< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دراین سرای بی کسی

وقتی که از خونه بیرون میرم،توی صف اتوبوس می ایستم،سوار مترو میشم ویا توی خیابون های شلوغ و پردود ودم تهران پیاده روی میکنم خیلی چیزها و مشکلات رو میبینم،از فقر و مشکلات مالی که باعث شده یه پسر یا دختر 7،8 ساله جلوی مردم رو بگیره و بهشون التماس کنه تا ازش چیزی بخرن تا مشکلات و ناهنجاری های اجتماعی که دیگه گفتنشون جایز نیست.نمی دونم چرا تازگی ها این مشکلات جامعه هر روز پر رنگ وپر رنگ تر میشه ،هر روز بدتروهرروز مردم از اوضاع زندگیشون ناراضیی تر. حتی دل خوشی ها و امید های کوچک زندگی مردم که همون برنده شدن و مدال آوردن  ها بود هم دیگه کم کم داره رنگ میبازه و کلا همرو ناامید کرده.مردم جامعه ی ما بدجوری توی اوضاع زندگی شخصی واقتصادیشون گیر کردن،اونقدر که وقت ندارن سرشون رو بلند کنن و ببینن اصلا کلا دنیا یعنی چی؟ نمیخوام بگم که همش تقصیر خودشونه ولی باید قبول کنن که خودشون هم در این مسائل دخیلن. این روزها هرجا که سر میزنی ،هر کسی که کنارت میشینه توی هر محفلی ویا گذرگاهی ،یا داره از گرونی شکایت میکنه یا اوضاع زندگیش.گاهی وقت ها و یا خیلی وقت ها باخودم فکر میکنم تویی که یه زمانی اون همه ایده آلیست بودی و از اتوپیا و آدم بودن حرف میزدی چه کمکی به مردم جامعه ات کردی؟ یا اصلا چی کار میتونی بکنی؟ تویی که ادعات میشدکه میتونی حرف بزنی ،داد بزنی و بگی ،چی شد که تا درمقابل یه مشکل برای خودت قرار گرفتی خودت رو باختی و آدم ها رو به کل فراموش کردی؟ بگذریم.

مردم ما از لحاظ روحی اونقدر خستن که دیگه توانی برای فکر کردن و اندیشیدن و فهمیدن ندارن.آدمای شهر ما روزی هزار بار از خیابون انقلاب میگذرن اما چقدر به کتاب های توی ویترین توجه میکنن،اونقدر درگیر افکار اینن که اجاره خونرو کی بدن،پول فلان کلاس بچشون رو چه جوری قسط بندی کنن،از کجا وام بگیرن،چند جای دیگه باید کارکنن و ... که دیگه مجالی برای دیدن و یا حتی خوندن اسم اون کتاب ها نمیمونه.(این خودش کلی جای بحث و حرف زدن داره)یکی دیگه از مشکلات جامعه ی ما  که همیشه بوده عدم آگاهی آدم هاست.آگاهی از همه چیز و همه کس و همه جا.تنها وسیله ی اطلاع رسانی  که آدم ها گه گاه اگه وقت داشته باشن بهش رجوع میکنن تلویزیونه که اونم به نظر من داره روز به روز بی محتوا تر میشه وشاید روز به روز مدیران محترم و برنامه ریزان اون بیشتر به این فکر میکنن که با نشون دادن فیلم های قدیمی دوره 1800 و 1900 ویا فیلم تلویزیونی هایی که تفکر فیلم نامه نویساشون مال عهد قجر یا اوایل پیروزی انقلابه باید وقت مردم رو پر کرد. گفتم فیلم یاد فیلم های سینما افتادم.فکر کنم با رد شدن از در سینماها  ویا حتی دیدن تبلیغ های اونا از تلویزیون هم بشه کل داستان رو حدس زد. روزنامه هام که هر کدوم ساز خودشون رو میزنن و گه گاه میشه گفت مردم رو گمراه میکنن تا آگاه. دلیل اینکه پر حرفی میکنم و تازگی ها سعی دارم از مردم حرف بزنم  اینه که دلم خیلی پره و حتی اگه فقط گفتن هم فایده ای نداشته باشه باز هم باید گفت.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳۱ساعت۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
از ماست که بر ماست

