< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خزان آفرینش

تو مرا آفریدی و تو مرا هم چون پیله ای به دور پروانه در سیر دگردیسی خویش پرورش دادی.و تو مراهم چون برگی از تبار درخت در زیر سایه ی خویش کشیدی و از شیره ی جانت مرا سیراب کردی و من در آن لحظه که آفتاب با دست های مرمرین خویش انگشتان نحیفم را نوازش میکرد مست آسمان گشتم و از عشق آفتاب و خورشید و آن دُر و گوهر که نهایت زمین بود و زمین بر مبنای او میچرخید و او گیسوی آتشینش را به هر سوی می افکند، سوختم و شب ها در فراقش و از فریب مهتاب زرد گشتم و خشک شدم و سخت و شکننده شدم و زبانه های عشقش شاهرگ عقلم را با نیشتری کوچک پاره کرد و من، دیوانه شدم. و تاب و اختیار از کف بدادم و دست به دامان باد عصیانگر و کولی شدم و شلیته ی چین دارش را محکم گرفتم و از درخت،از تبار و پدر خویش که آفریدگارم بود، رها شدم .و دختر کولی خنیاگر باد مرا با خود میبرد و من احساس میکردم که به آسمان نزدیک میشوم و آسمان در جلوی چشمانم به رقص می افتاد و من در کنار حوریانش در بزم عشاق سماع میکردم و کوچکی خویش از یاد میبردم و فکر خورشید در سر میپروراندم و دیگر نه یک برگ از رگ و ریشه ی یک درخت ، که یک رهرو راه بی نهایت دل دادگی بودم. به یک هنگام باد دست مرا از دامنش جدا کرد و من ماندم و یک دنیا و یک آسمان و یک خورشید.  من بودم و پیچ و تاب راهی که لیک خوب میدانستم سقوطی بیش نیست.گاه به زیر کشیده میشدم و چرخ میخوردم و بالا میرفتم و پایین می آمدم ، ولی گریزی نبود. و من در یک صبح پاییزی در زیر پای پروردگار خویش هبوط کردم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت٩:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آخر دنیا

باد زوزه میکشید و باران ساعت ها بود که بارش خودرا ادامه میداد.دخترک در ردیف آخر اتوبوس سرش را به شیشه تکیه داده بود و به اشک های آسمان نگاه میکرد.چشمانش دیگر توان باز ماندن را نداشتند.دخترک دلش میخواست اتوبوس همین گونه به راه خود ادامه دهد و هیچ وقت نایستد، دلش میخواست در بست او را تا ته دنیا ببرد و این جبر دوار گونه ی زمان را پایان بخشد.نفس عمیقی کشید و احساس کرد که خنجری در قلبش فرو میرود، بغض فرو خورده ی خود را بیشتر پایین داد و دستان قرمزش را تا ته درون جیب کاپشنش فرو برد.چشمان نیمه بازش را بست و سعی کرد به روزهای بارانی ای بیاندیشد که او و دوستان هم سن و سالش برای باران شعر میخواندند و زیرش بازی میکردند.ناگهان احساس کرد که کسی او را صدا میزند،چشمانش را باز کرد، راننده اتوبوس با چشمانی براق و نگاهی نه چندان مهربان به او خیره شده بود، به سرعت خود را جمع کرد وفهمید که انگار خوابش برده و الان در انتهای مسیر است و باید پیاده شود...شاید آن جا همان آخر دنیا بود. دخترک کیفش را به دوش انداخت و از راننده معذرت خواست و از اتوبوس پیاده شد.دلش میخواست گریه کند.راه طولانی ای در پیش داشت و باران هم چنان می بارید.دخرتک شال گردنش را محکم به صورتش بست و دست هایش را مشت کرد و تا آخر در جیب هایش فرو برد و به راه افتاد.باد سرد گونه هایش را آزار میداد اما چاره ای نبود باید ادامه میداد.دخترک به یاد ایام کودکی سرش را بالا کرد تا باران را نگاه کند.قطره هایی کوچک بر روی عینکش نمایان شد ودلش خواست تا به آدم های دیگر فخر بفروشد که من میتوانم باران را نگاه کنم اما شما نمیتوانید ولی حس تنهای جانکاه وجودش را در برگرفت.کسی نبود که بتواند به او فخر بفروشد.خیابان پر بود از آدم هایی که به سرعت از کنارش میگذشتند و ماشین هایی  که بی توجه از یکدیگر سبقت میگرفتند و عبور میکردند. دخترک ایستاد. دستان مشت کرده اش را از جیب  بیرون آورد و زیر باران گرفت. دستش میلرزید  و قطره های معصوم و کوچک درون کاسه ی دستانش  مینشستند. آهی کشید، آب را به زمین ریخت و به راهش ادامه داد.خانه ی مادر بزرگ دقیقا یک خیابان آن طرف تر بود و او مجبور بود راه را پیاده برود.بغض راه نفسش را تنگ کرده بود.خاطرات یکی یکی از جلوی چشمانش میگذشتند.دلش برای آن روزها که عینک بارانی اش را هیچ گاه پاک نمیکرد تنگ شده بود،دلش برای دستانی که زیر باران ،دستانش را میگرفتند  تنگ شده بود.دلش میخواست برگردد، خنجر ناله هایش را در قلب زمان فرو کند و به دوران گذشته بازگردد.دلش میخواست کسی او را در خیابان بشناسد و او آن فرد را محکم بغل کرد و بغض چند ساله اش را در آغوش یک آشنا خالی کند.اما مثل همیشه هیچ کس نبود و تنها او بود و باران و کوله پشتی خیسش. صدای شر شر آب درجوی نوایی آشنا را برایش تداعی میکرد اما دخترک دیگر از شنیدن این صدا مست نمیشد و لبخند صورت غم زده اش را پر نمیکرد. آخرین گام را برداشت و به در خانه ی مادر بزرگ رسید.دست بی حسش زا در جیب سمت راست کیفش فرو کرد و کلید را بیرون آورد.در را باز کرد و وارد شد.

