< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختر همسایه

نور پر تلالو آفتاب چشمان کوچک و پف کرده ی دخترک را می آزارد و به ناچار چشمانش را میگشاید.توان تحمل نور زیاد را ندارد.با دستهایش آنهارا میمالد و بلند میشود.مثل همیشه نگاهی به اطراف میکند.دست و صورتش را میشورد،مثل همیشه میز صبحانه آماده است.نان و کره و پنیرو مربا.فقط زحمت چایی را دیگر  خودش باید بکشد.یکی از صندلی های آشپزخانه را کشان کشان به کنار ظرف شویی میکشد.درقفسه ی ظرف ها استکان کوچک چینی گلدارش را برمیدارد.با احتیاط از صندلی پایین میرود،قوری را بر میدارد.مادر همیشه به او تذکر میدهد که مراقب باشد دستش نسوزد.دستش تکان میخورد.چایی از لبه ی استکان به روی میز میریزد.دخترک هل میشود.قوری را روی میز میگذارد و دستش به استکان میخورد و استکان برمیگردد. دستش میسوزد.آخ نمیگوید.صدای قلبش را میشنود.دلش میخواهد بزند زیر گریه،اما نمیشود.فورا به دنبال دستمال میرود.میز را پاک میکند.مادر نباید چیزی بفهمد.دستش تیر میکشد.آب سرد را باز میکند.دستش را میشورد.دلش نمیخواهد آب را ببندد اما مادر همیشه گفته  است که آب را زیاد باز نگذارد.بالاخره با خود کنار می آید.آب را میبندد.استکانش را بلند میکند و دوباره چای میریزد.هنوز صدای تاراپ تاراپ قلبش را میشنود.دیگر بی اشتها شده.چیزی جز همان یک لقمه نان و پنیر با چایی که اشک هایش دانه دانه در آن می افتند نمیخورد.دلش نمیخواهد کسی بفهمد.مثل همیشه پنیر و کره و مربا را در یخچال میگذارد.به اتاقش میرود.از پنجره به بیرون نگاه میکند.دختر همسایه با موهایی بلند که امروز آنها را بافته است از مادرش خداحافظی میکند و به کوچه میرود.کوچه خلوت است اما دختر همسایه نا امید نمیشود.به سراغ خانه ای که علی ،پسر احمد آقا خانه ی شان است حرکت میکند.زنگ میزند.یک جوری حرف میزند که دخترک نمیفهمد.اما میداند که او چه میگوید.دخترک همسایه با پیراهن
آبی خود ور میرود.کمربندش را محکم میکند.چین های پایین دامنش را میکشد تا صاف شود.معلوم است که علی خواهد آمد.دخترک به ساعت نگاه میکند،دستش همچنان میسوزد.اما،مهم نیست،این را خوب میداند.به سمت حال میرود.کنترل تلویزیون را به دست میگیرد و روشنش میکند.خاله ستاره با قیافه ای همیشه خندان در حال مصاحبه با یک دختر کوچک است.اسمش را میپرسد،دختر کوچک از خجالت آب میشود و من و من کنان اسمش را میگوید بعد هم خاله ستاره تشویقش میکند و برایش دست میزند.دخترک معنی این کار خاله ستاره را هیچ وقت نمیفهمد.آخر مگر اینکه کسی اسمش را بلد باشد هم دست زدن دارد؟همه اسمشان را بلد هستند،تازه او شماره تلفن محل کار بابا و مامانش را هم بلد است اما کسی به خاطر این موضوع اورا تشویق نمیکند و برایش دست نمیزند.خاله ستاره میگویدکه برنامه ی بعدی را با هم ببینند.کارتون شروع میشود.دخترک،کسل و بی حوصله به موجودات خندان برنامه نگاه میکند ،خسته میشود.دوباره به پشت پنجره ی اتاقش باز میگردد.علی دارد با دختر همسایه خاله بازی میکند.دختر همسایه عروسک زشت و کثیفش را گوشه ای نشانده و دارد برایش مثلا غذا درست میکند.علی هم دارد کمکش میکند.دخترک اغلب به دختر همسایه حسودی میکند.او هر روز میتواند به کوچه برود و با علی بازی کند اما دخترک فقط جمعه ها میتواند خانه را ترک کند که تازه خیلی از مواقع هم مادرش اورا به خانه ی مادربزرگ میبرد.مادربزرگ را خیلی دوست دارد اما آنجا هم همیشه باید تلویزیون نگاه کند چون مادر بزرگ و مادر در حال تعریف و غذا درست کردن و کارهای دیگرند و او میماند و خودش.دخترک به سراغ قفسه ی اسباب بازی هایش می رود.عروسک مو فرفری مورد علاقه اش را برمیدارد و روی تخت  میگذارد.لیندا تنها دوست دخترک است.دوستی که همیشه مهربانانه لبخند میزند وبدون  اوهیچ جا نمیرود.دخترک لیندا را بغل میکند و شروع میکند به تعریف،میگوید که چقدر دستش میسوزد،میگوید که چقدر دلش میخواهد جای آن عروسک زشت و کثیف دختر همسایه باشد.میگوید که مامان اگر بفهمد دیروز وقتی داشته از صندلی پایین می آمده زمین خورده و النگویش شکسته چقدر دعوایش میکند.دیگر تاب نمی آورد و اشک هایش سرازیر میشود.آن قدر گریه میکند که خوابش میبرد .لیندا همچنان در آغوش دخترک لبخند ملیحی به لب دارد و علی و دختر همسایه برای عروسک زشت و کثیف غذا درست میکنند.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت٩:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
چراغ خاموش