نمیدونم حرف زدن تا چه حدش جایزه،نمی دونم گفتن تا چه حدش خوبه اما بعضی وقتا شرمم میگیره از سکوت ویا تنها حرف زدن از خودم و مشکلات خودم  و در گیری های خودم.شرمم میگیره از اینکه چشمام رو روی تمام اتفاقات اطرافم ببندم و تنها خودم رو ببینم.قدیم ترها خیلی حرف میزدم از آدمها،از کاراشون، از نگاهاشون و از همه ی چیزهایی که اذیتم میکرد و میکنه.نمیدونم تا حالا چقدر درمورد مسئولیت هامون فکر کردیم،در مورد کارایی که باید بکنیم و اینکه آیا اصلا کلا وظیفه ای روی دوش ما گذاشته شده؟ از صبح که از خواب بلند میشیم چند بار با خودمون فکر میکنیم که امروز به غیر از کارای شخصی چه کارای دیگه ای میتونیم انجام بدیم یا باید انجام بدیم،کار منظورم این نیست که حتما حالا در مکان مشخصی و یه سری شغل ها ویا فعالیت های خاصی باشه.شاید گاهی وقت ها خوندن دوتا کتاب بتونه اونقدر تاثیر ‍‍‍ژرفی روی یه آدم داشته باشه که مثل یه وظیفه یا کارمهم به حساب بیاد.یا مثلا تاحالا چند بار بعد از خوندن صفحه ی حوادث و جنایات روزنامه ها با خودمون فکر کردیم که واقعا چه عواملی میتونه باعث اونجور رفتارها از آدمهایی مثل ماها باشه.نمیدونم ماها چرا اونقدر دنیای خودمون رو تنگ کردیم که جز تا فامیلهای نزدیک تازه اونم همونهایی که در اطرافمون زندگی میکنن رو نمیبینیم.وقتی داریم از توی  یه خیابونرد میشیم ویه پیر مردگدا رو کنار خیابون میبینیم که داره به دستای این و اون نگاه میکنه چند بار شده که سعی کنیم بفهمیم چرا ویا حتی خودمون رو چند ثانیه جای اون بذاریم. یا حتی ساده تر از اون وقتی توی اتوبوس نشستید و یکی آشغالش رو از پنجره بیرون می اندازه تاحالا چند بار شده که به غیر از اینکه درون خودتون بد وبیراه بار طرف کنید و به بغل دستیتون آروم بگین مردم چه بی فرهنگ شدن و آخرشم ادای آدمای روشنفکر و پست مدرنیست و فهمیده رو دربیارین و درباره ی فرهنگ مردم اروپا حرف بزنین و تهش هم راه رو به اینکه اصلا ایران جای خوبی برای موندن نیست بکشونید،چند بار شده توی صورت طرف به دقت نگاه کنید وبه انگیزش و اینکه من به جای غر زدن چه کاری میتونم انجام بدم که اون نه جبهه منفی بگیره و نه بهم توجه نکنه  و دیگه این کار رو انجام نده فکرکنید. اصلا همین فرهنگ،تا حالا با خودتون فکر کردین وقتی میگین مردم ایران بی فرهنگن،خودتون رو هم زیر سوال بردین؟ یا کلا چراتا هر اتفاقی می افته سعی میکنید با هویت اجتماعی و فرهنگی ایران بازی کنید نه با بی مسئولیتی خودتون. واقعا از نظر من خودمون باعث اتفاقات اطرافمون هستیم.اگر چیزی به دلیل اهتکارگرون میشه،اگه یه چیزی یهو نایاب میشه،اگه ادارات کار مردم رو انجام نمیدن،اگه مردم حق همدیگر رو میخورن،همه تقصیر خودمونه و باید این رو باور کنیم.چون اونهایی که این کارها رو انجام میدن هم مردم این جامعه هستن مثل ماها. چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستام درباره ی بعضی ناهنجاری های اجتماعی ،اخلاقی حرف میزدم.دوستم گفت اگه مبانی دینی خوب اعمال بشن کل مشکلات حل میشه.من هم پذیرفتم وگفتم درحال حاضر مشکل جامعه ی ما وجواناش دین گریزیه.و آخرش هم به این نتیجه رسیدم که مردم ما زمانی که برای اولین بار یه ناهنجاری رو در جامعه میبینن به جای اینکه باهاش مقابله کنن اون رو به عنوان یه هنجار می پذیرن و ازش استفاده میکنن و کاراشون رو توجیه میکنن.می بینید اشکال از من وشماست که نه وظایفمون رو میشناسیم و نه بهشون عمل میکنیم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت٧:٤۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
بداهه

