< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختری با شال گردن رنگی رنگی

سلام.کلی تا این چند روزه اومدم و نوشتم سلام.اما نشد.پاک کردم و صفحرو بستم و رفتم.هر لحظه حس میکنم ممکنه دوباره این کار رو انجام بدم.از دوشنبه ی هفته ی پیش که دیگه ما تعطیل تعطیل شدیم رسما میشه گفت به جای اینکه حس خوبی داشته باشم بعد از اون همه خونه نبودن و کلا نبودن حس افتضاحی داشتم.اتفاقاتی میافتاد که به همم میریخت شدید و کلا دیگه دلم نمیخواست تعطیل باشه.دلم میخواست فرار کنم و نباشم دیگه توی خونه که باز بشم خودم.و نکته ی این دفعه این بود که حتی وقتی خودم هم بودم نمیتونستم در اتاقم رو ببندم و مال خودم باشم .نمیتونستم کتاب بخونم،نمیتونستم گریه کنم،زار بزنم.آره یه شب با تمام وجودم زدم زیر گریه و زار زدم .دلم برای با صدای بلند گریه کردن تنگ شده بود.نمیدونستم دارم داد میزنم یا دارم گریه میکنم فقط برام مهم بود اون بغض لعنتی بیاد بیرون،اما انگار وقتی دیگه اون بغض که مدت ها همدم زندگیم شده بود دیگه نبود منم دیگه چیزی برای داشتن نداشتم.خالیه خالی شده بودم.جمعه صبح پس از مدت ها با مامانم رفتم میدون تره بار تا مثلا کمکش کنم.محو شده بودم توی نگاه کردن به آدما.آدمایی که خوب حس میکردم اصلا درکشون نمیکنم و از یه طرفم دلم میخواست که باشم اونقدر یه جوری، اما نمی دونم چرا تا دلم یهو اونجوری بودن خواست زدم تو سر خودم که خاک  بر سرت کنن که این همه... آخرش میخوای دغدغت خریدن سیب با سایز متوسط و پنیر خامه ای و تخم مرغ شونه ای باشه. و اینکه صبا صرفا با ماها اومده بود که آخرش مامانم ببرتش در یه مغازه ای و براش لپ لپ بخره و اون با کمال خوشحالی از بین اون همه تخم مرغ در بسته یکی رو انتخاب کنه و تا خونه شاد باشه که من لپ لپ دارم خاله تو که نداری.خیلی بده که بی حوصلم و نمیتونم نشون بدم که حسودیم شده از اینکه مامانی اون براش لپ لپ خریده اما مامانی من خیلی وقته حس میکنه من آدم نیستم و حتی بعضی وقت ها یادش میره من رو برای شام و ناهار هم صدا کنه(البته بهش حق میدم که این طوری باشه چون واقعا من آدم نیستم)و بعد از همه ی این حرفها امروز و رفتن سر کلاس اندیشه ای که نمیدونم چرا دلم میخواست هیچ وقت اونجا نمیبودم و کلا غصم شد وقتی که حس کردم یه ترم باید بیام این ساعت اینجا و این شکلی بشینم و این طوری باشم .هنوز هضم نکردم خیلی چیزها رو  و این حرف استاد محترم  که میگفتن شما قشر دانشجویین و باید خودتون دینتون رو با استدلال پیدا کنین اما ایشون حتی از سر صندلیشون هم بلند نمیشدن که مطلبی روبگن و با صدای آروم ریتم یکنواخت کلاس رو حفظ میکردن و حتی تعریف عرفان رو هم از نوشته های ابن سینا در میاوردن و من نمی دونم چه پدر کشتگی با عرفان داشتن که حتی اسم یوگا هم روش گذاشتن و با خیلی چیزها قاتیش کردن و به ما فهموندن که برید همون واجبات مستحباتتون رو انجام بدین شما رو چه به عرفان...

