< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
Breathe for love tomorrow Cause there's no hope for today

روزها میگذرن.خیلی زودتر یا خیلی دیرتر از اون چیزی که انتظار داری.واقعیت همه جا هست ،توی اتوبوس ،توی دانشکده ،توی اتاقم...حتی روی صفحه ی قرمزه گوشیم.و منی که همش دارم تمرین میکنم این کنار اومدن با واقعیت رو. این که درد واقعیت رو به جون بخرم اما هر لحظه سعی کنم بهش نزدیک تر بشم.دیگه حتی فرار هم نمیکنم...حتی فرار هم نمیکنم از خاطرات ...از چیزهایی که آزارم میدن.دیگه حتی تلاش نمیکنم اون چیزهایی که دوست داشتم برای خودم باشن رو نگه دارم. تلاش میکنم عوض شم.تلاش میکنم به هیچ کس وابسته نشم.تلاش میکنم به هیچ کس اعتماد نکنم. تلاش میکنم خودم رو درگیر فیلم وسریال و کتاب و حتی مصاحبه ی بازیگرای مورد علاقم که هر روز میرم و سری جدیدش رو دانلود میکنم و میبینم بکنم. تلاش میکنم فیلم مورد علاقم رو هر شب نگاه کنم.هرشب همون فیلم رو نگاه میکنم و هر شب برام جذاب تر میشه. تلاش میکنم ایمان داشته باشم به توکل به خدا..به پناه بردن به تنها دستی که الان به سمتم دراز شده. تلاش میکنم تمام مشکلاتم رو بسپرم به اون  و تحت هیچ شرایطی از کسی کمک نگیرم. تلاش میکنم سربار کسی نباشم و تا حدی که میتونم برای آدما جبران کنم تا هیچ وقت بدهکار نشم. تلاش میکنم به راه زندگیم در آینده فکر کنم ،به تغییر این رشته که شک وحشتناک دوست نداشتنش تمام وجودم رو فرا گرفته.تلاش میکنم نزارم به سمت بیچارگی واحساس ترحم آدما برم ، غصه هام رو قورت میدم و سعی میکنم دیگه حتی تو توییتر هم ازشون نگم و به جاش به ذهنم اجازه میدم هرچیزی رو که حس کرد دوست داره داشته باشه، از آهنگ گرفته تا انگشتر و دست بند و مانتوی قرمز آجری.تلاش میکنم جلوی فکرای عجیب غریبم و احتمالات ابلهانش وچشم همیشه جستجو گرم رو بگیرم ،تا حس میکنم زیادی داره نگاه میکنه حتی اگه وسط خیابون هم باشم میبندمش تا یاد بگیره باید طبق دستور من کار کنه.تلاش میکنم به دل احمقم که هنوز توش تنفری وجود نداره فکر نکنم...به این که بعد این همه بلایی که سرش اومده هنوز نگرانه و هنوز چیزایی رو از خدا میخواد که شاخ عقلم در میاد.آره تلاش میکنم...خیلی تلاش میکنم

تلاش میکنم با امید به وجود تو و امید به دیدن تو زندگی کنم...تویی که نه تاحالا دیدمت و نه میشناسمت.فقط میدونم که هستی.. امید وجودته که میزاره تمام این تلاش ها رو بکنم...میزاره متلاشی نشم....نزارم تو دریای پوچی غرق بشم.

من هر روز و هر شب و هر دقیقه منتظرت هستم ...حتی اگه آدما بدجور هم نگام کنن سعی میکنم با دقت ببینمشون چون میدونم که تو هستی و من منتظر دیدنتم...منتظر اون لحظه ای که میای و تو چشمام نگاه میکنی و من تمام درد هام رو فراموش میکنم...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت۸:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ح ق ا ر ت

چند روزه به داستان ها و فیلم ها فکر میکنم.به این که من چقدر شبیه تمام داستان هام و چقدر با خیلی چیزها و داستان ها و تجربه ها فرق دارم.

مثلا فکر کنید ادوارد اولین دفعه که بلا رو دید میتونست تمام کلاس هاش رو جوری تنظیم کنه که دیگه بلا رو نبینه و یا اینکه کلا یه مدتی ناپدید میشد میرفت قطب تا بتونه بوی بلا رو تحمل کنه.

اگه ادوارد برای همیشه میرفت و تصمیم نمیگرفت که تا وقتی زنده بمونه که بلا زندست.مثلا توی راه برخورد میکرد به یه دسته ی جدیدی از خون آشاما که روش زندگیش رو برای همیشه تغییر میداد.

اگه  آلیس میتونست جیک رو توی ذهنش ببینه و اون صحنه ای که جیک بلا رو نجات میده رو میدید و هیچ وقت رزالی به ادوارد نمیگفت که بلا مرده.