دلم میخواست حرف بزنم اما خوب نه موضوع خاصی برای نوشتن داشتم نه حال و حوصلش رو. شدیدا بی حوصله ام در حدی که حتی کتاب وحشتناک مورد علاقم رو نمیخونم.فقط کارم شده نگاه کردن در دیوار های خونه و گاه رفتن به کلاس و یا شاید هم مدرسه.نمیدونم شاید دیگه اون روش نوشتن رو ترک کنم برای یک مدت.چون اون زمان نوشتن برای من وسیله ای بود برای حرف زدن اما الان نوشتن برام تبدیل شده به خفه کردن خودم در کلمات و ندانستن اینکه آخرش که چی.الان کاملا هدف خاصی از نوشته هام ندارم.یه جورایی دچار خلصه ی فکری شدم.نه میتونم فکر کنم نه بفهمم نه ببینم.شدیدا خودخواه شدم. درهمه ی موارد،چه اون مورد به یه نفر دیگه هم ربط داشته باشه چه ربط نداشته باشه. نمیدونم این ٢،٣ ماه چه بلایی سرم اومد اما اصلا دیگه هیچی نیستم.تبدیل شدم به یه آدم بداخلاق بی حوصله ی غیر قابل تحمل که جز خودش و مشکلات خودش چیز دیگه ای رو نه میبینه نه میشنوه.

حالم ازخودم در حد خودکشی به هم میخوره اما متاسفانه جرات خودکشی رو ندارم. دلم میخواد یه چند وقتی همین طوری بنویسم و برام مهم نیست که آدما درباره ی این که نوشته هام چقدر به درد نخور شده یا شایدم چقدر بی محتوا ست یا اینکه من بی هدفم و خط مشی خاصی ندارم چه خواهند گفت.

همین طوری که از اسم وبلاگم پیداست اینجا حرفهای جامونده ی منه .

این هم یه نوع خود خواه شدن من رو نشون میده. یه جورایی اونقدر در چند وقت اخیر آدما بهم گفتن و یا زور کردن که چیکار کن دلم نمیخواد دیگه به حرف هیچ کس گوش بدم و یا حتی برای کسی کاری انجام بدم. از آدما به وسعت اسم آدمیت متنفرم.

به دلیل اینکه یه مدت بود از تنهاییم فرار کرده بودم و خودم رو با یه سری آدمای دوست سرگرم کرده بودم و خوب هم وقت اون آدما رو گرفتم هم خودم به یه موجود وابسته ی بد بخت به درد نخور نا توان تبدیل شده بودم الان در تلاشم یه جورایی خودم رو تنها کنم(مازوخیسم).

مامانم شدیدا ازم بدش میاد چون با هرگونه ورورد افراد متفرقه به خونه مخالفت میکنم و یه جورایی تحمل بیش از ٣ نفر تو خونرو ندارم.

منی که از بازی کامپیوتری زیاد خوشم نمی اومد کارم شده بازی کردن یه بازی درحد کودکان ۵ تا۶ ساله.

واقعا از بودن و خودم و زندگیم خجالت میکشم.

