< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
همین شب تا سحر یک سال میشه!

سلام.اومدم بنویسم .اندازه یه سال.به اندازه سیصد و شصت وپنج روز از خواب بلند شدن و شب دوباره سر روی بالش گذاشتن.خیلی دلم میخواست امسال زودتر تموم شه.سر سفره ی هفت سین امسال که نشسته بودم همش با خودم میگفتم یعنی سال دیگه همین موقع ها من چجوریم چه شکلیم؟الان هم شاید جوابی ندارم بدم.هیچی .سال خوبی بود.با تمام آزمون جامع هاش،با وجود خداحافظی ناگهانی وبی مورد یک ماهه ی دوست قدیمی و برگشتش،با امتحان نهایی های فاطمه، با اون سوال فاطمه که بهاره سال دیگه که تو دانشگاهی باز هم ما با هم این شکلی هستیم،و جواب قطعی اون موقع من که اگه تو بخوای حتما،با کنکورش، با وجود رتبه ی کنکور من،با وجود از دست دادن کلی تا دوست،با وجود هر شب گریه کردن های بعد از مهر،با وجود اون همه دل تنگی ،با وجود خداحافظی فاطمه،با مسافرت شمال چند روزش،با دریا و جلبک های چسبیده به سنگ های ساحل که همیشه سبز و قشنگ میمونن و این همه موج تکونشون نمیده،با بودن و رفتن معلم های فوق العاده ای مثل آقای کاظمی و حلی و صادقی و الهامی و سلیمانی،با رفتن به دانشگاهی که تو عمرم نمیدونستم کجای تهرانه،با وجود داشتن کارت دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی که هنوز نمیدونم چرا بعضی ها اصرار دارن بهش بگن ملی،با پیدا کردن دوست هایی از جنس خودم تو دانشکده اگر چه کم بودن اما بودن و همین باعث وجودم میشد،با وجود پروژه مبانی،با تجربه زندگی کردن خونه ی یه دوست،با حس خنده دار شنیدن خانوم بهادری از بچه های مدرسه،با دیدن فاطمه و فقط دیدن فاطمه و فقط دیدن..،با هر دو ماه یه بار رفتن مخابرات،بارفتن به کارگاه دومی هایی که تو فقط یه سال باهاشون هم مدرسه ای بودی ،با دیدن اشکاشون توی اون سه شنبه ی کذایی،با حرص خوردنت،با پا گذاشتن تو انجمنی که بچه هاش جالبن و حتی تلف کردن وقت باهاشونم آدم رو سر حال میاره حتی اگه هیچی نگی،با تو اتوبوس با ثمین نشستن و کاریکاتور کشیدن رو پنجره ی بخار گرفته،با با فاطمه دودر کردن کلاس فیزیک و جشن تولد گرفتن برای یه دوست قدیمی تو ارتفاعات دانشگاه،با از دانشگاه تا پارک وی پیاده رفتن با فاطمه و ثمین،با از مدیریت تا شهرک پیاده رفتن با دوست قدیمی،با سوال بی جواب آخرش که چی ،با 4000 هزار قدم پیاده رفتن از پارک وی تا ونک با ثمین به امید رفتن به پاسا‍ژ پایتخت،با شکلات گلاسه خوردن با فاطمه،با بستنی نسکافه گاله،با بستنی اسکوپی،با خورشت قیمه،با خورشت قورمه سبزی،با کباب های دانشگاه،با الاچیق های دانشگاه،با بغل درمانگاه دانشگاه،با اشک،با گوش دادن آهنگ های evanescence ،با بودن مایک و گالیور،با لابی دانشکده،با void ،با مودم ای دی اس ال،با آقای اخگری و موبایلش،با میکروفیلتر ،با کیف موبایل،با بعضی ها هیچ وقت نمیفهمن!،با گم شدن گوشی ثمین،با عکس های من و ثمین، با معصومه ی ثمین،با فاطمه ی من،با نرگس ثمین،با آزاده ی من،با فاطمه ی من،با نیلوفر من،با مدرسه ی من،با رفتن اژه ای،با کارگاه هنری اولی های ما که الان سومی شدن،با سرودملی شون،با فلش من،با گوشی من،با سنجد،با مبارک،با هرمز فقید،با من امی،با من امی،با دوست قدیمی،با استاد راهنمای محترم،با مدار صفر درجه،با روز خداحافظی،با نامه ی گریه دار،با چهره های خندونه داغون،با اتوبوس شهید حقانی –شهرک غرب،با گل نرگس،با اتوبوس زغالی،با خود زغالی،با چیز برگر زغالی،با تی ای محترم،با کارگر های باحال و خوشگل،با اینک بال،با پیشتازان جوان،با زهرا و سها،با آقای هاشمی ،با ماهی های شب عید.آره با تمام اینا و چون همه ی اینا بودن سال خوبی بود.

