< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برگ بی درختم و در مسیر بادها

دلم خیلی گرفته.درست  از وقتی که ظهر اون آهنگ رو گوش دادم.دلم میخواست زار بزنم هونطوری که پارسال وقتی این آهنگ رو گوش میدادم گریه میکردم.نمیدونم چم شده.دیگه واقعا هیچی نیستم. وهیچ حرفی برای گفتن ندارم.بی حس و بی روح شدن نگاهم رو خودم هم توی آینه درک میکنم.چه میشه کرد. توی این یک هفته بارها اومدم که بنویسم اما نتونستم.دوتا جمله نوشتم و ساکت شدم.احساس میکنم هیچ درددلی دیگه توی دلم نیست.هیچی .کاملا شدم شبیه بقیه. با این تفاوت که  دیگران شادن و من نیستم.احمقانه است که بگم شاد نیستم.خنده های من توی این چند ماه شاید از تمام عمرم هم بیشتر بوده اما غم زده ام.دلم برای کسی تنگ نشده.هیچ کس.به نبودن آدم ها عادت کردم  همونطوری که عادت کردم صبح ها به جای مدرسه برم دانشگاه.همونطوری که عادت کردم برم توی لابی دانشگاه بشینم.عادت کردم با آدم های خاص در مورد موضوع های خاص حرف بزنم.عادت کردم با فاطمه و ثمین پیاده برم پارک وی.عادت کردم تو سلف دانشگاه ناهار بخورم.عادت کردم وقتم رو چجوری توی اتوبوس ها بگذرونم.عادت کردم روزهام رو به بطالت توی دانشگاه و شبهام رو پای کامپیوتر سر کنم.عادت کردم زیاد تلویزیون نگاه نکنم.عادت کردم هرچی آدم ها حرف بزنن هیچی نگم.عادت کردم دیگران رو تحمل کنم.عادت کردم عادی باشم.عادت کردم عادت کنم.هیچ چیزی نه اونقدر خوشحالم نمیکنه که بخوام به خاطرش شاد باشم و نه اونقدر ناراحت که بخوام به خاطرش گریه کنم.حس میکنم همه چیز احمقانه است.مثل همیشه بودن هم احمقانه است.کار جدیدی نمیکنم.دلم نمیخواد کار جدیدی بکنم.هیچ چیزی اهمیت خاصی برام نداره.دلم برای خدا میسوزه.میسوزه که یه چنین بنده ی به درد نخوری داره.خدا!نمیدونم چرا دیگه احساسش نمیکنم.دیگه نمی بینمش.بی لیاقتی شدم و حق داره از من ناامید بشه.حق داره بگه آخه این دیگه چی بود،عرضه ی هیچ کاری رو نداشت.حق داره دیگه صدام نکنه.حق داره باهام قهر کنه اما نمیکنه.هنوز هرچی ازش میخوام بهم میده.هنوز صبح ها که از خواب بلند میشم دنیا سرجاشه و من تمام نعمت هایی که دیشب داشتم رو دارم.آره خدا از من خیلی امیدوار تره.هر روز صبح بلند میشم و باز خدا هست و دنیا هست و آدم ها هستن و آسمون آبیه وماشین ها توی ترافیک میمونن و درخت ها برگ میکنن و باد میوزه و همه چیز هست.چه جوری با این همه افتضاحی که وجود داره بازخدا امیدواره.باز خدا امید داره که شاید یه روزی یه کسی یه گوشه ی دنیا اون رو به یاد بیاره.نمیدونم تازگی ها دین و ایمان به خدا وهمه ی چیزهای فوق العاده ای که خدا توشون نقش داره برام گنگ شدن.میترسم از ریا.انگار اون زمان نمیترسیدم چون ریایی نمیدیدم.اما الان نمیفهمم خیلی چیزها رو ،نمیفهمم.هیچ کس شبیه خودش نیست.من الان توی یه برزخی گیر کردم که حتی نمیتونم توصیفش کنم.هیچ حسی  هم نسبت به هیچی ندارم.همین.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت٦:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
داشتم میرفتم،تو صدایم کردی،برگشتم

