< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برگ بی درختم و در مسیر بادها

خسته شدم.از دست همه چیز و همه کس.ز دست خودم،از دست زندگیم و از دست تمام اتفاقات.یه جورایی دارم کم میارم،با اینکه شاید اتفاق بدی برام نیافتاده.یه جورایی دهن بین شدم و دارم به حرفها و نگاه های آدم های دیگه نسبت به خودم فکر میکنم. دلم گرفته،.اما دل گرفته پشت تلفن خالی نمیشه،دلم یه جوری گرفته که با گفتن هم باز نمیشه،دلم دیگه نمیخواد داد بزنم، فریاد بزنم یا هرچیزی شبیه این.دلم نمیخواد به کسی اثبات کنم که وجود دارم. دلم نمیخواد با کسی فرق کنم ، دلم نمیخواد سر و صدا بشنوم ،دلم نمیخواد خبرهای داغ و جدید و اکثرا شایعه رو از آدم ها بشنوم و براشون قیافه ی تعجب بگیرم تا فکر کنن خبرشون خیلی برام هیجان انگیز بوده.دلم نمیخواد واسه دل آدمها به حرفهاشون بخندم، دلم نمیخواد به خاطر آدم ها حتی قدم از قدم بردارم. دلم میخواد آدم ها همینجوری که دارن فراموشم میکنن ،فراموشم کنن.دلم میخواد از همه ی خاطرات اسمم و وجودم پاک بشه.خسته شدم،از دست خودم ،از دست عادت های ابلهانه ام.از دست معده دردی که هیچ وقت خوب نمیشه و من بهش عادت کردم. از دست اینکه همیشه میرم کفش چسبی میخرم که راحت پام کنم و هرکسی میبینه از این کفش ها پوشیدم بهم میخنده و میگه بهاره خجالت بکش ،بزرگ شدی.از دست سادگیم ، از دست اینکه بلد نیستم خیلی کارها انجام بدم،از اینکه برام فرق نمیکنه چه چیزی بپوشم،از اینکه برام فرقی نداره تو چی غذا بخورم ، چه رنگی میپوشم، خوشگلم یا زشتم،یا هر چیز دیگه ای که برا همه اهمیت داره و برای من نداره.از این که واقعا بلد نیستم پیش خواهرم اینا بشینم و درباره ی جهیزیه ی فلانی و مادرشوهر فلانی و غیره حرف بزنم ویا حتی گوش بدم یا ادای آدم هایی که گوش میدن رو دربیارم.از اینکه نمیتونم به عنوان یه عضو خانواده باشم و همش ساکتم و شدیدا دلم نمیخواد تو زندگی کسی دخالت کنم و دلم نمیخواد کسی تو کارام سرک بکشه.از اینکه  این همه وابسته ی یه نفرم و میدونم عواقب خوبی نخواهد داشت اما هم چنان خودخواهی میکنم. حالم از زندگی طبیعی که دارم بهم میخوره،حالم از اوضاع شهر و مملکتم بهم میخوره ،حالم از بهانه جویی آدم ها برای هر غلط و هر حرفی بهم میخوره...حالم از این همه آمیختگی حق و باطل بهم میخوره.حالم از خودم بهم میخوره،حالم از روی میزم و شلوغ پلوغ بودن بیخودش بهم میخوره. چرا هیچ چیزی نیست که بهش چنگ بزنم؟ چرا هیچ کس کمکم نمیکنه؟ چرا همه جا تاریکه، چرا تو خیابون ها غبار مرگ پاشیدن؟ چرا همه جا خاکستریه؟ چرا چیزی ندارم که بهش افتخار کنم؟ چرا هر لحظه از خودم دور تر میشم؟ چرا  دیگه خودی وجود نداره؟ چرا نماز میخونیم  وسط میدون دانشگاه که سیاسی باشه؟ چرا شخصیت آدم ها رو لگدمال میکنیم که به سیاستمون برسیم؟ چرا این قدر پست شدیم؟ چرا بی عقیده ایم؟ چرا محرم هست ولی حسین نیست؟ چرا این همه محرم میاد و میره و ما فقط یاد قیمه و قرمه سبزی و سینه زنی و زنجیر زنی میافتیم؟ چرا از کل واقعه ی عاشورا سر بریده ی حسین و گلوی پاره ی علی اصغر و دست نداشته ی عباس رو بلدیم؟ چرا زندگیمون شده فقط امید؟ چرا نیستیم اون چیزی که باید باشیم؟چرا دلم میخواد اونقدر گریه کنم که بمیرم؟ چرا کارهای من از روی عادته؟چرا خدا آدم رو این شکلی امتحان میکنه؟ چرا زندگی من باید این همه این شکلی باشه؟ چرا نباید بدونم که چه خواهد شد؟ چرا سرم باید مثل کبک زیر برف باشه؟ چرا حتی رد پام هم توی برفها پیدا نیست؟ چرا لال میشم وقتی میخوام بگم نیستی؟

