< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ببار ای بارون ببار با دلم گريه کن خون ببار...

ابرها دلشان گرفته،دیگر تاب رفتن و گذشتن و یکی شدن را ندارند،میشکنند و درهم میریزند و می غرند.دلهای شیشه ایشان تاب بی توجهی زمینیان را ندارد.جام بلورین وجودشان با تلنگری میشکندو قطرات خون جگر ابرها دانه دانه آسمانیان را ترک می گویند و به امید جنبشی،پیامی ،تحولی و یا حتی نگاهی دست از مادر خویش می شویند ورهسپار زمین میشوند.چشمانشان منتظر دستان زمینیانی است که آنان را چون مائده هایی از جانب خدایگان به حساب آورد.اما چه میدانندکه زمین چه بستر سردی است.به همان سردی که گرمای وجود آدمیان را خاموش ساخت.به خیال خویش زمین خود را برای استقبالشان آراسته است اما نمیدانند که زیر این خاک نیازمند و فقیر چه جسدهایی خفته است.باد که مامور روزگار است هرکدام را به گوشه ای می افکند و در فضایی بی نام و نشان رهایشان میکند و دیگر سراغی از هیچ کدامشان نمی گیرد.دُردانه های آسمانی بدون هیچ تجلیلی راه بی پایان ندانم کجا را در پیش میگیرند و یکی پس از دیگری به دریای بی کران آبی ها میپوندند و دچار آبی بی کران دریا میشوند.در میان راه گل ها میبینند،تشنه ها سیراب میکنند،کویرها آباد میکنند ولی نمیدانند که دریا چشمان حریص خود را از روی هیچ کدامشان بر نمیدارد و مانند سایه ای دنبالشان میکندتا آخر سر با فریب همراهی جوی کوچکی،به بهانه ی دیدار آشنایی یا به حقیقت رساندن رویاهای بزرگ او را رنگ کند و در خود جای دهد و بر همگان فخر فروشد که پهن آوری من آرامش قلب هاست.قطره های زلال و شفاف بی رنگ و بی حقه چون پای در آن عرصه ی بی کرانگی میگزارند رویاهای قدیم خویش را فراموش میکنند و طعم شور آرامش و سکون را به جان میخرند و به میان اکثریت با شادمانی حل میشوند.تعداد بسیار اندکی نیز که پس از مدتی میفهمند دریا چگونه فریبشان داده چنان درخفقان دیگر قطرات قرار میگیرند که هم جوار جلبک های ته دریا میشوند.ولی میتوان مرد اما نمیتوان نفهمید.دلشان برای طنازی های ستارگان و نگاه روشنی بخش ماه تنگ شده است.با هر زحمتی که شده خود را به هم جواری هوا این دوست و آشنای دوارن شکوهشان میرسانند.اقیانوس با آن همه عظمت پیش چشمانشان قفسی میماند.خود را به در ودیوار این قفس میزنند و فریاد میکشند و کمک میخواهند.خورشید این یگانه ی آسمان آرام آرام ماه رابدرقه میکند و خود ملوکانه بر جایگاه خداییش مینشیند.دیگرتوانی هم برایشان نمانده،بی تحرک خود را به صف بی شمار دریایی ها رها میکنند وچشم ها  را میبندند.ناگهان نسیمی دستش را به دورشان حلقه میکند و آنها را همچون ودیعه هایی نزد آسمانیان میبرد.اما چه میشود که همان سختی کشیدگان دوباره به زمین باز میگردند؟

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٥ساعت٩:٠۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
برگ ريزان زندگی

شروع میکند.شروعی دوباره مانند تمام موجودات اطرافش.مانند ساعتی که باتری اش را عوض کرده اند.دوباره تیک تاک میکند و عقربه هایش حرکت میکنند.به جلو میروند.دل تنگی شاید بیشتر شبیه روزمرگی اش شده باشد.اتفاق جدیدی نیست.باز هر ثانیه و هر تیک تاک او را به یاد گذشته  ویا شایدم آینده اش می اندازد.احساساتش ،تفکراتش ومسیر حرکتش هم چون 3 عقربه ی ساعت یکدیگر را دنبال میکنند.اما او به این امید ندارد که روزی به هم برسند.فقط میرود.تر جیه میدهد به رسیدن فکر نکند.درونش را باید ارضا کند.در بیرون همه چیز مساعد است،موقعیت،اطرافیان و همه ی چیزهایی که برای آدمی مثل اونیاز است اما خودش آماده نیست.نور خورشید روزگار چشمانش را می آزارد و او توانای گشودنشان نیست.قدم ها را با ترس و بدون اطمینان به راهی که میرود و به حرف هایی که میزند برمیدارد.هم چون کوری که نمیداند به کجا پای گذاشته حتی از خود نیز میترسد.هر روز این جمله را تکرار میکند،چاره ای نیست باید تحمل کرد.دلش خیلی چیزها میخواهد شاید هم خیلی چیزها دلش را میخواهد.اما او نمیتواند بیایستد.چرخ دنده های عمر مجال ایستادن نمیدهند.باید برود.ماندن مردن است و مردن مانند نبودن.اونمیخواهد نباشد،میخواهد بودنی نو بسازد.هم چون عکسی خاک گرفته در گوشه ای از دیوار انتظار میکشد.او فقط 2 راه دارد.یا باید انتظار گرد و خاک فراموشی را بکشد یا به امید دیدار فردی مشتاق در مقابل باد و بوران تنهایی ایستادگی کند.اشک هایش را ریخته و فریادهایش را کشیده است.ناله ای سوزناک تنها یادگار دوران عصیان اوست. خستگی نیز دیگر نمیتواند بهانه ای برای ایستادنش باشد.باید برود.حتی اگر روح خود را به جا بگذارد. حتی اگر هیچ یک از دوست داشتنی هایش همراهیش نکنند.حتی اگر امیدی به بازگشتش نباشد. برای آخرین بار صدایش میکند.جوابی نمی شنود.کوله بار سنگین بودن را به دوش میکشد.راه بی پایان تکرار را آغاز میکند.

 

امیدوارم روزی برسه که وقتی زیر رگبار تند بارون می ایستم مامانم دستم رو نکشه و به زور و به دلیل ترس از نگاه های تمسخر آمیز مردم منو با خودش به زیر سقف بی باران آدمیزادی نبره.امیدوارم یه روز هممون بفهمیم که زیر بارون موندن تنها خیس شدن و سرماخوردن نیست.

هیچی اصلا فراموش کنید...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٦ساعت۱٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()