< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آفتاب بهاری کارگاه

روزگار میگذرد.دست زمان بعد از اینکه برای آخرین بار قرعه ی کارگاه را به نام سومی ها رقم زد خاموش ماند.و ما همه میدانستیم که خبری در راه است واز پارسال خبری آمده بود که خبری در راه است،خبر کارگاه دوم ها.2 هفته مانده به کارگاه دوم ها و ما سومی ها چه زود یک سال بزرگ شدیم که تنها تماشاگر کارگاه باشیم.انگار همین دیروز بود که فقط 2 هفته به کارگاه ما مانده بود.دومی ها هم دم از همکاری و شورو شوق پوستر و لوگو و سایت و کارت و دعوت نامه و غرفه و پروژه و راهنما و...میزنند.و الان نوبت دومی ها شده که دلشان برای مدرسه و بعضی بچه های مدرسه و خودشان و ... بسوزد و کباب شود و داد بزنند و کمک بخواهند و بفهمند که فقط اینجا چراغی روشن است.دور به دست دومی ها افتاده تا با تمام قدرت چند نفرشان زمین را از تکاپوی شب کارگاهی خود نه تنها بچرخانند بلکه بلرزانند.نوبت دومی ها شده که مادر و پدرهایشان را به هر نحوی شده دودرکنند تا بیشتر مدرسه بمانند.چقدر افتضاح است حال من ناظر بیرونی زمانی که با دیدن جلسات وسط راهرویی دومی ها به یاد علاقه مندی بیش ازحد بچه ها به تفاوت گرایی میافتم و چقدر قند در دلم آب میشود بروم میانشان و من هم نظری بدهم.چقدر لوگوی کارگاهمان را دوست داشتم اما لوگوی دومی ها را نمیفهمم.شاید چون نشانی از آرم خورشید نشان سمپاد آن را بدرقه نمیکند.چقدر دستان پرتوهای خورشید نشان سمپاد که ما آن را راهی برای قدم های گذر از آفتاب میدانستیم دوست دارم.چقدر اضطراب و دلهره ی معدود دومی های بیش از حد مسئولیت پذیرمرا به یاد دعواهای میان خودم و آزاده می اندازد که میرسیم یا نمیرسیم.چقدر زود رسیدیم و چقدر زود آفتاب مارا ترک کرد.ما امروز تنها به امید چراغ های روشن کارگاه دومی ها نشسته ایم تا شاید زنده شدن خاطرات کارگاه ما را همچنان آفتاب گردانی سربلند جلوه دهد.نمیدانید چقدر در دل به دومی ها حسودیم میشود که برای دوست داشتنی های نزدیک تلاش میکنند.چقدر زود سومی بودن نیز خاطره ای در گنجه ی مادر بزرگ شد.چقدردلم کارگاه میخواهد....

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۸ساعت۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آخرين خورشيد