اگه بلا وقتی اون موتور ها رو برد پیش جیک ،جیک تبدیل به گرگ شده بود و دیگه نمیخواست با بلا بچرخه.یا اصلا علاقه ای به اینکه به بلا بیش از حد محبت کنه نداشت.

اگه تو خونه ی بلا،وقتی ادوارد زنگ زد جای جیک خود بلا گوشی رو برمیداشت و ادوارد میفهمید بلا زندست.

و دست  آخر اگه اون پروازی که بلا و آلیس باهاش میخواستن برن ایتالیا تاخیر داشت و دیر میرسیدن.

اگه اون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید هیچ وقت از اون جایی رد نمیشد که سفید برفی رو گذاشته بودن توی تابوت داشتن براش اشک میریختن

اگه سیندرلا لنگ کفشش رو روی پله های اون قصر جا نمیذاشت و هیچ وقت هیچ کس نمیفهمید که اون دختر کی بوده.

اگه کاپیتان ونثورت واقعا عاشق یکی از اون دو تا خواهرا میشد یا اینکه اگه اشتباه نکنم لورا سرش نمیخورد به سنگ و بیهوش نمیشد.

میدونید تمام این اتفاقات میتونست بیافته و گاهی حس میکنم اونقدر ها هم دور از انتظار نیست که توی زندگی واقعی تمام این اتفاقات میافتن.کاش میتونستم بگم از چی رنج میبرم.از چیزی که توی داستانها نیست شاید .یه رنج وحشتناک.غیر قابل وصف و خیلی خیلی دردناک تر از دلتنگی .حتی دیگه نمیتونم ازش بگم.

امروز یه دفترچه ی نهال نارنجی خریدم برای برگ ریزان دل پاییزیم...

دیشب یه فیلم دیدم که روم بدجوری تاثیر گذاشت.کاملا از وسطای فیلم یهو شروع کردم به کشیدن موهام که چرا باید این اتفاقا بیافته و چقدر فیلم واقعیه و چقدر احساساتشون توی صورت بازیگرا ،توی رنگ نور صحنه و کلا تو همه چیز معلومه و متاسفانه من چقدر خوب میتونم اون دختر کوچولو رو که خواهر نقش اول فیلمرو درک کنم. و تلاش وحشتناک نقش اول فیلم برای انجام کارایی که میدونست چیز خاصی نیست ولی باید انجامشون میداد.فیلم که تموم شد تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم توییت کنم که دیدم اینترنت قطع شده و همش داشتم تو اتاقم راه میرفتم و دور میزدم و اشک میریختم و همچنان موهام رو میکشیدم .اعصابم غیر قابل کنترل شده بود. دقیقا چیزی بود که نباید میدیدم و دیدم .باید دربارش حرف میزدم اما هیچ کس نبود. بی اختیار داشتم به فاطمه اس ام اس میزدم که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت سه نصفه شبه و خب دست کشیدم از این کار.حتی امروز صبح هم که از خواب بلند شدم فکر کردن بهش دست از سرم بر نمیداره.این که این جا اینارو نوشتم دقیقا چون باید یه جا میگفتم دربارش.اینکه من واقعا عصبی شدم ته فیلم که چرا همه چیز باید دقیقا وقتی که باید خوب باشه افتضاح بشه. چرا ما آخرش برمیگردیم به همون چیزی که ازش فرار میکنیم. الان تلاشم اینه که هیچ توضیحی درباره ی خود فیلم ندم.اصلا ولش کن دیگه  چیزی نمیگم.

پی نوشت:امروز صبح که داشتم با موهای سفیدم یه دسته درست میکردم به این نتیجه رسیدم آدمایی که موهاشون کوتاهه چجوری میتونن زندگی کنن؟البته فکر کنم اینجا منظورم از آدما دخترا باشه.موهای بلند رو میشه به هم ریخت.میشه هر وقت خواستی بریزیشون روی صورتت تا دیگه چیزی نبینی...میتونی بوشون کنی وقتی داری شونشون میکنی.میتونی هر روز یه مدل اختراعی از خودت دربیاری و ببندیشون.حتی میشه هر وقت بی کار شدی دنبال یه تار موی موخوره زده بگردی و با شوق و ذوق تو تیکش رو از هم جدا کنی.دارم چرت میگم ولی واقعا چرت نیستن حرفهام.فقط مغشوشه ذهنم.من در قهقرام الان.قهقرا

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت۱۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
درخت ممنوعه

