< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
مشق شب

سلام.

خوب دلم میگیره همش این روزها.همشه همشه همش.چی کار کنم دست خودم نیست.بعد ده روز میرم دانشگاه.بعد ده روز همسایه کوچه بالاییمون که اتفاقا همکلاسی دانشگامم هست رو میبینم و میرم دانشگاه.درس نخوندم اما حاضرم امتحان بدم.انگار این حس بهم دست داده که اگه من امتحان بدم این بساط هم برچیده میشه.بعد ده روز میبینم که روی در ودیوار شهر چی نوشتن.بعد ده روز همه جا رو به دقت نگاه میکنم ببینم همه چی سر جاشه.

وارد دانشگاه میشم.مثل همیشه کارت نشون نمیدم.بچه ها رو میبینم که جزوه دستشونه ولی دلشون به امتحان نیست گرچه اینا از نظر من وسواس قبل امتحانه و دلشون میخواد یکی بیاد بگه امتحان کنسل شده.اما من دلم نمیخواد حس خفقان میکنم بین آدما.دلم برای تک تکشون تنگ شده ولی هیچی نمیگم.میشینم سر جلسه.تنها چیزی که بهش فکر میکنم اینه که ساعت دوازده دیگه امتحان تموم شده.برگرو میگیرم و سرم رو که بلند میکنم ساعت یازدهه.بدون نگاه کردن دوباره به برگه میدم و میرم بیرون.حس فرار دارم.دیگه انگار منتظرم کم کم همه چی جمع شه.با ثمین خداحافظی میکنم و با دوستم میرم تو دانشگاه میچرخم ،براش شریعتی تعریف میکنم،ناهار میخورم،حرفهای سخت سخت میزنم.وجودم رو گاز میزنم،به آدما نگاه میکنم.انگار داره کم کم یادم میره.حتی به دوستم پیشنهاد میدم بریم باغ کنار خونشون رو که سر راه خونمونه ببینیم.

وارد باغ یا پارک یا نه همون باغ که میشم دلم میخواد اونجا بمونم ودیگه بیرون نیام.همه جا آرومه آروم.چند تا پیرمرد پیر زن و بچه که وجود دارن که آدم حس آرامش کنه.صدای آّب میاد و خونه ی مستوفی الممالک که تبدیل شده به زمین والیبال.باورت نمیشه چند قدمی اون اتوبان گنده یه چنین جای دنجی باشه اما حیف که باید زود بری مبادا مامان نگران شه.چشمات رو روی همه چی میبندی و تاکسی میگیری میای خونه.میخوابی که خوابای خوب ببینی که یهو گوشیت زنگ میزنه.داداشته و داره دنباله اخبار تظاهرات امروز میگرده.انگار با مشت کوبیدن تو سرت.یادت میاد دنیا دست کیه.مامانت میاد و تعریف میکنه ازمیدون انقلاب .

بزارین فاطمه و کنکور و تلفنش و حرفهاش و اشکام واینکه فرقی نداره از پشت بیافتی تو دره یا از جلو بری تا برسی به پرتگاه رو نگم.

و اینترنت و اخبار و فیلم ها و تو دیگه حالت بد میشه و داری میمیری و از دوستت خواهش میکنی یه امشب رو دیگه هیچی نگه.یه امشب آروم باشی و روبیک درست کنی و درباره ی باغ کنار خونه ی دوستت حرف بزنی.

فقط دلم میخواد تموم شه.همین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
مرغ سحر ناله سر کن....

سلام

این چند روز هر چیزی که توی ذهنه آدم میاد یه ربطی به کشت و کشتار داره.قطع کامل موبایل ها،کم شدن فجیع سرعت اینترنت،لغو شدن امتحانای دانشگاه،اخبار ضد ونقیض و ناراحت کننده کم ترین چیزیه که هر فردی تو این ر وزها باهاش در ارتباطه.

دلم پره ،هر کسی میاد یه چیزی میگه که باز آدم رو به یه سویی میکشونه که نمیدونی درسته یا نه.تلوزیون رو میگیری میزنی شبکه خبر داره سطل آشغال های سوخته ی گوشه کنار شهر رو یا شیشه های شکسته ی بانک ها و مغازه های مردم رو نشون میده،بعدش هم میره با یه سری مردم مصاحبه میکنه و همشون اظهار میکنن که از وضع موجود ناراضین و کلا دلشون میخواد شهر آروم شه آخرشم از پلیس تقاضا میکنن که به شدت با آشوب گرها برخورد کنه.