وای الان به معنای کلمه دلم میخواد بنویسم.چه روزهایی میگذرن،چقدر به سرعت،و چقدر یه جوری.هر روز که شروع میشه و من با تمام وجود توی اون روز حس  شادی رو با خودم حمل میکنم و وقتی عصر میرسم خونه و توی اتاقم تنها میشینم حس افسردگی وجودم رو تسخیر میکنه.بیشتر اوقات دلیل افسردگیم هم معلوم نیست.و من هر روز بیشتر نیاز به یه غریبه رو در خودم احساس میکنم و در نبودن اون غریبه بیشتر داغون میشم. به طرز غریبی نیاز دارم به یه آدمی که از من هیچی ندونه و من شروع کنم به حرف زدن و گفتن و اونقدر بگم تا خالی بشم.و اون فقط گوش بده و گاهی هم بگه خوب.امانیست اون موجود غریبه،نیست.همه آشنان،همه از من یه جورایی پیش فرض ذهنی دارن حتی اگه چند بار بیشتر باهام حرف نزده باشن.تا شروع میکنم به گفتن،محکوم میشم به حرفهای تکراری زدن و احمق بودن و هزار جور چیزهایی که خودم میدونم.و یا اون آدما شروع میکنن به تحویل دادن راه حل های ایده آلیستی خودشون و یا اینکه ترجیح میدن من رو هم مثل در و دیوار خونشون نگاه کنن و دیگه حوصله ندارن.چرا هیچ کس نمیفهمه من اگه حرف نزنم میمیرم.انگار همه این دفعه با هم  دلشون میخواد اساسی خفم کنن.البته شدم.امروز داشتم نوشته ها و چیزهای راهنماییم رو نگاه میکردم،چقدر دورم از شادی اون دوران،از اون دغدغه ها ،ازاون کارها،از اون آرام ننشستن ها،باورم نمیشه که چنان تحلیل هایی میکردم،اونقدر راحت یکی رو به ناتورالیسم محکوم کرده بودم.حالا کجام؟ حالا حتی جرات ندارم اسم دیگران رو بدون پسوند جانم یا پیشوند جناب و سرکار صدا کنم.دچار بروکراسی فکر ی شدم.من به یه غریبه نیاز دارم.یه غریبه که بشنوه و حرف بی خود نزنه.نیاز ندارم کسی درکم کنه.از شناختن و شناخته شدم داره حالم به هم میخوره.آره،من تلاش کردم تا امید واهی رستگاری آدم ها رو در خودم بکشم.خفه اش کردم،زنده به گورش کردم.اما فریادهاش گوش هام رو داره کر میکنه.ازم برنمیاد نفهمی.میشه مرد اما نمیشه نفهمید.نه اصلا فکر نکن میفهمی من چی میگم.من از درونم میترسم،از افکارم،از حرفهام،از خودم.افکارم در گذشته است،جسمم در حال و روحم در آینده و یا شاید هم در قرن هایی بس طولانی از گذشته به اندازه ی عمر بشریت.من میترسم چشمهام رو باز کنم .چون میترسم توی چیزهای احمقانه ی این دنیای مضحک غرق بشم و هیچ کس نباشه که من رو بیرون بکشه.همونطوری که من ... نتونستم ساربانم رو بیرون بکشم و الان تبدیل شده به یه سنگ یا یه عروسک خیمه شب بازی که حتی وقتی بهش بدو بیراه میگی بهت لبخند تصنعی رو که با قلمو روی صورت چوبیش کشیدن تحویل میده.نمیدونم با دست و پا زدن توی باتلاق بودن چقدر دیگه  میتونم دوام بیارم اما سکون هم من رو ارضا نمیکنه و این چیزیه که آدم ها نمیفهمن. چرا که من هنوز معتقدم چرخ دنیا به دستای کوچیک من میچرخه و این امید واهی ممکنه من رو بکشه اما من توانایی نابودیش رو ندارم.من یه بزدل احمقم.من یه لاک پشت ترسو ام که تا میان بهش حمله کنن زود توی لاکش قایم میشه.من دارم با امید به حقیقت واقعیت رو انکار میکنم و این نهایت حماقته.من باید خودم روزیر چرخ های ماشین ها بندازم تا تبدیل به یه سرعت گیر شم تا اون بچه ی دبستانی بتونه از توی خیابون با امنیت رد بشه.اما من این رو نمیفهمم و هنوز انتظار دارم،درحالیکه هیچ وقت نباید انتظار داشت.

