< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
درد دل

سلام.چند روز پیش دیدم یکی از بچه هامون تو وبلاگش درمورد مشکلات ماها بامدرسه نوشته بود وقتی داشتم میخوندم کاملا باهاش موافق بودم چون حرف دل خودمم بود.همین تحریکم کرد که یه مقدار در مورد فرزانگانی بودن بنویسم.دلیلم برای اینکه اینو مینویسم اینه که نگن باعث وبانیه این که نسل فرزانگانی ها منقرض شده شماها بودین که دیگه ترویجش ندادین.

همین جا از آدم هایی که این نوشته رو میخونن و میدونن که بهشون هیچ ربطی نداره معذرت می خوام چون واقعا الان یه سری حرفها تو دلم گیر کرده که اگه نگم خودم دق میکنم.

سال اول راهنمایی بود که وارد یه مدرسه به اسم فرزانگان شدم.جایی که ازش هیچی نمیدونستم ولی کم کم یاد گرفتم.دیدم که بچه های یه کلاس حتی بدون هم ناهارهم نمیخورن.وقتی ازنظرشون معلم خوب نباشه هرکاری میکنن تا یا معلم خودشو تغییر بده یا اصلا عوضش کنن.سرود ملی خوندن رو از همون اوایل یاد گرفتم.سرود ملی هایی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم.حتی یادم نمیره بچه هامون بعد از دادن فیلتر تو دبیرستان برای اینکه بازم اونجا فرزانگانی بودن به خاطررقابت یادشون نره حلقه زدن و خوندن.وارد دبیرستان شدیم روزهای اول مهر به سومی هایی نگاه میکردم که حلقه های تو در تو میزدن و شعرهایی رو میخوندن که بلد نبودم.کلاس بندی های اول دبیرستان تمام دل بستگی های کلاسی راهنمایی رو از بین برده بود.ولی نقطه ی مشترک همه ی ما فرزانگانی بودن بود.امکانات دبیرستان حتی به اندازه ی حیاط راهنمایی هم نبود.ولی ما بودیم و مهم هم ما بودیم که باشیم و ثابت کنیم که کی هستیم.کم کم به خودم جرئت دادم تا توی حلقه های سومی ها شرکت کنم و کم کم باگوش دادن سرود ملی ها یادشون گرفتم.بعد از عید مدرسه طی یک عمل سلیقه ای میخواست ازما آزمون جامع بگیره و تازه نمرش هم باشه همون مستمری که وقت نداشتن بگیرن.همین جا بود که دیگه دیدیم خسته شدیم.یک زنگ هیچ کدوم سرکلاس نرفتیم و فقط شعار دادیم که عمرا ماهارو بتونید خرکنید.انواع و اقسام تهدید ها رو هم شنیدیم ولی مهم نبود چون ما همه با هم بودیم.امتحان دادیم ولی بدون تاثیر و حتی جوابش رو هم بهمون ندادن.با اینکه همه ی معلم ها سعی میکردن به ما بفهمونن که کارمون اشتباهه ولی این کار ما باعث شد که مال دومی ها هم مثل ماله ما بشه. دوباره طبق رسم هر سال مدرسه ی ما(البته فقط سال ما)کادر مدرسه عوض شد و قانون های جدید و طرح هایی که امتحان کردنش روی ما بهترین راه برای مدرسه بود.شدیم موش آزمایشگاهی هایی که هیچ وقت هیچ کس نظری از ما نخواست ولی ما راضی بودیم چون حد اقل از سال قبل خیلی بهتر بود.سال تموم شد و ماشدیم سومی های مدرسه.با این نکته که میدونستیم آخرین سومی های فرزانگانی خواهیم بود که کارگاه علوم و سرود ملی دارن .اولین خبر تکان دهنده این بود که به دلیل اینکه سومی ها شدیدا بد آموزی دارن و شر هستند،اولی ها به ساختمان پیش ها منتقل میشوند تا روان پاک آنها اذیت نشود و انشاالله هم سال دیگر این بد آموزی ها  رو میندازیم پیش تا همه از دستشون راحت شن.به صورت نا باورانه ای فهمیدیم کامپیوتر داریم درحالی که پارسال سر مارو شیره مالیدن که اگه امسال کتاب سوم ها رو امتحان بدین نمرش رو سال دیگه براتون میزاریم و دیگه نخواهید داشت.و بدترین اتفاق اینکه یه معلمی که تا به حال حتی اسم فرزانگان به گوشش نخورده و تازه امسال وارد مدرسه شده باید بیاد بهتون درس بده.البته اگه درس میداد ناراحت نمیشدیم ولی متاسفانه ایشون مثل اینکه به غیراز آموزش خط به خط کتاب بدون جا انداختن حتی واوی و حل موازنه به روش های مختلف کار دیگه ای بلد نیستند انجام دهند.وقتی که ما دو هفته اعتراض کردیم که شما(مدرسه) را به پیر و پیغمبر این معلم را برای ما تعویض بفرمایید به خدا جای دوری نمیره میریم میشیم نفر یکه شیمی. پس از دوهفته سرکار گذاشتن ما ها که ایشون رو داریم امتحان میکنیم و از این جور حرفها آخر سر آب پاکی را البته به دلیل اینکه مدرسه در این زمینه هم خسیسی اش آمد قطره ی پاکی را ریخت رو دست مان که عمرا ما این معلم را عوض کنیم.حالا ما موندیم و یه  تصمیم که نمیدونیم باید چی باشه .تحمل یا تحصن مسئله این است.این بود یه درد دل فرزانگانی از نوع منقرض شدش امیدوارم زودتر بتونیم یه کاری بکنیم قبل از اینکه دیر بشه.

