< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تمام دینم به دنیای فانی

خسته میشی.گاهی وقتا دیگه از زمین و زمان خسته میشی.از اینکه صبح که از خواب بلند میشی باید حواست باشه که امروز مثلا قراره بری دانشگاه.قراره فلان جای پروژه رو بنویسی که اگه پروژه ننویسی می افتی .که الان پروژت از تمام گروه های دیگه عقب تره .که دیگه واقعا خسته شدی از بس سر چرخش موجودات پروژت فکر کردی و ایده ای نداری که دیگه مغرت قد نمیده.که دیگه داری خسته میشی واقعا از این وضع از حرفهای تکراری.از اخبار ساعت نه شب.از دیدن سریال رستگاران ساعت 23.از بی دلیل بی دار نشستن تا ساعت 2 نصفه شب و  به جون خریدن غر های نا تمام مامان که شب چرا زود نمیخوابی.از غر زدن به خاطر وضع موجود که میدونی عوض نمیشه .از اینکه دیگه دلت نمیخواد هیچ اخباری بهت برسه.از اینکه نمیخوای فکر کنی به  اینکه چندم کدوم ماه چه امتحانی داری یا باید چه کاری انجام بدی.از اینکه کم کم قیافه ی دوست های قدیمیت توی ذهنت محو میشن و تو کم کم داری احساساتت رو از دست میدی و تنها آدمای زندگیت از 10 نفر تجاوز نمیکنن.از اینکه به کارهایی که دوست داشتی بکنی و نکردی و حس میکنی دیگه امکان انجامش نیست فکر کنی.از اینکه همیشه کسی هست که تو از دستش ناراحت شی و یااینکه کسی هست که از دستت ناراحت شه.از اینکه حتی شکلک درآوردن لاله تو وب کم برات هم نمیتونه سر کیفت بیاره و بعد چند دقیقه حس میکنی تمام خواهد شد این روزها و باز تویی و تویی و تویی و تویی.و کارهای مسخره ای که انجام میدی مثل این بازیه مسخره ی تراوین که مثلا سرگرمت کرده ولی میدونی که اونقدر ها بهش دل بسته نیستی و صرفا به شکل یه وظیفه یا یه کار روتین بهش نگاه میکنی.از این آهنگ گوش دادن.از اینکه یه سری آهنگ رو بالغ بر 500 بار گوش دادی و میدونم که خسته شدی از بس شنیدیشون اما میخوای که بشنوی.از اینکه دیگه حتی دست و دلت به غر زدن هم نمیره از بس به درد نخور شدی و پذیرفتی این به درد نخوری رو.

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم با لذت یه کتابی رو میخوندم که یهو یکی زد  به شونم برگشتم دیدم یه خانومه حدودا 70 سالست.بهم گفت دخترم توی اتوبوس با عینک کتاب نخون .چشمات داغون میشه.این کتابارو میخونی که چی؟که اینکه مثلا بیشتر از دیگران بفهمی.میدونی مردا از دخترایی که بیشتر از خودشون میفهمن و کلا آدمای فهمیده ای هستن خوششون نمیاد.بی خودی خودت رو خسته نکن.آخرش که میخوای بری بشی آشپز خونه ی یکی.همین خود من.فوق لیسانس دارم و فلان جا وفلان جا کار کردم الان چی شدم؟اگه دخترم بخواد راه من رو بره واقعا احمقه.دنیا ارزش این رو نداره که بخوای بخاطرش چشمات رو نابود کنی.ببین چه مملکتی واسه مردم درست کردن .زندگیه مردم شده بد بختی و درد سر.همین لحظه خانومی که کنارم نشسته بود ازمن که همش در حال سرتکون دادن و لبخند زدن بودم پرسید:شما به کی رای دادی؟ با تعجب جوابش رو دادم و گفت مردم همه ناراضین .طرف از پشت کوه اومده فرق ب رو از پ تشخیص نمیده بهترین خونه و زندگی رو داره و امکانات و .. اما ماها چی؟نشستیم درس خوندیم خیر سرمون  و کار کردیم هنوز هشتمون گروی نه مونه.فقط سر تکون دادم و گفتم بله ولی مگه میشه کاری هم کرد... .اتوبوس رسید به میدان صنعت و خانومه هفتاد ساله کلی برام آرزوی خوشبختی کرد و باها م خداحافظی کرد و رفت.

