< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
امتحانات تنهايی

سلام.این آخرین پست قبل از امتحانات نهاییه.این چندروزه اتفاقات سیر صعودیه خودشون رو دارن به سرعت طی میکنن.با توجه به موقعیت و شرایط وهزار تا کوفت و زهر مار دیگه من فعلا اینجا نمی نویسم نه اینکه اصلا چیزی ننویسم(ننه ویس)ولی تایپ نخواهد شد.نگرانی غریبی رو این چند روزه تو چشمای همه میبینم،دوستام،مامان بابام،همه.حتی وقتی یکی توی اتوبوس باهام حرف میزنه و میفهمه سومم اونم یکهو تغییر میکنه.نمیدونم شاید اونا راست میگن ومن نمیفهمم.چیزی که برام مسلمه(انرژی هسته ای حق مسلم ماست)الان توی یکی از نقطه عطف های تابع زندگیم قرار دارم.میدونم اینم به زودیه زود تموم میشه ولی برام مهمه که این یکی بد تموم نشه.میدونم خیلی از آدم هایی که این وبلاگ رو میخونن سومن به همین دلیل همین جا برای همه ی سوم ها دعا میکنم که از نتیجه ی کاراشون راضی باشن.نمیدونم شاید بهترین راه سخت ترین باشه.نمیدونم چرا یهو اینقدر به کنکور و امتحان نهایی دارم مثبت نگاه میکنم.خیلی از بچه ها وقتی فهمیدن ملیکا طلا گرفته کلی به حالش حسرت خوردن ولی من نخوردم.شاید به نظرتون احمقانه بیاد.شایدم واقعا احمقانه است.ولی احساس میکنم این زمان ها ارزش این رو داره که ما خودمون رو توی هر چیزی بسنجیم حتی خر خونی(چیزی که من هیچ وقت یاد نگرفتم)روزهای آخر سوم دبیرستانی بودن برای من یکی خیلی رویایی بود مخصوصا اینکه با همه ی معلم ها عکس گرفتیم.راستی یاد حرفهای آخر آقای جوادی بخیر چقدر اشک همه رو در آورد.نمیدونم بعد از این نوشته و به قول کشوری وارد شدن به مرحله ی جدید زندگی تفکراتم ،نوشته هام و خیلی چیزهای دیگم چطوری خواهد شد. ولی بیاین قول بدیم که هیچ وقت اهداف بزرگمون رو به خاطر اهداف نزدیک فدا نکنیم.

اگه ما هیچ وقت یادمون نره که خدا همیشه با ماست خداوندگار همیشه توی هر لحظه کنارمون نه یه چیزی از کنار نزدیک تر همون رگ گردن بهتره وایساده و داره نگاهمون میکنه ومراقبه اشتباه نکنیم.

راستی به عنوان یه دیدگاه جدید این قطعه ی کوچولو رو داشته باشین:

زمین سالها در غربت کهکشان ها خاک تنهایی میخورد

                و روزی تو با غرور به تبعیدگاه زمین پای گذاشتی

                               و زمین سالها تو را فاخرانه نگریست

                                                 چه میشد اگر میدانستی تنها امید زمینی

به امید رسیدن به راه زندگی...

خداحافظ         همین حالا

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۸ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
فراموش شدگان(۲)