اخلاقم افتضاح شده.فکر نمیکنم از سیل آدمایی که هر روز به عنوان مهمان میان خونمون برای عیادت بابام قریب 3 4 نفر شون هم حتی من رو دیده باشن.باور کنید احمقانست که بری جلوی آدما بشینی و بهشون لبخند تحویل بدی و هی ازت بپرسن چه رشته ای چه دانشگاهی و تو هی بگی و اونا هی بگن به سلامتی و از وضع تحصیلیت بپرسن و تو هی بگی سلام دارن خدمتتون و دیگه ساکت باشی و هی بشینی وهی نگاه کنی که آدما چی میگن و هی احساس کنی واقعا چه آدم به درد نخوری هستی که با دو نفر آدم بلد نیستی حرف بزنی در حالیکه تقصیر تو نیست گویا چون حرف مشترکی نداری بزنی.به خاطر همینه که ترجیح میدم خواب باشم یا توی اتاق مشغول انجام هر کار منقول و غیر منقول دیگه ای.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت۸:۱۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
breathe no more

چی باید بگم الان؟از چی باید بگم؟از بچه های 15 16 ساله ای که کل امیدشون کارگاهشون بود و پر شد.از آدمایی که پشت در وایساده بودن و راهشون نمیدادن چون آقا ویا پسر و در هر صورت مذکر بودن.از استاد راهنماها و معلمایی که نذاشتن بیان توی مدرسه!!!.از اشک هاشون.از مادر پدرهایی که گیج و منگ بچه های در حال انفجارشون رو تماشا میکردن.از کارگاه خالی... .ازمای به اصطلاح فارغ التحصیلی که مات شده بودیم .ازمایی که با لبخند های تصنعی با همدیگه دست میدادیم و سلام علیک میکردیم.از بچه هایی که دلشون نمیخواست کارگاهشون تعطیل بشه اما شد. از 22 بهمنی که نمیدونم باید چی بگم.از کارگاهی که بهانه ی به وجود اومدنش انقلاب بود و حالا داره چوب همون بهانه رو میخوره.از بی جنبه بازی های آموزش پرورش.از اینکه بعضی ها فکر میکنن اگه الان مثلا چهار تا پسر نرن چهار تا دختر رو با روپوش و مقنعه و هد بند ببینن دیگه مشکلات اخلاقی جامعه رفع و رجو ع میشه.از اونایی که نمیرن در سینماها نگاه کنن ببینن چه خبره بعد به استاد دانشگاهی که میخواد بیاد توی مدرسه گیر میدن که یه آقایی حدودا چهل سالست. از ماشین پلیس های دم در. از به زور و اجبار انداختن کارگاه به زمانی درون دهه ی فجر که مثلا خوب باشه اما... .از از بین رفتن سمپاد.از دخالت های بی جای حراست سازمان که گویا علاف و بیکار بودن که تنها به همین مسئله ی مهم رسیدگی کنن.از اونایی که فکر میکنن اگه گشت ارشاد چهار تا دختر بی حجاب رو بگیره دیگه فساد اخلاقی و اجتماعی ریشه کن میشه.از بگیر نگیر های بلیط اتوبوس توی 22 بهمن که تا ظهر نمیگیرن و بعد از ظهر دیگه میگیرن چون راهپیمایی تموم شده و معلوم نیست انگیزشون واقعا برای نگرفتن چی بوده که مثلا من به خاطر اتوبوس سواری برم تظاهرات؟.از ناهار میدون آزادی یا از دیگر چیزهاش.از بسته بودن بی ربط ترین اتوبان های تهران به خاطر راهپیمایی .از شور و شوق من و آزاده موقع رفتن و داغونی و بی هدفی گام هامون موقع برگشتن.از چی بگم؟ الان چی باید بگم که حتی حس کنم یه سر سوزن خالی شدم؟از اینکه زنگ زدم به فاطمه و گوشیش رو جواب نداد و حتی خونه هم نبود.از اینکه دیگه تحمل نبودنش داره برام مثل مرگ میشه.از اینکه نمی تونم با هیچ کس درد و دل کنم.از سکوت آدما؟از حرف مشترک نداشتن من و آزاده توی راه؟از چی بگم آخه ؟بزارین دیگه خفه شم که نگم چمه.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت٧:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
شرح ما وقع