تیک تاک تیک تاک تنها صدایی بود که فضای اتاق را پر کرده بود.نزدیک های غروب بود.خورشید آخرین تقلاهای خود را نیز به پایان می برد.پنجره ی اتاق بسته بود.دخترک در کنار تخت مادربزرگ بدون هیچ سروصدایی مشغول بازی بود.عروسک های کوچک و بزرگ درکنار یکدیگر نقش رویاهای دخترک را به خوبی ایفا میکردند.دخترک شاد بود از اینکه توانسته است مثل همیشه به مخفیگاه امن خود یعنی اتاق مادربزرگ وارد شود و به هیچ وجه نمیخواست با برهم زدن خواب مادربزرگ این فرصت را از خود بگیرد.اتاق مادربزرگ پر بود از دوست داشتنی ها.پارچه های رنگارنگ پر از گل های دست دوز روی میز و طاقچه خودنمایی میکرد.عکس های بچگی های خاله و دایی همیشه او را به سمت خود میکشید.پابلندی کرد و عکس مادرش را برداشت و به سختی از صندلی مادربزرگ بالا رفت و خود را به آینه شمعدان روی میز رساند.دخترک عکس را در دست گرفته بود ویک نظرآن را نگاه میکرد و یک نظر عکس خود را که در آینه افتاده بود.بی شباهت به مادرش نبود اما خوب،یه فرق هایی هم داشتند.ازهمان بالا اطاق را از چشم گذراند.نقطه ی عطف اتاق یخدان (گنجه)مادر بزرگ بود که همیشه پر از چیزهای دوست داشتنی و پارچه های قشنگ بود.دخترک از صندلی پایین آمد و به آرامی خود را به یخدان رساند.سعی کرد تا در آن را باز کند اما زورش نرسید.از ترس اینکه مبادا مادر بزرگ بیدار شود ازتلاش خود دست برداشت.حوصله اش سر رفته بود و از طرفی هم جرات بیدار کردن مادر بزرگ را نداشت.پشتی های قرمز کنار اتاق نظرش را جلب کرد.سوار یکی از آنها شد و به خالی بازی خود ادامه داد.هوا کم کم تاریک می شد.دخترک از تاریکی خوشش نمی آمد.دلش میخواست مادر بزرگ را بیدار کند.اما دلش نمی آمد.با سعی و تلاش بسیار چراغ را روشن کرد.دخترک خسته بود و به دنبال چیز جدیدی در اتاق می گشت.جانماز مادربزرگ تنها چیز قابل دسترس اتاق بود.او بارها مادر بزرگ را درحال نماز دیده بود و حتی بارها سر نماز زیر چادرش قایم شده بود.خود را در چادر مادربزرگ پیچید و جانماز را پهن کرد.تسبیح را برداشت.اودیده بود که مادربزرگ هر وقت نماز میخواند دانه های تسبیح را میشمارد.مادر بزرگ هر روز دانه های تسبیح را میشمرد اما او دلیل این کار را نمیدانست.تسبیح مادربزرگ با همه ی تسبیح ها فرق داشت.دانه هایش گلی بودند و دخترک اجازه نداشت با آنها بازی کند چون میشکستند.دخترک آن چنان در دنیای جانماز و چادر مادر بزرگ غرق شده بود که به زودی به خواب رفت.وقتی از خواب بیدار شد،صبح بود.اضطرابی دخترک را فراگرفت چون او اجازه نداشت به جانماز مادربزرگ دست بزند و حتما دیشب همه او را در جانماز مادربزرگ دیده بودند.مطمئنا او دیگر نمیتوانست در اتاق مادربزرگ بازی کند.دخترک غمگین شد.با خود فکر کرد مادر بزرگ حتما از او دفاع خواهد کرد و مثل همیشه او را با خود به اتاق خواهد برد.از تخت پایین آمد و در اتاق را باز کرد.دخترک بی اعتنا به اطرافش به دنبال مادرش گشت.مادر مثل همیشه در آشپزخانه بود اما آشپزخانه مثل همیشه نبود.در گوشه ای از آشپزخانه مادر روی زمین نشسته بود و به نقطه ای خیره مانده بود.دخترک خوشحال به طرف مادر دوید.او می دانست که مادر از دست او به خاطر دیشب ناراحت است.خود را با ناز به بغل مادر پرتاب کرد.مادر بادیدن او گریه را آغاز کرد.دخترک گفت:مامان تو رو خدا گریه نکن،باشه دیگه نمی رم اتاق مامان جون.مادر بلند شد.دست دخترک را گرفت و او را به اتاق مادر بزرگ برد. اتاق خالی بود.مادر جانماز مادر بزرگ را از سر میز برداشت و به دخترک داد.