میشه من رو حلال کنین؟خواهش میکنم من رو حلال کنین اگه توی نوشته هام بهتون فحش دادم یا هر چیزی من رو حلال کنین.

میشه موقع سال تحویل همرو دعا کنین؟همه ی همه ی همه ی همه رو.حتی همونی که دیروز کنار خیابون ازتون آدرس پرسید .این خواهش عاجزانه ی منه.

خدایا هیچی ندارم هیچیه هیچیه هیچیه هیچی.ببخش.نمیدونم.میشه من رو بپذیری ؟

و من باز هم با تولد بهار یک سال بزرگتر میشم و اسم و کوله بار بهاره رو به دوش میکشم.

دلم برای همه تنگ شده.همه ی اون کسایی که بودن و هستن و ....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
چرا باید مطلب من عنوان داشته باشه؟

چرا دیگه در به در دنبال کاغذ نمیگردم برای نوشتن.یادته؟یادته چقدر بدم میومد از اینکه بخوام تایپ کنم نوشته هامو.لاله یادته چقدر قرار میذاشتم تا فقط یه نامه بهت بدم و دلم  میخواست رو کاغذ با خط خودم باشه نه تایپ شده مثل یه ایمیل.یادته خودکارام چه زود تموم میشدن.یادته اتاقم پر بود از کاغذ هایی که هر کدومشون گوششون یه چیزی نوشته بودم و مامانم جرات نداشت بهشون دست بزنه و وقتی یکیشون گم میشد عذا میگرفتم.یادته راهنمایی صبح ها میخوابیدم تو سرویس اون عقب برات جا میگرفتم تا میومدی میپریدم از خواب.یادته تو راه برگشت چقدر باهم بودیم.یادته تو اون مینی بوس زرد قناری چقدر گل یا پوچ با راننده سرویسمون بازی میکردیم.اسم راننده چی بود؟آهان آقای رضایی.همونی که با من خیلی دوست بود.همونی که خیلی سیگار میکشید و صبح ها که میرفتم تو سرویس همه جا رو دود گرفته بود.یادته گاز پیک نیک روشن میکرد جای بخاری.یادته باهاش میرفتیم بستنی میخوردیم.یادته چقدر من از کامران هومن بدم میومد.یادته بهم گفتی تو 85 درصد فیلتر قبول میشی نه 100 درصد.بزار هیچی درباره ی دبیرستان نگم.بزار نگم .بزار نگم.بزار نگم که نسوزم. چقدر از این صفحه ی سفیدی که ورد در اختیار آدم میزاره متنفرم.چقدر بی روحه چرا خودکار آدم اینجا تموم نمیشه.من میخوام این جا نقطه ی گنده بزارم چرا نمیشه اونقدر فشار داد تا کاغذ سوراخ شه.چرا جای اشک های آدم رو مانیتور نمیمونه.چراکاغذهای اینجا خط نداره.چرا کثیف نیست.چرا چرک نویس نیست.از این تایپ کردن متنفرم.از اینکه دیگه انگشتات نمیرقصه موقع نوشتن.از اینکه دیگه حرکت و سیر قلمی در کار نیست.وای خودکارم کو؟یعنی چی که من میتونم اینجا بنویسم همه بخونن.همه بخونن که چی بشه؟همه بخونن ولی اونی که باید بخونه نخونه.اصلا من خوندنه همرو میخوام چی کار؟چرا باید برام مهم باشه فلانی دربارم چی فکر میکنه؟به من چه ربطی داره؟چرا من باور نمیکنم که فاطمه دیگه نیست.چرا این بغض ها نمیشکنن.چرا اون حسرته باید تو دل من بمونه؟چرا من این قدر احمقم؟چرا رفتم کارگاه هنری؟میخواستم چی رو ثابت کنم؟میخواستم بگم من همچنان فرزانگانیم. فرزانگانی که فقط با مامانا راهش میدن تو مدرسه؟ چرا رفتم اون بالا سرود ملی خوندم؟میخواستم بگم هنوز همون حس دو سال پیش روی سن که داشتم گریه میکردم و داد میزدم یادمه؟چرا رفتم آزاده  وفاطمرو دیدم؟فکر کردم میتونم باهاشون خداحافظی کنم؟ چرا مثل احمق ها زنگ زدم به فاطمه؟چرا نمیتونم ازش ناراحت شم؟چرا دوستش دارم؟چرا نمیشه از این حرفها زد؟ چرا خطم یه طرفه شده  و مامانم  هم گوشیش رو برداشته برده میگه دیگه از 11 شب به بعد چه کار داری بامردم؟.واقعا من چی کار دارم به مردم؟چرا مردم باید مهم باشن؟چرا باید اس ام اس بزنم حال مردم رو بپرسم؟چرا باید گریه کنم برای نبودنشون؟چرا فکر میکنم همیشه هستن؟ چرا شعورم نمیکشه که یه روزی میرسه که تنها میشم؟چرا چایی میخورم حالم بد میشه ولی باز این کار رو میکنم؟چرا من معتاد قرص دیجستیو شدم؟ چرا از بالای عینکم مانیتور رو نگاه میکنم؟چرا سرمیزنم این قدر شلوغه که جای نوشتن نداره؟چرا دفتر سبزم کنارم نیست؟چرا مانتوی سبز خریدم"؟ مگه فرقی داره رنگی باشه یا نباشه؟بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه.نخونین.اینا چرت و پرته نخونین.دیگه نخونین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
با سنگ ها بگو که چه اندیشه میکنند؟