میخواستم سفرنامه بنویسم که نه میخواستم پروژه نامه بنویسم و توی اون تمام جریانات این چندروزه که رسما من خونه نبودم و یا خونه ثمین اینا بودم یا دانشگاه رو شرح بدم اما نتونستم .پاکش کردم.نمیدونم چرا اما یهو دلم ریخت.الان که این رو دارم مینویسم هنوز پروژه رو تحویل ندادیم و منتظر حل تمرین محترمیم تا بیاد و بگیره و دفتر این پروژه هم مثل خیلی چیزهای دیگه بسته شه.دیشب وقتی برنامه تقریبا تموم شد.یهو دلم گرفت.حس کردم دیگه نمیتونم خیلی کار ها رو بکنم.تموم شد.دیگه کارگر ها تموم شدن و من نمیتونم قربون صدقشون برم.دیگه برای انتقال بارها ذوق مرگ نمیشم.خسته نیستم.اصلا خسته نیستم.تو این چند وقته خانواده ی من و ثمین کلی ماها رو تحمل کردن اینکه من همش خونه ی ثمین اینا بودم،این که داداشم ساعت 12 شب میومد دنبالم.اینکه مامانم غر نمیزد و فقط دعا میکرد که تموم شه.اینکه چقدر ساقه طلایی خوردم توی این چندروز و میشه گفت نصف شیرینی هایی رو که برای دیدن بابام اوردن خونمون رو من و ثمین خوردیم.اینکه لپ تاپ ثمین چقدر زیر دست ما کار کرد و تمام امیدمون شده بود کار کردن با همین.اینکه همش عکس و فیلم میگرفتیم از لحظه هامون شاید از تموم شدنشون میترسیدیم  و میترسیدیم.اینکه چقدر خوب و رویایی بود اون روزی که من کارت دانشجوییم رو با سه راهی برق عوض کردم و تو نماز خونه ی دانشکده با فاطمه و ثمین و مهدیه چقدر تلاش کردیم و برنامه نوشتیم که آخرش هم به هیچ جایی نرسید.چقدر خندیدیم اون روز و نزاشتیم نه کسی نماز درست وحسابی بخونه و نه کسی بخوابه.اینکه من و ثمین یهو فهمیدیم چقدر جالبه که ما خونه هامون چند متر بیشتر فاصله نداره با هم ولی پامیشیم صبح زود میریم دانشگاه رو پرو‍‍ژه کار میکنیم. اینکه ما از تعطیلات بین دو ترم هیچی نفهمیدیم و یا توی لابی بودیم یا خونه ی همدیگه. اینکه گالیور ثمین واقعا دیگه داشت در راه پروژه فدا میشد و اینکه دکمه ی shift اش کج شده بود و هی خودش زده میشد و گاهی هم اصلا زده نمیشد.اینکه من چقدر از virtual machine استفاده کردم. اینکه اون روز با ثمین بعد از دانشگاه رفتیم مدرسه ی ما و اینکه ثمین هم پایه ی کمک به بچه ها شده بود و به قول خودش "خانوم" صداش میکردن. اینکه ما از دانشگاه و حتی از در خونه تا انقلاب رو و حتی تا مدرسه ی ما رو به بهانه ی یافتن یه بانک ملت برای پرداخت پول  ADSL رفتیم.اینکه تو راه برگشت از مدرسه ثمین گفت بیا بستنی بخوریم و ما بستنی خریدیم و تو ی اون سرمای اون روز با اینکه دستامون یخ زده بود بستنی خوردیم و انصافا که خیلی خوشمزه هم بود. اینکه آهنگ مرغ سحر رو دانلود کردیم و تا جون داشتیم این چند روزه گوش دادیم وباهاش خوندیم.