من بدترین موجود روی زمینم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت٢:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
کاغذهای خط خطی

دوباره دلم  خواست حرف بزنم.نه در مورد همه ی آدم ها و نه در مورد آدم هایی که میان اینجا یا جاهای دیگه و حرفهای من رو میخونن.میخوام درباره ی نوشتن حرف بزنم.نمیدونم چند درصد از آدم ها مثل من به نوشتن عادت دارن.البته من اگه حرفهام رو ننویسم،داغون میشم و حس بی مصرفی بهم دست میده و دیگه کلا از دنیا ساقط میشم.من خیلی ساله که مینویسم شاید از همون وقتی که حتی نوشتن بلد نبودم و توی دفتر کوچولوم با خط اختراعیم داستان های بچگانه مینوشتم و نقاشی میکشیدم.تا چند سال پیش حس نمیکردم که وقتی این خودکار نحیف رو توی دستم میگیرم و مینوسیم دارم چه کار بزرگی میکنم،چقدر مسئولیت روی دوش خودم میگذارم.خیلی سخته،خیلی سخته که بخوای درست بنویسی،بخوای درست حرف بزنی و تمام عواقبش رو بپذیری.خیلی سخته که بفهمی وقتی خداوند بزرگترین اعجازش قرآنه و توی همون قرآن به قلم قسم میخوره یعنی چی و چرا.اونوقته که  دیگه وقتی خودکار رو توی دستت میگیری انگشتات میلرزه و دیگه هر چیزی رو نمیتونی بنویسی،نمیتونی چرت وپرت بگی،نمیتونی.همیشه حرفهایی که آدم ها از ته دلشون میزنن نشون دهنده ی حقیقته.واقعیت ها همیشه توی دنیای امروز با حقیقت فاصله دارن و میجنگند.اگر به نویسنده درباره ی واقعیت ها حرف بزنه همه تاییدش میکنن و از کنارش میگذرن اما وقتی جمله ای از حقیقت بگه آدم ها میان و سعی میکنن با هر ترفندی جمله اش رو پاک کنن اونم با shift+del  .مورد دوم هم خوبه و هم بد.خوبه برای اینکه نویسنده به هدفش رسیده و تونسته حرفش رو بزنه و هم مخاطب رو جلب کنه و درسته که مخاطب باهاش برخورد بدی داره و به ظاهر با حرفهاش مخالفه و بدش میاد اما خود درونیش میدونه که داره راست میگه.بده چون همه سعی میکنن نویسنده رو تحقیر کنن تا خودشون رو که در حقیقت پایین اند بالا ببرن.اینجاست که نویسنده انتخاب میکنه که باید چی باشه و چی بگه و چی براش اهمیت داشته باشه و چرا اصلا مینویسه درحالی که همه میان بهش تیکه میندازن که "تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی"یا مثلا حرف باد هواست و "به عمل کار برآید به سخن دانی نیست"اما این چیزها در صورتیه که تنها چیزیکه از بزرگان و علما و اولیا و حتی خدا برای ما به عنوان ودیعه باقی مونده یه سری نوشته و کتابه که بخونیم و ماها بهش عمل کنیم.نویسنده ها در این مواقع دوتا کار رو انجام میدن.یه سری به کل بی خیال میشن و چون براشون اهمیت داره که مخاطبشون چه چیزهایی رو میپسنده و صاحبان سرمایه تمایلشون به کدامین کوی و برزنه،دست از حقیقت میکشن و با تعریف واقعیات خودشون رو گول میزنن و محبوبیت جمع میکنن و جایزه میبرن و امضا میدن و همه رو راضی نگه میدارن.دسته ی دوم اونهایی هستن که اهمیت و الویت در نوشتن براشون حقیقته.درسته که خیلی ها باهاشون بد میشن و میخوان خرابشون کنن و تعدادشون کم هم نیست اما همیشه به وظیفشون و خونی که توی رگ های قلمشون جاریه  واونا دارن با نوشتن در واقع قلمشون رو شهید میکنن فکر میکنن و چون مسئولن ،چون ارزش توانایی نوشتن رو با بند بند انگشتاشون حس کردن ازکنار مخاطبها میگذرن و به سراغ حقیقت گمشده میرن.