آره.هنوز یادم مونده.از دیروز که پل مدیریت منتظر اتوبوس بودم.مثل همیشه تنها.مثل همیشه چشم دوخته بودم به زیر پل که چه خانواده هایی اون زیر زندگی میکنن و چه قدر بده که خونه هاشون از بالا معلومه و چه وضع زندگی بدی دارن.اینکه خانومه حتی مجبوره تو خونه هم روسری بپوشه چون بالا پشت بوم خونش کلا مشرفه به هر جایی که بشه فکرکرد و حتی بایه پرش ساده هم میشه روش فرود اومد و رفت تو.مثل همیشه وقتی دیگه یه نفر ازپایین زل میزد تو چشمام و بهم میگفت این طوری نگاه نکن سرم و برگردوندم و نگاه کردم به گلدسته و گنبد مسجد اونور خیابون و حس کردم چقدر صحنه ی قشنگی داره از دور.مثل همیشه به مناظره ی بین مسافر کش ها و مردم و یا منتظران اتوبوس و اتوبوس سواران و ماشین هایی که با سرعت بالا میگذشتن فکر کردم.مثل همیشه اومدم بی هدف موبایلم رو که هم روی زنگه و هم روی ویبررو نگاه کنم که شاید یکی اس ام اس زده باشه.اونوقت بود که آسمون نگاهم رو جلب کرد.یه دسته کبوتر هی دور یه خونه ای اونور اتوبان میچرخیدن.تعدادشون خیلی زیاد بود.خیلی زیاد و هی دور یه خونه ای رو چرخ میزدن و دوباره از اول و یه آقایی هم سر پشت بوم وایساده بود و نگاهشون میکرد.نمیدونم چم شد.فقط نگاهشون میکردم.چند تا از کبوتر ها بودن که مثل بقیه نبودن.بقیه همه توی یه صف و ردیف میچرخیدن و چه اوج و فرودی هم میگرفتن و  چه زیبا هم با هم پروازمیکردن اما اون چند تا پرنده تک نفره یکیشون بالا تر از همه میچرخید،خیلی بالاتر.یکیشون میومد و دوربیشتری میگرفت و تا نزدیکی های پل هوایی هم میومد.جالب بودن و حتی یکیشون رفته بود و تو مرکز اون دور بالا و پایین میرفت.توی این موقعی که این کبوترها با شوق و ذوق میچرخیدن دو تا کلاغ اومدن و از کنارشون گذشتن و رفتن طرف سعادت آباد.رفتن،میفهمید رفتن؟ اون کبوتر ها مثل یه سری زندانی که فقط قفسشون رو گشاد تر کرده باشن داشتن اونجا می چرخیدن اما اون دوتا کلاغ با کمال راحتی و آسایش اومدن و گذشتن. میدونین چه حسی بهم دست داد؟احساس کردم شاید باید بعضی وقت ها کلاغ بودن رو برای چشیدن طعم آزادی و رهایی از قید و بند ها تجربه کرد.نمیدونم شاید کلاغ ها با اون بالهای گستردشون و با او ن چهره ی همیشه اخمناکشون خیلی بهتر از قداست مآبی های کبوترهان .نمیدونم اگه قرار بود یکیشون رو انتخاب کنم ترجیح میدادم کلاغ باشم و بتونم با بالهای سیاهم کل آسمون رو زیر پا بزنم و برم و برم وبرم یا اینکه مثل یه کبوتر زیبا منتظر آب و دانه ی یه آدم بدتر از خودم باشم.حیف که عاقبت کلاغ هام توی دنیای ما چیزی جز یخ زدن از سرما یا خشک شدن روی سیم های برق فشار قوی نیست. آخر سر یکیشون از دسته جدا شد،از دسته جدا  شده و رفت.رفت و من دیگه ندیدم که بر گرده.دیگه نچرخید،دیگه هیچ بالا و پایینی نرفت،فقط راهش رو کشید و از اونجا دور شد.وای کی میتونه تصور کنه که چقدر بهش حسودیم شد. آره حسودیم شد که به این زودی دل کند و رفت اما من چی؟من کنار خیابون وایسادم ودارم نگاهش میکنم و منتظر اتوبوسم و تا اومد سوار میشم و به دوستم اس ام اس میزنم که حالم خوب نیست و اون میاد و باهام حرف میزنه و من رو تا خونه میرسونه و شب آن میشم و میخوابم و فردا میرم دانشگاه و کلاسام تشکیل نمیشه و یه کارایی میکنم و دوباره برمیگردم خونه و ... .دل کند از اون همه آب و دونه و دوست و رفیق و هم جنس و هم درد و هم شکل و هم صدا و هم آهنگ و هم دنیا و رفت .رفت به جایی که نمیدونست کجاست شاید دویست متر اونطرف تر قراره با یه ماشین برخورد کنه و داغون شه و بمیره شاید قراره همین امشب خوراک گربه ها و ... خیابون بشه .شایدم قراره تا آخر عمرش آواره ی کوچه خیابون های تهران کثیف و تاریک بشه اما شهامت رو پیدا کردو  رفت.اونقدر گستاخ و شوخ چشم بود که بره .که دست ها ی اون آدمه که اون پایین داره نگاهش میکنه رو فراموش کنه.از آب و دونه بگذره و بره.نمیدونم چقدر منظورم رو درک میکنید؟اصلا میدونین چی میگم؟خودم میفهمم چی میگم؟چی میشد اگه منم میتونستم از بند خودم رها بشم.بشم آدم.آدم بشم.آدم.چرا فارسی caps lock نداره؟ میبینید حقارتم رو؟