تازه کلی آهنگ دیگه هم گوش دادیم از آدم ها ی مختلف. اینکه من حتی دست پخت ثمین رو هم یه شب خوردم.از حق نگذریم میتونه آَشپز خوبی باشه اگه یاد بگیره غذا هارو.اینکه روز آخر ثمین کار خونه میکرد من با برنامه ور میرفتم و یهو داد میزدم ثمین درست شد!!!.اینکه اون روز که تا ساعت 5:30 تو دانشکده موندیم وداشت برف میومد و ما چقدر تو راه برف بازی کردیم.و من چقدر اون روز شاد بودم از اینکه کفش نو خریده بودم.و اینکه در خونه داری ثمین باید اضافه کنم که اصلا چایی دم کردن بلد نیست و من ترجیح میدادم نخورم چایی هاشو!!. و اینکه من بایه تیپ های داغونی میرفتم خونه ی ثمین اینا که خواهرم میگفت شدی مثل این آدم های کلی هر چیزیت یه رنگه،کفشت مشکی،کاپشن سفید،روسری قرمز،شلوار قهوه ای،شال گردنمم که خودتون دیدین رنگین کمونه. و اینکه ما چقدر اس ام اس زدیم به بعضی ها و چقدر جواب نشنیدیم. و اینکه  ما پروژرو دو بار از اول نوشتیم با توجه و عنایت TA  محترم که کمکشون این بود که هی بگن از اول بنویسین و تازه همون روزی هم که ما خواستیم بیان بهمون یاد بدن کل کدمون رو کامنت کردن و گفتن بنویسین!!!. و اینکه خواهر کوچیکه ی ثمین که اسمش زهراست نمی دونست چرا من و مامانم که توی یک ماه به دنیا اومدیم دو قلو نیستیم. و اینکه زهرا واقعا یک بار با یه ماسک خرگوشی از در اتاق وارد شد و من چنان جیغی کشیدم که نگو.اینکه ثمین اون روز توی انقلاب کلی دنبال غزلیات شمس میگشت و ما چه کتابای باحالی از صادق هدایت گرفتیم و یاد هاسمیک به خیر!!.و در اتاق ثمین  که برای من مشکلی شده بود که به این راحتی ها بسته نمیشد و من هی باید به همه میگفتم این در رو ببندین. و اینکه اونقدر ما تو خونه ی خالیه ثمین اینا جیغ و داد میکردیم که میترسیدیم همسایه ها حس کنن ما بلایی سرمون اومده .و پرتغال خوردن های ثمین و سیب خوردن های من.و بسه دیگه و همین و اینکه شب آخر چقدر از نبودن پروژه دلم گرفت و چقدر من دوست یافتم در همین مدت و اینکه من میتونم دوستی به اسم ثمین داشته باشم که همسایمونه و اون هم به همین ترتیب و به قول خودمون دیگه کاسه کوزه یکی شدیم و همین و من با اینکه از پروژه خسته شدم اما جذاب بود و ما واقعا دلمون میخواست تلاش کنیم حتی اگه از 6 بهمون  3 بده استاد حل تمرین محترم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت۱۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
میدان صنعت-پایانه ی شهید افشار