حقیقتی که هست و همه جا هست حتی توی نگاه یه گنجشک که بالای دیوار با ترس وایساده و تو تا پرده ی اتاقت رو تکون بدی فرار میکنه.اینجاست که مخاطب ها و صاحبان سرمایه و پول و ... ساکت نمیشینن و سعی میکنن به هر نحوی که شده حتی به قیمت کشتن طرف،نویسنده رو ساکت کنن که دیگه نباشه که از این حرفها بزنه.دقیقا همین جاست که معلوم میشه ارزش نوشتن و نویسندگی و حرفهایی که زده میشه چقدر بالاست که آدمها حاضرن دست به چه کارایی بزنن.همین سایت هایی که به خاطر نوشته هاشون فیلتر میشن یا اخبارهایی که سانسور میشن یا روزنامه هایی که بسته میشن همه و همه نشان دهنده ی اینه که نوشتن خیلی بیشتر از حتی خیلی از کارها می ارزه.این حرفهایی که میزنم 90% اش به من مربوط نیست،من نه واقع گرام که بخوام روتین بنویسم و نه اصلا نویسنده هستم که بخوام خودم رو توی هر کدوم از این دسته ها تقسیم بندی کنم.ولی همیشه گروه دوم رو تصدیق میکنم ،حتی اگه بهم توی حرفهاش بدوبیراه بگه  وشخصیت نداشتم رو زیر علامت سوال بزرگی مثل چرا ببره.ارزش این آدم برای من بیشتر از کسیه که بیاد و ازم با تمام خصوصیات و صفات احمقانه و به درد نخوری که میبینه تقدیرکنه یا حداقل من رو آدم حساب بیاره وبخواد به خاطر منافعش و یا اینکه ممکنه پس فردا به تایید من نیاز داشته باشه ازم خوبی بگه. اما مسئله ی دیگه ای هم هست و اون اینه که ازم انتقاد کنه و به جا انتقاد کنه ،ازکارهام با دلیل ایراد بگیره،نقطه ی ضعف کارهام روبگه ،نه اینکه بگه ازت حالم به هم میخوره چون بهاره ای.این همون چیزیه که توی نوشته های روزنامه ها ویا خیلی جاهای دیگه اتفاق میافته ،مسائل با هم قاطی میشن و هر کسی سعی میکنه بنابر سلیقه و نفع خودش از قضیه نتیجه بگیره.ازنظر من نویسنده نباید دچار افراط وتفریط بشه اما نه اینکه احساساتش رو توی جملاتش بیان نکنه،نه. این منظورم نیست،هنر نویسندگی به انتقال مطالب  به شیوه ایه که برای خواننده جذاب باشه واین میسر نیست مگر با تلفیق احساس با مطالب و تحریک روح جنبش در وجود خواننده. متاسفم که باید این حرف رو بزنم اما آدمهای دوران ما اونقدر سنگ شدن  واز آدم بودنشون جداشدن که تا بهشون بد وبیراه نگی و خود وجودیشون روزیر سوال نبری،نمیرن دنبالش بگردن و حتی به خودشون زحمت فکر کردن بدن.مسئله ی دیگه ای که توی نویسندگی وجود داره نوع انتخاب مخاطبه و این همون مسئله ایه که من همیشه باهاش مشکل داشتم.کسایی که فیلم برای قشر خاصی میسازن یا مطلب برای قشر خاصی مینویسن یا برای قشر خاصی حرف میزنن از نظر من کار خاصی انجام ندادن.فقط دور خودشون یه دژ ده کیلومتری ساختن ودرش هم نوشتن"ورود افراد متفرقه ممنوع".اما اون آدمهایی که سعی میکنن با همه ی مردم حرف بزنن همه اش دچار مشکل اند چون اکثر مردم دچار ک‍ژفهمی اند و این هم باعث برداشت بد و همان تعبیرات احمقانه و از روی جاهلیت و یا از روی نفع طلبی میشه که باعث میشه نویسنده یا از کار خودش پشیمون بشه یا بپذیره که باید تمام اون حرفها رو تحمل کنه یا تند تند پشت سرهم سعی کنه به آدم ها جواب بده و یا شاید هم ولشون کنه تا هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند. حرف برای گفتن در این زمینه زیاد است اما...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت۸:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
