< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 17

 سلام

حس میکنم دلم برایت گرفته است.اما نه مثل همیشه.نه مثل همیشه که می آیم و از نبودنت میگویم و از اینکه میخواهم که باشی.

نمیدونم چجوری باید این رو بهت بگم که دلم نمیخواد الان اینجا باشی.دلم نمیخواد اینجا باشی و ببینی که چقدر ضعیف و رنجورم. دلم میخواد روزی که کنارم هستی از داشتنم افتخار کنی و بهترین بهاره ای باشم که میتونم باشم.

دلم نمیخواد الان داشته باشمت چون هنوز جنبه ی داشتنت رو ندارم.چون اگه داشته باشمت ممکنه کاری بکنم که از دستت بدم ، چون اگه الان داشته باشمت دیگه بهاره نیستم. در واقع الان هم بهاره نیستم و باید بهاره ای وجود داشته باشه که تو به خاطرش پیشم بمونی مگرنه اگه الان پیشم باشی من در مقابل تو هیچم و درونت ذوب میشم و تو هیچی به دست نمیاری و فقط باید برای من همه چیز باشی و من این رو نمیخوام .من دلم میخواد تو همه چیز رو داشته باشی و این وجود الان من چیزی نداره که  به تو بده و این آزار دهنده است  اما واقعیته محضه.

رفتم مشهد و برای سلامتیت دعا کردم ، دعا کردم که وجود داشته باشی ، دعا کردم که بتونم لیاقت داشتنت رو پیدا کنم.

قلبم تاب دیدنت رو نداره ...این قلب یه چینی بند خورده است که تا یه بارون بهش میخوره از هم وا میره و این چیزی نیست که من بخوام به تو تقدیم کنم.جای تو توی یه خونه ی زلزله زده نیست.

فهمیده ام که برای داشتنت اول باید بهاره رو داشته باشم و این کلید رسیدن به توئه.میدونم که تو بهاره رو دوست خواهی داشت. و وقتی که اومدی همونجا بهاره رو با دستای خودم جلوت قربانی میکنم مثل اسماعیل .

این حرفهایی که زدم هیچ چیزی از دلتنگیم برات کم نمیکنه ، هنوز قلبم از نداشتنت درد میگیره و نگاهم بی وقفه دنبالت میگرده اما دلم نمیخواد توی این سر و وضع من رو ببینی ، این چیزی نیست که تو لیاقتش رو داری.

بدون همیشه دوستت دارم

خدانگهدار

پی نوشت:انگشتر جدید خریدم به نیت پیدا کردن یه بهاره ی تنها و دستم کردم و این یکی دیگه گشاد نیست که از دستم در بیاد و دادم تا جایی که میشد تنگش کردن که فقط اندازه انگشت بهاره باشه.

فکر نمیکنم هیچ وقت بفهمی که چقدر دلم میخواد یک بار تو بغلت حس آرامش رو تجربه کنم ، حسی که تازگی ها اصلا باهاش همنشین نیستم.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()