فعلا همین

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٤ساعت٩:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ای ايران ای مرز پر گهر

سلام.نمیدونم چطور باید شروع کنم.اصلا چطور باید در موردش حرف بزنم .احساس میکنم حتی لیاقت حرف زدن دربارشم ندارم.ولی خوب ماها پرروتر از این حرفهاییم.از وقتی که یادمه تو مدرسه و تلوزیون و مجلات و کتابها کم و بیش در مورد 8 سال جنگ ایران خوندیم و شنیدیم و دیدیم.نمیدونم تاحالا چقدر از پدر ومادرو خواهرو برادرامون در مورد اون سالها سوال کردیم و شنیدیم.همه ما ها رو بع عنوان نسل بعداز جنگ میشناسن،جنگی که چقدر به ایران ضربه زد.نمیخوام در مورد چیزهای بد جنگ حرف بزنم چون میدونم شما خودتون خیلی خیلی بهتر از من میدونید.میخوام در مورد اسطوره های ایران حرف بزنم،در مورد آدم هایی که اسم های تعداد خیلی کمشون روی کوچه ها و خیابون ها و بزرگراه هامون هست.اما تا به حال فکر کردیم اونها چه آدم هایی بودن.شاید پیش خودمون درمورد این جور آدمها فکر میکنیم و میگیم که خوب اگر ماها هم بودیم ومیدیدیم به کشورمون حمله شده همون کارای اونها رو انجام میدادیم.ولی من اینطوری فکر نمیکنم.ماها آدمهایی شدیم که تحمل یک ربع  تو ترافیک موندن رو نداریم حالا چجوری میخوایم یک چنین کارایی بکنیم.از اینکه بگذریم تا حالا چند بار از بزرگراه همت گذشتین، تا حالا چند بار ایستگاه نواب صفوی مترو پیاده شدین و خیلی کوچه ها و ورزشگاه ها و غیره. ولی نمیدونم تاحالا فکر کردیم که این آدمها کی بودن،چه کارهایی کردن یا نه فقط مثل من وقتی هفته ی دفاع مقدس میشه وسط برنامه ی آقای نوباوه یاده اینجور آدم ها می افتید ودلتون میخواد بهشون فکر کنید.هر وقت از این فیلم های زمان جنگ میبینم سعی میکنم خودم رو چند لحظه جای اونها بذارم . اون فضا،فکر هاشون،دل مشغولی ها شون و خیلی چیزهای دیگه که آدمها رو از رفتن به جنگ دور میکنه.اما اون چیه که باعث میشه یه بچه ی 13،14 ساله برای اینکه نمیذارن بره جبهه گریه کنه، اون چیه که یه جانباز رو دوباره به جبهه میکشونه،اون چیه که بعد از این همه سال و کم توجهی هایی که به این آدمها میشه باعث شده هنوز بی ادعا باشن.ما ها چقدر با اون آدمها فاصله داریم.چقدر عشق به وطن میتونه زیاد باشه که آدم ها رو تا زیر تانک دشمن ببره.و هزار تا سوال دیگه که واقعا جواب دادن بهشون آسون نیست.میدونین اولش که شروع کردم به نوشتن میخواستم درمورد مقام وآرمانها و خیلی چیزهای دیگه ی رزمنده های جنگ حرف بزنم ولی واقعا احساس کردم که در حد واندازه های اون نیستم.امیدوارم زمانی برسه که حرف زدن در مورد این جور مسائل و آدمهاش وابسته به یه زمان و افراد خاص نباشه .امیدوارم روزی برسه که ما همه درک کنیم که آرامش امروز ما ثمره ی خون هزاران نفر آدمهای بهتر از ماست.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۳ساعت٥:۱۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()