< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شراره های بودن

دلم میخواهد انتقاد کنم،از همه چیز و همه کس ،از همه ی آدمایی که میبینم و نمیبینم،از نگاه های بی حاصل آدم ها،از حرفهای نگفته و از هزاران هزار غزل و قصیده و مثنوی نسروده.از دنیای که چه زود میفهمی چه کوچک است و حتی برای یک صبح تا شب بودن تو نیز جا نداره.دلت حرف زدن میخواهد،دلت کار میخواهد،دلت نوشتن میخواهد اما این چه افسونی است که تو را در برابر دیدگانش لال میکند و مینشینی و سکوت میکنی ،گویی دیگر چیزی برای گفتن نداری وتنها احساسی بوده است وحال هم چون نسیمی بهاری وزیده و گم شده.دلت پر میکشد در این هوا،دلت باران میخواهد،دلت میخواد کت بپوشی و یقه اش را بالا بکشی و از کوچه های سرد عبور کنی.اما حتی آسمان نیز این روزها با تو نیست.دلت میخواهد به اتاقت برگردی ،همان مامن امن بودنت ،همان میعادگاه همیشگی دستانت،همان ترانه سازتنهاییهایت، دلت اتاقت را میخواهد.دلت خودکار آبی کوچکی میخواهد که به دست بگیری و فریاد بزنی در این پهنای سفید و اشک بریزد بر پای دلت این یار قدیمی.دلت کتاب میخواهد،دلت نوشتن میخواهد،دلت آدمیت میخواهد.دلت میخواهد قدم بزنی،دلت میخواهددر خیابان در یک عصر پاییزی قدم بزنی،دلت میخواهد در یک عصر پاییزی در خیابان قدم بزنی و صدای خشاخش مرگ برگ ها بر زیر پایت مستت کند.دلت میخواهد زیر لب زمزمه کنیو بخوانی و فراموش کنی و صدای تیک تیک ارابه های زمان را.دلت میخواهد دست هایی گرم را بفشاری،دلت میخواهد کسی را از صمیم قلب بغل کنی،دلت میخواهد سر بگذاری رو شانه ی کسی و های های گریه کنی به حال خودت.دلت میخواهد شبگرد پیر تنهای کسی باشی،دلت میخواهد فانوسی را که در دل روشن کرده بودی تا مشعل ابدیت را شراره ای دوباره بخشی از قهقرای وجودت بیرون بکشی و دستان یخ زده ات را گرم کنی.دلت میخواهد خاطرات روز را برای کودکان خوابیده در بستر نرم دنیا تعریف کنی.دلت میخواهد عصیان کنی،دلت میخواهد هم چون برگی از تبار پاییز از شاخه ی روزگار بگریزی و دست در دامان باد از پهنای بی نهایت آسمان لبریز شوی و چرخان سماع کنی و سیر تکامل بودنت را در انحنای افتان و خیزان عرصه ی دنیا در پی جستجوی حیات آن سوی درختان پارک عاشقانه و پر شور طی کنی و در آخر هم چون عقربه هایی که برگرد زمان می چرخند و هر لحظه که میگذرد به نقطه ی آغاز خویش نزدیک و نزدیک تر میشوند، به ابتدای بودن میرسی و نسیم که برایت از عاشقانه های آن سوی بوته ها می سرود ، دست های لرزانت را رها میکند و تو هم چنان مشتاق خود را در آغوش آنسوی آرزوها  می افکنی و فرود می آیی و بر زمین می نشینی و شوق تماشای کودکان لبریزت میکند و وجودت شراره ی سردی میشود از آتش درونت.کودکی خنده کنان به سویت میدود و حس لایزال جاودانگی در سرت میجوشد و ناگهان صدای خرد شدن استخوان های پوک و نحیفت نوای پایان قصه ات میشودو تو تمام میشوی در زیر پای کودک بازیگوش دنیا.

و تو باز میگردی به آنچه از آن زاده شده ای که از خاک بوده ای وبه خاک باز خواهی گشت...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ما خوشحالیییم

سلام.چی باید بگم؟چی باید بگم که تاحالا نگفتم.در این چند وقته که از شروع شدن دانشگاه میگذره اونقدر سر خودم رو شلوغ کردم که گاهی یادم میره بهاره ای وجود داره.دلم میخواد حرف بزنم در باره ی چیزهایی که دلم میخوواد بگم.حیف که حرفهام اونجوری نیستن که بشه توی این وبلاگ زیاد ازشون حرف زد.حیف که عوض شدم .حیف که دو خط از سرود ملی ها رو که میخونم خط سومش رو یادم میره.شماها نمیدونین چه حسی دارم وقتی که دارم با افتخار جلوی دوستم سرود ملی میخونم یهو حس میکنم که یادم رفته.که یادم رفته اون کلماتی رو که یه زمانی ملکه بودن تو ذهنم وباهاشون زندگی میکردم و هر حرفی میخواستم بزنم اول،یاد سرود ملی ها میافتادم.حیف ،حیف که دیگه فرزانگانی نیستم.حیف که تنها چیزی که از اونجا یادم میاد خاطرات نامفهوم و مبهمیه که خیلی وقته خاک گرفتن.وای که چقدر دلم برای اون روز ها تنگ شده.برای اون بهاره.که همه چیز داشت.نه اینکه الان چیزی نداشته باشم.اما...اما...الان من کیم؟