آرومم کن،کنارم وایسا بزار پاهام رو بزارم رو شونه هات و از توی چاه بیام بیرون.باور کنید نیازی نیست به خدا معتقد باشی برای اینکه بفهمی اگه خدا نباشه هیچ چیزی نیست.حتی حس بودن، حتی حس رهایی، حتی حس آزادی، حتی حس دوست داشتن که تمام این احساسات با نبود اونها تعریف میشن و خدا هم با نبودش معنا میشه که بدون خدا فقط میشه راحت خودکشی کرد که اگه نمیکنی به خاطر ترس از عقوبتش نیست،به خاطر رجای کرامتشه.

....(دیگه نمیتونم بگم چه حالی دارم)

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
قطعه ی گمشده

سلام.گاهی اوقات واقعا دلم تنگ میشه که بیام اینجا و حرف بزنم در باره ی خیلی چیزها اما اصولا شب ها که میرسم خونه اونقدر خستم که دیگه حس و حال نوشتن ندارم نهایتش اینه که یه تعداد بالایی توییت کنم و میرم میخوابم و این شده یه مشکل برای امثال من که کم کم وبلاگاشون مینیمال  میشه یا درش تخته.اما من هنوز یادمه که مثلا هفته ی پیش میخواستم بیام چی بگم ولی نمیدونم که الان حسش هست که بیام دربارش حرف بزنم...هفته ی پیش رفته بودم بزرگداشت تولد یه بنده خدایی که انشالله خدابهش اجر اخروی بده و اونقدر از جوش بدم اومد که وسطش پریدم بیرون..جای بسیار شلوغی هم بود و باور کنید اون شخص شدیدا هم محبوب و اونایی که من رو میشناسن میدونن چقدر نسبت به اون فرد ارادت دارم و اینا که اصلا کلی دوستش دارم دیگه.وارد سالن شدیم که با آهنگ یار دبستانی من مواجه شدیم که آخه قربون دست و پای بلوری هرچی دانشجوی این مملکته برم...الان این آهنگ چه مناسبتی داره با این آقا که یعنی این آقا صرفا یه فرد سیاسی بوده تو دنیا و عالم یا اینکه شماها چون عکسش رو همیشه تو انجمن اسلامی های دانشکده هاتون دیدین یا اینکه صرفا چون انجمن اسلامی یه چنین مراسمی براش میگیره حس کردین که باید یار دبستانی من بخونین تو مراسم تجلیل ، که نه صرفا بزرگداشت روز تولدش بلکه پسر محترم و زن محترمش رو دعوت کرده بودن که بیان دربارش حرف بزنن یا اینکه پسرش بیاد درباره ی رابطه ی آگاهی و آزادی از بند استعمار در مبنای فلسفی  صحبت کنه و اینکه ایشون دکترای فلسفن و ربط خاصی به بابای خیلی خیلی محترمشون ندارن آخه. و خانومش بیاد روز اول آشناییشون رو تعریف کنه و از لباس نابود دوران جوانیش بگه و همه بخندن اینا...نمیگم خنده بده ولی چرا نمیفهمین که این بنده خدا شاید سیاسی بوده اما مبناش سیاست نبوده و اصلا ورای حد تقریر است شرح آرزومندی که یکی بیاد درک کنه اون بنده خدا رو که چه انتظاری از دیگران و دانشجو های مملکتی که از بردن اسمش فقط یاد شعر یار دبستانی من میافتن و از کتاباش فقط همون چهار خطی که در دوران پیش دانشگاهی خوندن و از توصیفاتیش همون اراجیفی که خانومش چاپ کرده البته معذرت میخوام که به حرفهای خانومش میگم اراجیف که برای من اهمیتی نداره خودکارش چه رنگی بوده و رنگ پوشه هایی که توشون مطالبش رو میذاشته قرمز بوده یا قهوه ای ... .و شوهر این خانوم شاعر نبوده و هیچ وقت ادعای شعر و شاعری نکرده بنده خدا در عمرش ، که میدونسته اونقدرا توانایی شعر با قافیه و وزن رو نداره و خانومش باید بیاد توی مراسم یه شعر دوران جوونی و جاهلیتش که با قافیه هم هست رو بخونه که آدم بگه طرف چه بی خود بوده.همینه که وسط مجلس ازش میزنم بیرون وقتی میبنیم پسرش فقط به اعتبار اسم باباشه که الان وقتی وارد سالن شد همه براش دست زدن وهورا کشیدن و از جاهاشون بلند شدن ولی حاضر نیست دو کلوم از باباش بگه.که البته انتظار ندارم از باباش بدونه وقتی همش در فرنگ مشغول تحصیلات عالیه بوده.و دلم میسوزه که هیچ کس ازش نمیدونه،که نسل جوون یه زمانی مخاطبش بودن و الان با این که نسل جوون میتونن همچنان مخاطبش باشن و توی ذهنشون زنده باشه اما نسل جوون ما فقط از جملاتش همون جمله ی "چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است" رو بلدن وتازه اونم کجاپیدا میکنی تو نامه های عشقولانشون یا اینکه توی وبلاگاشون وقتی درباره ی دوست پسر دوست دخترشون میخوان حرف بزنن. بعله این گونه است زندگیمان که من نمیدونم چند سال دیگه حتی خودمون هم میتونیم خودمون رو درست حسابی بشناسیم یا نه.