سلام.دلم تنگ میشه گاهی وقتا واسه اینکه یه صفحه ی کامل نوشته با خط خودم ببینم.دلم تنگ میشه بعضی وقتا برای اینکه دست آزادرو بگیرم،درباره ی بز حرف بزنم،نیلوفر بهم بگه نویده،چادر فاطمرو ببینم.همه ی اینا یه روزی برآورده میشن.یه روزی میاد که تولد فاطمست و آزادرو میبینی، یه روزی هست که بهش میگن آخرین پنجشنبه ی دومین ماه هر فصل و توش نیلوفر و مهرناز و کلی آدم دیگه ای که خییلی بهت یه زمانی نزدیک بودن و تو حس میکردی فقط به خاطر اون چهار دیواری که بهش میگفتن مدرسه و حالا میدونی که نیست به خاطر چهار دیواریه نیست که از دیدن بعضی هاشون که حتی اسمشون یادت رفته شاد میشی.سرد شدم.انگار تو یخچال گذاشتنم.انگار شدم یه تیکه گوشت خورشتی که تیکه تیکم کردن و گذاشتنم تو فریزر.یخ زدم.میخندم اما خودم بهتراز هر موجود دیگه ای میدونم که این خنده هیچ چیزی رو نشون نمیده.جمله ی معروف من از دانشگاه متنفرم رو میگم اما حس تنفره هم دیگه به داغیه قبلا نیست انگار اونم یخ زده.حدودا دو ساعت پیش تو کوچمون یه آقایی فوت کرده بود و داشتن تشییع جنازش میکردن.با کنجکاوی تمام داشتم به جنازه نگاه میکردم.به اینکه مرگ هم سرده.دستام خشک شدن روی این کیبورد.اینام سرد میشن گه گاهی.عادت کردم.این رو مطمئنم.دارم چیزی رو تجربه میکنم که تاحالا نکرده بودم، حس دلتنگی واسه تابستون.همیشه به شهریور که میرسیدیم دلم واسه مدرسه تنگ میشد.بی تاب میشدم براش.شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم.عاشق و دیوانه ی یه جایی که دوستش داشتم اما نه به خاطر اینکه از معلماش نمره بگیرم ،نه به خاطر اینکه بگم من فرزانگان درس میخونم  و من از همه بهترم که همیشه از گفتن اینکه من فرزانگانیم هراس داشتم که نکنه این باعث شه آدما یه جور دیگه نگام کنن که کردن ،که میکنن.دوستش داشتم چون با دیواراش هم حس تنهایی به آدم دست نمیداد.چون یه جورایی آدماش به مدرسه بیشتر از خودشون فکر میکردن.

خیلی خب .بس میکنم.دیگه اسم مدرسه رو نمیارم.خیلی خب دیگه از خودمم نمیگم.بس میکنم کلا.اصلا این چند وقته که هیچی نگفتم بس کردم دیگه.همش بس کرده بودم.بست نشسته بودم تو خونه و بس کرده بودم.خونه تمیز میکردم .مهمون داشتیم.دختر شده بودم کلی.تازه کارای دیگه هم بلد بودم مثل رفتن بیرون با دوستام و غیره.همه ی اینا نشون از این داره که بس کردم دیگه.

