< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
غروب خیس

و رگبار میزند وتو خیس میشوی ، تو در آن هنگام که پشت پنجره بع غروب سرخ دلتنگی ات مینگری  دربرابر هجم بی پایان قطرات گم میشوی.

و تو دیگر خودت را نمیشناسی ،تو دیگر تنها قطره ای هستی از میان هزاران هزار قطره که می آیند و میروند و تو درمیان خلوص آنها رنگ میبازی و بی رنگ میشوی

و تو سماع میکنی، تو درمیان شور شیدایی آفرینش بند بند وجودت به حرکت واداشته میشود  و میچرخی و می روی و هبوط میکنی و در این حرکت دوار به هیچ نمی اندیشی جز رها شدن ، تو به رهایی از اسارت قداره بندان آسمان  و جاری شدن در جنبش آزادگان آن خاک می اندیشی، آن خاک که دم اهورایی الاهگان آن را گل کرده است.

و تو به چشمان زمینیان خیره میشوی، خیره میشوی تا بیابی آن چه را  که به خاطرش عصیان کردی ،چشمانت برق می زندو سینه ات  را سپر میکنی  که با قلبی آکنده از عطش و جانی لبریز از ایثار جاری شوی بر زمین تشنه ی مردگان.

و تو میریزی، و تو ساکن میمانی ، و ت و در همهمه ی شهری سوخته ، در چاله ی گلی خیابانی آسفالت شده و پر رفت و آمد ، در هیاهوی عابران چتر به دست ، در لحظه ای به وسعت بر دار رفتن یک شهید و  به کوتاهی سبز شدن چراغ راهنمایی در خیابانی اصلی ، سقوط میکنی .

و تو  در آخرین لحظات زندگی شیرینت یاد پاره کردن بند دل آسمان و غرش نهی گونه ی الاهگان می افتی و لبخندی سرد پیکرت را تشییع میکند...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت٧:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
اشک آدم برفی