زندگی ای پیدا کرده ام بسی مزخرف که دلم میخواد به عالم و آدم بد و بیراه بگم که همش هشتم گروی نهمه و همش امتحان دارم از این یکی خلاص میشم میافتم گیر اون یکی و دیگه دارم عصبی میشم کم کم.و همش دارم لحظه شماری میکنم که بیست و دوم آذر بیاید و بگذرد تا من یه مقدار هم شده سرم خلوت بشه که هی استرس امتحان کوفت و مزخرف یه درسی مثل زبان ماشین یا الکترونیک دیجیتال رو داشتن ابلهانست.از خدا خواسته یه کدوم از این امتحانارو هم با اینکه کلی میخونم خوب نمیدم که حداقل حرص نخورم که تلاش هام بی نتیجه بوده...

سوالی دارم بسی مهم...کسی که دغدغه ی زندگیش فهمیدن فرق بین مهندسی فرهنگی و مهندسی فرهنگه و کسی که دغدغه ی زندگییش یه زمانی پیدا کردن حلقه ی گمشده ی بین بنیاد حفظ آثار و بنیاد شهیده وکسی که معتقده گوش دادن آهنگ های رپ و راک توسط جوون های ایرانی نشونه ی ناهنجاری اجتماعی و بی دینیه و از نظرش مثلا کسی که میره آهنگ راک گوش میده و روز عاشورا میره هیئت یه موجود فرا طبیعیه و کسی که حتی قیافش هم شبیه قیافه ی جوون این دوره زمونه نیست آیا میتونه برای رفع مشکلات جوونای امروز فکری بکنه؟آیا میتونه واقعا مشکل جوونای امروز رو پیدا کنه؟ آیا اصلا معنی کلمه ی مشکل توی ذهنش مترادفه با معنیه مشکل توی ذهن جوون امروزی؟ نمیدونم باور کنید برام سوال شده که این آدما چه ربطی به جوونای این دوره زمونه دارن و نمیفهمم و وقتی دیدم یه چنین آدمایی نشستن که مثلا واسه امثال من مشکل حل کنن و طرح مبحث کنن و مثلا درد اجتماعی داشته باشن دلم برای خودم سوخت...دلم سوخت که نه اونها من رو میفهمن و نه من اونها رو که دنیامون از هم جداست که بیانات فلانی در سال 82 برای من وحی منزل نیست که بخوام سرش بحث کنم و مذهبی بودن روبه جلسه ی بحث رو به بهانه ی نماز قطع کردن  نمیبینم...فکر میکنم حلقه ای اگه گم شده باشه اینجاست نه بین اون کلمه های سخت سخت و قلمبه ای که اون بالا گفتم...کیه که بیاد این رو بفهمه

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت۱۱:۳۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()