اتفاقی نمی افته که دلم بخواد بگم یا اصلا ارزش گفتن داشته باشه جز اینکه از صبح تا شب هیچ کاری نمیکنم.میتونید حسودی کنید بهم و بگید مرفه بی درد شدم که شدم واقعا  و کلا درد بی دردی یه چیزی شبیه خوره است که آدم رو میخوره .فرض کنید یه موجود کوچولو افتاده به جونتون و داره هی گازتون میزنه.اولش دردتون میاد.خیلی هم دردتون میاد اما دیگه آخراش بهش عادت کردید شایدم اعصابتون رو خورده که دیگه دردش رو حس نمیکنید.

یه زمانی دلم شعر میخواست.دلم میخواست یکی پیدا شه بهم شعر اس ام اس بزنه که اون موجودی که این کارارو یه زمانی میکرد الان انقدر خوشحاله که میخواد درس بخونه از بس خوشحاله و اونم بس کرده که این شکلی خوشحال شده.

دلم شعر میخواد....شعر.....شعر......دلم اون نویسنده ی دوستمون رو میخواد....

میدونم چرا این جوری سرد شدم.به خاطر اون اتفاق لعنتی ایه که دوشنبه افتاد.حالم از دیدنم به هم خورد.دلم خواست بمیرم.دلم خواست همون جا چشام کور شه گوشام کر....و نبینم و نشنوم و نباشم و چقدر بودن سخته و چقدر باید باشی...که تموم نمیشه این ریتم تکراری نفس کشیدن و ضربان منظم قلب.

که ماه رمضون میاد و تو نشستی به .... فکر میکنی.بله میدونم که باید بمیرم اما هنوز متاسفانه زندم.

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت٧:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
بی بهانه

نوشتن که بهانه نمیخواد،میشه گفت نوشتن تنها چیزیه که دلیل نمیخواد.دیروز خیلی دلم واسه دوستای قدیمیم تنگ شده بود،همون دوستایی که بهمون میگفتن سه قلو های افسانه ای تو مدرسه،همون ننه نویده ها،همون هایی که کسی باورش نمیشد بشه از هم جدامون کرد.اما زندگی با تمام شقاوتش این کار رو کرد و انصافا هم کارش رو خیلی تمیز و خوب انجام داد طوری که خودمون هم نفهمیدم کی و کجا از هم اینقدر فاصله گرفتیم.خلاصه اینکه دلم تنگ شده بود.نه اینکه دلتنگیم به خاطر بی کاری باشه،نه اینکه از سر الافی دلم بخواد برم پیششون.نه ،دلم تنگ شده بود.صبح ،شال و کلاه کردم(اونم تو مرداد)و راه افتادم که برم کلاس زبان ثبت نام کنم از اون ور هم برم پیش اونها.دلم میخواست غافلگیرشون کنم اما میدونستم اگه بهشون نگم حتما ناراحت میشن،اصلا از کجا معلوم که دانشگاه باشن؟.خلاصه اینکه زنگ زدم.میدونستم تا ظهر کار دارن،میدونستم پروژه دارن و خب منم تاز ظهر نمیخواستم برم پیششون.از در کلاس زبان که زدم بیرون یهو با خودم گفتم نکنه بری و ناراحت شن،نکنه بری و مزاحمشون شی،اصلا کی میره این همه راه رو.پاهام سست شدن.چند دقیقه همون طوری سرجام وایساده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم.اینکه اگه پیش اونها نرم،پس پیش کی برم؟چشمام داغ شده بودن،شده بودم شبیه این بچه هایی که وسط خیابون یهو به خودشون میان و میفهمن که مامانشون رو گم کردن،دلشون یهو پر میشه از غصه های دنیا.همه ی آدمها غریبه و دیو میشن جلوی چشماشون،دنیا تیره و تار میشه جلوی پاهاشون.چقدر جای یه آدمی که باشه تو زندگی من خالیه.جایی که میتونست پر باشه اما نشد.هیچ کس دلش نخواست پرش کنه.یادمه چند وقت پیش میگفتم اگه دست خودم بود با هیچ کس دوست نمیشدم که یه روزی بخوام درد جدایی ازش رو تحمل کنم.اما الان اون جای دوسته خالیه .مثل یه قاب خالی که روی دیوار داره به آدم های اتاق دهن کجی میکنه.خلاصه نذاشتم که بیشتر از این داغون بشم و وسط خیابون بزنم زیر گریه.سعی کردم برام مهم نباشه که چه حسی به اونها دست میده اگه الان برم پیششون.سوار اتوبوس شدم و راه افتادم.همیشه فکر میکردم دوران دانشجویی باید دوران خوب و خوش و قشنگ و فعالی باشه تو زندگیم اما الان تنها چیزی که ازش یاد گرفتم سکوت بود.اینکه یاد گرفتم خوب ساکت باشم.رسیدم در دانشگاهشون.یک ساعت زود رسیده بودم و میدونستم کار دارن.به سرم زد برم مدرسه اما دلیل برای این کارم نداشتم.زنگ زدم به دوستم ،خیلی دلش میخواست کمکم کنه اما کاری از دستش بر نمی اومد.یه نیم ساعتی رو پرسه زدم تو خیابون های اطراف.بعدش رفتم توی دانشگاه.انصافا دانشگاه ما یه جایی داره که میشه توش ساعت ها الافی کرد اما اونجا فقط یه نیمکت رو بروی در مسجد پیدا کردم که سایه بود و میشد نشست.یه ،یه ربعی که اونجا نشستم دیگه طاقتم تموم شد.گفتم فقط 15 دقیقه است.رفتم در دانشکدشون و بهشون زنگ زدم.بهم گفتن کجای دانشکده ان تا برم پیششون.رفتم،یه دوستی داشتن به اسم ها له که دختر خوبی به نظر می اومد،یه دختر باحال و پر از حس شباهت.یه  یک ساعتی اونجا بودم و بعدش خداحافظی.هاله دخترخوبی بود.