تلوزیون رو خاموش میکنی و میشینی پای کامپیوتر،چون بیشتر سایت ها فیلتره مجبوری زبونم لال زبونم لال از فیلتر شکن استفاده کنی و بری همون سایت های خیلی ساده ای که چند روز قبل از انتخابات طبق قوانین جمهوری اسلامی میشد توشون گشت زد و کسی هم معتقد نبود که اشکالی برای دولت داره.کلی لینک هست که بری و نگاه کنی،یک عالمه عکس میبینی از دانشجو های بد بختی که کتک زده شدن،و حتی دانشجوهایی که مردن،دلت آب میشه،دلت میترکه،دلت میخواد داد بزنی،عکس های خوابگاه رو که نگاه میکنی با خودت فکر میکنی سطل آشغال مهم تره یا جون جوون مردم،جون دانشجویی که پدر مادرش تو یه شهر دیگه با هزار امید و آرزو بچشون رو فرستادن تهران که توی یکی از بهترین دانشگاه های تهران درس بخونه و اینه که آزارت میده. کلی باتوم میبینی تو دست نیروهای امنیتی و به فکر حرفای اون آدم هایی که با شبکه خبر مصاحبه کرده بودن میافتی و با خودت فکر میکنی واقعا حرف اون خانوم یا آقایی که گفتن با آشوب گرها مقابله کنین این بود که با باتوم جوون های مردم روبزنن؟ باورت نمیشه که مردم یه چنین چیزی بخوان چون ممکنه بچه ی خودشون هم جزو همین آدم ها باشه.

سعی میکنی کلمه ی آشوب گر رو توی ذهنت معنی کنی.نمیفهمیش چون مصداقش میشن همون آدمای شادی که یه دست بند سبز بستن دستشون و دارن برای نامزد مورد علاقشون شعار میدن.ولی آشوب گر معنیش فرق میکنه.مطمئنا اونام دلشون نمیخواد کشورشون رو به هم بریزن و خرابکاری بکنن.مطمئنا اونا خودشون نرفتن با تبر در خوابگاه خودشون رو بشکونن.مثل همه ی آدمای دیگه هنگ میکنی.

دلت آرامشی میخواد که وجود نداره.یاد دکتر شریعتی میافتی و حرفش که میگن عرفان ،آزادی و عدالت اگه هر کدوم به تنهایی هدف بشن به یه نظام فردی منتهی میشن و هیچ کدوم انسان رو به تکامل نمیرسونن.چقدر دلت برای ایشون تنگ میشه.دلت میخواد کز کنی یه گوشه از اتاقت و فقط کتاب بخونی و حس کنی یه روزی کسی به حرفهای توی کتاب ها گوش میده.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۸ساعت٤:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خودتون قضاوت کنید