در آن روزگار روز مرگی(سکون ر)فقط همه میدانستند که چیزی بوده و تمام شده و حال آنها باید کوله بارش را به دوش کشند.انسانیان آخرین ذره های زیبایی زمین را نیز بدون هیچ شفقتی از بین میبردند آنچنان که مهر خداوندگار را از دلهاشان پاک کردند و الاهگان زمین فهمیدندکه چرا انسانیان تبعید گشتند.انسانیان زمینی زمین را که روزگاری مادر خود میدانستند به زباله دانی تاریخ تبدیل کردند و تاریخ بهانه ای برای استواری خود بر روی غروری از جنس خاک قرار دادند.دیگر نه حرفی از فرستادگان بود و نه زمزمه ای از آشنایی کلمات.اندک انسانیانی که دیگر حالشان از این دنیا و الاهگانش به هم میخورد برای آرام کردن رویای بی انتهای جاودانگی خویش به دنبال ردپایی از تفاوت گشتند.در این میان عده ای به پوچی رسیدند و عده ای به همین عالم ماشینی وتنها چند نفری بودند که توانستند تلالو فریاد خداوند را که سالیان دراز آنان را فرامیخواند حس کنند.خدایی که دیگر فقط انتظار میکشید،انتظار دستی که او یاری کننده اش باشد یا گمشده ای که به راهش آورد.اما گویی آدمیان نیاز خود به خوردن و ریختن و پاشیدن و کشتن و ... را بیشتر از ماندن احساس میکردند و حاضر بودند دستانشان را جلوی الاهگان و شیاطین و حتی پست زمینیان انسان نما دراز کنند اما دست بر آسمان نبرند.آن معدود شنوندگان فریاد با کلمه ای مقدس به نام دین مواجه شدند و فکرکردند که به مقصد رسیده اند اما سخت در اشتباه بودند.دین و مذهبی که از خاطرات چند انسان فراموشکار به جامانده دوای هیچ دردی نیست.دینی که در آن کشتن غیر خود جایز است و سیلی خوردن از غیر خود واجب.(این متن کاملا تمثیل گونه می باشد و شامل توهین به هیچ آیین و مذهب خاصی نمیشود) نه پای رفتن داشتند و نه راه بازگشتن.انسانیان همه آنها را احمق میخواندند و جزو مجانین دسته بندی میکردند.شیاطین که دیگر قدرت مطلق شده بودند،مذاهب و ادیان فراموش شده ی فرستادگان خداوند را که روزی آنها به پایش می افتادند و برایشان همه چیز بود را نیز به راه خود کشاندند و بردگان زمینی را به وعده ی ناچیزی خریدند و نشانه ها را تکذیب کردند.آن معدود انسانیان نیز کم کم پس از دیوانگی به فراموش شدگان تبدیل شدند . میدانستند که حقیقتی در کار است و این همان نیست که باید باشد.اما حقیقت را نمیدانستند.ناگهان تصمیم گرفتند که فریاد بر آوردند که آهای جماعت زمینی اینها که میدانید همه هیچند.بلند شدند و با تمام قوای درونی یک صدا فریاد زدند.تعدادشان کم بود وصدایشان به همه نرسید.عده ای برگشتند و با چشمانی پر از اشک و آه نگاهشان کردند.چند نفری پوزخندی که انگار جک گفته اند به آنها خیره شدند.2،3 نفری نیز حیرت زده سرتا پاشان را آنالیز کردند.و اما اکثریت به سمتشان آمدندو محکم به پایین پرتابشان کردند.آن چنان محکم که با مخ خوردن زمین(نمیشد این جمله رو ادبی نوشت)سرهای خونین و پاهای شکسته تنها چیزی بود که برایشان مانده بود.آن قدر غرور داشتند که دست به سوی کسی برای کمک بلند نکنند وبا تکیه بر کسی بلند نشوند.همان جا نشستند و سکوت کردند.آنقدر تعدادشان کم بود که دیگر کسی به حسابشان هم نمی آورد.بی هدف مانند کسانی که عینکشان را روی زمین گم کرده باشند به دنبال چشمه ای ،شعله ای ،نشانی و حتی رد پایی میگشتند.کورمال کورمال زمین را طی میکردند.و چه دیر فهمیدند که نشانه و آیت همان مشت خاکی است که آنها آن را پست میشمارند و نادیده میگیرند.جام جم گم شده در خاک زمین و آنهادر آسمان بی ستاره به دنبال شعشعه ی نور گوهری میگشتند.نمیدانستند چه کنند.حقیقت همین بود .و بودن ونبودن همان بودن.همه جا بود و حضورش هیچ جا نبود.در دل همه بود اما احساسش نبود.آنها نیست بودند و هست شدند وخود را به نیست کشیدند و در ذهنشان هستی در همان نیستی بود.آن چند انسانیان حقیقت رسیده ی فراموش شده به خاک افتادند.و فراموش شدگی این بهای سنگین انسانی را برای بودن پرداختند.اما آنها نمیدانستند که در اول راهند و بزرگ ترین درد انسانی درد بودن است نه ماندن...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٥ساعت۱٠:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
فراموش شدگان