کسی شاخه های وحشی و افسار گسیخته ی احساس مرا حرص نکرده بود

                                                         و کسی میوه ی افسانه ای آن را نچشیده بود

اما تو آمدی

    و با قدم های رقص گونه ات تنه ی خشک غرور مرا در نوردیدی

                                دستان لرزان و نحیفت را دراز کردی و شیشه ی عمر مرا دزدیدی

من به خود لرزیدم

               من که قرن ها عمر کرده بودم

                                من که شاهزاده ی درختان بودم

                                               من که هزاران هزار زمستان دیده و دم بر نیاورده بودم

ثمره ی وجودم در دستانت بالا و پایین میرفت

                        و تو میخندیدی و شوق ماندگاری و جاودانگی در چشمانت موج میزد

تو آواز میخواندی وسماع میکردی

                 و من از نوای تو بی خود میشدم

                                برگ های تمنایم همچون قطرات بی باک باران بر سرت می بارید

ناگهان،ایستادی

            و به گنج آتشین درون دستانت خیره شدی

                                    من خشک شدم که چیزی نبودم جز آنچه تو داشتی

تو لبخند زدی

          درنگ نکردی

                 حریصانه و با اشتیاق یک گاز از سیب سرخ وجودم زدی

                                                   من مات مانده بودم         

                                                                 و مرگ تدریجی خویش را نظاره میکردم

برق از نگاهت رخت بر بست

                        و ترس جای آن را گرفت

                                                وحشت زده سیب را رها کردی

                                                                                    و گریختی

نسیم پاییزی به آرامی می وزد

                        و اشک های زردم را در هوا به رقص وا می دارد

سالهاست که شیشه ی عمرم شکسته

                        و من همچنان هستم

                                    همچون تو که جاودانه ای

                                                            در قلب کوچک من

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت۸:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
پیری زودرس