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۳ساعت٦:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
پاورقی های زندگی

سلام بعد از یه مدت فقط سفرنامه و از این جور چیزهای انحرافی این دفعه میخوام بنویسم.این چند روزه فقط دارم به یه چیزی فکرمیکنم که من توی این یکسال چقدر تغییر کردم.پارسال دقیقا همین موقع ها حالم شدیدا بد بود.میدونین چرا این تغییر اینهمه برام مهم شده،چون یک نفر رو از اول سال تحصیلی امسال میدیدم که داشت دقیقا کارای پارسال من رو انجام میداد،حتی واکنش هاشم با مال من یکی بود.خیلی از خدا خواستم که آخر کارش مثل من نشه و اتفاقاتی که برای من افتاد برای اون نیافته.کلی باهاش قبل از اون اتفاق حرف زدم چون یه جورایی میدونستم  چه چیزی در انتظارشه اما اون فکر میکرد که حرفهای من فقط به خاطر اینه که خودم دل خوشی از اون قضایا ندارم. وقتی توی عید فهمیدم که برای اونم دقیقا همون اتفاق افتاده نمیدونستم بهش چی بگم.خیلی باخودم فکرکردم که پارسال توی اون شرایط من به چی نیاز داشتم ولی متاسفانه اون موقع اونقدر حالم بد بود که به نیازهام فکر هم نمیکردم.روز قبل از اینکه ببینمش کلی باخودم فکر کردم که چی بهش بگم و تصمیم گرفتم بزارم خودش حرف بزنه،اونقدر بگه تا احساس کنه که خالی شده اما میدونستم که خالی شدن هم برای اون کافی نیست.وقتی یاد پارسالم میافتم دلم میخواد به حال پارسالم بشینم زار زار گریه کنم.تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که با اینکه سخت باهاش کنار اومدم اما بالاخره اومدم.باورم نمیشه دقیقا همون تصمیمی رو گرفته که پارسال من هم گرفتم،الانم هرچقدر سعی کردم بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه حرفم روقبول نکردو مطمئنم منم پارسال قبول نمیکردم.میدونین خیلی کم پیش میاد یه نفر دقیقا آینه ی گذشته ی آدم باشه.من هزار بار براش پارسالم رو تعریف کردم ولی بازهم نتونستم جلوی اتفاقات رو بگیرم.خیلی بهش گفتم که نباید پل های پشت سرش رو خراب کنه ولی اون نفهمید که با این کار هر روز ارزش های خودش رو خراب میکنه.دلم نمیخواد کسی راه هایی رو بره که من پارسال رفتم و همشون هم به هیچ نتیجه ای نرسیدن.مطمئنم فرصتی که امسال برای من به وجود اومد تا بتونم خودم رو راضی کنم که اون فقط یه اتفاق بوده(که البته هنوزم نتونستم)برای اون پیش نمی آد.اونم مثل من سخت با دنیای اطرافش کنار میاد.خوشحالم که گذشت زمان گرد و غبار فراموشی و بی اهمیتی رو روی اتفاقات زندگی میپاشه.و همین باعث میشه که من امیدوار باشم که امتحان نهایی و پیش دانشگاهی و کنکور هم میگذره.امیدوارم این دوره رو به خوبی پشت سر بزارم تا مشکلی برای اون دوستم پیش نیاد.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٩ساعت۸:٥٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست۳۱)