چراغ ها خاموش بود و این نشان میداد که مادر هنوز برنگشته است.فورا به آن سمت حیاط رفت و بیلچه ی کوچکی را برداشت.کیسه ای را از کوله پشتی بیرون آورد و کارش را شروع کرد.

خداحافظ!

باران دلش میخواست بیاستد وتنها به بارش اشک ها بسنده کند.

شاید آسمان نیزاز برای او میگرست.

و دخترک آرام و با نگاهی مالامال از اندوه تنها عروسک کودکی اش را در باغچه ی کوچک مادربزرگ به خاک سپرد.

و این آخرین بار بود که دخترک زندگی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

دارم به بهاره فکر میکنم.شایدم چه خود خواه شدم  که دارم به بهاره فکر میکنم.دارم به اون زمانی فکر میکنم که هر چیزی رو که مینوشتم توی وبلاگم نمیذاشتم...یه جورایی وبلاگم واسه خودش عظمتی داشت و یه جای خاص برای خودش حساب میشد.دارم به اون زمانی فکر میکنم که اون مجله هه اومد درباره ی وبلاگم ازم سوال کردو منم کلی جواب دادم و گفتم حتی مامانم هم نمیدونه من وبلاگ دارم و دقیقا همین جمله ی من بیچاره رو تیتر کرد و تا یه مدت کلی دعوا داشتم با مامان محترمم. امروز پس از مدت ها ی خیلی خیلی زیاد که بالای یک ساله رفتم سراغ دفتر قرمزم...آره منم کلی دفتر های رنگ و وارنگ دارم که هر کدومشون مخصوص یه دوران خاص از زندگیمن و احتمالا اگه الان بخوام یه دفتر جدید برای این دوران از زندگیم انتخاب کنم اون دفتر مشکیه....نوشته های سال 85 به بعد رو شروع کردم به خوندن.اینکه چه دورانی بود اون زمانی که سال سوم دبیرستان بودم و داشتم با یه افسردگی دست و پنجه نرم میکردم و به خاطرش پیش روان شناس هم رفتم و میترا خانوم تنها کسی حساب میاد که دفتر قرمزه ی من رو خونده وبعضی جاهاش رو هم های لایت کرده ..مثلا اون جاهایی که درباره ی لاله حرف زدم.تک تک لحظات زندگیه دبیرستانم به جز سال دومش رو دوست دارم...تک تک لحظات نفس کشیدن توی هوای کثیف انقلاب و خیابون انقلاب رو دوست دارم.تک تک روزهایی که با دوستان کلی برنامه میذاشتیم که بریم سینما و میرفتیم. اون زمان هیچ چیزی توی زندگیم کم نداشتم...هیچی .با اینکه هاسمیک رو نداشتم.با اینکه گوشی نداشتم.با اینکه خیلی از امکاناتی که الان دارم رو نداشتم اما توی یه جایی بودم که حس میکردم نیاز به هیچ چیز دیگه ای ندارم.با این زخم نمیشه کنار اومد..هرچقدر هم در بسته باشه بعد یه مدت شروع میکنه به آتیش گرفتن  و دهن باز میکنه و هی خون میاد و هی خون میاد و هی خون میاد تا تهی شی و بیافتی به حال مرگ.میدونید حس میکنم خیلی وقته که توی کما زندگی میکنم.یعنی زندگی نمیکنم ،دارم نفس میکشم توی اون هوای بالا شهری درکه و پارک وی و تجریش و توی بوفه و سلف غذا میخورم و قس الی هذا.حقیر شدنم رو درک میکنم از مطالعه نکردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از حوصله نداشتنم برای فکر کردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از خندیدنم. به یه جایی رسیدم که به جای اینکه آدما رو ببینم فقط شب ها خوابشون رو میبینم.به یه جایی رسیدم که دلم نمیخواد به هیچ آدمی کمک کنم ...دلیلشم نمیدونم.به یه جایی رسیدم که دلم میخواد فقط خودم باشم و خودم وزندگی خودم.مثل خیلی از وقت ها دلم میخواد یه دختر خیلی ساده بودم با یه زندگی خیلی ساده تر.دلم میخواد دغدغه هام دخترونه بود...ولی نیست.حتی حسود هم نیستم.تنها سیب زمینی ام.مثل ساربان محترمم که اون هم شده یه سیب زمینی.

