< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اگر زمين از تکاپوی ما نچرخد فردا ديگر آفتابی نمی تابد...

یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد آن روزها که چشم در پرتوی خورشید داشتیم و زمین از جنب و جوش ما می چرخید.

یاد آن روزها که دست یکدیگر می فشردیم و حلقه ی روزگاران را به نام خویش رقم میزدیم.

یاد آن لحظاتی که جز به یکدیگر نمی اندیشیدیم.

یاد آن شب که تا صبح ماه از تابیدن شرم سار بود چون ما هریک خورشیدی در دل داشتیم.

یاد آن فریادهای محکم که سرودمان را در دفتر تاریخ جاودان می ساخت.

یاد آن اشکهای سوزان که گونه های سیلی خورده از زمانه ی مان را التیام میداد.

یاد آن سرمای نالان شب که درمقابل شعله ی شوقمان خاکساری میکرد.

یاد کارگاه ۸۵ بخیر....

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٢ساعت۳:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()