فاجعه ای به نام سکوت

سلام.نمیدونم الان دقیقا چه باید گفت چون حرف زدن اصولا دردی رو که دوا نمیکنه هیچ، درد هم روی درد های آدم میزاره.این چند وقته کمتر به اخبار و یاکلا دور و اطرافم توجه دارم و تلوزیون نگاه میکنم یا روزنامه و سایت میخونم.همین دیشب بود که سر شام متوجه شدم که توی غزه چه اتفاقی افتاده. اولش به طرز مضحکی خندم گرفته بود ،نمیدونستم چی باید بگم یا اصلا چی کار باید بکنم.کلی تلاش کردم که دیگه بهش فکر نکنم و فقط حواسم به شام خوشمزه ای که مامانم درست کرده بود باشه.بعد از شام که مثل همیشه اومدم که پای کامپیوتر بشینم و کارام رو انجام بدم .نا خود آگاه ذهنم رفت سراغ همون موضوع همیشگی .چه قدر مسخره است که به ما ها میگن مسلمون اما اصلا حتی نمیدونیم مسلمون رو با چه سین ای مینویسن.از مسلمون بودن فقط احکام و اونم قسمت مستحبات رو بلدیم و تا یکی هم بهمون بگه تو دین داری؟ سرمون رو با افتخار میگیریم بالا که بله من مسلمانم و پیامبرم محمده و امامم علی و ... . به نظرم خیلی احمقانه است که یه سری آدم بی گناه و بچه و بزرگ و کوچیک  رو یه جایی کشتن بدون اینکه دلیلی حتی اندازه ی یه اپسیلون داشته باشن اونوقت ماها امروز سر کلاس اندیشه ی اسلامی سر اینکه اگه گناه بکنیم می برن اون دنیا جیزمون میکنن و یا اینکه تمام اعمال ما در آخرت نمود پیدا میکنه و اگه دروغ بگیم و ریا کنیم و مال مردم و یتیم بخوریم چه بلایی اون دنیا سرمون میارن بحث کنیم و حرف بزنیم و آخر ساعت هم با ناله و التماس از استاد بخوایم که کلاس هفته ی دیگه برگزار نشه و اونوقت منتظر باشیم تا استاد حذفیات کتاب رو بگه تا ما فقط یه سری حرف و کلمه رو به زور حفظ کنیم یا نکنیم و امتحان بدیم و نمره بگیریم و پاس کنیم و کلی خوشحال  باشیم که بله من معنا و نمود کامل یه مومن واقعی هستم که به تمام فرایض دینش به دقت عمل میکنه و هیچ مشغله ی ذهنی دیگه ای جز دو در کردن کلاس ها و گرفتن نمره و گرفتن فلان سی دی و برنامه و  بازی از فلانی و نحوه ی نصبش برروی کامپیوتر و قیمت لپ تاپ و مهمونی امشب و لباس و دستکش و کفش و کلاه و شال گردن و اتوبوس و تاکسی و آ‍‍ژانس نداره.نمیدونم واقعا میخوایم بریم اون دنیا جلوی خدا وایسیم بگیم ما توی این دنیا چه غلطی کردیم .میخوایم بگیم خدایا میدونم که یه جایی داشتن آدم ها رو بی گناه و به ناحق میکشتن اما من چون امتحان داشتم،چون اون شب باید میرفتم مهمونی،چون پروژه ی مبانیم رو باید تحویل میدادم حس کردم که به من مربوط نیست و به همین دلیل رفتم سراغ کامپیوترم و یاهو مسنجرم رو باز کردم و با دوستام چت کردم.البته خدایا نه اینکه فکر کنی برام اصلا مهم نبود ها،وسط چت با دوستام بهشون گفتم که خیلی از دیدن اون عکس ها وفیلم هایی که از این فاجعه گرفته شده ناراحت شدم و اونام تایید کردن.نمیدونم الان چی باید بگم که خالی بشم. واقعا برای هممون متاسفم. مخصوصا برای خودم که فقط بلدم حرف بزنم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
