< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
گر تو گویی راست؟ گویم راست،میتوانست او اگر میخواست...

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت           کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

و ماه از داغ علی فرق خویش در رخ پیامبر شکافت که او دیده بود علی را در دل سیاه شهر که بر شراب جوشیده از اشک پناه می آورد و عرق شرم را بر پیشانی شب می نشاند.

بی تو گویی ماه نیز در التهاب مهتاب نیست.

چاه،در جوشش و قلیان اشک نیست.

شب مرحم نادانی و جهل نیست.

کودک در انتظار غریبه ی شهر نیست.

محراب چشم انتظار دیدن عرش نیست...

التماس دعا

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٩ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
جاده های خیس

دلم میخواست قطره ای بودم که بر کف دستان مشتاق تشنه ای فرود می آمدم.

دلم میخواست نسیمی میشدم که صورت خواب آلود کودکی را نوازش میکردم.

دلم میخواست شعشه ی نوری میشدم که شب تاریک رهگذری نا امید را روشنی میبخشیدم.

دلم میخواست شراره ی آتشی بودم که دستان سرد دخترک کبریت فروش را گرم میساختم.

دلم میخواست برگ زرد خزانی می بودم که خود را قربانی بازی کودکان درگذر بر قلب زردم میکردم.

دلم میخواست درختچه ای خشک میبودم که در کویری سراسر نگاه خیره ی خورشید سر افراز و بی محابا قد برافراشته و تن به سایه ها نمیدهد.

دلم میخواست قاصدکی میشدم که عمری بر فراز آسمان به دنبال الاهه ی خویش سرگردان از این سو بدان سو می رفت و درآخر در نگاه ستیغ آفتاب گم میشد.

دلم میخواست دانه ای میشدم که راز نهفته در دل خویش را با خود به زیر خاک میبرد.

دلم میخواست شبنم تب دار گونه هایی میشدم که از حلاوت احساس وتنگنای وجود از آسمان چشمان سوخته ای بی زبان باریده است.

دلم میخواست قلمی می بودم که از مرثیه ی خداوندگار خویش به خروش آمده و رقصی خونبار را بر صحنه ی یکتایی خویش آغاز کرده است.

دلم میخواست شاخه ی خشکیده ی درختی میشدم که بر آتشم می افکندند تا با شراره های درونم اجاق گرمشان را شعله ور تر سازم.

دلم میخواست صدای جیر جیرکی می بودم که شبانگاه  با نوای کوتاه و ممتدش خواب ابدی و همیشگی انسانیان را بر هم میزد.

دلم میخواست نبودم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۸ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ناله های تنهایی

دریچه های شب زده ی چشمانمرا که تیغ های بی امان آفتاب به ستوه آمده  میگشایم.باز هم همان کارهای همیشگی،همان دنیای همیشگی ،صدای یکنواخت عبور ماشین ها از خیابان و عبور بی امان لحظات در پی یکدیگر از ترس شلاق های بی رحمانه ی زمان.بغضی به وسعت قرن ها هبوط و سکوت گلویم را میفشارد.اندیشه های هولناک روزگار آرام و قرار از ذهنم ربوده و بی امان می سازد و مینگارد وافکار سوزناک درونش را بر صفحه ی سفید ومظلوم کاغذ نقش میکند.چه آزرده ام از این دوران و از انسانیان و گاه می اندیشم که ما را چه میشود که این چنین به خون خواری می افتیم و دیگر هیچ نمیبینیم جز قامت بلند آرزوهای پست دست نیافتنی امان را.چه میشودکه شکوه خورشید که می بایست جلوه گاه طنازی های آفرینش بر صحنه ی بی کران عدم باشد ،شروع پست و دردناکی میشود برای کار گورکنانی که هر کدام قسمتی از این ودیعه ی خلقت را تبدیل به مردارگاهی عفن میکنند که نه تنها خود،بلکه عابران غریبه را نیز به دام می اندازند و در خود فرو میبرند.