و آفتاب پیر و خسته ی زمستان جسم نیمه جانش را بر عرصه ی آسمان میکشید و یک صبح زمستانی را به چشمان پف کرده ی دخترک نوید میداد.دخترک طبق معمول از خواب پرید.سراسیمه ساعت دیواری اتاقش را نگاه کرد و نفسی از روی  آرامش کشید.از جایش بلند شد ،از سکوت خانه معلوم بود که مثل همه ی روزهای هفته در خانه تنهاست. چشم هایش را مالید و به دستشویی رفت.مثل همیشه هیچ نکته ی مثبتی در تصویر در آینه وجود نداشت تا او را امیدوارکند.صورتش را شست و به آشپزخانه رفت.مثل همیشه سفره روی میز پهن بود و تکه های نان خشک و استکان های نشسته روی آن قرار داشتند. لیوان کوچک چینی اش را از کابینت بلند کرد و برای خودش چایی ریخت.رفت و پشت میز نشست.دوتاقاشق شکر  توی لیوانش ریخت و شروع به هم زدن کرد.چندی نگذشت که در خیالاتش فرو رفت.داشت به نامه ای که دیروز دوستش به او داده بود فکر میکرد،به نگاه دوستش ، به لرزش دستانش، به اینکه دیشب تا دیروقت دوستش را تصور کرده بود که رو به رویش نشسته و به حرفهایش گوش میدهد و او هی گفته بود و گفته بود و گفته بود.ناگهان دستش سوخت.به خودش که آمد فهمید آن قدر چایی را هم زده که از فنجان سرازیر شده و روی دستش ریخته.خیلی وقت بود که دیگر به خاطر این چیزها هل نمیشد.با خون سردی تمام و به زور و اجباری که میدانست مادرش اگر ببفهمد صبحانه نخورده مثل همیشه دعوایش میکند،لقمه ای نان و پنیر گرفت.لقمه را به سمت دهانش برد.از تصور مزه ی نان و پنیر حالش بد میشد اما چاره ای نبود و باید میخورد.لقمه را در دهانش گذاشت و چشمانش را بست و زود زود آن را جوید و فنجان چایی را نیز بعد از آن سر کشید تا وظیفه ی خود را انجام داده باشد.دلش میخواست از آشپزخانه فرار کند اما میدانست که اگز مادر بیاید و ببیند که او سر میز را جمع نکرده دعوایش میکند.با صورتی مالامال از بی حوصلگی سر میز را جمع کرد و استکان ها را شست و به سرعت از آنجا خارج شد.به اتاقش رفتوسرش را کرد زیر تخت و کتاب داستان کوچکی را در آورد.لای کتاب داستان برگه هایی مچاله شده بود.دخترک برگه ها را برداشت و کتاب داستان را دوباره زیر تخت گذاشت.دخترک کتاب داستان هایش را زیر تخت میگذاشت ،آخر میدانست که مادرش دوست ندارد او کتاب دیگری جز کتاب های درسی اش را بخواند و اگر آن ها را پیدا میکرد،قایم میکرد و دیگر به دخترک پس نمیداد.دخترک هم از آن به بعد کتاب داستان هایی را که از کتاب خانه مدرسه شان یا از دوستانش به امانت میگرفت زیر تخت یا درون کیف مدرسه اش نگه میداشت و سعی میکرد در سرویس مدرسه یا در کلاس هایش کتاب بخواند، نه درخانه.برگه های مچاله شده را برداشت و به سمت پنجره ی اتاقش رفت.بچه ها داشتند بیرون برف بازی میکردندودخترک دلش پر کشید برای ساختن یک آدم برفی،از همان آدم برفی ها که به جای دماغشان هویج میگذارند و با دکمه برایشان چشم درست میکنند و شال گردن دورسرشان می پیچند اما افسوس که نمیشد از خانه بیرون برود، چون مادر به او تاکید کرده بود که درخانه بماند ومراقب خانه باشد. اصلا نمیفهمید چرا بچه ها وقتی برف میآید و مدرسه ها تعطیل میشود خوشحال میشوند.خوشحالی ندارد که، اگر مدرسه بود با دوستانش بازی میکرد، گوله برفی پرت میکرد،شعر میخواند،روی برف دراز میکشید ، از آن برف ها که هنوز دست کسی به آنها نرسیده و یخی هستند یا از آن قندیل های شیشه ای که زیر شاخه های درخت ها میبندند،میخورد.اما حالا باید خانه میماند و تماشاگر بازی های بچه های کوچه میشد.بغض کرد ، اما مثل همیشه بغضش را قورت داد. اولین کاغذ مچاله را باز کرد.دست خط خودش بود.نامه ای بود که دیشب برای بهترین دوستش نوشته بود.برای بهترین دوستش که حالا کیلومترها با او فاصله داشت.دوستش او را گذاشته بود و رفته بود.با مادر و پدرش رفته بود.خانه ی شان را عوض کرده بودند.و دیگر نمیتوانست با او هم مدرسه ای و هم کلاسی و دوست باشد.دوستش او را با تمام رویاهایش تنها گذاشته بود و رفته بود.او را با عکس برگردان های قلب شکلش ، با جامدادی ساعت دارش ، با سر مدادی کلاه قرمزیش، حتی به ساعت در دارش هم نگاه نکرده بود و رفته بود. دیگر هیچ کدام از آنها برایش زیبایی نداشتند.بدون او،نه  باربی میخواست ، نه کارت صد آفرین  و نه آلوچه های دستفروش دم در مدرسه را. او فقط دوستش را میخواست تا زیر باران با هم راه بروند و آب نبات اشتراکیشان را با هم لیس بزنند.