همین

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
به همین سادگی

دانه که روزگاری ثمره ی عمر زودگذر درختی با صلابت و پر غرور بود اکنون در زیر پای آدمیان از این سو به آن سو میرود و دیگر چیزی برای داشتن و یا خواستن ندارد.ابری نیست،بادی نیست و حتی خاکی هم دیگر نیست.او تنها در میان هزاران هزار برگ بر روی سنگ های گداخته شده که معلوم است گذشت زمان حتی آنها را هم تغییر داده در زیر پای رهگذران در انتظار  هیچ دوست و حتی نسیمی  که او را به یاد روزگاران بلند پروازیش بیاندازد نیست.نوای غم انگیز پاییز اورا در خود فرو میبرد.تنها خاطراتش اند که او را زنده نگاه میدارند.آن روزها که با نوای نسیم از خواب برمیخاست و عشق بازی برگ ها را با یکدیگر نظاره میکرد.آن روزها که آسمان و آسمانیان آنقدر به او نزدیک بودند که چون بدان خیره میشد فرشتگانی را میدید که برایش دست تکان میدهند .منزلگاهش ماوای ابدی عاشقان بود،عاشقانی که بدون توجه به جفای روزگار و غرش ابرها و شورش بادها،لانه های کوچک پوشالی خویش را با آوازهای مستانه گرم می کردندو با محبت خویش محکم میساختند.آن روزها که درخت او را چون شاهزاده ی قصر کبریایی در بستر گل ها میپروراند و عصاره ی وجودی خویش را به او پیش کش مینمود. آن روزها که سخاوت درخت کودکان آدمیان را به وجد میآورد و هیچ یک از داشته هایش را از آنان دریغ نمیساخت. اما این آدمیان بی احساس تر و سنگ دل تر از آن اند که توجه و سپاس درخت را پاسخ گویند.آنان حتی برگردن هم نوعان خویش نیز تبر میزنند چه رسد به موجودی دیگر.این رسم آنان است که محبت را با جفا و سخاوت را با تبر پاسخ دهند.غریبه و آشنا و خدا و بنده هم نمیشناسد. آه و ناله های درخت و ریزش برگهای عاسق و درآخر به خاک افتادن ثمره ی عمر درخت شاید آخرین خاطرات دانه بود.کودکی درهمان حوالی به دنبال توپش با شادی میدوید.دیدن آن کودک در آن لحظات شاید تنها امید دانه بود.توپ کودک به سمت دانه میآید.کودک شتابان خود را به توپ میرساند و در آخر موفق میشود توپ را بگیرد.توپ رابلند میکند.تکه های خرد شده ی دانه در زیر توپ حتی کنجکاوی کودک را نیز بر نمی انگیزد...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٧ساعت٦:۱٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نقطه سر خط

در میان سایش لحظات درگذر امواج دقایق و در سکوت بی امان سایه ها خودم را میبینم،خودم را میبینم که به گوشه ای خزیده و در تاریکی حتی ناله ای هم نمیکند.گاه چقدر دلم برای خودم تنگ میشود،احساس بی ریای بودن در وجودم ریشه میدواند  و ندای پاک وصادقانه اش را میشنوم که مرا میخواند.گاه چقدر اسیر میشوم.اسیر دقایق،اسیر همین انسانیان،همین دنیا،همین خاک.چقدر فراموش میکنم  و چه زود فراموش میشوم.کسی مرا فراموش نمیکند این خود هستم که خویشتنم را مسخ لحظات کرده ام و با نفس هایم خنجری زهر آگین را بر تن بی دفاعم فرو میکنم.چه بی رحمم، و چه نادانم. میگریم ،اما نه برای راه رفتن مورچه ای ضعیف بر دیواری به پهنای آسمان،نه برای خنده ی گل در نگاه مشتاق صبح،نه برای بوسه ی موج بر تن عریان سنگ،نه برای شراره های افسونگر مهتاب و نه برای صداقت باران،من برای نگاه انسانیان به دخترکی ضعیف میگریم، برای حرفهای پوچ آنان،برای روزهایی که رفتند و روزهایی که میآیند و من را افسون خود کرده اند.من دامن خدایگانم را میگیرم،زاری و التماس میکنم، اما نه دیگر برای دل دردمند اندک آدمیان،نه برای له شدن خاطرات عشق بازی خداوند در گذار روزگاران،نه برای آدمیت،من برای آرامشی خری در این دنیای پست و گلی میگریم وزاری میکنم.دلم میخواهد صدای خودم را بار دیگر در طنین کوه های سر به فلک کشیده ی زندگی بشنوم.دلم میخواهد دست تنها وسرد خودم را بگیرم و از آن نیستی همراه با بودن بیرون بکشم.من آن کسی نبودم که صدای زهر خنده های آتشین انسانیان کاخ آرزوهایم را خراب کند.من ایده آل هایم را پوشالی نساخته بودم که طوفان سهمگین حوادث در لمحه ای مرا به تماشای برباد رفتنشان ببرد.من نجات یافته ای در جزیره ای کوچک نیستم که برای رهایی نیازی به دلسوزی دیگران داشته باشم.من شب را به امید روز باور نکرده ام.من شب را لمس کرده ام و دوستش دارم و زندگی کردن را از آن آموخته ام.من هستم چون بودنم مرا فریاد میزند.من دیگر تاب تحمل قلب سرد خویش را ندارم.آری امروز روز ویرانی من است اما ویرانی را اگر به دستان مهربان خدایگانم باشد دوست میدارم و ترجیح میدهم. خدایگان دوست داشتنی که همیشه صدایم را در پس قلبم میشنود و اشک های کوچک و حقیرم را با دستمال محبتش پاک میکند.نگاهم را همیشه پاسخ گوست و دستهایم را رها نمیکند. میخواهم خودم باشم و برایم مهم نیست دیگران مرا چگونه ببینند. همین

