< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نزار باور کنم تنهای تنهام ...

ساربانم.ساربان کوچک دوست داشتنی ام.دوست عزیزی که دوست داشتن شاید تنها کلامی باشد که در عین ناتوانی تنها تصویر گر شبحی از احساساتم است،آه که چه کلمات قاصرند و چه کوچکند در مقابل چشمان حریصم،چیمانی که کاسه ی گدایی بر در خانه ی قلبم میزنند تا شاید قطره ی اشکی لایق ریخته شدن بیابند.آه که چقدر در آتشم،در آتش نبودن و نشدن و نماندن میسوزم و تو تنها سوخته ای هسته که دردم را میفهمی و من تنها گداخته ای هستم که گوشت بریان شده ات را میبینم.آه که چه دردناک است،چه دردناک است که تنها کلمات رابطی باشندبرای پایان دادن، برای نبودن،برای رفتن و برای تنهایی.دلم میخواست میتوانستم عصیان کنم،میتوانستم خنجر کوچکم را از جیب به در آورم و به قلب زمان فرو کنم تا نگذرد ،تا مرا با خود نبرد اما افسوس که دستهایم را به زنجیر بسته اند.آه که چه بی تابم،بی تابم برای حرفهایت،برای حرفهایی که هستند برای نشنیدن وفریادهایی که با نگاه سوزانت داغ هایی ابدی را بر قلبم میزنند.آه که چه کوچکند عقربه های ساعتم و چه زود دلشان برای یکدیگر تنگ میشود. وچه کودکانه از هم فاصله میگیرند و زمانه به بهانه ی راهی بی فرجام آنها را از یکدیگر دور می سازد.دلم برایشان میسوزد و دلم برایمان میسوزد.آه که چه خون بار است راه زندگی قلمم و من از نظر تو چه ظالمم که قلمم را به کشتن میدهم.آری من همان ظالم جاهل خدایگانم که قلم در سیطره ی وجودیم به دام افتاده و به ناچار از پس فریادهای فرو خورده ام راه مرگ را در پیش میگیرد و نیستی را بر تحمل من ترجیح میدهد.آه که چه غمگین است زمانی که من از ساربان گم گشته ام دور میشوم و او را درکویر تنها میگذارم در حالیکه او مرا مینگرد و من پشت به او عرصه ی ابدی برزخ را به تنهایی طی میکنم و او را در کویر تنها میگذارم واو را تنها میگذارم و او را با سراب ها تنها میگذارم(میفهمید؟!!!)آه که چه نمک نشناسند کلمات که بعد از این همه همراهی و نقش کردنشان مرا به اجبار به خداحافظی میکشانند.

حتی قلم نیز دراین لحظات مرا همراهی نمیکند.نمیخواهد در عظمت نقطه ای کوچک خفه شود.

اما چه کنم که همه ی پنجره ها را برای باز شدن نمیسازندو تمام روزها باشب به پایان می آیند.

و من سعی خواهم کرد که همان شبگرد پیر تنها باشم  باهمان شمع لرزانی که در طوفان زمانه از هراس خود را درقلبم پنهان نموده...

بهارهm.s.h

این نامه ی خداحافظی بود به یکی که گفت اسمشو نگم.خوب سال نوتون مبارک .تولدمم خودم به خودم تبریک میگم.

خوب تا یه چند ماهی این جا کلهم اجمعین تعطیله.دلیلشم کنکوره.یادتون نره برای هممون موقع سال تحویل دعا کنید.همین. دستتون داشتم  دوستتون دارم ولی نیاز نیست شما من رو دوست داشته باشید.دلم نمیخواد خداحافظی کنم مثل خیلی چیزهایی که دلم نمیخواد.

و من دارم یاد میگیرم پا رو خواسته هام بزارم.کتاب مورد علاقم رو بخرم بدم دوستام نگه دارن که نخونم.آره بهاره رفت همون جوری که یه شبگرد پیر تنها هر شب میره و میره ومیره.همین عیدتون مبارکو من 18 امین بهار رو تجربه میکنم.خدانگهدار.

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ساعت۱۱:٠٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
شبگرد پیر تنها

ای ساربان گم شده در کویر
                         تو را به خدا لحظه ای بایست
                                   نفس هایم به شماره افتاده اند 
                                   و زانوانم دیگر توان کشیدن جسمم را ندارند


                         تو را به خدا لحظه ای درنگ کن
                              آفتاب سوزان سوی چشمانم را به تاراج برده
                            و دیگر هیچ نمیبینم جز شراره های آتش درون تو

ای ساربان بی قافله

                  لحظه ای را دراین عرصه ی نیستی بگذران

                       دستانم دیگر قدرت فشردن انگشتان لرزانت را ندارند

ای ساربان سرگردان

                لحظه ای چشم از سراب ها بردار

                   اشک هایم دیگر قلب خشکی زده ات را سیراب نمیکنند

وای ساربان شوریده حال

                       مرا دریاب 

                                  روح اسیرم نیازمند عصیان خونین توست...

(همینه رسم این دنیا)

خدانگهدار

 (یه سوال من وقتی میرم تو آمار وبلاگم با یه آماره خیلی عجیب روبرو میشم بعد واسم سوال میشه که راسته یانه آخه اگه واقعا آدمهایی اینجا رو میخونن پس چرا همیشه نظراتم صفره .الله اعلم و انا نادان)

(در ضمن دلم میخواست داد بزنم ولی چون نمیشد نشد.دلم نمیخواد برم که تنها شم که تنها شه که نباشم که ببینه نیستم)    

 

                                   

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ساعت۱۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
رد پایت را که میگیرم از تو دورتر میشوم انگار کفش هایت را برعکس پوشیده ای

سلام.
نميدونم الان چرا دارم مينويسم البته بايد بگم هفته ی پيش ميدونستم ولی الان نميدونم.
سردرگمی حس مزخرفيه که باهاش دارم کلنجار ميرم.خسته نشدم نه.موندم.از يه طرف بايد يه چيزهايی رو قبول کنم و از جهت ديگه من به هر قيمتی نميخوام خاطرات تلخ سال دوم تکرار بشه.بعضی حرفهای بعضی آدم ها تو گوشم فرياد ميکشن.نميدونم.و نميخوام فکر کنم که آخر سر يه روزی بايد بدونم.بعضی وقتها که فکر ميکنم اين لحظات ديگه تکرار نميشن ميخوام از خودم و همه و دنيا و حتی خدا فرار کنم.برم يه جايی که هيچی نباشه پشت بی کرانگی عدم قايم شم و بگم نميخوام يا حداقل چند لحظه فقط چند لحظه نباشم.قبلا مسئله اين بود که دلم نميخواست بدون خودم راه زنده بودن رو ادامه بدم حالا مسئلم اينه که نميخوام باشم.
بعضی وقت ها به خودم ميگم خوب بايد قبول کنی همه ی زندگی که گل و بلبل نيست ولی آخه فاصله ی سختی و گل و بلبل بودن  اندازه همين لبخند قشنگ يه بچه ی يک سالست که با يه اخم کوچولو به گريه تبديل ميشه.
ليک بی مرگ است دقيانوس

وای وای وای                 

                              افسوس...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۳ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()