یه سیگار لگد شده،چند تا کارت تبلیغاتی ،یه عالمه برگ سبز و زرد،چند تیکه چوب و آخرش هم سنگفرش پیاده رو پارکی که توش نشستم چیزاییه که دارم بهشون نگاه میکنم.میدونستم که نمیتونم برم خونه .نه اینکه خونه خبر خاصی باشه ،دقیقا چون خونه خبر خاصی نیست نمیرم خونه.یه گوشه ی این پارک نشستم و ژست آدم هایی رو گرفتم که دارن یه کار خاصی انجام میدن. این پارک برای من یه پارک خاصه دقیقا مثل همه ی پارک های دیگه. این جا پارک نزدیک دبستانمه. دقیقا یاد اون چند روز یا چند هفته ای افتادم که مامان ظهر ها میومد دنبالم و من یه دختر هفت ساله ی شیرین و بامزه بودم.یه دختری که جز اینکه به خط اختراعیش و نقاشی هاش فکر کنه کار دیگه ای نداشت. خیلی عجیبه که تمامش رو به یاد می آرم.اینکه مامان دستم رو میگرفت و بهم میگفت اگه دوست دارم مقنعه ی سفیدم رو در بیارم اما من اونقدر ذوق پوشیدنش رو داشتم که اکثر مواقع راضی به این کار نمیشدم. وقتی از این پارک میخواستیم رد بشیم کلی التماس مامان رو میکردم که بزاره یه خورده تو پارک بازی کنم.اونم با اینکه خسته بود ولی گاهی راضی میشد و من میرفتم تاب سواری. اصلا فکر نمیکنم تاحالا وسیله ی جذاب تری  برای بازی مثل تاب  ساخته شده باشه.از همین دکه ای که الان چند تا دختر دبیرستانی داشتن ازش بستنی میخریدن،بستنی کیم میگرفتم وبا علاقه کاکائوهای بدمزه ی روش رو تند تند میخوردم تا به جاهای خوشمزش برسم.باد خیلی خوبی داره میاد.هوا هم تمیز و آفتابیه.یه دختر پسر شاد چند تا صندلی اونور تر توی سایه یه درخت نشستن و دارن با هم چیز میز میخورن ،هر چند دقیقه یه بار صدای قهقهه ی پسره بلند میشه.یه بید مجنون خیلی گنده روبرومه.بی اختیار یاد اون تابستون هایی می افتم که توی حیاط سوگل اینا زیر بید مجنون میشستیم و بادبادک درست میکردیم.انقدر با شتاب از دانشکده زدم بیرون که حس میکنم چند تا از وسایلم رو جا گذاشته باشم.حرفهای معمولی میزنم اما الان نیاز دارم به این حرفها.به این برگه و این خودکار ،که بنویسم.این احساسی که الان دارم احساس یه پیر زن 70 سالست که اومده توی پارک نشسته .دقیقا بدون هیچ اتفاق خاصی که منتظرش باشه ،بدون امید به اومدن کسی .صرفا اومدم توی پارک نشستم که خونه نباشم.خونه خفم میکنه ،گریم میندازه.الان یه پیر زن 70 سالم که روی نیمکت سبز کنار پارک نشسته و چشماش دنبال هیچ نگاه آشنایی نیست.همه چیز براش غریبه است، حتی اون دوتا پرنده ای که دارن بالای سرش میخونن ،حتی این برگی که الان از بالای درخت افتاد روی برگه ی کاغذش. پیرزنی که تنها چیزی که میدونه اینه که زمان داره میگذره ودیگه به جای شمردن موهای سفید باید تک تک موهای مشکیش رو یه دقت شمارش کنه.هر قسمتی از پارک که نگاه میکنه و یه سری آدم رو میبینه خودش رو تصور میکنه که جای اون آدم هاست.با اون آدم ها بی اختیار خندش میگیره و  وقتی به خودش میاد از ترس اینکه کسی رفتار غیرعادیش رو دیده باشه سرش رو میندازه پایین.پیر زن از به یاد آوردن خاطراتش بیزاره اما چاره ای نیست.حتی همدمی هم نداره که خاطراتش رو پشت سر هم تعریف کنه و این شکلی مجبور نباشه به عمق حرفهایی که میزنه فکر کنه و عوضش تلاش کنه ذهنش رو روی صورت طرف مقابل متمرکز کنه.هجوم خاطرات برابره با اخمی که روی پیشونی چروکیده اش خط های موازی عمیق تری رو ایجاد می کنه و آخرش نفسی که سالهاست داره به زور بالا میاد ، تلاش دردناکی برای کشیدن یک آه ، آهی که شاید تمام اون احساسات رو با خودش بیرون ببره. تلاش میکنه سمت و سوی افکار ش رو تغییر بده  و اونا رو به سمت حال و یا آینده ببره.چیز خاصی از اتفاقاتی که امروز صبح براش افتاده قابل فکر کردن نیست.ناچار به آینده  ای که در انتظارش بود فکر کرد.البته  در واقع آینده در انتظار اون بود نه اون در انتظار آینده.وقتی همیشه به اینجا میرسید یک کلمه مغرش رو پر میکرد اون هم تاریخ نامعلومی بود که باید روی سنگ قبرش حکاکی بشه.دلش میخواست میتونست خودش اون رو انتخاب کنه اما آدم ها همیشه به اون چیزایی که دوست دارن نمیرسن. چند سال دیگه میتونست تنها زندگی کنه ؟ چند سال دیگه توان اداره کردن خودش رو از دست میداد و روانه ی خانه ی سالمندان میشد؟ وقتی به این سوال ها فکر میکرد  دلش آتش میگرفت و یه درد وحشتناک سمت چپ قفسه ی سینه که انگار میخواست سوراخش کنه.آرزو میکرد همین الان اون درد اونقدر شدت میگرفت تا اون قلب پیر رو از کار بندازه اما همیشه همه چیز به این آسونی حل نمیشه.پیر مرد عصا به دستی به سمتش می اومد و اون غرق افکارش بود.پیرمرد نا امیدانه ازش خواست که بهش فال بفروشه و پیر زن به صورت غیر ارادی با این خواسته ی اون موافقت کرد، فورا دست توی جیبش کرد و یکی از اسکناس ها روبدون اینکه نگاه کنه به پیر مرد داد.چه کار عجیبی ، پیرمرد این جور کارها رو احتمالا از هیچ پیرزن دیگه ای ندیده بود.پیر زن با دست پاچگی و یه شوق  که به دختربچه های 10-15 ساله مربوط بود از میون فال ها یدونه رو برداشت.پیر مرد که عادت داشت همیشه برای خانوم های جوون آرزوی خوشبختی و قبول شدن و از این جور چیزها بکنه زبونش بند اومده بود و هیچ دعایی بلد نبود که به درد یه پیر زن بخوره.آخر سر با یه لبخند براش آرزوی عاقبت به خیری کرد و از جلوی پیرزن رد شد.پیر زن که هنوز همون شوق رو توی خودش حس میکرد به سرعت در پاکت رو باز کرد.حتی یادش نمیومد که دقیقا چه نیتی کرده ،عینکش رو روی چشماش صاف کرد  و کاغذ رو عقب برد تا بتونه بخونتش .با دیدن اسم کوچیک خودش توی بیت اول بغض در گلوش رو گرفت.اونقدر پیر شده بود که بتونه جلوی اشک هاش رو بگیره.شروع کرد به خوندن.مطمئن نبود که معنی شعر رو درست فهمیده اما همونقدر هم براش بس بود.یه پروانه ی سفید رنگ مدت ها بود که اطرافش این ور اونور میرفت.یهو یادش افتاد که چقدر از بچگی دوست داشته پروانه ها رو دنبال کنه.کاغذ رو توی پاکت گذاشت و اون رو توی جیبش فرو کرد. قلبش هنوز هم درد میکرد.از جاش بلند شد و با اینکه میدونست توان دویدن و تعقیب کردن رو نداره دنبال پروانه راه افتاد.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٦ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()