....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
چهار هزار قدم

نمیدونم چرا الان این همه یهو حالم گرفتس.نمیدونم چمه.نمیدونم.بعد از دیشب که یکی از بهترین شب های عمرم بود.بعد از این همه آرامشی که امشب بر قراره.من هستم و خودم و خودم و خودم و خودم و خودم.بعد از چند روز تازه فهمیدم که خودم هم این جام.خودم هم هستم.آره همین کسی که الان پای کامپیوترش نشسته و داره تایپ میکنه.یه هفته ی عجیب غریب رو پشت سر گذاشتم. نمیدونم چمه.چرا بعد از این همه خوبی یهو شدم دوباره خودم.و اینکه اگه نگاه کنی میبینی نه دیگه مینویسم نه دیگه میخونم نه هیچ کار مفید دیگه ای .صرفا هستم چون باید باشم،چون بودنم اقتضا میکنه که توی این ظرف مکانی و زمانی وجود خارجی داشته باشم ویا شاید نه داخلی.کلا اصلا برام سوال پیش او مده که خودم کجاست.حس میکنم توی این اتاق نیست.از نوع حرف زدنم،راه رفتنم،کارام،لباسام،همه چیزم بدم میاد چون من نیستم.دلسردی بیش از حدی رو توی خودم حس میکنم حتی تازگی ها این رو توی آدمای اطرافم هم حس میکنم.برام مهم نیست.فقط تکرار مکررات میکنم.از خواب بلند میشم لباس میپوشم.با ثمین میرم دانشگاه.تو دانشگاه با هاش حال میکنم.همه جا میرم.حتی درمانگاه حتی نانوایی حتی همه جا.بعضی وقتا تو دانشگاه دلم میخواد روی کره ی زمین نباشم.اما زود خودمو یادم میبرم که نه من هستم .تازگی ها زیاد این جمله ی مسخره ی ما هستیم رو روی در و دیوار ها میبینم و صرفا فکر میکنم چقدر باحالن که فکر میکنن بودن و هستن مهمه و خوشحالن که دیگه مسئله حل شد.دلم برای دفتر سبزم که الان روی میز کامپیوتر در 10 سانتیمتری دستم قرار داره تنگ شده اما نمیرم بازش کنم.خدا یا من چمه؟.چرا هر روزی که با خنده تره شبش غمناک تره.وای چه خوبه وقتی آدما نیستن و تو تنها میشی با خودت.با خود خود خودت. و میتونی ببینیش که چقدرلاغر شده.چقدر داغونه.چقدر دیگه شبیه تو نیست.میدونی چند وقته گریه نکردم؟ می دونی چقدر بد شدم.از اس ام اسایی که میزنم بدم میاد.بدم میاد.بدم میاد. از خودم از همه از همه چیز بدم میاد.همه چیز معمولیه مثل من!میشه دیگه نباشه؟میشه دیگه نشه؟ نمیخوام این شکلی بودن رو.بس کنین دیگه.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ساعت۱۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