من موندم و اتوبوس بعدی و هزار حرفی که میدونستم نمیشه به اون خانوم ها گفت و اینکه فکر میکردم منم یه روز توی اتوبوس میشینم و روی شونه ی  یه دختری که توی اتوبوس داره کتاب میخونه  میزنم و شروع میکنم  به درد دل...

بهترین چیزی که الان روی نوت کنار بک گراند هاسمیک نوشتم که هر روز و هر ساعت ببینمش: فاطمه هست...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت٩:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دست نوشته های تنهایی

الان در نهایت بی حوصلگی به سر میبرم.دوباره اس ام اس ها قطع شده.ولی خوب شاید هم بهتر چون من نمیخواستم به دوستم اس ام اس بزنم ویا حتی براش میسد بندازم.صبح کارش داشتم بهش زنگ زدم و کلی از دست خودم شاکی شدم چون با خودم فکر کردم حتما نباید این کار رو میکردم ولی خوب دست خودم نبود برام مشکل پیش اومده بود و حس میکردم اون باید بدونه چی کارش کنم.از اون به بعد دیگه کاریش نداشتم حتی بهم دوبار تا الان میسد انداخته ولی جوابی نشنیده.نمیخوام جواب بدم.من به خودم قول ندادم نباشم.دارم تاثییراتش رو کاملا احساس میکنم به طرز وحشتناکی حوصله ی آدما رو ندارم  و دلم میخواد بیام تو اتاق در رو ببندم دلم میخواست امشب تنها باشم.دلم میخواست امشب یاد قبل کنکور و تنهایی هاش بکنم ولذت ببرم از اشک هام ولی نشد.اینجا شلوغه بیتا حامد سینا وصبا وهمه هستن و این اصلا خوب نیست.میدونم که از صبح تاحالا اندازه ی یه بشقاب هم چیزی نخوردم.اصلا احساس گرسنگی نمیکنم همونطوری که خوابم هم نمیاد.عصر داشتم کتاب میخوندم و از احساسات پوچ کتاب لذت میبردم که بیتا اومد گفت بیا با صبا و سینا بریم پارک و من نمی تونستم نرم.با این که کنج اتاقم رو به شدت ترجیح میدادم به هر چیز دیگه ای توی این دنیا.وای که چقدر بده که نمیشه در اینیی اتاق رو قفل کرد آخه تو خونه ی ما هیچ کس در اتاقش رو نمیبنده و همه از این کار ناراحت میشن جز اینکه درس داشته باشه و تازه اگه درس هم داشته باش مامان بابا چند وقت یه بار در اتاق رو باز میکنن و نگات میکنن ودوباره در رو میبندن و حس میکنن تو اصلا متوجه کارشون نشدی.رفتم ولی خسته شدم از آدما،از بچه ها،نه از بچه ها نه.از آدم بزرگ های پارک از شلوغی ازصدای نفس کشیدن همه ی موجودات و حتی درخت ها.تو خونه ی ما اگه بی حوصله باشی همه بد جور نگات میکنن همه ازت میپرسن چی شده ؟مگه چه اتفاقی میتونه برای تو بیافته؟نمرت کم شده؟ ولهت میکنن با این سوال هایی که تا ته وجودت رو میسوزونه و تو ترجیح میدی جلوی آدما نشون ندی که نمیتونی تحملشون کنی .نمیتونی دلت میخواد تنها باشی و میری باهاشون بیرون تو مراسم بی خود شام و ناهار شرکت میکنی با کمال نارضایتی شب میری بخوابی که مامانت نیاد یهو بگه تو چرا تا این موقع شب بیداری.میدونین همیشه تمام اینا تو زندگیه من هست اما همیشه یه چیزهای دیگه ای هم هست که باعث میشه به خیلی چیزها توجه نکنم باعث میشه نبینم و وقتی اون سری دوم نباشن له مییشم مثل الان.دلم میخواد هدفن بزارم تو گوشم آهنگ گوش بدم و بنویسم.زیاد فکر نکنین که من یه عاشق یا یه چیزی شبیه این هستم من فقط یه کسی رو دارم که باهاش خییلی چیزهام روفراموش میکنم وشاید میشه گفت از بودنش واز امید بودنش میتونم زنده بمونم.یه دوست که میدونم یه روزی از دستنش میدم میدونم یه روزی میام تو این وبلاگ و از نبودنش میگم و اینکه نیست و دارم از تنهایی دق میکنم مثل نبودن فاطمه .اما نمیدونم مگه چه اتفاقی میافتاد اگه من میتونستم همیشه این دوست رو داشته باشم که نمیشه...