و آن هنگام که آدمیان به معبدگاه زمین تبعید شدند،الاهگان زمین زندگی را از انسان گرفتند و به او زنده بودن بخشیدند و آدمیان خود را در میان زرق وبرق هایی فاخرانه یافتند و درآن ماوا گزیدند.آن زمان که سبزی درختان و زیبایی گل ها و وسیعی کوه ها و زلالی چشمه ها مهر خاموشی و خاکی شدن را بر دل انسان ها زد،خداوند به یگانه مخلوق کیمیاگری اش مینگریست که چگونه خود را از عرش به فرش می افکند.فرشتگان عرش با پوزخندی شرورانه به بازی انسان ها با یکدیگر نگاه میکردند و زمین را آبی بر آتش حسودی دلهایشان میدانستند.آدمیان هر روز به آن پهناور عرصه ی بی مقدار بیشتر خو گرفتند و کار به جایی کشید که آن را مادر و تکیه گاه خود قلمداد نمودند.چه فراموشکارند آدمیان زمینی که آسمان و رویای آسمان را به آلونک های بسته فروختند و از این معامله خشنود شدند.خداوند در آن بالای بالاها انتظار میکشید،او منتظر ثمره ای بود از آن درختی که نه در زمین بلکه در دل خود کاشته بود.کم کم آدمیان فهمیدند که زمین برایشان کوچک است و باید چاره ای کنند.آنگاه بود که آن آخرین نشان آدمیت را نیز تقدیم الاهگان زمین کردند و به فکر از بین بردن یکدیگر افتادند.فرشتگان سرکش که دیگر خداوند را کاملا شکست خورده می پنداشتند جشن و سرور به راه انداختند و برای عوض کردن جو و شاید کمی خنده به فکر عروسکان خیمه شب بازی الاهگان افتادند.خود را شیطان نامیدند و به میان انسانها رفتند و فهمیدند که کمی قلقلک هم برای خنداندنشان کافی است.روز ها و ماه ها و سال ها و قرن ها میگذشت و خداوند هم چنان منتظر بود.منتظر جنبشی ،تکانی و یا حتی کلمه ای .وخداوند دست به کار شد.فرستاده ای به میانشان نهاد تا که شاید او واکنش گری(کاتالیزور) باشد.انسانیان که خود را سخت گرفتار باتلاق زمین کرده بودند حرف هایش را نمی فهمیدند اما لحنش برایشان آشنا بود.آنها حتی به یاد نداشتند که آن را کجا شنیده اند.او گفت ،او همه چیز را گفت.و فهمید که همه را گفتن مانند کوبیدن آب در هونگ است.آنجا بود که از الف شروع کرد.انگار میخواهد به کودکی 2 ساله حرف زدن بیاموزد.رنج ها برد و لی توانست که الف را به آنها بفهماند.همانجا بود که شیاطین خود را در خطر دیدند و آنها که قلق انسانیان را بهتر از او میدانستند با او به مقابله پرداختند.همین جا بود که جنگ میان خیر وشر آغاز شد.او رفت و با رفتنش  الف نیز فراموش شد.و دوباره قرن ها گذشت تا کسی مانند او از طرف آن خداوند صبور برای یاد آوری و آموزش به زمین بیاید.این دور ادامه داشت.هر روز فرستاده ای جدید و هر روز  فراموش شده های بیشتر و جنگ های وحشتناک تر.و در یک روز خداوند آخرین را فرستاد و با خود عهد کرد که دیگری وجود نخواهد داشت.او پای بر زمین نهاد.و او نیز تمام شد.قرن ها گذشت وانسانها سعی کردند که فراموش نکنند اما یادشان رفت که چه چیز را فراموش نکنند.

ادامه دارد...

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٢ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
با ارفاق صفر

صبح از خواب پا میشم.یک ربع زودتر از اینکه سرویس بیاد میرم سرکوچه.اونقدر قدم میزنم و با خودم حرف میزنم تا همه ی مردم مطمئن شن من خلم.توی سرویس با دوستم در مورد مسائل انسانی و گاه  فیلم وشب شیشه ای بحث میکنم.وارد مدرسه میشم.مثل یک انسان اعدامی قدم هام رو از دور تا در کلاس میشمرم.وارد کلاس میشم ،پرنیاو مهشید و فرنوش رو در حال خوندن درس میبینم و سلام میکنم.یه آخر کلاس میرم و کیفم رو میزارم وعینکم رو که وحشتناک کثیفه از توی کیفم در میارم و به چشمم میزنم.قیافم رو توی آینه نگاه میکنم.هرچند دقیقه یک بار یکی از توی کلاس که خودم هم جزوشون هستم غر میزنه.آزاده میاد و من کنار میرم تا کنارم بشینه.کم کم بقیه ی بچه ها هم میان و در باره ی اینکه دیشب چند ساعت خوابیدن و چیا رو نخوندن حرف میزنن.زنگ میخوره.ممتحن محترم وارد کلاس میشه(البته نه به این سر وقتی مثلا دست کم یه نیم ساعت بعد)ماشروع به نوشتن میکنیم.سوال ها کاملا در سطح نهاییه(آره جون خودشون)امتحان تموم میشه.زنگ تفریحی در کار نیست.معلم وارد میشه.درس میده،درس می پرسه،تمرین حل میکنه.این سیکل تا ساعت 2:15 ادامه داره.سوار سرویس میشم.میرم خونه و میخوابم .یک ساعت بعد مامانم بیدارم میکنه.درس بعدی رو شروع میکنم.اونقدر میخونم تا حالم ازش بهم بخوره.ساعت حدودا 9 میشه.کامپیوتر رو روشن میکنم.onمیشم به وبلاگ ها سر میزنم و گاهی هم چت میکنم.مامانم برای شام صدام میکنه.شام میخورم.سریال و شب شیشه ای نگاه میکنم.اگه از درسم مونده باشه یه نیم ساعت دیگه میخونم.ساعت دیگه 11 شده.مامان میخواد بخوابه و من حق ندارم بعد از مامان بیدار باشم.جلوی تلویزیون می شینم و تا 11:30 این کانال اون کانال میکنم.دندونام رو مسواک میزنم.وسایلام رو جم میکنم.چراغ ها رو خاموش میکنم. میخوابم

