ، هر چقدر هم سال عوض شه و یکی دیگه بیاد ، بدون من دوستت دارم.

فعلا خدانگهدار

پی نوشت:بیا حدس بزنیم تو عیدی به من چی میدی؟ فکر کنم یا کتابه یا یه چیزی که خودت درستش کردی ... حتی اینکه نگاهمم بکنی برای من یه دنیاست...

پی نوشت دوم: یادت نره این روزها خیلی شیرینی و آجیل نخوری ...یا چاق میشی یا مریض.مراقب خودت باش

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت٧:٠۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()