.آنها هم حیاط بزرگی داشتند اما ساختمانشان کوچک بود. مدرسشان به اندازه ی حلی شان اِ ببخشید شهید هاشمی نژادشان بزرگ نبود.ولی نسبت به مدرسه ی ما بزرگ بود.نکته ی جالب مدارس سمپاد مشهد داشتن 1 و2  بود که هرکدام از این مدارس 1 و 2 تنها 2  کلاس از هر پایه وجود داشت و ما هر چه فکر کردیم دلیلش را نیافتیم چون اینها که یک شهرک جا داشتند و دیگر 2تا 2 تا دبیرستان و راهنمایی نمیخواستند.بیچاره بچه های ما که به خاطر کمبود جا تعطیلی هفتگی هرپایه را جدا کرده اند تا جا برای دیگر بچه ها وجود داشته باشد.ما به محل استقرار جدید رفتیم تا لحظاتی را در آرامش بگذرانیم.و برای اولین بار تصمیم گرفتیم که به پا بوس امام رضا برویم.وسایلمان را جمع کردیم و به حرم رفتیم.اما دم در فهمیدیم که نباید کیف ببریم و نیم ساعت در صف امانات ماندیم تا توانستیم وارد حرم شویم.آنجا از هم جدا شدیم و هر کدام به نحوی با امام رضا درد دل کردیم و اشک ریختیم.بعد رفتیم شام خوردیم و به خانه برگشتیم .آن شب قرار گذاشتیم که ساعت بگذاریم و صبح به حرم برویم.من موبایلم را گذاشتم و همه بیهوش شدیم.خلاصه موبایل بیچاره هر چه زنگ میزد و خود کشی میکرد ما بیدار نمیشدیم به زور بیدار شدم و همه را بیدار کردم.اما دوباره همه به خواب رفتیم و تا ساعت 8:30 خوابیدیم (نمیدونید چه حالی داد)خلاصه درمانده بودیم که کی میخواد برود نان بگیرد که آقای سرایدار در زد و گفت که آقای توانگر برایمان صبحانه فرستاده است و ما باز هم شرمنده مهمان نوازی های ایشان شدیم.پس از صرف صبحانه به حرم رفتیم و پس از نماز ظهر از آنجا که ما تنها به خاطر همایش آمده بودیم به کوه سنگی رفتیم.نمیدانید چه بارانی می آمد از آن باران ها که جون میدهد برای سرود ملی. ماها هم از فرصت استفاده کردیم و چرخیدیم و سرود ملی خواندیم که فهمیدیم آنها هم خانم جعفری دارند که وسط سرود ملی جلوشان را بگیرد و بگوید نخوانید ولی ما نفهمیدیم مشکل کارمان کجا بود ولی خوب ایشان معتقد بودند ما ادای پسر ها را در می آوریم.وقتی به حرم رسیدیم شبیه موش آبکشیده شده بودیم ولی ما میخواستیم طیق برنامه به حرم برویم و رفتیم.از چادرهایمان آب میچکید.کفش هایمان مانند رودخانه هایی پراز آب شده بود و رویمان نمیشد کفش هایمان را به کفش داری بدهیم از بس پراز آب بود.ولی ما پر رو تر از این حرف ها بودیم.ما باید به طریقی لباسهایمان را خشک میکردیم به همین دلیل چادرهایمان را در حرم پهن کردیم.یکی از خانم ها آنجا معترض بود که شماهاview ی حرم را به هم زده اید اما ما چاره ای جز بی کلاس بازی نداشتیم.ما به اندازه سالنامه ازهمه نام بردیم و برای همه دسته جمعی دعا کردیم .مابرای تک تک بچه ها و تک تک معلم ها و دوستان و خانواده ها یمان دعا کردیم.ما زیارت عاشورا و الرحمن دسته جمعی هم خواندیم.بعد از نماز جماعت با امام رضا وداع کردیم و از او از اعماق دل خواستیم که زود تر پیشش برگردیم.ما دلهایمان را درحرم جاگذاشتیم و با کالبد های بی روح از حرم خارج شدیم.40 دقیقه نوقت داشتیم تا سوغاتی بخریم.من که فقط توانستم برای تعداد معدودی چیزی بخرم.و به محل اقامت رفتیم تا وسایلمان را جمع کنیم .به در اتاق که رسیدیم به این نتیجه رسیدیم که خانم عفاف کلید را گم کرده اند و از آن جالب تر اینکه ما زمان دقیق بلیط هایمان را نمی دانستیم وممکن بود از قطار جا بمانیم. خلاصه آقای سرایدار در پر استرس ترین لحظات به ما کمک کردند تا در اتاق را باز کنیم و ما فهمیدیم که بیش از یک ساعت وقت داریم تا خود را به قطار برسانیم و ما به ایستگاه رفتیم و کلی در آنجا علافی کردیم.سوار قطار شدیم و دوستان گل وبلبل من در قطار برای من تولد گرفتند و من را خجالت زده کردند.ما خیلی خیلی خسته بودیم چون به قول بابای نغمه خودمان را خفه کرده بودیم.پس به سرعت به خواب رفتیم و ساعت 8:30 از خواب برخاستیم و در قطار صبحانه خوردیم.ما در تمام مدت به دنبال راهی برای شارژ کردن موبایل های بیچاره ی بدون شارژمان می گشتیم و در آخر مجبور شدیم در راهرو کشیک بدهیم تا موبایل هایمان کمی شارژشوند.ما در ایستگاه از هم جدا شدیم و من و آزاده و نغمه و خانم عفاف به مدرسه بازگشتیم و در راه گزارش سفر را نوشتیم.و به مدرسه آمدیم و با کمال تعجب دیدیم که کل دوستان در مدرسه اند حتی آقای هادیان!!!.لازم به ذکر است که باید یک تشکر خیلی خیلی جانانه از استاد راهنمای محترم  بکنم که بانی سفر بودند وما ایشان را شدیدا دعا کردیم و میکنیم.امیدوارم بتوانیم از خجالتشان در بیاییم که با دعاهایمان در آمدیم.ما حیاط بزرگ نداریم اما حلقه های بزرگ سرود ملی داریم.ما آرم سه بعدی نداریم اما قلب های فرزانگانی داریم.ما مدرسه ی کوچک نقلی خودمان را خیلی بیشتر دوست داریم.ما بچه های فرزانگان را دوست داریم که حتی در روز های تعطیل هم مدرسه را تنها نمی گذارند. ما خوشحالیم که یک فرزانگانی هستیم.