سلام.شاید چیزی نوشتن توی این روزهایی که از صبح تا شب دانشگاهم و وقت ندارم کار زیاد باحالی نباشه.شاید چون فکر میکنم مسئله ی خاصی نیست که بخوام بهش فکر کنم.اما کلی تا چیز هست که هر روز داره توی دلم جمع میشه ومن قورتشون میدم و صبر میکنم تا این پرو‍‍‍‍ژه ی احمقانه زودتر تموم شه و شنبه بیاد و من بتونم بهشون فکر کنم.بتونم حرف بزنم.دوشنبه که رفتم مدرسه کلی جو کارگاه برش حاکم بود.همه ی آدما دنباله کاراشون و همه برای یه هدف تلاش میکردن. نمیدونم چرا اینقدر اون جو رو دوست دارم.توی جای شلوغی مثل سایت روی صندلی میشستم و همش دلم میخواست به سوالای آدما جواب بدم حتی اگه ازقبل چیزی از اون قضیه ندونسته باشم،حتی اگه به من ربطی نداشته باشه.موندم .و با این که در حد مرگ خسته شده بودم لذت بردم از بودن در کنارشون.در کنار اون  اولی که چون حس میکرد پروژش آسونه داشت اشکش در میومد و من داشتم تمام تلاشم رو میکردم که بهش بفهمونم که اون اولیه و زیاد مهم نیست و تازه کلی تا هم پروژش خوبه.در کنار اون دومی که تمام امیدش به من بود و تنها چیزی که از من بهش رسید یه آدمه خسته بود که فقط کنارش روی صندلی ولو شده بود و میتونست فقط بگه که باید یه آرایه ی سه بعدی بگیره... .در کنار اون یکی دومی هایی که برنامشون روی لپ تاپشون اجرا نمیشد و داشتن از استرس و نگرانی داغون میشدن و ما تونستیم کمکشون کنیم تا اجرا بشه و جیغ شادیشون کل سایت رو پر کرد. احساس خوبی داشتم وقتی که از در مدرسه اومدم بیرون.انگار وظیفم بوده.آره وظیفم بوده و هیچ چیزی غیر این نمیتونسته باشه. دانشگاه گاه غیر قابل تحمل تر از اون چیزی میشه که انتظارش رو دارم و دلم میگیره و میخوام داد بزنم اما پروژه دارم و وقت ندارم برم پیش دوستم و باهاش حرف بزنم و بگم و اون گوش کنه و گاه بگه که بهاره اونا چرا با تو این کارارو میکنن.چرا اونجا اون شکلیه چرا ؟ و من هم بگم نمیدونم و نمیفهممشون و ... .روزگارم رو یا توی لابی دانشگاه میگذرونم یا توی اتوبوس با ثمین.همش هم در حال گوش دادن آهنگیم و اونقدر تو راه برگشت خسته ایم که ولو میشیم رو صندلی ها.به طرز بدجوری حس میکنم ساربانم از دستم ناراحته اما حتی امیدی به اینکه بتونم ناراحتیش رو برطرف کنم و ازش معذرت بخوام ندارم. این چند وقته کاملا محو شدم.نیستم.واقعا نیستم.و بعضی وقت ها حساب آدمایی که با کارهام ناراحتشون میکنم از دستم در میره و عصبانی میشم اما کاریش نمیتونم بکنم جز اینکه بیشتر از خودم متنفر بشم و بیشتر فکرم مشغول باشه و... .برف میاد و من تنهایی هر وقت برف و بارون میاد از توی دانشکده میزنم بیرون زیرش راه میرم و میدونم که خدا من رو هنوز دوست داره اگه بارون میاد و من هستم چون بارون هست و بارون هست چون من هستم.لطف خدا هست و گاهی میخوام فریاد بزنم از حس بنده ی یه چنین خدایی بودن و بگم که من خوشبختم چون خدا دارم.خدایی که نمیدونم وای الان دیگه سوزنم گیر کرد کلمه ندارم بنویسم که چقدر دوست داره من رو و من چه حقیرم در مقابل عظمت دوست داشتن خدا.چه ترسناکه وقتی همه جور نعمتی داری و نمیدونی آیا لیاقتش رو میتونی داشته باشی؟میتونی خوب باشی؟ میتونی ازشون سیانت کنی؟ میترسم.باور کنید میترسم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دیگر مگرش به خواب بینم...