نمیتونستم دیگه سکوت کنم.این دو روز برای من و خیلی های دیگه اندازه ی یک سال گذشت.از شب تا صبح انتخابات گرفته که هر ساعت  با اخبار حیرت آور انگشت به دهن مونده بودیم که چه خبره،گرفته تا دیشب که اخبار زد و خورد میومد و دل آدم رو ریش ریش میکرد.دلم نمیخواست حرفهای جاموندم وارد این جور بحث ها بشه اما گویا نمیشه.نمیشه حس کنی ایرانی هستی  و جزو ملتی و هیچی نگی.توی این انتخابات به خاطر احساس وظیفه ای که میکردم الویت ذهنی و کاریم رو انتخابات و انتخاب یک کاندیدای درست و حسابی کرده بودم اما دریغ که هرچی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم.دریغ که از شنیدن حرفهای مردم بعضی وقت ها اونقدر عصبانی و ناراحت میشدم که دلم میخواست برم و دیگه برنگردم.دلم میخواست ایرانی نباشم.تمام تلاشم این بود که مثل یه آدم فهمیده و عاقل عمل کنمو اسیر جو نشم.برام مهم بود که جو زده نشم.شاید دلیل اینکه حرفهای کاندیدا ها رو یادداشت میکردم  همین بود که بتونم با چشمای باز تصمیم بگیرم .تمام تلاشم این بود که چشمم رو روی خواسته های خودم ببندم،دلم میخواست به این توجه نکنم که چقدر یه شخصیتی رو قلبا دوست دارم و چقدر یه آدم توی ذهنم منفوره و یا اینکه تصور ریاست جمهوری اون یکی برام سخته.دلم میخواست رو همه فکر کنم.شاید فضای انتخابات آروم بود تا وقتی که مناظره ها شروع شد. و اون مناظره ای که باب جدیدی رو به روی مردم ایران باز کرد.باب بی پرده سخن گفتن درباره ی هر کسی.مردم ایران انگار منتظر یه چنین فضایی بودن تا خودشون رو خالی کنن.از نظر من یه چنین وضعیتی  ویه چنین جوی برای مردم ایران که همیشه میترسن توی هر مکانی عقاید خودشون رو بیان کنن وهمواره فقط به تایید همدیگه می پردازن بسیار لازم بود.اما مسئله ای که این وسط باید بهش توجه میشد محتوای حرفها بود.متاسفانه حرفهایی که زده شد اصلا حرفهای مناسبی نبود.مناظره کننده ها هرکدوم یه آرایش نظامی رو جلوی همدیگه به نمایش میگذاشتن وتاکسی به انتقاد از اونها میپرداخت زود تلافی میکردن واین اخلاق نه جزو آموزه های دینی ماست و نه آموزه های ملی.وقتی که انتخابات بعد از دور اول ریاست جمهوری دولتی است واقعا طبیعیه که رقبا به انتقاد از دولت بپردازند و از نظر من این نشان از پویایی فرهنگ سیاسی ایران است.اما برخوردی که با انتقادات صورت گرفت از نظر من منطقی نبود.منطق حکم میکنه که من اشکالاتم رو بپذیرم  وبا تمام اعتماد بنفس عذر بخوام و اعلام کنم که تلاش میکنم اشکالاتم رو برطرف کنم اما متاسفانه ادبیاتی که برای پاسخگویی به انتقادات مورد استفاده قرار گرفت یه ادبیات ضعیف بودکه فقط هدف اون جمع آوری آرای مردم تعیین شده بود.شلوغی خیابان ها ،زد وخوردها،شعار دادن ها،شب گردی ها وتمام این ها نشان از یک بلوغ جدید در تفکر سیاسی اجتماعی مردم بود که از نظر من اصلا مدیریت نشد.3 نفر از نامزدها از تغییر حرف زدن و این طور به نظر میرسید که همگی در اصول با هم مشترکند.بالاگرفتن اختلاف میان دولت و نامزدها واخبار جعلی  و آمارها و ارقامی که هر روز منتشر میشد نشان از این بود که این انتخابات بسیار مهم است و مردم واقعا وارد صحنه شده اند تا گام جدیدی رو در عرصه ی سیاسی ایران بردارند.و همین رو هم ثابت کردند با حضور 39 میلیونی خود در روز جمعه 22 خرداد .ونشان دادند که سرنوشتشان برایشان ارزش دارد.اما چیزی که سوال برانگیز بود آمارهای ساعت به ساعتی بود که منتشر میشد و در طول 4 ساعت 10 میلیون رای شمارش شد.این عجیب به نظر میرسد اما اگر بخواهیم از این گونه مسائل بگذریم عدم دادن آمار دقیق از طریق رسانه ی ملی شک برانگیز بود.این رسانه تنها  از تعداد کل آرا خبر داد و هیچ گاه به آمار شهر ها نپرداخت و این برای همگان شگفت انگیز بود.عجیب تر از آن قطع شدن وسایل ارتباطی بود.سیستم sms‌ که از جمعه قطع شد و روز شنبه خط های موبایل کلا بلااستفاده گردید.بسیاری از سایت های خبری فیلتر شدند وهیچ کس نبود که پاسخگو باشد.من طرفدار هیچ رنگی نبودم و تا روز قبل از انتخابات تصمیم خودم را برای رای دادن به کسی را نگرفته بودم اما شما قضاوت کنید این برخورد نشان چیست؟کسی که 24 میلیون موافق دارد چرا باید دست به حرکات امنیتی بزند؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٤ساعت۳:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
باران که میبارد...