همین دیگه

در ضمن فکر کنم از این به بعد از من به ندرت نوشته ببینین شاید به همین دلیل بود که توی عید این همه up کردم.

خوب دیگه امیدوارم همگی همیشه خوش وخرم و خندان و هرچی خ خوبه دیگه که بلدین باشین.

 خدانگهدار    

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٤ساعت٩:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۲)

در آنجا ما خیلی ها رادیدیم و فهمیدیم که آن ها هم آقای غیاثی دارند اما آقای غیاثی ما مهربان تر است.به ما پوشه ای دادند که کلی برگه درمورد همایش ویک خودکار در آن بود.ما وارد سالن شدیم و در عقب سالن نشستیم.ابتدا یک مجری آمد که خود را به رسم ادب معرفی کرد و ما نفهمیدیم اگر مودب نبود چه میکرد.پروژه های برتر یکی یکی آمدند و گفتند و ما هی بیشتر حرص خوردیم از هر لحاظی که فکر کنید و ما خسته شدیم چون سیستم صوتی و تصویری از کیفیت خوبی برخوردار نبود و ما وقت بسیاری را در نگاه کردن سمینار دهنده بدون صدا و یا بدون powerpoint  مورد نظر صرف نمودیم و از پروژه هاشان چیز زیادی نفهمیدیم.کلیپی پخش شده که در مورد زنده یاد رضا صادقی بود  و ما همه اشک از چشم هایمان جاری شد و دلمان سوخت که چرا دیگر او درمیان مانیست.بعد از آنها یک آقای دکتری به نام مجید میرزاوزیری آمد که ما رابسیار خشنود کرد.او حرفهای بسیار زیبایی زد که ما را سر شوق آورد.او از نمکی گفت و از سوال های زیبا و طرح آنها.آقای مجری اعلام کرد که قرار است در این قسمت بنا ها (همون تندیس خودمون) به پروژه های برتر اهدا گردد.آقای پژهان برای دادن جوایز به روی صحنه آمدند وما شاد شدیم که برنامه رو به پایان است اما سخت در اشتباه بودیم.او ابتدا از پروژه های برتر با دادن تندیس(بنا)(مگه هر دوتای این کلمه ها فارسی نیستن؟)تشکر کرد و نوبت به استادان راهنمای برتر رسید و ما هنوز برایشان دست میزدیم اما در اینجا هم کار تمام نشد و کم کم کار به جایی رسید که ایشان از تک تک دست اندر کاران هم خواستند تا بالای سن بروند و از آنها تقدیر به عمل آید.ایشان ازماها هم تشکر کردندکه قبول زحمت کردیم و درهمایش حضور به هم رساندیم. ایشان به ماها هم تندیس دادند ما هم خوشحال شدیم.ایشان در آخر از آنهایی که به دیگران جوایز میدادند هم تشکر کردند و به آنها هم جوایزی را اعطا نمودند و ما ناراحت شدیم که چرا از خودشان تشکر نکردند.ما برای صرف ناهار به خانه ی معلم مشهد رفتیم و خانم عفاف طی یک عملیات انتهاری توانستند سوییت مورد نظر را از چنگ بعضی ها در آوردند و ما سوییت دار شدیم.ما در هنگام ناهار با چند تن از فرزانگان مشهدی ها دوست شدیم و چون شوق آنها را دیدیم سالنامه ی فاطمه را به آنها هدیه دادیم(کیسه ی خلیفه)و آنها کلی ذوق کردند و ما هم کلی فخر فروختیم که ما سالنامه داریم.ما بعد ازناهار دوباره به شهید هاشمی نژاد رفتیم تا وسایلمان را برداریم.ما در آنجا فهمیدیم که آن ها هم آقای هادیان دارند اما آقای هادیان آنها سرایدار است نه معلم حسابان .ما از آقای توانگر خداحافظی کردیم و برای اینکه حسن خطامی به فضولی هایمان بدهیم با جسارت به فرزانگان رفتیم تا ببینیم آنها چه دارند و ما نداریم.

ادامه ی داستان را در پست بعدی ببینید.

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۱ساعت۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۱)