این است زندگی مزخرف من که تحملش واقعا سخته...

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱۱ساعت۱۱:۳٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
واج آرايی حرف های گ-و-س-پ-ن و د

آدم بودن نمودی از تنها بودن است و تنها بودن نشانی از فقر.فقر انسانیت و انسان بودن.انسانهای اطراف ،آدم های دیروز و گوسپندان سپید امروز و شاید گرگ های درنده ی فردا.اما از میان این همه گرگ وگوسپند شهری وظیفه ی چوپانان چیست؟اصلا چوپانان کیستند؟ بردگانی سر به زیر که نگاهشان بالاتر از کوه ها و یاحتی بالاتر از دست های صاحب گله که میدهد هر آنچه بخواهد و گاه تنبیه میکند به هر دلیل که بخواهد نیست.چوپانان هر روزدر بیشه زار گرد پست و بلند دنیا گوسپند میچرانند و گرگ مینمایانند ولی آنها نمیفهند که هر روز گرگی گوسپندی سپید رنگ سیاه اقبال را میدرد و میخورد و آخرین نشان سپیدی گوسپند به ظلمت غم سیاه میکند و آنگاه خود بره پوش میشود و به دنبال چوپان و سگ گله به راه می افتد.چوپان گله دار حتی نمیداندکه این آرام بره ها گرگ های تیزدندان روزگارند.وای بر روزی که گرگی بره ای به چنگ آوردو بفهمد که گرگ بوده است.آنگاه است که درنده خویی و جنگ میان دو گرگ که دندان طمع به سپیدی یکدیگر تیز کرده بودند درمیگیرد و دیگر گرگان سپید چهره در گله از ته دل به آن دو میخندند و خوشحال میشوند که شریکان کمتری خواهند داشت.سگ گله نیز آنقدر بوی گرگ شنیده عادت کرده و گاهی اوقات با خود میگویدکه شاید من اشتباه میکنم.چوپان بدون توجه به چمن زار و صحنه ی خون ریزی نی چوبی قدیمی خود را برمیدارد و مینوازد و خواب را به چشمان خسته ی سفید پوشان هدیه میدهد.چوپان گاهی وقت ها آنقدر مینوازد که خودش نیز از لالایی نی به خواب میرود.در خواب او اربابی است که به چوپانی دست مزد میدهد تا برایش کارکند.خواب چوپان طولانی نیست.او لحظات بیداری را در خواب نیز تکرار میکند و نمیدانم چرا خسته نمیشود.تنها میش گله از ترس پوزه های سیاه رنگ به پشت سنگی پناه برده و جرئت خوابیدن ندارد مبادا او خوراک بعدی شکم های گوسپند پسند گرگان باشد.میش اشک میریزد.او دلش حتی برای زنگوله ی حبه ی انگور هم تنگ شده است.او تنهاست و به یاد می آورد خاطرات آدمیت را و این شاید تنها امید او برای ماندن در میان گله گرگهاست.میش روزی را به یاد می آورد که مهر انسانیت به او میزدند و از او خلاقیت میخواستند اما امروز او را پروار میکنند و سر می برندو گوشت و پوستش را میخوردند و سرش را به دیوار اتاقشان آویزان میکنند.میش دلش برای صاحب جذابش که زمانی با او سخن میگفت و او را به دست چوپانان نمی سپرد مبادا به او خوب نرسند تنگ شده است.میش میخواهد صاحب خود را ببیند تا از او بپرسد نشان آدمیتش کجاست.او میداند که آن نشان را سالها پیش در خواب لالایی چوپانی گم کرده است.میش سرش را بلند میکند.آسمان شب دستان پر مهر ارباب را برایش تداعی میکنند...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٤ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()