سلام.چقدر سخت شده تازگی ها نوشتن.نمیدونم شاید به خاطر این وضعیت انتخابات و نا به سامان بودن افکارمه.و اینکه هر روز که میام پای کامپیوتر همش دارم تو جاهای مختلف اخبار انتخاباتی رو دنبال میکنم.میدونین دلم میخواست یه پست انتخاباتی هم حتی بدم.دلم میخواست نظرم رو درباره ی هر کدومشون بگم.دلم میخواست یه جایی بگم که کاش یکی دیگه هم همین الان تایید صلاحیت بشه که آدم خوبی باشه که وعده های بیخودی نده،که دروغ نگه،که خدا براش مهم باشه،که طرفداراش دچار افراط و تفریط نباشن،که هیچ رنگی نداشته باشه.نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم...بیا بگشای در بگشای،دلتنگم.آره من خیلی دلتنگم.خوشحالم از اینکه مردم ایران هیجاناتشون رو در یه صحنه ای خالی کردن.تونستن تا دلشون میخواد شعار بدن،طرفداری کنن،حس کنن تاثیر دارن توی این جامعه و این خودش کلیه.من خیلی خوشحالم از این بابت.اما ناراحتم که با افکار عمومی بازی میشه.ناراحتم که آدما از هر چیزی حاضرن مایه بزارن تا رای بیارن.نمیدونم.نمیدونم.اما در هر صورت خوشحالم که یک ایرانیم.داره بارون میاد.نم نم داره بارون میاد.صدای به هم خوردن ابرها توی غروب یکی از روزهای بهار.این بارون باعث میشه دل آدم بگیره.دل آدم اندازه ی تمام قطره های اشک آسمون میگیره.آسمون خاکستریه خاکستریه.مثل شهرمون که خاکستریه خاکستریه.همون حس همیشگی رو دارم ،انگار آسمون داره به حال ما زمینی ها گریه میکنه.بغض در گلوش رو گرفته و یهو میزنه زیر گریه .یهو زار میزنه.یهو اونقدر شجاعت پیدا میکنه که اشک هاش رو به همه نشون بده.حتی اگه اونایی که دارن فوتبال نگاه میکنن کلی عصبی بشن که الان چه وقت بارونه آخه... . وای این بارون توی این آسمون خاکستری چه حال و هوایی داره.دلم سرود ملی میخواد.دلم فرزانگان میخواد به تمام معنا.کاش این قطره های کوچیک بتونن پاکمون کنن از این خاکستری بودن و غسلمون بدن تو قداست آسمانیشون.

از لحظه های تشنه ی دیدار

 تا روزهای با تو بارانی

غم میکشد مارا تو میبینی

دل میکشد مارا تو میدانی...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٠ساعت۸:٢۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
Ctrl + G