انقدر شایعات احمقانه از خواهر براردم و آدمای کوچه خیابون میشنوم که به کلمه ی عوام ایمان میارم با اینکه از این لغت متنفرم. اصولا آدما به جای اینکه درست فکر کنن و سعی کنن فکرشون رو توی اعمالشون تاثیر بدن و کار درستی رو انجام بدن فقط سعی میکنن حرف بزنن و خودشون روفهمیده نشون بدن.بله بله این شاید بتونه شامل من هم بشه اما من اصلا آدمی نیستم که به شوایع گوش بدم خیال همه راحت .هنوز اونقدر انصاف تو وجودم هست که گرد و غبار هوا رو به بمب اتمی و احمدی نژاد و انتخابات ربط ندم و حس نکنم تمام آدمایی که رفتن اعتکاف بسیجی مخلص بودن و یه سری آدم جیره خور که به خدا نیست.مردم ایران وقتی بخوان بد بینانه نگاه کنن میتونن به در اومدن خورشید و ماه هم ایراد بگیرن.یکی چند روز پیش میگفت اه این دیگه چجور ساعتیه ایران داره روز تموم میشه آدم به هیچ کارش نمیرسه این دیگه چه دولتیه!!!!اس ام اس ها باز هم قطع شد و فکر کنم همه دلیلش رو بدونیم وسکوت کنم که دیگه خنده داره در این باره صحبت کردن.

پی نوشت:نمیدونین چقدر دلم میخواد از شلوغی خونه پیش دوستم غر بزنم و اون درکم کنه و من آروم شم ولی نیست ومن اینجام...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٥ساعت۱٠:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دلم پره