امروز آزاده و فاطمه و نیلوفرو مینا اومده بودن دانشگاه ما.اومده بودن دیدن من.وای نمیدونین چه حسی داشتم وقتی دونه دونشون روبغل میکردم.نمیدونین چه حسی داشتم وقتی نیلوفر رو بعد از این همه ماه و مدت میدیدم.اصلا کلا فکر میکنم مشخص بود که یه جور دیگه ای شده بودم.منی که اون قدر بی حال و آروم توی دانشگاه راه میرم و نگاه میکنم انگار فرق کرده بودم.یه چند ساعتی یادم رفته بود اون جو مرده و ساکت رو.اون جوی که نمیشه توش بهاره ی خالص بود.آره شده بودم همون بهاره ای که توی مدرسه بودم .با همون شوخی ها با همون حرفها.اما میدونم که هممون توی چشمای همدیگه، توی سکوتی که بینمون حکم فرما میشد و نمیتونستیم بشکنیمش و درآخر توی اون لحظه های آخر سرود ملی" میخواند آواز" که من و آزاده زدیم زیر گریه و دیگه نمیشد جمعمون کرد همون غم گنده ای که ته دل هممون بود رو حس میکردیم.نیازی به گفتن نبود.هممون میدونستیم داریم چی میکشیم.آره من دور افتادم.من از اونا خیلی دور افتادم.آره به طور بدی تنهام توی این دانشگاه به اون گندگی که دیدین و دیدن ومیبینم هر روز.نمیخوام یاد تلخی هاش بیافتم.میخوام تک تک لحظه هاش رو ثبت کنم.از ناهار خوردنمون گرفته تا آپ کردن ننه نویده بعد از این همه وقت.چقدر این وبلاگ رو دوست دارم.چون همه چیزش سادست و خوبه و عالیه  وخودمونیم و خودمون. نمیدونم چی بگم که بگم چقدر ازبودنشون شاد بودم.از چشمک بازی کردن تو چمن های روبروی دانشکده گرفته تا سرودملی خوندن و داد زدن زیر بارونی که دیگه شک ندارم فقط به خاطر من اومد.یهو اومد یهو هم تموم شد.چقدر خندیدیم به اون برنامه های بامزه ای که ما نوشته بودیم و چقدر خندیدیم به نمره های ترممون و اینکه ترم اول چه نمره های باحالی گرفتیم ماها.چقدر متعجب بودن از خلوت بودن دانشگاه و چه مشتاق بود مینا برای دیدن برقی ها و من هرچی میگشتم کمترمیافتم تا بهش نشون بدم.و چقدر ثمین خوب و مهربونه که این همه نبودن من رو تحمل کرد و غر نزد.ثمین همین جا ازت به اندازه ی کلی تا ممنونم که درکم کردی که از دیدن دوستام ذوق مرگ شده بودم.چقدر دلم میخواست امروز تموم نمیشد و اونها همیشه بودن مثل دوران مدرسه.و خداحافظی بد و یه جوری ماها با همدیگه و اس ام اس من به آزاده و جوابش که واقعا دلم میخواد واقعی باشه وباشه برای همیشه چون اون همون چیزی بود که هفت سال تو گروه دوستیه ما همیشه به هم میگفتیم که :