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
جاهلیت قرن بیست ویکم

حتی شرم دارم شروع کنم.حتی کلمات وقتی به ناچار بر صفحه ی کاغذ نقش میبندند از روی تو رنگ میبازند.دیگر باید حرف بزنم،باید.اگر صدایم در نمی آید،اگر قلبم تب و تابش را از دست داده مهم نیست.اگر گام هایم راه را نشان نمیدهد،اگر چشمانم دیگر امیدی به یافتن آشنایی ندارد مهم نیست. چقدر ساکتی.کاش میتوانستم هم پای تو سکوت کنم،کاش میتوانستم هم آوای تو در گذر نسیمی از میان درختان سرود آرامش سر دهم.اما چه کنم که گه گاه میگدازم.گه گاه از دیدن وشنیدن بیزار میشوم. گوش هایم را میگیرم ،پلک هایم راروی هم فشار میدهم و آرزو میکنم دیگر نباشم.حیف که نمیشود نبود و ندید و نشنید و نفهمید.چه راحت به تو تهمت میزنند،چه راحت تو را باهمه چیز اشتباه میگیرند،چه راحت تورا هم چون جدولی حل میکنند و برای جایزه گرفتن به صندوق پستی می اندازند.چه راحت تو را نمیبینند.چه راحت کورند.چه راحت نمی بینند که چه رنجی میکشی از حرفهای زیادشان،از زبانی که دارند که بگویند نه بجنبانند و ... .گاه می اندیشم چرا ما؟چرا آدم؟ چرا؟ فرشتگان که راست میگفتند. چه میبینی که آنها نمی دیدند.چه دارم که کسی ندارد.چگونه باری به این سنگینی بر دوش ما گذاشته ای اما بعضی ها حتی احساسش هم نمیکنند.چرا صبر میکنی؟ چرا میشنوی و تنها با نگاهت دنبالمان میکنی؟ چرا میگذاری هرچه هست و نیست را به گند بکشیم.چرا؟ چرا فهمیدن این قدر رنج بار است. چرا نفهم ها عالمند و فهمیدگان بر دار؟چرا اینقدر دوستمان داری؟ دارم در درون شعله های خودم میسوزم، از حماقت انسانیان. حتی می ترسم نام انسان را بر زبان بیاورم.موجوداتی که در هم میلولند و به خود می بالند اما حتی نمیدانند چرا.از صبح تا شب بانگ خدا ورد زبان و کلامشان است و برای تمام امور کلاه برداری و یا برای بعضی مشکلات کچلی کلاه گذاری و کاسبی و دلالی و گول زدن و سر بردین با پنبه و سر کیسه کردن 4 تا احمق تر از خودشان قسم میخورند و 124 هزار پیامبر را به قربانگاه می برند و کرور کرور خران انسان نما را رنگ میکنند.نمیدانم از چه کلمات و چگونه استفاده کنم که توانسته باشم کمی آرام بگیرم.یعنی کل زندگی که نه ببخشید زنده بودنشان  همین است که از خواب بلند شوند  و مادر زمان لالایی جدیدی برایشان بنوازد و آنها را بفریبد  و دوباره بخوابند و اگر هم در مواقعی نیاز به چیزی داشتند  همان در رخت خواب ابدیشان  احتیاجات رارفع کنند و دوباره بخوابند. حداقل خران و دیگرا موجودات شریف را از صبح به بیگاری میگیرند  و بعضی مواقع مجال استراحت میدهند ،یونجه ای و آبی ،آخوری  و گاه عر عری.اما این موجودات شی عجاب  درخواب هم عرعرشان به راه است و 24 ساعت این دهان را میجنبانند مبادا  فراموش شود که اینان هم زبان دارند.اما چه فایده که من هر چه بگویم و فریاد بکشم جز خودم و چند تای دیگر حتی توجهی هم به این نکته ندارند که زندگی کردن چیزی ورای زنده بودن است.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٤ساعت۱۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
سه نقطه...