سلام.روز ۲۳ اسفند 1385 صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم اما اون روز مثل همیشه نبود چون باید یک ساک پر از وسایل وکلی میوه رو هم با خودم می بردم.آخه قرار بود برم مشهد.شدیدا خوشحال بودم صبح توی سرویس عید را به همه تبریک گفتم وخداحافظی کردم.مدرسه که چیز خاصی نداشت.ساعت 3 از مدرسه راه افتادیم.من بودم و خانم عفاف وآزاده و فاطمه و نغمه.مامان هایمان کلی برایمان کلاس گذاشتند و آمدند مدرسه بدرقمان کردند(البته اینم در نظر داشته باشید که اون روز جلسه ی اولیا با مسئولان مدرسه بود)ساعت 3:40 به ایستگاه قطار رسیدیم .آنجا بود که فهمیدیم قرار است یک همسفر دیگر هم داشته باشیم و او کسی نبود جز فاطمه مصلح زاده یکی از فارغ التحصیلان محترم.خلاصه ما وارد قطار شدیم درحالی که هنوز همسفرمان نرسیده بود و فقط دلمان شور میزد.بلیط او در دست ما بود و خود او در باجه ی بلیط .دیگر هرچه نزر و نیاز بلد بودیم کردیم تا فاطمه با ما همسفر شد و 6نفره سفر 3 روزه خود را آغاز کردیم.در قطار از خوش صحبتی های خانم عفاف بهره مند شدیم.من و فاطمه و آزاده فقط گوش میدادیم و خانم عفاف و نغمه و گاهی وقت ها هم فاطمه مصلح زاده حرف میزدند.برای شام به رستوران قطار رفتیم.مادران محترم من و آزاده و نغمه برایمان شام مفصلی تدارک دیده بودند و عفاف و 2 تا فاطمه ها غذا سفارش دادند و همه با هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم و آنقدر غیبت کردیم که دیگر خودمان دلمان برای خودمان سوخت.بعد دیگر کم کم فکر کردیم بدنیست کمی بخوابیم.ساعت 11:30 خوابیدیم وساعت 4:30 بیدار شدیم و البته من اصلا خوابم نبرد و فقط داشتم به صداهای عجیب وغریبی که از قطار می اومد گوش میدادم.خلاصه ساعت 5 به مشهد رسیدیم.از آنجایی که ما برای شرکت در یک همایش به مشهد رفته بودیم و جایی برای ماندن نداشتیم و باید به محل همایش میرفتیم و تنها چیزی که در دست داشتیم شماره موبایل آقای پژهان(با ضم پ)(که ما فکر میکردیم اسمش پژمان(با ضم پ) است) بود.خلاصه ساعت 5:30 به در دبیرستان یا باغ هاشمی نژاد رسیدیم.ناچار با آقای پژهان زنگ زدیم و از خواب بیدارش کردیم.بیچاره فورا با مستخدم مدرسه تماس گرفت تا ما رو به مدرسه راه بده و یه جایی برامون آماده کنه.یهو دیدیم یکی از ته باغ هاشمی نژاد با دوچرخه داره میاد. آقاهه ما رو پس از کمی پیاده روی به شهید هاشمی نژاد برد.ما نمیتونستیم باور کنیم که اونجا یه مدرسه است چون واقعا نمی تونست باشه یه شهرک بود یه شهرک خیلی بزرگ.شبیه قصر بود نه مدرسه.شدیدا حسودیمون شده بود و شعر بمیرید بمیرید… رو هی با خودمون زمزمه میکردیم.در وسط یکی از حیاط هایشان!! آرم سازمان رو به شکل 3 بعدی ساخته بودن در حالی که بچه های ما نصف شب با دست های یخ زده لوگو رو وسط حیاط نقاشی میکنن.اونها حیاط تنیس و فوتبال و بسکتبال و هندبال و هرچه بال بلدید رو داشتن.اونا باشگاه در حال ساخت داشتن.اونا ساختمان تکنولوژی داشتن.اونا علاوه بر نماز خانه ی بزرگ در مدرسه، یه مسجد هم داشتن و اونا خیلی چیزها داشتن که ما نداشتیم.خلاصه ما از اون آقاهه که دوچرخه داشت خواستیم تا مدرسشون رو به ما نشون بده و تا تونستیم از مدرسشون عکس گرفتیم (برای جاسوسی)خلاصه آقاهه به زور ما رو به نماز خانه برد چون بچه هاشون میخواستن بیان مدرسه و خوب،خوب نیست ما ها رو در حال فضولی ببینن.ما درنمازخانه هم دست از کار نکشیدیم و راه های مخفی آنجا رو هم کشف کردیم و به پشت بام شان رفتیم و صفا کردیم.آقاهه مونده بود اینا دیگه کین 2 دقیقه نمیشه تنهاشون گذاشت.با صبحانه بسیار کامل و خوبی ازمان پذیرایی کرد و ما کلی حال کردیم.خلاصه حدودهای ساعت 7:30 یک آقایی که ما اولش فکر کردیم آقای پژهان است به دیدارمان آمد و کلی تحویلمان گرفت و ما را با خود به دفتر مدیر برد.ما در آنجا فهمیدیم که ایشان مدیر محترم مرکز هاشمی نژاد هستند و نامشان آقای توانگر است.بعد از مقداری صحبت ایشان برایمان آژانس گرفتند و ما به محل برگزاری همایش رفتیم.

* به دلیل زیاد بودن سفر نامه در ۳ پست میزارمش.

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٩ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
کلاس ۳۰۴

