< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 13

سلام

امشب شب یلداست.یعنی طولانی ترین شب سال ، یعنی طولانی ترین شب نبودنت ، یعنی طولانی ترین غروب برای تنهایی های من ، یعنی طولانی ترین احساس دلتنگی از نداشتن دست هایت ، یعنی طولانی ترین شب امید آمدنت ، یعنی طولانی ترین  بغض فروخورده ام که تورا فریاد میزند.

نمیدانم چرا امید بودنت همیشه با من است.

امشب...انگشتر نیت کرده ام..انگشتر عزیزم که با من بود تا یادم باشد تنها نیستم..یادم باشد امیدی هست ،یادم باشد نباید بترسم از هجوم نداشتن ها..رفت زیر ماشین و مرد...یعنی دیگه امیدی نیست؟

کاش من جای اون مرده بودم....

به جای حافظ

                                تورا میخوانم امشب که

                                                                                تو را من چشم در راهم شباهنگام

شبت دراز و سرت سلامت

پی نوشت 1:برایم انار بیاور ، میخواهم حوایت باشم در این شب یلدا

پی نوشت 2: به نیتت فال میگیرم که مگر میتوان جز به تو اندیشید؟

پی نوشت 3 : تو نیستی و من کل امشب رو در اشک گذروندم بدون شونه های پهنت برای گریستن

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
چله ی من

نگاشتن از تو سخت نیست که ننگاشتن از تو جان دادن است.دلم میخواهد میتوانستم باشم.دلم میخواهد میتوانستم این همه باشم که درک کنم.که وقتی مامانم از کربلا حرف میزنه بتونم تو چشماش نگاه کنم و به داستان هاش گوش بدم.دلم میخواست میتونستم سیاه پوش واقعی باشم.دلم میخواست میتونستم بفهمم.دلم میخواست میتونستم درک کنم درد زینب یعنی چی.دلم میخواست این همه بی تفاوت به اطرافم نگاه نمیکردم.دلم میخواست این همه تنهایی قلبم رو فرا نگرفته بود.دلم میخواست این همه ساکت نبودم. دلم میخواست جای تمام نقاشی های کنار برگه های جزوه هام مینوشتم.از تو از اون و از تمام احساساتی که خیلی وقته ندارمشون. دلم میخواست میتونستم از چهل زیارت عاشورای این چند سال بنویسم.دلم میخواست بنویسم چه حسی داره وقتی استرس  داری واسه زیارت عاشورای چهلم سر ظهر عاشورا.دلم میخواست این همه نفهم نبودم. دلم میخواست منم ،منم میتونستم اشک بریزم برای مظلومیت حسین.دلم میخواست این همه دلم داغون نبود که نتونم به چیز دیگه ای فکر کنم.دلم میخواست روحم نمرده باشه. دلم میخواست میتونستم کاری بکنم. دلم میخواست پسر بودم میرفتم تو دسته ها تو سرمای زمستون سینه میزدم. دلم میخواست سر تا پا مشکی بپوشم.دلم میخواست این روزها چادر مشکی سرم کنم. دلم میخواست یکی بود که میفهمید تازگی ها چقدر لب هام رو گاز میگیرم. چقدر بغض تا در گلوم میاد و انقدر لب هام رو گاز میگیرم که زخم شدن و افتادم به برق لب و رژ لب و اینا. دلم میخواست یکی میدید چه بچگانه تلاش دارم تو زندگی همه یه شبح نا مرئی باشم.دلم میخواست حسین دست سرد من رو هم میگرفت. دلم میخواست دل تنگ هیچی نبودم.دلم میخواست میتونستم با اون کاروان آزادی لعنتی برم. دلم  میخواست میتونستم برم یه جا یه کاری انجام بدم. دلم میخواست میتونستم رها کنم این درس و زندگی نکبتی رو و برم ببینم واقعا قراره من چی کار کنم با ادامه ی این زندگی که تازگی ها هرچقدر میگردم کمتر بهاره رو توش میبینم که بهاره مرده .دلم میخواست میتونستم تو صورتت نگاه کنم و باهات حرف بزنم و اونجوری سکوت نکنم.دلم میخواست وقتی تو میدون انقلاب دستم رو گرفته بودی زمان وایمیستاد.دلم میخواست اون موقع که باهام حرف میزدی با تمام وجود بغلت کنم .دلم میخواست می دیدی که اینی که کنار تو هم نشسته بهاره نیست.یه جنازه است یه جنازه است که هنوز بلده یه جوری رفتار کنه انگار روح بهاره وجود داره.

دلم میخواست بهانه ای بود برای اینکه جیغ بزنم.هیچ بهانه ای نیست.من خوبم ، دنیا خوب و آرومه.مامان بابای خیلی خیلی خوبی دارم.دوست های دانشگاه خوبی دارم و داره بهم مثلا خوش میگذره.معدم نسبت به قبل خوبه.خیلی کارها میکنم که قبلا تنهایی نمیکردم. دانشگاهم رو دیگه دوست دارم و حتی تلاش دارم بهترین زمانم رو توش بگذرونم و سعی کنم لذت ببرم. دیگه وابسته به هیچ کسی نیستم و رو پاهای خودم وایسادم.هرجا حس کنم دارم وابسته میشم خودمم که طرف رو ول میکنم تا به خودم بفهمونم که دارم اشتباه میکنم.دردی نیست.همه چی خوب و آرومه.حتی هوا هم دیگه آلوده نیست.

پی نوشت: مامانم و مامان ثمین و ثمین داشتن از کربلا با هم حرف میزدن و من اون گوشه نشسته بودم و دلم شکسته بود از اینکه نتونستم تاحالا تو بین الحرمین قدم بزنم.این اولین بار بود تو عمرم که دلم میخواست اونجا بودم.فقط در حد خواستنه.که رفتن اونجا لیاقت آدم هایی مثل من نیست...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 12

سلام

منتظر نامه ام بودی؟

شب ها را با نامه هایم سر کردی؟

هر روز که از خانه بیرون می آمدی صندوق پستی کوچکت رو با دلشوره چک کردی نکند من باز برایت نوشته باشم؟

میدانیم که سرت شلوغ بوده و نرسیدی حتی یکی از این کارها را هم بکنی...اما من...من در تمام آن روزها و شبهایی که برایت ننوشتم ،در تمام دقایقی که مجبور بودم به چیزی جز تو فکر کنم عذاب کشیدم و صبر کردم.بایک بغض فروخورده به صفحه های سفید نگاه کردم و دلم برای خط خطی هایم برایت تنگ شد.دلم خواست کنار نامه هایم برایت نقاشی کنم.دلم خواست با تمام رنگ ها توصیفت کنم.دلم خواست بدانی که چه مشتاقم به داشتنت.اما حیف که من اینجایم و تو نیستی.حیف که نمیتوانی ببینی چه خون دل ها که در این چند وقت نخورده ام و چه اشک ها که نریخته ام. شبهایی که خوابم نمیبرد و تو نبودی که با کلماتت آرامم کنی.لحظات قبل از امتحان ها که بغض گلویم را میفشرد و تو نبودی که دیواری باشی برای سستی وجودم.شاید این بد هم نیست که تو نیستی.تو نیستی چون میخواهی من محکم باشم.شاید همین طور است.باید همین باشد.

آری یاد گرفته ام با دست هایی خالی از تو عصرهای پاییزی ام را سپری کنم....

خدانگهدار

پی نوشت: همه اش مریضم ،همه اش سرماخوردم ام.اگر قرار است این ها را بخوانی و مریض شوی.ترجیح میدهم من هم ناشناس بمانم....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()