< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
سکوت

تازگی ها چقدر حرف زدن سخت شدهو یا چقدر یافتن مخاطبی برای حرفهات سخت شده.سرم رو دارم بدجوری شلوغ میکنم .خودم یه چیزی رو خوب میدونم وقتی یه عالمه کار میریزم سر خودم یعنی دارم از خودم فرار میکنم.دوستهای دبیرستانم رو خیلی وقته ندیدم.خیلی وقته تلاشی برای نوشتن نمیکنم،با کسی حرف نمیزنم،دیگه گریه نمیکنم، آه نمیکشم.مات شدم،ماتِ مات،ساکتِ ساکت.بی خودم زندم صرفا چون باید زنده بود چون چاره ای نداری .از خودم فرار میکنم، از افکارم، از وجودم ، از همه.کاملا خودم رو تفکیک کردم، هر جایی یه جوری.پذیرش واقعیت ودرک وهزار تا مشکل احمقانه.حرص خوردن از دست هزارتا چیز و هزار تا کاری که باید بکنی چون ازت میخوان و انتظار دارن. و شب که میرسی خونه یه سکوت گنده گلوت رو فشار میده.و حتی جواب آدم ها رو هم نمیتونی بدی.به هزار تا چیزی که تو فکرت بود و هست و هزار تا حرفی که داشتی و داری فکر میکنی و یهو از خودت متنفر میشی،از حماقت و ناتوانی و سست عنصری خودت به ستوه میای.دات میخواد واقعا نباشی اما نمیشه.انگار دیگه نبودن هم دوای دردت نیست.احساس عبث بودن وجودت رو پر میکنه.دلت براش تنگ میشه،به دیوار اتاقت نگاه میکنی. به همون کاغذ همیشگی که بودن اون رو توی دلت حک کرده.دلت میخواد میشد مثل قدیما وجودش توی اتاقت موج میزد و تو رو لبریز میکرد و ریه هات رو پر میکرد از حس آرامش.اشکات هم دیگه سرازیر نمیشن. چقدر از انسانها متنفرم و چقدر از خودم بیشتر متنفرم.

 به قول دوستم: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ‍ژنده ی خود را...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۳ساعت۸:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
مشغولیات یک جوجه دانشجو

خیلی وقت بود توی اتاقم،پشت میزم ننشسته بودم که بخوام چیزی بخونم یا چیزی بنویسم.فکر کنم آخرین دفعه ای که اینجا نشستم و نوشتم قبل از کنکور آزاد بود.یه جورایی توی این مدت از این میز وصندلی بدم می اومد.نمیدونم چرا اما الانم زیاد حس خوبی ندارم.تمام سعیم رو کردم که وسایل مربوط به سال پیش بود رو از اتاق جمع کنم اما هنوز چند تا کیسه کتاب درسی و جزوه زیر میزم هست و اون نوشته هایی که قبل از کنکور مینوشتم و میچسبوندم بالای میزم.این هفته اولین هفته ای بود که زیاد توی دانشگاه احساس غریبی نکردم.تو مدرسه که بودیم اینقدر زود و راحت بچه ها همه باهم دوست نمیشدیم و گرم نمیگرفتیم و جایی نمیرفتیم اما اینجا فرق میکنه.همه با هم میریم،همه با هم میایم.هیچ چیز خاص دیگه ای آدم ها رو توی دانشگاه به هم مربوط نمیکنه جز اینکه درچه رشته ای و چه گرایشی درس میخونن.حتی بعضی وقت ها و بعضی جاها اینکه ترم چندم هم باشی مهم نیست.فکر میکردم اگه رشته ی مورد علاقم رو بخونم دیگه اون درس هایی که دوست ندارم یا هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم رو نخواهم خوند اما گویا بااینکه ما مثلا کامپیوتریم باید کارگاهی رو بگذرونیم که با بچه های برق یکیه و بیشتر به اونا مربوطه تا ما.الان تازه میفهمم حرف اون آدمی رو که میگفت مهندسی ها زیاد با هم فرق ندارن.جالبه صبح ها که از خونه میرم دانشگاه کلا عوض میشم و وقتی دوباره برمیگردم خونه میشم همون بهاره که بودم. این از اون چیزهاییه که اصلا دوستش ندارم.به طرز دهشتناکی دانشگاهمون به فرزانگان شبیه و من دم به دقیقه یاد اونجا می افتم.مثلا اینکه از در دانشگاه که وارد میشی فقط عمله وبنا میبینی که یا دارن خراب میکنن یا یه جایی رو درست میکنن.بیشتر ساختمون ها کلی قدیمیه و تو گاهی به ابعاد کلاس واینکه چجوری یه چنین نقشه ای رو ریختن و از توش کلاس در آوردن غبطه میخوری وتازه آجراش هم کلی قرمزه. هر چند دقیقه یک بار هم یکی از فارغ التحصیل های سالهای پیش رو میبینی وخیره بهش نگاه میکنی و اسمش یادت نمیاد و از جلوش رد میشی و خجالت میکشی که چقدر بی شعور بازی در آوردی که سلام نکردی.دیگه شاید سعی میکنی برات مهم نباشه و سعی میکنی بخندی هرچند از ته دل نیست و سعی میکنی حرف بزنی هرچند اراجیف میگی و سعی میکنی سکوت کنی هرچند حرفات رو قورت بدی و سعی میکنی لبخند بزنی هر چند جلو ی اشکات رو گرفته باشی و سعی میکنی باشی هر چند انگیزه ای براش نداری و سعی میکنی ادامه بدی هر چند کلا بهانه ای نداری و سعی میکنی با همه دوست باشی هر چند نقطه ی اشتراکی نداشته باشی یا اگه داشته باشی هم یه هم سویی فکر یا عقیده یا احساس نسبت به مدرسه یا کلاس یا رنگ مانتو یا اندازه ی قد یا تنهایی و غریبی و ناشناسی و احساس جدا افتادگی و احساس نداشتن و احساس نبودن و صرفا علاقه به داشتن اشتراک با طرف مقابل باشه. دیگه انکار نمیکنم که عوض شدم.آره عوض شدم و یا شایدم عوضی شدم و فقط چشمام رو بستم که نترسم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٦ساعت۱٠:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
زیر پوست شب