سلام.این بار میخوام در مورد کلاس 304 بنویسم.این کلاس یکی از بهترین کلاسهایی بود که داشتم.یادمه اول سال وقتی با دوستام سرجاهامون نشستیم کلی باخودمون داشتیم فکر میکردیم که علوی چقدر به هممون لطف داشته که بچه ها رو با دوستاشون انداخته.کلاس ما کاملا گروه های دوستی متفاوت بود.گرچه رنگ و بویی از 4/2 پارسال داشت ولی گروه ها تکمیل شده بودن.یادمه بزرگترین مشکل اول سالمون این بود که کلاسمون کولر نداشت و هر دفعه کلاس یه جایی برگزار میشد. وای چه حالی میداد وقتی معلم ها کلاسمون رو اشتباه میگرفتن.کلی اتفاقات قشنگ قشنگ افتاد ولی متاسفانه من آلزایمر دارم وفقط یه چند تاییش یادمه.یادمه خلیل پور(معلم فیزیک)از بس شلوغ بودیم دیگه خسته شده بود ویه خاطره قدیمی برامون تعریف کرد.اون گفت که چند سال پیش یه 304 داشتن به همین شلوغی که کلاس رو بچه ها به 3 قسمت 304 الف و ب و ج به ترتیب درس نخون تا درس خون مرتب کرده بودن و ردیف ما فهمید که جزو 304 الفه و قرار گذاشتیم که یه گروه 304 الف بسازیم که هیچ وقت ساخته نشد.یادمه هممون با یه جعبه که جای 2 تا چشم توش سوراخ شده بود عکس گرفتیم  ولی این مهتاب عکس هاش رو نداد.یادمه سرکلاس آذری(معلم ادبیات)سرود ملی خوندیم.دیگه چیزی یادم نمی آد.امتحانای ترم اول شروع شد.یادمه وسط امتحانا فهمیدیم که پریناز از ایران رفته.من و آزاده مونده بودیم خوشحال باشیم یا ناراحت.چون اون با گلبرگ جلوی ما مینشستن و یا باید بهشون ساعت رو اعلام میکردیم یا زمان زنگ تفریح ها رو و همیشه هم باید دنبال وسایلمون روی میز اونا میگشتیم.ولی هیچ وقت این شعری که میخوند رویادم نمیره«نارنگی قشنگم  بیا جلو میخوام تو رو بخورم»یادش بخیر!!!.اوایل ترم دوم به صورت مشکوکی دیدیم مهتاب سر کلاس ها نمی آد و وقتی از بچه ها پرسیدیم تازه فهمیدیم کلاسش رو عوض کرده و رفته 303.(ای 303 ایه خرخون)ولی همواره درکلاس ماست و من هنوزم بهش میگم مگه بیکار بودی کلاستو عوض کردی.ما سعی درتعطیل کردن کلاس ها در یک هفته ی کارگاه داشتیم ولی همیشه 4الی 5 نفر مشخص که 3تاش من و آزاده و فاطمه بودیم نمیرفتیم و همه درکلاس حاضر میشدند.یادمه اوایل اسفند به صورت ییهو بیشتر بچه ها مریض شدند و از یک کلاس 29 نفری فقط 15-16 نفر می اومدن اما این روند نمیدونم چرا تا آخر اسفند ادامه یافت به صورتی که ممکن بود درکلاس تنها 10 نفر باشیم.ما تنها کلاسی بودیم که هادیان خشم خودرا به ما نمایاند و حالمان را به کل گرفت.مایک جلسه گذاشتیم و حرف زدیم و ایده زدیم و برنامه ریزی کردیم.تا یک هفته وضع خوب بود اما بعدش دیگر ادامه نیافت.وهادیان تیکه پرانی هایش را ادامه داد.ما از همه معلم ها خواستیم که به ما عیدی بدهند ولی هیچ کدام حاضر به انجام چنین کاری نشدند و از زیرش در رفتند و آخر سر هم در دفتر دبیران گفتند ا ه این  304 ایها چه گیرهایی هستند.ما چهارشنبه آخرسال زنگ شیمی پای تخته سفره ی هفت سین کشیدیم و عکس گرفتیم تا یادمان نرود چه سال خوبی را کنار هم گزراندیم.

            

روز آخر خانم علوی به ما گفت که باید برای کلاس بندی پیش دانشگاهی یکی از کلاس ها را حذف کند و 5 کلاس ریاضی به 4کلاس کاهش یابد.اگر تصمیم بر این شود که کلاس شما حذف شود میخواهید به چه کلاسی بروید.من فقط از زبان خودم و فاطمه مینویسم چون نمیتونم به جای دیگران قضاوت کنم.اونقدر از این حرف ناراحت شده بودیم که نزدیک بود کل شادی اون روز به خاطر مسافرت مشهد از یادمون بره.وایساده بودم تو کلاس و به بچه ها نگاه میکردم.تصمیم گرفتن اجباری خیلی مسخره است.ولی خوب 4 تا گزینه جلومون بود و باید یکیشو انتخاب میکردیم.بالاخره باتوافق یکیشو انتخاب کردیم.خیلی سخت بود...

سلام.به دلیل اینکه خیلی از این عکس اینجا استفاده ها شد من برش داشتم چون عکس دوستام بود و شاید دلشون نمیخواست روز هزار نفر ببیننش .ممنون

 

امیدوارم توی این 2 ماه دیگه ای که با هم هستیم هممون کمال لذت رو ببریم.فقط میخوام بدونن که تک تکشون رو دوست دارم.

 

*سفرنامه ی مشهد رو نوشتم.خواهشا بگین که بزارم توی وبلاگ یا نه.البته اینم بگم که به اندازه ی کافی خنده دار هست.

خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٦ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
من کجای اين سفر بايد تو رو پيدا کنم...