آمده ای ،چند روز است که آمده ای ،از پشت پنجره ی اتاق،در جای جای این دیوار خالی مرا مینگری، به رویم خیره میشوی،چشمانت را میبینم و نگاهت مرا می آزارد.حس حقارت میکنم وشرمنده میشوم و رو برمیگردانم.بیا،کنارم بنشین تا این بغض قلم بشکند.بغض چند قرن بودن در شاهراهی کوچک قرارش را ربوده است.آری ،بیا و ببین.سکوت مرگبارم را از پس لحظه ها تماشا کن.ببین که چگونه خویشتنم را پنهان میدارم و سکوت میکنم و ذلت چتر را در زیر باران میپذیرم.بیا و ببینکه این قلم هم دیگر رو به خشکی گذاشته و دیگر خونش را در پای کلمات بر زمین نمی ریزد. دیگر قربانی تقدیر وار حقیقت نمیشود.بیا و ببین که آسمان نیز دیگر برای آدمیان اشک نمیریزد،آه نمیکشد، و ابرهای الاهگان  دیگر نه از برای باران بلکه برای تیره کردن آسمان خودنمایی میکنند.بیا و ببین که دیگر اشک نمی ریزم، به دور دست ها نمی نگرم،قهقهه ی دیوانگی سر میدهم، وبا چشمانم تنها پیش پایم را مینگرم.بیا و بنگر که این اتاق چقدر خالی است.نه دیگر کاغذهایی که هریک مرا به یادت بیاندازند و نه دیگر گرمای سوزانی که نشانی از آدمی و حتی رهگذری از این ماَمن اُمن تنهایی من داشته باشد.بیا وببین که به چه چیزها که نمی اندیشم،به بودن،به رسیدگی به اعمال خاله زنکی،به خندیدن به کارهای انسانیان،به خریدن آب پرتقال گیر برقی.آری،دیگر به دنبال آدمیان نمیگردم،پنبه هایی سخت کلفت در گوش فرو کرده ام که صدای ناله ات و ندای همیشگی ات را نشنوم،تا میتوانم نیستم،از اتاقم فرار میکنم،از این دیوار خالی ،از آن کاغذ هایی که پاره کردم،از دفترهای ساربانم،از کتاب های کتابخانه،و از نگاهت.نمیمانم،نمی اندیشم،میترسم،میهراسم.حالم به هم میخورد اما به هر حیلتی است فراموش میکنم.چه بگویم؟از انسانیان که از کنارشان میگذرم ،به آنها لبخند میزنم چون مجبورم.چون دیگیر امیدی به رستگاری نیست.چون دیگر به خون انسانیان ریخته شده در این سرزمین  و در این دنیا به نام تو نمی اندیشم.یا سعی میکنم که نه اندیشم.چون دیگر نمیخواهم بدانم.چون احساس نبودن میکنم.چون دیگر حتی در کویر حرکت هم نمیکنم.شاید چون میدانم که در این بیابان هر چه هست سراب است و هر چه نیست چشمه.هم چون آفتاب پرستی به کناری خزیده ام و برای خود روزگار میگذرانم.آری منی که میگفتم و فریاد میزدم که قرن ها نالیدن بس است سکوت کرده ام،قبل از اینکه شهامت گفتن را بیابم.قبل ازاینکه از این ماز وجودی و سرگشتگی سر سلامت بیرون بیاورم.قبل از اینکه اسیر نقطه ها شوم.من در جا بریده ام.در اول راه،در ابتدای خط مشی آدم.در ابتدای بودن،در ابتدای هبوط در همان دم که حوٌایم را گم کردم.با خاطرات بهشتی ام سرگرمم،اشک میریزم برای آن جا،برای بی دردی،برای آرامش گوسفندی!!!آری منی که آدمیان را به عصیان میشناختم به دنبال آرام بودنم،سکوتم.بیا و مرا از این افول برگیر.یا مرا بر دار کن یا دستان سردم را بگیر .گویی زمستان را پایانی نیست.

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پر پر کنی

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()