دیروز تو کلاس زبانم معلممون سوال کرد که دلتون میخواد تو کدوم یکی از دوره های پیشین زندگی میکردین؟ برام خنده دار بود که همه دلشون میخواست یا توی دوران پهلوی زندگی میکردن یا دوران هخامنشی اما من دلم میخواست یه دختر قجری بودم.دست خودم نیست که این قدر خانومای دوران قاجار رو دوست دارم.خیلی سادن.خیلی خیلی ساده.اونقدر که وقتی عکسشون رو توی یه نمایشگاه توی دانشگاهمون میزارن همه ی دخترا میان و مسخرشون میکنن .دلم میخواست یه دختر قجری بودم که لباسای قجری میپوشید و چارقد سفید سر میکرد و از اون چادرهایی که کمر بند دارن و از اون جذاب تر اون پوشیه های سفیدی که میزدن به صورتشون و اون حرفهای خاله زنکی اون زمان...اه ...چی درک میکنید که دارم میگم عاشق چه چیزهایی هستم.

آره من از محرم نمینویسم.بلد نیستم بنویسم یعنی شاید.شاید بلد نیستم حرف بزنم و بگم...شاید بلد نیستم عزاداری کنم.خب من تو اون حال و هوا نیستم.جالبه که یه خانواده ای دارم که اکثرا تو این حال و هوا ها به سر میبرن اما من به سر نمیبرم.این انتخاب خودمه.نه اینکه امام حسین رو نشناسم.اما فکر میکنم حق دارم امام حسین رو یه جور دیگه یا همون جوری که دوست دارم بشناسم و ازش حرف بزنم. فکر میکنم حق دارم حس کنم محرمی دارم که توش حسین نیست.امسال همه حس و حال محرم دارن ولی من ندارم.امسال همه رفتن تو غافله ی حسین و شاید منم که جا موندم توی این کوفه...چه میدونم.همه بلدن حسین حسین کنن اما من هنوز خدا خدا هم بلد نیستم بکنم...خب حقیرم دیگه ...نزنید تو سرم.بزارید من اول خدام رو پیدا کنم سراغ حسین هم میرم. حسین رو میفهمم همون جوری که منجی رو میفهمم.همون جوریکه امام رضا رو میفهمم.کار حسین رو درک میکنم. اما هیچ وقت تو زندگیم حس نکردم حسین مظلوم بوده.حسین نذاشت بهش ظلم بشه.کاری رو کرد که حس میکرد درسته . حس میکنم من مظلومم و جهنمی چون در نود درصد موارد میدونم چه کاری درسته و انجامش نمیدم.حسین رسالت خودش رو انجام داد.همینه که بلد نیستم روضه گوش بدم گریه کنم.اگرم گریه کنم مطمئنن به حال خودم گریه کردم نه حسین.که حسین که گریه نداره فقط مایه ی قبطه خوردنه واسه من وشاید بازم من که همه انگار از این سطح گذشتن و رسیدن به جایی که واسه حسین گریه میکنن.

از شما چه پنهون دلم میخواد ترک تحصیل کنم بزارم برم گم شم یه مدت.اما خب نمیشه دیگه.از این آدما نیستم. یه جوری شدم که دیگه از رشته ای که توش درس میخونم خوشم نمیاد.شایدم دیگه از خیلی چیزها خوشم نمیاد.میدونید،من همیشه از رقابت بدم میومده البته همیشه که نه،از همون دوم دبیرستان.بی خیال حرف بی خودی میزنم.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()