سلام.دیگه نمیشد ننویسم.آخه دلم پر از حرف بود.نمیدونم باید از کجا شروع کنم.اما احساسم نسبت به این روزها و گذشتنشون خیلی احساسه بدیه.حس انزجار میکنم از خودم و از خیلی از آدما و از خیلی از چیزها و از خیلی از وقایع بشری.قبل از امسال و اتفاقاتش دلم خوش بود.دلم خوش بود به این که میشه درست کرد،میشه کاری کرد،میشه فنا شد و مطمئن بود اتفاق خاصی افتاده.میشه ایمان داشت و با ایمان خیلی کارها رو انجام داد.میشه دنبال آدمایی مثل خودت گشت و کار کرد.میشه تکامل رو جایگزین پیشرفت خشک و خالی وسرد و بی روح و مغرضانه و منفعت طلبانه ی انسانیون روی زمین خدا کرد.میشه امید داشت و به امید زنده بود و هرچقدرم توی سرت زدن و تحقیرت کردن به امید به یه چیزی که وجود داره به اسم خدا یا یه سری آدمایی که میدونی وجود دارن که باهات موافقن و باهات دست دوستی دادن و براشون مهمه که تو زنده ای موند و کار کرد و تلاش کرد که جای زنده بودن رو به زندگی بدی و دلت خوش باشه که داری با عزت زندگی میکنی نه با ذلت.اما انگار تمام امیدهام مثل یه حباب بود که به سرعت روی دریای بی کران واقعیات موجود مثل بمب تو وجودم ترکید و دیگه اثری ازش نموند.شدم شبیه این خورده روشنفکرای بی خودی که میرن توی کافه میشینن سیگار دود میکنن قهوه میخوردن میگن وضع موجود افتضاحه و آه و آه و آه و آه و آه و دیگر هیچ.از همون اول هم میدونستم که امید داشتن کار عبث و بی خودیه اما چه کنم که آدمی به امید زندست و اصلا همین امید مضخرفه که مجبورت میکنه زنده بمونی و نفس بکشی و ریه هات رو پر کنی از هوای مرده و دود آلود و کثیف تهران.وای وای وای.کسی نمیدونه چقدر بعد انتخابات کمرم خورد شد زیر واقعیاتی که هجوم آوردن رو سرم که بچه بشین سر جات به تو مربوط نیست.وای که نمیدونین چقدر دلم گرفت وقتی برخورد دولت محترم رو با مردم دیدم.نمیدونین .نمیدونین.ناراحت بودم از اینکه گوشیم بلااستفاده شده و حق بیرون رفتن از خونه ندارم که گویا خطرناکه اما ته دلم قند آب میشد از اینکه دارم یه واکنش احمقانه از دولتی میبینم که خودش رو خیلی بزرگ و خوب و گل و بلبل معرفی میکنه.ته دلم قند آب میشد وقتی آدما ساعت ده شب الله اکبر میگفتن  و من شاد میشدم از اینکه سینا و صبا هم دارن از بچگیشون این چیزها رو میبینن.شب تا صبح خوابم نمیبرد از دیدن عکس ها و فیلم های کشت و کشتار که نمیگفتم اینا بچه های مردمن و نباید کشته شن میگفتم خوش به حالشون و قبطه میخوردم به حالشون که میرن و اثبات میکنن بودنشون رو.و صد حیف که من خونه بودم و در بازداشت خانگی .که این جون بی خودی که معلوم نیست آخر سر تو کدوم بیمارستان میخواد بر اثر کدوم درد و مرض بی خودی قرن بیست و یکمی از بدن من و امثال من در بره ازش خوب مراقبت شه که پس فرداش به سلام و سلامتی برم امتحان ریاضی دو بدم.درک میکنین الان چه قدر تنفر دارم از وضع موجودی که همه پذیرفتن که جهنم ضرر چهار سال دیگه هم روش.که اس ام اس ها وصل شد که چی ؟که یعنی دیگه من سر به راه شدم ،که دیگه مطالبات من داده شد.که همه چی با سلام و صلوات شکر خدا ختم به خیر شد.که چشمتون کور دندتون نرم که رفتین رای دادین میخواستین نرین. غر غر زیادی موقوف که اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران.که اینجا سر مردم رو میشه با دو تا اس ام اس شیره مالید که با دوتا تیر میشه مردم رو ساکت کرد.که اینا همه توطئه ی دشمنانه.که ما همه شاد و خندونیم از اینکه شر اغتشاش گران از سرمون کم شد و آخی اون موتور سوارایی که تلویزیون نشون داد که مردم زدنشون که حتما مردم نبودن اونا همه خبر نگار بی بی سی و عوامل خارجی بودن وسط خیابون های تهران.که مردم هیجان زده شده بودن ریختن تو خیابون ها و بسیجی ها رو هم هیجان زده کردن رفتن بچه های مردم رو تو کوی دانشگاه کشتن.که من نمیدونم چرا دوران انقلاب هر جوونی که میریخته تو خیابون شعار میداده انقلابی و خوب و نماد آزادی و اسلام و گل و بلبل بوده و لایق مقام شهادت اما الان اگه جوونا بریزن همون کار ها رو بکنن اغتشاشگر و فریب خورده و ... نه وارثان انقلابیون سی سال پیش .