نفس عمیقی به وسعت تمام وجودم کشیدم و از در خارج شدم.دری که روز ها و ماه ها و سال ها با امید و شوق وشور و اشتیاق از آن وارد دنیایی زیباتر از دنیای بیرون میشدم. گام هایم را با ناامیدی و بی حوصلگی تمام بر میداشتم.بغض گلویم را میفشرد.از ترس این که در خیابان به گریه بیافتم بلند بلند نفس میکشیدم و با نگاه هایم به طرف چنگ میانداختم تا مگر راه نجاتی بیابم.به ایستگاه رسیدم،کسی آنجا نبود. به خیابان نگاهی انداختم،پر از ماشین های رنگ و وارنگ و خالی از اتوبوس.آرام و قرار نداشتم. میترسیدم در جایی بمانم مبادا اشک هایم سرازیر شوند. باتفکراتم همراه شدم و به راه افتادم. بار دوم بود که این مسیر را پیاده طی میکردم.دفعه ی اول مدام به ساعتم نگاه میکردم و نگران بودم که دیر برسم،همه اش بر میگشتم تا اتوبوسی،وسیله ای بیابم و با آن بروم.اما بار دوم... .دلم میخواست فقط بروم.گویی ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها رنگ باخته بودند و روزگار دستشان را رو کرده بود.چقدر ناراحت بودم.غم دنیا نه تنها بر قلبم بلکه بر بند بند وجودم سنگینی میکرد.از ته قلبم آرزو میکردم کسی باشدکه صدایم را بشنود،که فقط گلویم را از این سوزش نجات دهد. بی محابا خیابان ها را طی میکردم و حتی توجهی به چراغ قرمز ها و راننده های عصبانی نداشتم. دلم میخواست فقط به خودم فکر کنم.به کوچکیم،به اینکه جای من کجاست؟ درحالی که سعی داشتم به sms‌ زدن به دوست تنهایی هایم کمی خودم را سبک کنم ‌آدم های اطرافم را نگاه میکردم که چه ساده و آرام از کنارم میگذرند.چه دنیای غریبی است و من چه غریبم یا شاید هم غریبه ام. احساس غربت و تنهایی سینه ام را فشار میداد،احساس از دست دادن و بدست آوردن ،از این دست دادن و از آن یکی گرفتن،رفتن و باز نگشتن،طی کردن و گذشتن ،شنیدن و حرف نزدن،ماندن و زنده بودن،دانستن و دانستن و دانستن و دانستن و....یکی از دوستانم بهم گفت:سعی کن وقتی حالت بده خودت رو جای دیگران بذاری اما واقعا چرا وقتی من حالم بده کسی سعی نمیکنه خودش رو جای من بذاره.چرا اینقدر احمقانه و بچگانه و ... آنه به نظر میاد که من هر  روز پاشم برم... . چرا هر کسی اونجا من رو میبینه باید یه تیکه نثارم کنه .چرا... . چرا کسی تازگی ها تحمل من رو نداره،نه مامانم ،نه دوستام ،نه... .هر  روز تنها تر از روز قبل  و هر روز ساکت تر از روز قبل. دلم میخواد جمله هام حشو داشته باشن.مگه کسی اهمیت میده که من چقدر دلم میخواد بنویسم اما نمیتونم.مگه از این همه آدمی که هر روز میان تو اتاق من تا حالا کسی حتی یکی از نوشته هام رو که روی دیوار رو خونده.حتی اگه همونجا بهم ماشین میزد و میمردم آدما حد اکثر یک ماه برام ناراحت میشدن و بعدش دنبال آدم های جدید با فکرای جدید می گردن و من رو از یاد میبرن.خوب اصلا برام مهم نیست که یادم باشن اما اینکه کسی ندونه و نفهمه چت بود که این طوری شدی آزار دهنده است. این که همه ی حرفهات رو موکول کنن به فردا،فردایی که معلوم نیست کی میرسه.اما... . حیف که به پل رسیدم و باید میپیچیدم مگر نه...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٦:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()