شکوفه ی اشکی که در هوای تو هرشب...زچشم ناله شکفتم،به روی شکوه دویدم.....جوانیم به کمند شتاب میشد و در پی...چنان که در طلب تو دویدم و نرسیدم.اما من... اما من میشه گفت دیگه نمیدوم دنبالت.صرفا وجود داری که عذاب وجدانی بهم دست بده.صرفا وجود داری که باشم و نبودنم رو نتونم انکار کنم.سرم رو شلوغ کردم ،خودم رو از فضایی که دوستش نداشتم جدا کردم،روش زندگیم رو به کل عوض کردم.دیگه با کسی گرم نمیگیرم.طرف کسی نمیرم.لبخندهایی که میدونی تهش چیزی نیست.دوستی هایی که ناشی از یه سنته و یا شاید خاطرات خاک گرفته ای که حتی دیگه کسی توان بازگو کردنشون رو هم نداره.بزرگ شدیم.خیلی بزرگ ،به اندازه ای که دیگه همدیگرو نمیبینم،به اندازه ای که دیگه خودمون رو نمیبینم،به اندازه ای که دیگه گذشتمون رو نمیشناسیم.به اندازه ای که انگار صدها ساله زندگی کردیم و صورت هامون چروکیده شده و چشمامون مستحق عینک ته استکانی و نگاه هامون بدون شوق آینده ...وای..وای ... وای که کاش من در گذشته بودم.روزگاری که میتونستم بهاره خاتون باشم و یه درشکه چی داشته باشم.کاش میتونستم مثل یه دختر قجری زندگی کنم و به اندازه ی اون باشم و دنیام به اندازه ی پنج دری خونه ی اقدس خانوم تا اندرونی خونه ی خودمون وسعت داشته باشه.که دیگه الانه که میتونم بگم آره من به این زندگی چسبیدم و فردای هر روزم برام معما ست.معمایی که نمیدونم کی میتونم حلش کنم.جالبیه زندگیم اینه که دیگه از اینکه دارم توی این دانشگاه درس میخونم ناراضی نیستم.نمیدونم چرا اما حس میکنم دوستش دارم،دست کم به خاطر هوای خوبش و آلاچیق هاش و فضای آزادش و غروب های دوست داشتنیش که میشه توش خودت رو غرق کنی.که فهمیدم خودم اگه بخوام تنها بمونم چه بلایی سرم میاد و یاد گرفتم چجوری ساکت بمونم.نمیدونم در این جایی که هستم از چی باید ناراضی باشم؟از کلاس های دانشگام که تاحالا حس نکردم بد بودن ،از دوستم که شدیدا داره بهم میرسه و همه جا میشه گفت باهامه وبیشتر وقتش رو صرف من میکنه و تنهام نمیزاره ،از کارام که خودم خواستم و دوست داشتم که وارد یه گروه بشم و اینطوری خودم رو از جو سنگین زندگی تو خونه و وقت اضافه خلاص کنم که کردم و  حس میکنم بهترین کار رو کردم ،از اینکه فاطمه رو میتونم ببینم و باهاش حرف بزنم و حس کنم که دارمش ،از اینکه  دوستای مدرسم رو میبینم ؟ از چی؟میشه گفت از هیچی.میشه گفت دارم میترسم از روزی که دیگه نداشته باشمون،از روزی که خدا بخواد با گرفتنشون ازم آزمایشم کنه.از روزی که من بمونم و خودم و خودم و خدا باشه و خداییش و عدلش که این دفعه کفیه خوش گذرونی من زیادی سنگین باشه و نیاز باشه میزان زندگیم متوازن شه.سخته،باور کنید من دنیا پرست نیستم،بدون خیلی هاشون میشه زندگی کرد ...جز یکیشون.

برای اولین های بار تو زندگیم حس میکنم خدا نگام نمیکنه،ولم کرده به حال خودم،دوست ندارم این وضع رو.اینه که داره آزارم میده.اینه که ده تا شعر حافظ میخونم یه دونش هم بهم اون حالی که میخوام رو نمیده.

یه لحظه امشب تو خیابون خونمون وقتی داشتم میومدم پایین حس کردم چرا من نباید شعرهای سرود ملیمون رو با خودم بخونم،دلم خواست ،شدیدا دلم خواست،و شروع کردم به خوندن،منم شروع کردم به شعر خوندن تو خیابون.دلم خواست،به شدت دلم خواست....حیف که دیگه فرزانگانی نیستم.

و شعر ها خونده میشوند و من هی حس میکنم که چه شاد بودیم و چه مثبت و آرمانگرا اون زمانی که باهم فریاد میزدیم:با هم دنیا رو بسازیم سبزو آزاد ،گرم و زیبا...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۸ساعت۸:٢٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()