من در این دنیا نشسته ام و تنها به دیوار های سفید آسمان نگاه میکنم.چهاردیواری زندگی به من معنا داده است و من حتی در رویای بیرون پنجره نیستم.من حتی لحظه ای ،ثانیه ای به پشت درهای بسته ی این اتاق نمی اندیشم.عروسک های خیمه شب بازی وسوسه انگیز دنیا من را میخندانند ومن را راضی نگه میدارند.من نمیدانم که چرا در این اتاق قفل است.من نمی اندیشم که چرا کسی برای آزادی من نمی آید.من احتیاجی به آزادی و رهایی ندارم.من در این دنیا هستم و تنها بودن است که من را راضی و خشنود نگه داشته است.اما با چه؟ با شوق داشتن بالشی نرم و پتویی گرم که مرا بخواباند.بخواباند تا باز هم در اتاق باشم و هیچ نگویم.صدای لالایی های بلبلان بیرون اتاق مرا بس است.من خورشید را حتی از پشت شیشه های اتاق هم توان دیدن نیست.بر دهان من مهر قناعت زده اند و آزاد و آزادگی را از زندگی در این اتاق و شکستن عروسک ها و بالارفتن از دیوارهای غرور و رسیدن به قله های قدرت و شکوه معنا کرده اند.در این جا من چگونه نسیم خنک عشق را روی تنم احساس کنم.من در این اتاق با پنجره ها و دری بسته چگونه فرق تنهایی و با هم بودن را حس کنم.من چگونه بودن را چگونه بفهمم.من فقط اشک نیاز دیده ام،چگونه اشک های تو را بدون نیاز ببینم.چگونه عشق پاک تو را در این اتاق هزار رنگ و هزار نقش تشخیص دهم. بودنت،گرمای خورشیدت،آسمان پر ستاره ات و ابرهای گریانت همه یک صدا و باهم مرا فریاد میزنند.اما مرا یارای پاسخ نیست.من اسیرم،اسیر رنگ و لعاب های جسم.من اسیر این اتاقم،اتاق زندگی.من کلید میخواهم.کلیدی برای بازکردن پنجره ی خیال برای دیدن تو و برای نوازش دستان پر مهر تو،برای چشیدن طعم سختی های راه تو و شوق رسیدن.اضطراب با تو معنا پیدا میکند،اضطراب رسیدن یا نرسیدن،گام برداشتن یا برنداشتن اما این ها فقط خواب هایی رنگی اند اما نه از جنس رنگ های اتاق کوچک زندگی،رنگ هایی که از نور تواند،رنگ بی رنگی.اما من خواب نمی خواهم.من کلید میخواهم.من نور چشمان تو را میخواهم.چقدر مانده تا بفهمم که تو همیشه من را مینگری و این منم که به جای بهره گیری از تو سنگینی وجودم را احساس میکنم.من آزادی میخواهم، آزادی واقعی.

...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢ساعت٩:٢۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دختری با خودکار آبی(۲)

دخترک از خود بی خود شده بود.دیگر خود و خویش و من و ... برایش معنا نداشت.سعی میکرد فکرکند اما نمیتوانست فقط ایستاده بود و یا شایدم نشسته اما در هر حال هیچ حرکتی نمیکرد نه جلو و نه عقب.شایدم دیگر نمیخواست فکر کند شاید زمان اطاعت بود،اطاعت از هر آدمی دیگر برایش مهم نبود.مهم هم برایش مهم نبود.شاید دیگر اشکی هم برای ریختن نبود.عقربه های ساعت بدون هیچ وقفه او را به دهانه ی کوه آتشفشان پایان می بردند و او حتی مخالفت هم نمی کرد.نمیدانم چه طور حالش را توصیف کنم ولی واقعا بد بود و یا شایدم بدتر ازبد.درکمال نا امیدی و بی خودی با همان آدم هایی که مثل خودش بودند برخورد.و آنها گفتند هر کدام به گونه ای،از ذره ای و راهی و تکراری. وتکرار چه زیبا بود برای دخترک،دخترک فراموش شده.او با دیدن این همه مانند و مثل لذت را در قلبش می پروراند،لذت داشتن،لذت دیدن و لذت تکرار شدن و مانند داشتن.چقدر دل دخترک نازک بود.و دوباره احساس بودن و احساس داشتن.احساس داشتن دوست او را مملو از بودن و ماندن کرده بود.دخترک هست شد و خواست که بماند اما این بار نه از جنس خیال و نه از جنس آرمان های دور.دخترک احساس کرد که تنها چیزی که میداند ندانستن است و خواست که بداند ازهمه واز آرمان و از خیال.دخترک ثبات میخواست و میخواست ابدی باشد.نه میخواست از جنس دنیا باشد و نه از جنس رویا.دخترک اعتدال میخواست،ترازو میخواست.دخترک همه را باهم میخواست.دخترک انسان بود و انسان بی نهایت طلب.دخترک بی نهایت میخواست.خدا میخواست.چشم ها را باز کرد و سعی کرد دنیای آدم ها را ببیند.دنیای کوچک اطرافیانش و افکار عمیق درونش و اولین بار بود که احساس کرد میداند.دفتر گذشته را ورق زد و خواند و نوشت ازدرد ها نوشت و خواست که به همه بفهماند که چرا زندگی می کنند.چقدر دوست داشت که بدانند اما کم بودند وزمان کوتاه بود و او با کمی ساخت و خواست که باشد و بماند و باز هم حرف بزند و آرمان بسازد و فکر کند.

(تا بعد فعلا بقیه ندارد)

سال 1386 همتون مبارک

راستی امسال از من یه سال بزرگتره اگه گفتین چه طوری؟

می تونین جواباتون رو کامنت بزارین

البته خیلی مبرهنه

خوب دیگه فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱ساعت٩:٤۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()