عروس های آسمان هم چنان رقص کنان رهسپار زمین میشدند و دخترک کوچکی را نظاره میکردند که  بر روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ی اتاقش آدم برفی گریانی را نقاشی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

باید بنویسم.تا وضع از این بدتر نشده باید بنویسم.باید بنویسم که دارم له میشم زیر فشار لحظات،زیر فشار بودنی که هیچ هدفی رو دنبال نمیکنه.باید بنویسم که چقدر احتیاج دارم یکی بیاد محکم بغلم کنه و ازم بخواد که گریه کنم و اون هیچی نگه و من اشک بریزم وحرف بزنم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره.چرا هیچ کسی نیست؟چرا هیچ کسی از اون آدمایی که اون همه مدت توی زندگیم بودن حس نمیکنن جای من توی زندگیشون خالیه.چرا هیچ وقت برام نمی نویسن،چرا فراموشم کردن.آره میدونم که نباید انتظار هیچ چیزی رو از هیچ کسی داشته باشم.آره میدونم که حرفهام بی خودن. آره ولی شما ها چه میدونید از این درد که میپیچه توی تمام سلول های آدم وقتی حس میکنه یک دستمال کاغذی بوده که استفاده شده و الان دقیقا توی سطل زبالست و کسی هم با سطل زباله کاری نداره جز اینکه یه سری آشغال دیگه رو بریزه روی سرش تا بیشتر فرو بره و بیشتر فراموش بشه. آره شماهایی که حس میکنید بهاره چه آدمه شاد وخوشبختیه که کسی مثل لاله داره و لاله برای بهاره همه کار میکنه اما تاحالا یکی از شماها فکر کرده اگر یه روز لاله هم مثل شماهابره،اگه بهاره دیگه لاله نداشته باشه باید چجوری زندگی کنه؟ تاحالا طعم حرف نزدن با هیچ آدمی رو در 24 ساعت چشیدید؟تاحالا حس کردید چقدر سخته وقتی دلت بخواد دوستت رو ببینی اما نشه، تاحالا با این مشکل مواجه بودین که همیشه خدا وقتی خیلی از وجود بهترین دوستتون دارید لذت میبرید و دارید باهاش دنیا رو میگردین یه چیزی ته دلتون هی بهتون گوش زد کنه که بهاره حواست باشه به این آدم بیشتر از این حق نداری نزدیک شی، و مطمئن باش که یه روزی از دستش میدی. همه شما آدما یه کسی رو دارین که تا دلتون میخواد بهش نزدیک میشین ،تادلتون میخواد کنارش میشینین ، از وجودش لذت میبرین ، اما من،باید همیشه حواسم باشه که مردم چه فکری میکنن ،دیگران چی میگن،فلان دوستم پیش خودش چی میگه،حق ندارم وقتی خونم بهش زنگ بزنم، بهش زنگ نزنم ،بهش وابسته نشم،ازش نخوام برام کاری بکنه، همیشه باب دلش رفتار نکنم،احساساتم رو بروز ندم و هزار جور حرف بشنوم و هزار نگاه حاوی فحش رو تحمل کنم.میفهمید؟خسته ام.خسته ی خسته ی خسته.هیچ کدوم از شما آدما وقتی که میخواستم بیاید و جای لاله رو برام پر کنید نتونستید باهام به اندازه ی اون صادق باشید،نتونستید تحملم کنید،نتونستید کنارم باشید در تمام لحظات،میدون که هیچ کس توی این دنیا نمیتونه مثل لاله برای من باشه.هیچ کس به اندازه ی اون نمیدونه من از چه چیزهایی وحشت دارم ،به چه چیزهایی حساسیت دارم،دلیل ناراحتی معدم چیه،چرا بد اخلاقم ،چرا خوشحالم،کی بودم ،کی هستم و کی دلم میخواد که باشم.و حالا من باید لاله رو از دست بدم.چون نباید بهش وابسته باشم، چون نباید امیدوار باشم که همیشه کنارم بمونه، چون هیچ کس مثل من و لاله نیست.دارم میمیرم انقدر این حرفها رو به خودم زدم و بغض در گلوم رو گرفته.میدونم اشکال از منه، گاهی فکر میکنم چه خوب میشد اگه لاله پیش دانشگاهی که ناپدید شد دیگه هیچ وقت بر نمیگشت.بفهمید آدم ها.بفهمید و ازم انتظار نداشته باشید حتی اگه یه روز لاله رو از دست دادم باز به دنیای شما برگردم.

آره هیچ وقت توی وبلاگم از لاله نمینوشتم ولی اگه لاله و ساربانم نباشن دیگه هیچ وقت نمینویسم.همین...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت٥:٤٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()