همین.

اینکه عوض شدم،اینکه اونی که همیشه بودم نیستم،اینکه ساکت میشم وسط حرفهام،میدونی دلیلش چیه.

عادت میکنم،شاید وقتی عادت کردم دوباره شدم همون قبلی.

خدا تو زندگیم کم رنگ شده.دلم براش تنگ شده.این رو دیشب فهمیدم.

*کم پست هام رو ویرایش میکنم چون بدم میاد اما این دفعه گویا واجب بود

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
بی تو دنیا , غرق ظلمت , زندان فتح و شادی

سلام.میشنویم.همه چیز رو داریم میبینیم و میشنویم.گاهی حس میکنم چون 1984 رو به تازگی خوندم این همه فکر میکنم وضعیت موجود شبیه اون در اومده اما واقعیت اینه که واقعا همونه و واقعیت ها رو نمیشه انکار کرد. تلویزیون رو روشن میکنم.همه اش داره میگه نمیدونم محاکمه ی کودتا چیان اونم از نوع انقلاب های مخملی.با خودم کلی تا فکر میکنم که اون جوون هایی که میرفتن تو خیابون همه شون یعنی کودتا چی بودن؟یعنی صرفا به خاطر یه سری اهداف سیاسی میرفتن تو خیابون شعار میدادن و داد میزدن و فرار میکردن و گاز اشک آور و باتوم میخوردن؟با خودم فکر میکنم یعنی اون بچه دانشجوهایی که توی کوی دانشگاه بودن و نشسته بودن توی اتاقاشون همشون در حال تدارک یه کودتا علیه نظام بودن!!.

اولش که دادگاه رو نگاه میکنم خندم میگیره.خندم میگیره از قیافه ی ابطحی که قبل انتخابات توی فیلم تبلیغاتی کروبی اون شکلی روی صندلیش لم داده  بود و چه سوالای نیش داری از کروبی میکرد و کروبی چه جواب هایی میداد.حالا بدون هیچ نشانی از اینکه این آقا هم یکی از قماش خودشونه  بی حال به صورتی که  نگرانی و تشویش رو میتونی از توی چشمای گود رفتش بخونی میاد و میگه من کی گفتم تو انتخابات اشکالی وجود داشته؟

بله کلمه ی آزادی اندیشه همین جاهاست که معنای خودش رو نشون میده.

میدونید داشتم دیگه از این افکار میومدم بیرون.به قول فاطمه زده بودم بر طبل بی عاری و دیگه نمیخواستم نه چیزی بشنوم نه چیزی بخونم نه چیزی ببینم اما چی کار کنم که وقتی خواهرم میخواد اینا رو ببینه اتفاقی چشم منم به تلویزیون میافته.همیشه باید یه چیزی باشه که آدم رو با یه تیپا پرت کنه ته همون چاهی که قبلا توش بود.میدونید حکایت همون دو تا قورباغه ی ته چاه که یکیشون کر بود و نمیشنید که هی دارن از بالا میگن شما نمیتونید.و بد بخت اون قورباغه دومی که گوشاش سالم بود و میشنید،میشنید و مجبور بود تحمل کنه،همینه که یه جایی دیگه تسلیم شنیده هاش میشه و دوباره پرت میشه ته همون چاه که حالا دیگه شده مامن اون برای زندگی.