مثل همیشه دلت گرفته،مثل همیشه دو دلی،سر گردانی،آواره ای ،نمی دانی این افکار ویران گرت را در کدامین پستوی این خرابه محقر پنهان کنی تا دیگران آنها را نبینند و صدایشان را نشنوند.بارها سعی میکنی بگویی،بنویسی،نشان دهی،فریاد کنی،اما نمیشود،زبانت میگیرد،دستانت بی حرکت میماند،صدایت در گلو خفه میشود.زجر میکشی و دیگران مهربانی که می آیند تا تورا باتمام بی مهری هایت،با تمام بدی هایت،با تمام تناقضات و تفکرات احقانه ات دریابند می رنجانی.صدایشان میکنی، به سراغشان میروی،علافشان میکن،منتظرشان میگذاری، جان به لبشان میکنی،اما نمیتوانی.با کمال شرمندگی سکوت میکنی،حتی شرم داری نگاهشان کنی و باز به درون خودت پناه میبری، آنجا که دیگر کسی نمیپرسد، نمیجوید،نگاهت نمیکند و با خیال آسوده سرت را روی زانوانت میگذاری و گریه میکنی. به اطرافیانت خیره میشوی،سریال های درپیت تلوزیون را یکی پس از دیگری تماشا میکنی،تمام دنیاشان و دینشان و مسئله شان و شرعیاتشان و دغدغه شان و زندگی شان و وجودشان و عمرشان پول است و پول است و پول است وپول است وپول.... .دلت میگیرد،دلت از قبل بیشتر میگیرد، ازصبح که آن گدایی با وقار برای بچه ی به اصطلاح بیمارش از تو پول میخواست بیشتر میگیرد.خیلی فکر میکنی، شاید اگر تو هم یک خانواده ی فقیر داشتی پول برایت خیلی مهم تر بود.شاید اگر چنین پدر و مادر در خدمت و تاکسی سرویس و خوب ومهربان و صبور و جان فدایی نداشتی این همه آنها را احمق نمیدانستی.یاد حرف یه آدم می افتی که میگفت ایده آلیسم غرب ناشی از یه سری آدم مرفه بیدرده که دیگه از مال دنیا و چیزهای اون غنی شدن و از تنفر از رآلیسم به یه سری خیال های بلند پروازانه روی آوردن و در واقع زاده ی شکم سیریه.یهو یاد پیامبر می افتی که روزهاش رو چه جوری شب میکرده و چی میخورده و روی چی میخوابیده وسنگ داغ به شکم میبسته که گرسنگی رو تحمل کنه.غرق میشی تو دنیایی که نمیدونی کجاش وایسادی.از پول میگذری و میری سراغ چیزهای دیگه ،به فلسطین و اسرائیل.به اینکه یه زمانی چقدر مبارزه برای آزادی فلسطین و برگزاری این راهپیمایی ها و خیلی کارها ارزش واهمیت داشته و آدمها چقدر این مسئله رو مهم میدونستن و براش جون دادن و مسلمان بودن رو در این میدونستن که اگریه جای دنیا داره به یه سری آدم ظلم میشه شب خوابت نبره و خودت رو مسئول بدونی و به فکر باشی و فقط خودت رو با مسائل خمس و زکات و نماز وروزه و فطره و گریه ی شب قدر سرگرم نکنی.اما الان اونقدر زیاد در بارش حرف زدن و حکم کردن و یه مقدار افراط به خرج دادن که شاید آدمها تلوزیون رو به خاطر نشون دادن این چیزها خاموش میکنن و نمیخوان حتی بدونن اصلا قضیه چی هست.تلوزیون کانال 1 برنامه ی این شب ها دارن درباره ی تناسخ حرف میزنن و من دارم شاخ در میارم.این که این موجوداتی که به حرف این فرقه ها گوش میدن و این کارها رو میکنن واقعا انسانن؟ اصلا شاید اشتباه شده باشه،شاید باید خری ،سگی،بزغاله ای چیز دیگه ای میشدن و انسان شدن البته میدونم که الان به جامعه خر ها و سگ ها و بزغاله ها و کلا حیوانات توهین کردم ولی ببخشید چیز دیگه ای به یادم نرسید.

خدایا چجوری این قدر صبر میکنی ؟ چه جوری مارو تحمل میکنی؟....

من واقعا شرمندم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()