وای الان کسی نمیدونه چقدر احساساته خاص دارم.نمیدونم چمه،سرم پره از جمله هایی که حس میکنم یه جا باید بیانشون کنم.چقدر هیجان زدم از اینکه خودکار توی دستمه و دفتر سبز قشنگم رو برداشتم و دارم مینویسم.کلی جمله هست که باید بگم تا راحت شم.مبخوام ار کیبورد کامپیوترم بگم و اینکه دیشب یهو فهمیدم چقدر بهش علاقه دارم.چقدر دوستش دارم و چقدر برام آشناست.به دکمه هاش که نگاه میکنی هنوز همون حس و حال زمانی که برای تایپ کردن کیبورد رو نگاه میگردم رو داره.اینکه انگشتام چقدر باهاشون احساس صمیمیت میکنن.اینکه چقدر دلگیر شدم وقتی دیدم دکمه های کیبوردم تو سری خور شدن.همش من فشارشون میدم و  اونام اون چیزی که من میخوام رو روی صفحه چاپ میکنن.اینکه تاثیر space توی زندگی من اونقدر زیاده که تاثیر قاشقی که باهاش غذا میخورم.اینکه کیبوردم چقدر بهم نزدیکه.همه ی حرفهای من رو لمس کرده.همشون رو،تمام کلماتی که شاید زمانی از نوشتنشون وحشت داشتم.هیچ وقت دلم نمیخواسته نوشتن با خودکار رو با تایپ کردن مقایسه کنم چون توی تایپ کردن نمیتونی بد خط بنویسی،نمیتونی خط خطی کنی .نمیتونی زیر نوشتت کج و کوله امضا کنی  و اینا یعنی هویت یه نوشته ی اصیل از نظر بهاره.همونطور که وقتی دیشب حالم از کامپیوتر و اینترنت بهم خورد و خاموشش کردم و کتاب دستم گرفتم که بخونم  دلم بریا تمام کتاب های دنیا که pdf شدن سوخت.کتاب رو باید بشه بو کرد،باید بشه ورق زد و تمام اون احساساتی که وقتی کتابت پاره میشه بهت دست میده و لذت میبری از اینکه کنارته.اما این کیبورد هم کم کم توی دل من جاباز کرده.کم کم زندگی آدمی مثل من تبدیل میشه به فشرده شدن مجموعه ای از کلید ها و این کلید ها رو اگه مثلا shift رو با هر کدومشون بگیری مفهموم دیگه ای پیدا میکنن.مثل تعامل آدمها.انیکه هر آدمی یه دکمه ی shift کنارش داره که مفهومش رو عوض میکنه اما حقیقت  دکمه همون جاییه که هست و کنار دکمه های دیگه،روی صفحه ی خاک گرفته ی کیبورد.وتو خودت شاید انتخاب میکنی چقدر تو سری بخوری از دیگران،دلت میخواد space باشی و هر چند کاراکتر یه بار فشرده بشی یا میخوای چیزی شبیه page down یا insert باشی وفقط گاهی کسی یادت بکنه.نمیدونم چه لذتی داره space بودن ولی شاید خیلی جذابیت بیشتری داشته باشه از چیزی شبیه escape یا delete . آره میدونم دارم چرت میگم اما اینا چیزهاییه که دارن توی سرم میچرخن .که پر شدم ازشون.که اینکه میتونم یه Enter خوب باشم تو صفحه کلید دنیای اطرافم؟ یا ترجیح میدم فقط گاهی اوقات نقش F1‌ روبازی کنم؟.نه، F1 بودن لذت نداره همونطوری که من خودم ازش استفاده نمیکنم  و زیاد به نصیحت های ویندوز گوش نمیدنم.کاش بشه آدم چیزی شبیه Caps Lock باشه که همه رو با هم تغییر بده اما خوب زیاد هم بلند پروازی نمیکنم من به shift  هم راضیم.

باشه میدونم بسه دیگه

خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۸ساعت۳:٤٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
I believe in you.. I'll give up everything just to find you

