< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 16

سلام

شبه و دارم به تو فکر میکنم..مثل همیشه که وقتی بیکار میشم  و کسی نیست به تو فکر میکنم.دارم به داستان هایی که میخونم یا خوندم فکر میکنم و اینکه تو چقدر شبیه کدوم یکی از شخصیت هایی هستی که من دوست دارم.و اینکه چجوری من تو رو میبینم و تو من رو از میون این همه آدم تشخیص میدی.

دارم فکر میکنم که من لیاقت سیندرلای تورو بودن رو دارم یا نه .واقعا تو میتونی میون اینهمه دخترکه شماره پاهاشون اندازه ی منه و خب خیلی خیلی بهتر از منن ،من رو پیدا کنی؟نمیدونم .نمیدونم که آخر سر توروتوی  کدوم گوشه ی این شهر و توی کدوم موقعیت از زندگیم پیدا میکنم اما دلم میخواد تو رو وقتی پیدا کنم که از همه کس نا امید شدم، شاید روی یه نیمکت توی یه پارک نشستم و دارم بازی کردن بچه ها رو تماشا میکنم ، شاید تنهایی توی یه کافه نشستم خیره شدم به آدم های اطرافم ، شاید توی یه اتوبوس نشستم و دارم آهنگ گوش میدم و با خودم شعرش رو زمزمه میکنم ، شاید هم توی یه کتاب فروشی وقتی وسط یه عالمه کتاب غرق شدم و نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم.

گاهی دلم میگیره وقتی به این جای داستان فکر میکنم که ممکنه تو رو ببینم اما نشناسمت ، ممکنه تو من رو دوست نداشته باشی ، ممکنه من اون چیزی نباشم که تو تصور میکنی ، ممکنه تو یه جای خیلی خیلی دور زندگی کنی و من هیچ وقت نتونم ببینمت ، ممکنه نباشی و ممکنه نباشم...

حسودیم میشه ، حسودیم میشه به تمام اون آدمهایی که تورو میتونن داشته باشن اما من نه ، به تمام اون آدمهایی که هر روز باهات حرف میزنن ،از کنارت رد میشن ، بهت سلام میکنن و تو با سر تکون دادن جواب سلامشون رومیدی ، به اونایی که باهات هم مسیرن و توی اتوبوس و تاکسی یا پیاده رو کنارت وایمیستن اما من نمیتونم حتی صورتت رو تصور کنم.

با تمام این حرفها بدون که من هستم که تو باشی ، من هستم که اگه از تمام این آدمها خسته شدی بیای و به چشمام خیره بشی و من تمام دردهات رو با جون بخرم ...

شبت به خیر شاهزاده ی رویاهای من

پی نوشت:بافتنی بافتن یاد گرفتم...حول شدم ، نمیدونم باید برات چی ببافم ، کلاه رو بیشتر دوست داری یا شال گردن؟ نمیدونم چه رنگی بهت بیشتر میاد اما خب معلومه که همه چی به تو میاد، ببخشید که خودم انتخاب میکنم رنگ رو ،امیدوارم خوشت بیاد.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت۱:٤۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آفرینش

در ابتدا کلمه نبود بلکه آسمان بود.

آسمانی سراسر یگانگی و ابر.

ابرهایی به شکل فرشتگان که بال های سخاوت خود را بر عرصه ی وجود برافراشته بودند.

زمین بود و نداشته هایش ، انسان بود و هبوطش.

الهه ی زیبای آسمانی مدت ها بود که به انسان خیره شده بود ، به حرکات حیرانش ، به نگاه بی مقصدش و به دستان بی چیزش. مدت ها بود که بغض میکرد ، مدت ها بود که خون جگر میخورد و نظاره گر زمین بود.ناگهان ، قلب یگانه فرشته ی زیبایی شکست، آسمان به غرش در آمد ، درد در سراسر پیکر  الهه ی طناز آسمان شعله کشید وپیکر خوش نقش و نگارش را تکه تکه کرد.