چه میشود که دین و آیین که میبایست گواهی باشند برای خروج از این خاک بی مقدار و سندی برا پایان تبعید و تنبیه، بهانه ای میشوند برای توجیه افعال و سکوت افراد و سکون آدمیان.چه میشود که انسان  به جای اینکه بنده ای باشد در جستجوی معبود خویش و مخلوقی باشد در خروش و جنبش خلایق عاشقی باشد در تمنای محبوب و عابری باشد در عبور از گردنه ی سخت روزگار با کوله باری از ودیعه ای گرانبها برپشت و چشمانی سرشار از امید به جلو و لبانی گویای فریادهای وجود،طفیلی میشود زاده ی قابیل که توان دیدن برادر خویش را نیز ندارد و دست در دست شیاطین و الاهگان زمینی خنجر کینه ی خویش بر قلب وارث آدم فرو میکند و آغاز دفتر تاریخ را با ننگ برادر کشی می آراید.با چنین پیشینه ای هیچ جای تعجب و تاسف نیست که هر روز نظاره گر به قربانگاه رفتن آدمیان و به فراموشی سپردن خدایگان باشیم...

چه کنم که رو سیاهند کلمات از سپیدی بی آلایش کاغذ در بیان واقعیات...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ساعت٩:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خیابان کودکی

خورشید آخرین شعاع های تابشش را نثار صورت گل انداخته ی دخترک میکند.دخترک درکنار خیابان بدون هیچ آلایشی قدم میزند.صدای تلق تلق بطری های آب و نوشابه ی درون جوی کنار پیاده رو تنها چیزی است که دخترک را در این راه نامعلوم همراهی میکند.چشم های دخترک هیچ نشانی را دنبال نمیکند.گویی در این دنیا و در آن شهر و یا حتی در آن خیابان نیز به هیچ مقصدی رهسپار نیست.هر چند دقیقه یک بار نفسی عمیق میکشد و لحظات را از پس یکدیگر بدرود میگوید.عابرانی که گاه از کنارش میگذرند یا با ناراحتی و تعجب از نوع رفتنش از او سبقت میگیرند یا با نگاهشان او را ورانداز میکنند وچون او را در این عوالم نمیبینندبا تکان دادن سری به راه خود ادامه میدهند.صدای خرت خرت کفش هایش که با بی میلی تمام روی آسفالت کشیده میشوند هم چون عرابه های سنگی گذشت زمان را به او یاد آور میشونند. ناگهان دخترک نگاه پرشوری به جوی می اندازد،به کنارش میرود.گویی میخواهد پایش را درون آن فرو کند.اطرافش را کنجکاوانه جستجو میکند.کودکی با دوچرخه اش از آن سوی خیابان عبور میکند.منصرف میشود.چشم هایش قرمز میشود.گریه اش میگیرد. به پیاده رو باز میگردد.چند نفس عمیق میکشد.هرچه تلاش میکند انگار نمیتواند جلوی یورش اشک ها را بگیرد گویی از زندان گریخته اند و دیگر تاب تحمل درون ملتهب او را ندارند.در کیفش را هراسان میگشاید و به دنبال دستمال میگردد.سر انجام از میان کاغذهای مچاله شده دستمال کوچکی را پیدا میکند و توطئه ی باران وجودش را خنثی میکند.چقدر دلش میخواست زیر باران گریه کند.آن طور دیگر کوبش نگاه های دیگران وتفکراتشان نمیتوانست آزارش دهد.آن گاه دیگر باران خود دوای سوزش قلبش بود. و آنگاه باران مادر مهربانی برای پذیرش جویبار درونش میشد.هراس و اضطراب از آینده چون کوله باری از سنگ شانه های کوچکش را متزلزل کرده است.اما چاره ای جز ادامه خط بی پایان لحظات و بندبازی در نمایش ناگریز دقایق نداشت.ایستاد. برگشت.به پشت سرش خیره شد.پیاده رویی خلوت با درختانی سر به فلک کشیده و سبز که روزگار از طراوت تابستان برایشان لباسی سبز دوخته بود.تار وپودی منظم و متوازن.آسفالتی قدیمی و پر از چاله ودیوار خانه هایی که هم چون حصاری خیابان را محصور  کرده بودند.سالها بود که از آن خیابان و از آن پیاده رو میگذشت.آشنایانی قدیمی که شاید او را از هر کسی بهتر میشناختند.آرزوی دیرینه ی راه رفتن در آن جوی همواره با او بود. اما… .چشم ها آزارش میدادند، محدودش میکردند.بمباران و خنجرهای کلمات همیشه میان او و آرزوهایش بودند. آرزوهایی به ظاهر احمقانه و ابلهانه.باردیگر نفسی عمیق کشیدو به راهش ادامه داد.خیابان رو به پایان بود. میدانست که دیگر به این جا قدم نخواهد گذاشت.هم دم لحظات سخت و آسان، شیرین وغمناک،کوتاه و بلند،زشت وزیبا،آفتابی و ابری، برفی وخاکی اش رو به تمام شدن بود و او باید ادامه میداد.در حالیکه خودش،احساساتش ،آرزوهایش و کودکی اش آنجا بودند.او باید میگذشت در حالیکه اولین نغمه ها و اولین بازیها را درهمان خیابان آموخته بود.او باید میگذشت در حالیکه لانه های کوچک دست سازش  هنوز بر شاخه های درختان بودند. او باید میگذشت در حالیکه جوی هنوز او را به یک آبتنی کوتاه دعوت میکرد.کم کم ستارگان سرود شب را زمزمه میکردند و خورشید را به بهانه ی صبح به خدایگانش میسپردند.آه که زمان هیچ گاه مجال زندگی نمیدهد. چشم هایش را بست و با سرعت شروع به دویدن کرد...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٦ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
 