والان من با مرده هیچ فرقی ندارم که تموم شد همه چی و همین طوری بدون هیچ کلمه ای پرونده ی مرگ بچه های مردم بسته شد بی اینکه کسی بگه چرا اون بچه ی مردم ریخته بود تو خیابون و از جونش گذشته بود و سنگ برداشته بود.که جو گیر بودن صد البته بهتر از موش شدن و رفتن تو سوراخ روشنفکریه گویا.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٢ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
این روزها

 

چقدر سخت میگذرند این روزها،این روزها که تو نشسته ای کنارپنجره ی اتاقت و عبور تک تک ماشین ها را نظاره میکنی.این روزها که گوشهایت مشتاق شنیدن اند و صدایی نیست،این روزهاکه گونه هایت در تمنای اشک اند و بارانی نیست.این روزها که دستهایت همدمی جز دسته ی صندلی و جیب هایت ندارند.این روزها که کم کم خودت هم صدایت را فراموش میکنی.این روزها غرق میشوی در خاطرات،غرق میشوی در خودت و حتی به نشانه ی کمک دستان سرد و لرزانت را از آب بیرون نمی آوری که امیدی نیست.این روزا که خودکارت خشک میشود و نگاه سرد کلمات را حس میکنی.خسته نیستی ،ولی فسرده ای .گویی هم چون شاخه ای خشک بر فراز پرتگاهی ایستاده ای ومنتظری تا کی توان این ریشه ی پیر و فرسوده تمام شود و تو به سان پرندگان کوچکی که تازه شوق پرواز را تجربه میکنند خود را رها کنی از بند ایستادن،از بند انتظاری که میدانی سر انجامی ندارد.تویی که بندباز سیرکی هستی که دیگر بند بازی از مد افتاده،چرخ ارابه ای هستی که در هجوم ماشین ها جایش را به لاستیک تراکتور داده،پایه ی محکم صندلی چوبی ای هستی که جایش را به مبل و کاناپه سپرده. و تو تنها در انباری خاطرات زمین خاک میخوری.خاک میخوری و به سیر تکراری دوران می اندیشی،به حرفهایت،به شعار هایت، و حتی به آرمان ها و  آرزوهایت که هم چون بادبادکی اوج میگیرند و تو نخ آنها را رها میکنی تا بروند،بالا وبالا تر بروند و تو هر لحظه از آنها دورتر میشوی و دیگر نمی بی نی اشان.در گذار لحظات تو تنها قاصدک کوچکی هستی که درفضای موهوم زمان بی اختیار می رقصد و سوار بر اسب دقایق،سیل خروشان حوادث را میپیماید.

شاید به تازگی وحشت داری در آیینه هم نگاه کنی،شاید خودت هم دیگر ندانی این تصویر مات و آن چشمان بی فروغی که نگاه پرسشگرانه ی شان را به تو دوخته اند از آن کیستند و یا در کدامین کارزار دوران از دستش داده ای و دیگر نداریش.دیگر هیچ نداری جز انبوهی از نداشته ها

گاه با خودت می اندیشی که چه خوب است که نمی بی نی اش.چه خوب است که دیگر نمی آید کنارت بنشیند و اشک هایت را پاک کند چرا که تو ...دیگر تو نیستی.

بله فاطمه جان.بله.ذره ذره همه چیزمان را ازمان میگیرند وما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم....