بند باز

گاهی وقت ها دل آدم بد جوری برای نوشتن تنگ میشه،بدجوری دلت میخواد کلمه های رو پشت سر هم قطار کنی،حتی اگه جمله ی خاصی هم از آب در نیاد.گاهی وقت ها حس میکنم زندگیم شده فقط نگاه به پشت سر،انگار توی جاده ی زندگیم پشت یه وانت سوار شدم و فقط دارم به گذشتم نگاه میکنم.و گذشته هی از من دور میشه و من هی دلم براش بیشتر تنگ میشه و هی سعی میکنم فراموشش کنم  و هی نمیشه و هی بیشتر غصه میخورم و هی بیشتر این بغض های گنده  رو قورت میدم و هی بیشتر ناراحت میشم و هی بیشتر میرم  تو خودم و هی و هی و هی .یه زمانی کاملا میدونستم کجام و چی میخوام چی کاره هستم و چرا دارم یه سری کارها رو میکنم اما الان واقعا نمیدونم .نمیدونم چرا یه سری حرفها رو میزنم چرا یه سری کارها رو میکنم چرا میخندم چرا برام مهمه چرا دنبال بعضی کارها میرم.پارسال شده بودم شبیه یه بندبازی که داره وسط یه طناب نازک راه میره و نه راه پس داره و نه راه پیش.همه چیز براش مبهمه.الان شبیه همون بند بازم اما با این تفاوت که دیگه وسط راه نیستم.اینجا دیگه آخر خطه یه جورایی اونور طناب وایسادم و دارم به پایین پام نگاه میکنم.آدم هایی رو میبینم که با تعجب دارن نگام میکنن و رسما دارم بهم میفهمونن که روانیم با این کارام.یه سری آدم دیگه هم دارن کاراشون رو انجام میدن و چند نفر هم خوابشون برده از این نمایش مضحکی که من در آوردم. نمیدونم چرا دنیام این شکلی شده یا شایدم چرا دنیام رو این شکلی کردم. شاید دارم خیلی بیش از حد مته به خشخاش میزارم اما ... .یه ترم به همین زودی گذشت و فاصله ی من از یه بچه مدرسه ای به اندازه ی یه ترم شد.خیلی وقته از وضعیتی که دارم خسته شدم اما همیشه به این نتیجه میرسم که باید گذشتم  رو فراموش کنم و از صفر خودم دوباره بسازم اما نمیشه.نمیشه  روی این ویرونه کاخ ساخت.یه جورایی زیر آوار موندم.هنوز دارم نفس میکشم .صدای نفس کشیدن خودم رو میشنوم.گاهی وقت هام یه ناله ای میکنم و کمک میخوام.اما من مثل آدم هایی که از شدت حادثه بهتشون زده فقط کنار ویرانه نشستم و به یه نقطه خیره شدم.حتی نمیرم کمک بیارم.خنده داره که شاید من تنها آدمیم که هنوز باشرایط کنار نیومدم و با سیل هم جهت نشدم و دارم با دست و پا زدن توی این باتلاق خودم رو بیشتر توش فرو میبرم.الان که دارم باز از دست خودم غر میزنم میدونم که باز هم هیچ کاری نمیکنم. یکی بیاد من رو از زیر آوار بیرون بیاره.

من دیگه امیدی به خودم ندارم.

وای چه حرف بدی زدم.الان دلم گرفت.خدا داره نگام میکنه و من از آدما کمک میخوام .آدمایی که شاید دلشون بخواد بهم کمک کنن و از این حال بیرونم بیارن اما باز هم کلی تا ازم دورن.و خدایی که در این نزدیکی است.و دوباره هجوم حرفهای خدا که دیگه زبونم رو بند میاره و در جا خفم میکنه.

نحن اقرب الیه من حبل الورید

الیس الله به کاف عبده؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٦ساعت٦:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()