گاهی وقت ها هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه.نه برای اینکه تمام دنیا رو سرت خراب شده و دوباره مشکل تازه ای برات پیش اومده،برای اینکه در مقابل یک سوال قرار داری که نمیتونی جوابش روبدی،برای اینکه دو سال تو وبلاگت حرفهایی رو زدی که الان ارزش یه کلمش رو هم حتی نداری. نه برای اینکه وظیفت رو خوب انجام ندادی ،نه.برای اینکه یه جورایی جا زدی،دیگه خودت نیستی و دیگه هم سعی نمیکنی خودت باشی چون تو یه آدم آرامش طلبی. همون آرامش خری که دیشب وقتی از عروسی داشتی برمیگشتی توی ماشین بابات سرت رو به پنجره تکیه داده بودی و جریان باد ملایم داشت صورتت رو نوازش میداد و ردشدن از کنار چراغ های خیابون رقص نور زیبایی رو روی لباست تداعی میکرد،همونجایی که دوست داشتی هیچ وقت ماشین به خونه نرسه.تو میخواستی زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی تو باشه اما توشدی عروسک خیمه شب بازی تئاتر دوران. تو قول داده بودی دوستت رو تنها نذاری اما رفتی و پیدات نشد بدون اینکه فکر کنی دوستت چقدر بهت نیاز داره.تو به جای اینکه آرزوهایی که بهشون نرسیدی رو از ذهنت پاک کنی خودت و شخصیتت رو پاک کردی،شدی یه بره خاموش سفید کوچولو. خودت رو تنها کردی که کسی نباشه بهت بگه خودت باش.خودت رو خفه کردی و ازش گذشتی.حسرت لحظه ها شده بلای جونت ولی فقط خودت رو میزنی به اون راه.به هیچ کس قول هیچی نمیدی.با هیچ کس حرف نمیزنی.دیگه حتی از خودت هم انتقاد نمیکنی.هر روز داره آرزوی آدم شدن و بودن و کردن برات دست نیافتنی تر میشه و با تمام تلاشی که برای محو و پاک کردنش میکنی باز هم نمیتونی. فقط سر خودت رو شلوغ کردی که نباشی ،که نفهمی ،خودت رو زدی به نفهمی مطلق. تو که میدونی آدم بودن یعنی چی، تو که میتونی بفهمی داره چی میشه یا داری چی میشی چرا؟مگه قرار نبود کنکور یه پل باشه که از روش رد بشی تا راهت رو ادامه بدی،چرا داری خودت رو از بالای همون پل پرت میکنی تو دره؟ تو که با دیدن چشماش دلت میخواد بزنی زیر گریه،تو که تمام فکر و ذکرت اینه که کی بری ببینیش چرا... ؟ امروز یه دوست بهم گفت زندگی اونقدرا که شماها فکر میکنین سخت نیست،نمیدونم چی باید بهش میگفتم اما از نظر من همه ی قشنگی زندگی به سختیشه اگه بفهمی،به گریه هاشه اگه از ته دل باشه،به آتیش گرفتنشه اگه پخته شی،به آه کشیدنشه اگه سوزناک باشه،به انتظارشه اگه طالب واقعی باشی، به عشقشه اگه واقعی باشه،به خواستن و نگرفتن از خداست اگه دوستش داشته باشی و باور داشته باشی که اون بیشتر دوستت داره،اگه بفهمی وقتی حافظ میگه:

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد     ما به او محتاج بودیم او به مامشتاق بود

یعنی چی و واقعا بفهمی یعنی چی.

به اینه که کرگدن نباشی!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت٦:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم...

سلام. اونقدر سریع دیروز تموم شد که من نفهمیدم کی فارغ التحصیل شدم.

این چند روزی که در هفته میرفتم مدرسه و سعی میکردم حداقل یه کمک کوچیک به بچه ها بکنم برام واقعا فوق العاده بود.شدیدا یاد کارگاه و روزهای قبلش افتاده بودم.

وقتی معلم عربی اول راهنماییت رو میبینی که با شور و شوق اومده و توی سالن نشسته،وقتی معلم شیمی سوم دبیرستانت رو میبینی که فقط کلا شاید ١٠ جلسه سر کلاس اومده بود اما برای جشن فارغ التحصیلی وقت گذاشته و اومده،وقتی مامان و خواهر و بچه های خواهرت رو میبینی که اومدن تا باشن و تورو شاد کنن و دلت رو نشکونن، وقتی برای دومین بار میری توی سالن بالایی آمفی تئاتر که به شدت تنگه میشینی تا برنامرو ببنینی،وقتی دوباره روی سن میری تا سرود ملی رو در حالی که داری اشک میریزی فریاد بزنی،وقتی پرنیا رو میبینی که بعد از تموم شدن مراسم هنوز هم داره در زمینه ی یادنامه کار میکنه،وقتی دست در دست بچه ها تو حیاط میچرخین و میدونی که شاید دیگه پیش نیاد،به بودنت افتخار میکنی.

شاید من خیلی خیلی دیگه فرزانگانی بودن رو یه چیز فوق العاده و بزرگ میبینم ولی فکر نمیکنم دیگه بتونم جایی قدم بزارم که بچه هاش این طوری باشن.از صبح بیان هر کاری در هر شرایطی با هر توانایی انجام بدن و هیچ وقت فکر نکنن که چرا اون یکی بیکار اون ور حیاط نشسته و داره با دوستاش حال میکنه و من این جا دارم در سیل کارای روی سرم خفه میشم. هیچ جایی تو زندگیم اندازه ی دیروز احساس مفید بودن نکرده بودم.

هیچ وقت هم نمیخوام از بچه ها و فرزانگان خداحافظی کنم چون نمیتونم بدونش زندگی کنم.حتی شده ماهی یه بار برم یا فصلی یه بار میرم چون دوستش دارم با تمام خرابی هاش با حیاط کوچیکش با درختای نداشتش با دیوارهای خط خطیش با کولر های خرابش با آمفی تئاتر وحشتناک گرمش. واقعا کدوم مدرسه ای از درش که وارد شی دربونش مثل آقای کاظمی اونقدر صمیمی باهات سلام و احوال پرسی میکنه؟ کجای دنیا بابا رجبی داره که هر وقت ببینتت کلی برات دعا کنه ؟ کدوم مدرسه ای درش همیشه به روی آدم بازه؟

دیگه چیزی نمیتونم بگم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۳:۳۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()