سلام.آره امروز دوباره چهارشنبه است.اصلا چطور اسم نوشته هام رو بزارم چهارشنبه یا شایدم بزارم چهارشنبه گونه و نوشته های چهارشنبه ای و چهارشنبه بازار و... .نه اصلا این طوری نیست که مهم باشه که امروز چهارشنبه است همونطوری که دیروز هم مهم نبود که سه شنبه است با اینکه واحد(استاد ای پی) داشتیم و سر کلاسش خوش گذشت و با اینکه استاد فیزیک یعنی همون آسوده نیومد.دیروز مهم بود چون من ظهر پیش دوستم که همون دوست قدیمیم باشه بودم.مهم بود چون بعد از کلی وقت شدم یه بهاره ی واقعی .از همون بهاره هایی که خیلی کارها خیلی وقت ها دلش میخواد بکنه و همون لحظه انجامش میده.شاید دوستم زیاد نفهمید که من یهو چه حسی بهم دست داد وقتی با تمام وجود رو زمین نشستم و اصلا هم تا خونه تکون ندادم لباسم رو تا خاکی باشم و از خاکی بودنم کلی لذت بردم.این کار فقط یه استارت بود.یه استارت برای اینکه وقتی روبروش رو زمین نشستم یه حس جدید داشتم.یه حسی که خیلی وقت بود نداشتم.داشتم داد میزدم و خودم خوشم میومد از اینکه دارم داد میزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم.نمیتونین تصور کنین چقدر دلم میخواست میشد باهاش بزنم زیر آواز اما دوتامون اونقدر ناراحت و عصبانی و غمگین بودیم که اصلا جای این کارها نبود.بار دوم بود که نمیتونستم جلوش احساساتم رو کنترل کنم.خیلی بد بود.و شایدم خوب.کاش بفهمه و میدونم که میدونه همه ی حرفهام و دادهام و تهدید هام و غیره به خاطر خودشه. امروز صبح خوب بودم.خوبه خوب.رفتم دانشگاه و با ثمین در حال پروژه نویسی بودیم که یهو حس کردم نمیخوام.دلم تنگ شد واسه فاطمه.نگین این اینجا چقدر فاطمه فاطمه میکنه.خوب دلم براش تنگ شد.نیاز داشتم باهاش حرف بزنم.همون نیازی که خیلی وقته به جونم افتاده.نیاز داشتم باشه دو تا کلمه حرف بزنم و هی ازم سوال کنه و من با کمال میل همه ی سوال هاش رو جواب بدم و هی براش تعریف کنم.خیلی سخته که جای هیچ آدمی بعد این همه وقت توی زندگی من پر نشده.حتی جای آزاده و فاطمه و نیلوفر.بعضی وقتا با تمام وجود دلم تنگ میشه که چرا آزاده نیست تا دست های سردش رو بگیرم و لذت ببرم از سردیش و خنک شم.دلم تنگ میشه که چرا نیلوفر نیست که بهش بگیم بخارییییی.دلم تنگ میشه واسه آزاده و اون لقمه هایی که میاورد و اون سیب های با طعم پنیر.دست خودم نیست که یهو یاد این بیافتم که به خانوم علفتی بگم علوفه.دست خودم نیست که دلم بشه اندازه ی یه نخود واسه صبح ساعت 5:15 از خواب بلند شدن و سوار سرویس شدن و خوابیدن تا وقتی که فاطمه بیاد و بیدارم کنه و بشینه کنارم.باور کنین فاطمه ی خونم کم شده که ساکت و آروم توی جمع چهار نفریمون باشه و با من نقشه بکشیم آزاده رو بعضی وقتا اذیت کنیم یا تو خوندن شعر سرود ملی ننه نویدی ننه نوید آخر رو با هم نگیم که آزاده ضایع شه و همه با هم بخندیم.دلم واسه نین جوتسو تنگ شده.وقتی چکاوه میگه چرا پنجشنبه نیومدی سرم رومیندازم پایین و میگم ببخشید و فقط همین.چی دارم جواب چکی روبدم ؟نیاز دارم که باشه همون فاطمه ای که وقتی صبح بهش اس ام اس زدم خانومی خوبی؟جواب داد خوبم ولی تو خوب نیستی به همین دلیل حالتو نمیپرسم. گند بزنن این کنکور رو .همیشه ازش متنفر بودم همیشه.خوب دلم میخواد غر بزنم مگه من دل ندارم؟شماها اگه خیلی نگران مفهومین برین به دست بند های سبز و قرمز و زردتون برسین و عکس های فیس بوکتون رو رنگی کنین.متنفرم از دانشگاه شهید بهشتی که روبروی تالار ابوریحانش نوشته باشه:

نابودی دشمنان احمد صلوات/پیروزی احمدی مجدد صلوات

یکبار دگر به کوری چشم حسود/بر احمد و محمود و محمد صلوات

چی بگم دربارش که نگم بهتره.ودیدن دست بند های زرد و قرمز دست مردم و تعجب به خاطر این رفتار جوون های این مملکت  وندونستن این که هنجار چیه و ناهنجار کجاست و من چرا دارم نرم افزار میخونم وقتی زیاد اهل بازی کامپیوتری نیستم و دلم میخواد سرک بکشم تو قفسه کتاب های تازه خریداری شدم و اون چندتا کتابی که یواشکی خریدم رو بخونم و همش دارم فکر میکنم یعنی میزار ن من 150 هزار تومن پول 30 و خورده ای جلد کتاب دست دوم بدم مامان اینا؟ و اینکه احتمالا ومسلما جوابشان نه است و نمیگذارند من چنین کاری بکنم.

از گذشتن این روزها و دقیقا این روزها متنفرم و با اکراه ساعت رو نگاه میکنم و ناامید میشم از روز  وشب که پشت سر هم میآن ومیرن و من درس نمیخونم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()