دیروز به دلیل شلوغ بودن خونه رفتم دانشگاه که واسه  امتحان زبانم درس بخونم.رفتم نشستم توی یکی از آلاچیق های دانشگاه.وسط درس بودم که یهو ازبلند گو های دانشکده صدای دعا و روضه بلند شد.هر چی با خودم فکر کردم مناسبت اینکه ساعت 11 صبح روز شنبه توی محوطه ی دانشگاه که یه جای علمی و پر از کلاسه و مردم سر کلاسن چرا باید صدای دعا بیاد به ذهنم نرسید.گرچه خیلی وقته به شنیدن این جور چیزهای بی موقع عادت کردم.بعد اون وقت اگه بری اعتراض کنی آخرش میگن نمیدونم چرا جوون های این دوره زمونه از دعا و اینا زده شدن و این قدر دین گریز بار میان و شدن.نه خیر داستان این نیست.داستان خروسی که بی موقع بخونه و همون جا سرش رو میبرن .اما اینجا چون نمیشه رفت سر اون آقای محترمی که بلند گو رو گرفته دستش و داره  تمرین میکنرو برید، سر دین و ایمان مردم و امام زمانشون زیر تیغ میره.

نتایج کنکور رو دادن.یک ثانیه هم که به پارسالم فکر میکنم دلم میریزه.ولش کن.تموم شد.مثل خودم که همون پارسال تموم شدم.مثل همه ی ماها که تموم شدیم.مثل دنیاکه تموم میشه.مثل خود تموم شدن.

آهنگ های سرود ملی رو گوش میدم.دلم میخواد یه تیکه از یکیشون رو اینجا بنویسم:

در طوفان ها ،  با اشک و خون  ،  با تو میبندم پیمان

ای آزادی  ،نور خود را،  بر خاک گور ما بعد از ما بیفشان...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
از این غم چه حالم ،نمیدانی

سلام.داشتم کتاب میخوندم.وسط کتاب دلم خواست که بیام و بنویسم.از اینکه خیلی داره هر روز زندگی آدما جالب تر میشه.از اینکه آدما یی که اطرافمن همشون شاهد اضمحلال وجودشون هستن و نمیدونن باید چی کار کنن.از اینکه فقط تنها چیزی که براشون مونده یه سکوته که وقتی توی چشماشون نگاه میکنی انگار تمام غم های عالم  یهو میریزه توی وجودت که تو نمیخواستی این باشی.و یا شاید دلت میخواست هر چیزی باشی جز اینی که هستی.جز کسی که هر روز ش رو یا پای لپ تاپش میگذرونه یا پای خوندن کتاب هایی که اون رو بیشتر از زندگی نا امید میکنن و حس پوچی رو بیشتر توش القا میکنه.ولی خوب میدونم که من هنوز پوچ نیستم که یه امید به درد نخور همیشه توی وجودم تو آخرین لحظات پوچی موج میزنه.اما اینکه من باید تلاش کنم که چی رو تغییر بدم؟به چی باید دست بندازم؟که خدا فقط نباشه یه چیزی تو مایه های کار روزانه و عادات روزمرگی که باید نمازت روقبل از غروب آفتاب بخونی که مبادا قضا شه که اونطوری باید 17 رکعت نماز رو با هم بخونی.اما خدا داره تبدیل میشه به یه موجودی که به صورت جبری اون بالا نشسته و اضمحلال آدمایی مثل من یا متضاد من رو هر روز تماشا میکنه و دیگه هیچ تصوری نسبت به احساسات خدا نسبت به ما آدما ندارم که خدا چی فکر میکنه وقتی منی که دم از وحدانیت میزنم هم بهش روزی 5 دقیقه هم فکرنمیکنم.که بیشتر مفسر ها دین رو دستاویزی برای پایداری نظام های سیاسی میبینن .که دین  دیگه بطن زندگی آدما رو تشکیل نمیده و فقط تبدیل شده به قوانینی که اگه رعایتشون نکنی زندگی کردن توی جامعه برات سخت تر میشه.و نگاه به آخرت تبدیل شده به یه رویای دوردست که اون دنیا همه حس میکنن یا باید بخوری و بخوابی که این دنیا مثلا زجر کشیدی یا اینکه اون دنیا هی باید عذاب بکشی و زجر ببری که این دنیا بهت خوش گذشته و انگار نمیشه هیچ وقت حس کرد که خدا انتقام جو نیست.انگار نمیشه حس کرد که خدا ماهار و دوست داره.انگار نمیشه حس کرد که خدا هست که ما ناراحت نباشیم و برامون پشت و پناهه نه یه فرمانروای  ترسناک که فقط باید اشک بریزیم تا دوستمون داشته باشه و فقط باید هی بزنیم تو سر خودمون تا خدامون خوشش بیاد که میدونم این  شکلی نیست.و خدا رو تبدیل کردیم به یه چماق که  تو سر نسل جوون جامعه بزنیم که فلان کار ها رو نکنن. و شاید ما خدا رو داریم بد توصیف میکنیم که خدا انتقام جو نیست و خودش تو قرآنش از بخشش حرف میزنه و رحمت و دوست داشتن.