"مهم با هم بودنه..."

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت۱٠:۳۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
................................

اونو برداشتم.

نمیخوام دیگه

من       ............کاش.............................................................................

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت٧:٥٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
میخواند آواز،در کنار من، انگار

مگه میشه بهمن بشه و من از کارگاه حرف نزنم.کارگاه.نمیدونم باید چی بگم اما انگار رفتم تو فازش. دارم دوباره میرم که گیر کنم تو عظمت و بزرگی و زیباییش.میدونم که الان کلی تا از آدمایی که میان اینجا رو میخونن نمیدونن کارگاه چیه و کیه و کجاست.نمیتونم هیچی نگم آخه.وای نمیخوام آه بکشم از اینکه دیگه فرزانگانی نیستم که هر روز توی بهمن زیر برف وبارون هایی که داره میاد و اونا هر روز سرود ملی رو زنگ های تفریح میزارن و میچرخن و فریاد میکشن که ما با هم میمانیم."جاری در لحظه های ناب بودن،جاری در این آواز تا ابد میمانیم".وای خدای من بهمنه و من توی فرزانگان نیستم. بهمنه و من بوی کارگاه رو هر روز صبح احساس نمیکنم.کارگاه نزدیکه اما من حتی ناظر دودر کردن کلاس های مدرسه هم نیستم. وای داره بارون میاد ولی من توی دانشگاهم و باید التماس کنم تا یکی باهام بیاد زیر برف یا بارون و تازه فقط راه بره یا چند دقیقه بعد به دلیل سرما برگرده توی دانشکده .چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد.میشه یکی درک کنه که من دلم میخواد دست آزاده و فاطمه و نیلوفر رو بگیرم و بچرخم.دانشگاه و مردمش و آدمایی که از ترس خیس شدن زیر بارون با خودشون چتر و کلاه میارن و از ترس سرما و برف کاپشن های کلفت میپوشن و شال گردن هاشون رو تا سر چشماشون بالا میکشن و دستکش میپوشن و خلاصه هر کاری میکنن تا طبیعت نتونه یه لحظه هم اونا رو مسخ خودش بکنه.و آدمایی که از صبح که میان دانشگاه تا لحظه ی آخر تمام تلاششون اینه که توی دانشکده و کنار شوفا‍ژ باشن و با اینکه میبینن که داره برف میاد قند تو دلشون آب نمیشه که برن بیرون.دانشگاهه و آدمایی که با سردی تمام  از کنارت رد میشن با اینکه هم تو اونا رو میشناسی و هم اونا تو رو.دانشگاهه و هزار درد بی درمون. و کارگاه و شعارهاش و با هم بودنهاش و قول هایی که ما تو سرود ملی ها به هم میدادیم.دست همدیگرو محکم فشار میدادیم وبالا میبردیم و میگفتیم "ما با هم میمانیم". و تمام اون شعارها و حرفهای قشنگ آرمانی که اونقدر تکرار میشدن که دیگه ملکه ی ذهنمون بودن و هستن و وقتی اومدیم به این مکان خزان زده یا زمستان زده ی بی روح که آدما فکر میکنن مهد علم و دانشه اما ازنظر من مکان تولید مدرکه و بس ،چنان سیلی زمانه محکم تو گوشمون خورد که با مخ خوردیم زمین.و چنان درد اون سیلی توی گوشت و پوست و استخوانمون رخنه کرد که دیگه داشت یادمون میرفت 4 سال چقدر ما سرود ملی میخوندیم که "باد و باران در راهش توفان ها/ماند آرام ناگه برجا.روشنای خورشید/تاریکی از آن گریزان"

کم کم داشت یادمون میرفت که "اما روزی،میخیزد فریاد از ما/میرسد آغازی ،نو روزی،نو شوقی بی پایان/شوق آغاز ،میروید در دل هامان /میسازد راهی تا بودن،پیمودن ها" نمیدونم واقعا نمیدونستم و نمیدونم با این همه آرمان و آرزو و هدف که آشنا بودم و تو جون و پوست و خون و روحم رخنه کرده وبا تمام وجود باورشون داشتم و شاید الان هم دارم چی کار باید بکنم.با این جو مرده.با ترس های درونی که شاید نمیدونم چجوری باید باهاشون کنار بیام، با اینکه واقعا راه آغاز کجاست.بله الان دوباره بهمنه و من به یاد و خاطره و نمیدونم خیلی بزرگ تر از خاطره و عمیق تر از اون کارگاه دارم دوباره حرفهای امیدوارانه میزنم نمیدونم دارم و میخوام یه کارای جدیدی  رو شروع کنم.شاید این باور به اینکه : "شتابان چون رود تا دشت سیراب میخروشیم /اینک چون آبشاری پر هیاهو ،فرو ریزیم بر آتش های هر سو/ جوشیم، خروشیم، سازیم ویرانی ها /میرویم تا دریای جاویدان"دوباره داره توی من زنده میشه.

چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد و دست های آزاده و فاطمه و نیلوفر.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()