دل تنگی هایت را در همان گنجینه ی خاطراتت مدفون میکنی  و دیگر نمی اندیشی.دیگر نمیخواهی بدانی که چه میشود...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٥ساعت۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دچار

 

 

درگیرم

درگیر سکوت

درگیر نفهمیدن آدما و بهتی که من رو فراگرفته.درگیر اینکه دلم میخواد هم کامپیوترم باشه وهم کتابم.درگیرم،دلم کتاب میخواد.خیلی بیشتر از اینکه بشینم بازی کنم تو نت یا اینکه هی توی توییتر حرف بزنم و بدونم این طوری حرفی ته دلم نمیمونه.

درگیر آهنگ هاییم که گوش میدم و درگیر این روزها.درگیر اخبار که دیگه برام بی اهمیت شدن از بس تکرارین و از بس مغرضانن.

دلم میخواد برم سرم رو از پنجره بیرون بیارم و به اندازه ی مظلومیت تمام مظلومان تاریخ داد بزنم"الله اکبر" و کسی نیاد بهم بگه این رو  ساعت ده شب فقط حق داری بگی یا چیزی شبیه این.چون خدا همیشه بزرگه و نه تنها وقتی کار من و توی بنده گیر میکنه.

درگیرم،درگیر وبلاگ هایی که میخونم و نوشته هاش و فکر به آدمایی که اینا رو مینویسن و اینکه خودمم یه روزگاری فکر میکردم نوشته هام مال یه سری آدم خاصن و اگه کس دیگه ای میومد تو وبلاگم حرف میزد آدم هم حسابش نمیکردم شاید.و اینکه الان حس میکنم این نگاه بازاری چقدر بچه گانست.همینه که دلم نمیخواد برم همیشه وبلاگ های یه سری آدم رو بخونم.

درگیرم.درگیر گذشت زمان،درگیر پارسال همین موقع که من بودم و کنکور و اینکه چه حال افتضاحی داشتم.ولی به ازای اون حال بد کلی آدم دورم بودن،کلی آدم داشتن تلاش میکردن بهاره کنکور بده.نگران کنکوری هام و نمیتونم هر روز صبح که از خواب بلند میشم به این فکر نکنم که امروز تا کنکور چند روز دیگه مونده.خدایا کمکشون کن.خیلی خیلی.همشون رو

درگیرم،درگیر روزمره ای ها.درگیر این کامپیوتر و اینترنت و روبیک و کلاس زبان و امتحان ریاضی دو و پروژه برنامه سازی پیشرفته و خریدن لباس و فکر به هزار جور خورده ریز بی ارزش دیگه که مجبوری درگیرشون باشی.

درگیرم.درگیر یه سکوت وحشتناک.درگیر یه ترس که شده  یه سکوت.ترس از حرف زدن.ترس از نفهمیده شدن و نفهمیدن.نمیدونم دلم خیلی چیزها میخواد.ولی شاید مهم نیست من چی میخوام.چیزی که دارم میبینم یه مرگ تدریچی برای بهاره ای که یه روزی اصرار داشتم از دستش ندم و الان خودم با دستای خودم کشتمش که نباشه.شاید دیگه حوصلش رو نداشتم.

درگیرم،درگیر واقعیات.درگیر واقعیاتی که اونقدر بهشون فکر کردم واونقدر دربارشون حرف زدم دیگه حالم داره ازشون به هم میخوره.و خالیم از حقیقت.کاملا یه شاخه ی پوکه پوک.یه قلک خالی،بی هویت،ناچیز،و تنها کالبدی خالی از روح که به صلیب تاریخ کشیده شده و کم کم تماشاگر چکه کردن خونش روی زمینه.گاه گه نگاهی به آسمان میکنه.ابرها رو کنار میزنه با تیغ چشماش و سعی میکنه تو بی کرانگی اون خدا رو ببینه...

دلم خدا میخواد...یه خدایی سرشار از عشق و آزادی و عدالت....دلم علی میخواد...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳ساعت۱٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()