با یه جامعه ی مرده سر و کار دارم.با آدمایی مثل خودم عاری از هر گونه احساس شادمانی .نمیدونم چرا ولی خودم هم یکی از همون آدمام.آدمایی که حس میکنن به جایی نمیرسن.آدمایی که بلدن غر بزنن  که غر زدن رو یاد گرفتن که کاری نکنن اما حتی اگه بگیم کار کنین هم نمیدونن چی کار باید بکنن.داغونم.خیلی داغون.دلم میسوزه برای همه و اینکه من چقدر ناتوانم که کاری از دستم بر نمیاد.وقتی ناراحتی رو توی چشمای آدما میبینی ،وقتی از حرف زدن با بعضی از آدما که قبلا از مصاحبت باهاشون لذت میبردی میترسی،وقتی میدونی چه وجود داشته باشی و چه نداشته باشی هیچ اتقافی روی کره ی زمین نمی افته و حتی توی خونه ای هم که توش زندگی میکنی تاثیر چندانی نداری و بی هدفی از بودنت از اینکه تو هم میشی یکی از اهرم های چرخ گردون زندگی که باید بگرده و تو دلت نمیخواد مثل بقیه باشی اما عصیان رو شاید بلد نیستی و یا شاید بلدی اما جراتش رو نداری  و حس میکنی تنهایی نمیشه عصیان کرد و نمیشه بر هم زد این نظمی روکه معلوم نیست چرا وجود داره.نظمی که جبری است و بهت تحمیل شده و تو و حرفهات هم هیچ تاثیری نداره و یا شاید باید بمیری که دنیا یک دست بشه .

و پس از این همه مدت یه روز رویایی رو گذروندم.روزی که همش فاطمه بود.همش من بودم.و شبش که نمیتونستم گریه نکنم که دلم نمیخواست اون بیست و چهار ساعت تموم بشه و دوباره من بمونم بدون تو.نمیتونستم حسرت تمام لحظه ها رو نخورم.نمیتونستم حرفهای نگفتنیم رو با اشک هام جاری نکنم که خفه میشدم  درکشاکش عدم و بودن...

یادگرفتم که دلم تنگ نشه.یاد گرفتم گذشتم رو فراموش کنم.یاد گرفتم گذشته رو نابود کنم.یاد گرفتم وقتی فاطمه رو میبینم نزنم زیر گریه.یاد گرفتم مدرسه برام یه اسطوره نباشه.یاد گرفتم سکوت کنم وقتی یکی به حرفهام با اعتماد به نفس میخنده و من از اون آدم متنفرم. یاد گرفتم دوست داشتن رو از خودم دور کنم.یاد گرفتم لبخند بزنم.

دیروز،که روبروم نشسته بودی و حرف میزدی و من سرشار از شنیدن بودم،که ناراحت بودی و من میترسیدم نتونم کمکت کنم،دلم میخواست همیشه دور اون میز بشینیم و بگیم و هیچ وقت ساعت نگذره و دنیا تموم نشه.کاش درمان دردت بودم...

پی نوشت: میشه هر کاری میخواین بکنین این قدر اسم امام زمان رو وسط نکشین.باور کنین دارین درباره ی یه آدم زنده این شکلی حرف میزنین که اگه هر کسی با خودتون یه چنین رفتاری بکنه معلوم نیست چه قدر عصبانی میشین و چه بلایی سر طرف میارین .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱ساعت٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()