در آسمان غوغایی بر پا شد ، صدای شیون همه جا را پر کرد  و باران که قطره قطره ی خونشان بود بر زمینیان باریدن گرفت. قطرات باران هم چون سربازانی گم نام چشم بر ماوای خویش بستند و هبوط کردند تا هستی را بر زمینیان هدیه کنند...

و در آغاز باران بود

                و باران خون آسمان بود

                                و آسمان آخرین نشانه بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دختری با کفش های کتانی

  همه اش این پا و آن پا میکرد ، آرام و قرار نداشت،هر دقیقه انگار سالی به دور می انجامید،تحمل هوای کلاس برایش سنگین بود.نفس هایش به شماره افتاده بود.برای اینکه زجر تمام نشدن لحظات را بر خود هموار سازد خودکار به دست گرفته بود و صفحه ای را خط خطی میکرد.خط های درهم و مغشوش همچون ذهن بی تابش.با هر جان کندنی بود استاد اجازه ی مرخصی را صادر کرد.بی وقفه وسایلش را درون کوله اش ریخت و از کلاس خارج شد.حتی یادش رفت باکسی خداحافظی کند،نیاز به هوای تازه داشت ، دلش تنهایی میخواست ،دلش میخواست در سیاهی شب پنهان شود و ردی از خود برجای نگذارد.هوا سرد شده بود.زیپ ژاکتش را بالا کشید و به راه افتاد.دیگر طاقت نداشت. با برخورد اولین باد زمستانی به صورتش اشک از دیدگانش سرازیرشد.تنها امیدواری اش این وبد که کسی او را دراین حال نمی بیند.نمیتوانست بیاستد، قطرات اشک معصومانه از چشم های نالانش فرومی ریختند و او به راهش ادامه میداد.اگر می ایستاد ممکن بود کسی از بچه ها او را بشناسد و علت گریه اش را جویا شود.اون چیزی برای گفتن نداشت .دست خودش نبود،قلبش تیر میکشید.زانوهایش دیگر توان حمل وجودش را نداشت. صدای قدم هایش فضا را پر کرده بود.لب هایش را با قدرت روی هم می فشرد تا ناله هایش را کسی نشنود.در درونش غوغایی برپا بود. قول داده بود گریه نکند.خیلی وقت بود که این قول را داده بود.اما دیگر نمی توانست ادامه دهد.دلش میخواست کسی در کنارش بود، کسی که خود را در میان شانه هایش پنهان سازد و آن قدر گریه کند تا بغض فروخورده اش تمام شود اما هیچ کس نبود.دیگر با این واقعیت که کسی نیست باید کنار می آمد ، غیر منطقی بود اگر همچنان به دنبال کسی میگشت اما حال خودرا نمیدانست.بی اختیار گوشی اش را از جیبش بیرون آورد از بالا تا پایین لیست تلفن ها را گشت ولی حتی یک شماره هم نبود که او بتواند با آن تماس بگیرد  و حرف بزند.صدای خورد شدن قلبش ر ا میشنید.ایستاد ، نفس نفس میزد، پاهایش سست شد .کنار جدول خیابان نشست.نمیخواست توجه کسی را جلب کند.تظاهر کرد که دارد در کیفش دنبال چیزی میگردد، دستمالش را پیدا کرد. اشک هایش را پاک کرد اما دوباره اشک ها سرازیر شدند.محکم دستمال را بر چشمانش کشید وادامه ی بغضش را فرو خورد.لرز تمام وجودش را گرفته بود، اهمیتی نداد. باز افکار همیشگی را در ذهنش مرور کرد.مرور کرد که این درد روزی تمام میشود ، مرور کرد که او نباید گریه کند ، مرور کرد که کسی نباید خورد شدنش را ببیند، مرور کرد و مرور کرد ومرور کرد تا اشک هایش بند آمدند.از زمین بلند شد.هدفونش را در گوش هایش چپاند تا صدای اطرافیان را نشنود.دست های قرمز و بی حس یخ زده اش را در جیب هایش فرو برد و به راهش ادامه داد.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت۸:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()