< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
حرفهای جامونده ی يک جنگ

سلام حتما این یک ماهه خیلی در مورد لبنان شنیدید و شایدم اصلا دیگه زده شدید ولی من امروز میخوام در موردش حرف بزنم به نظرم لازمه میدونم خیلی از حرفهایی رو که میزنم خیلی هاتون میدونید ولی مهم گفتنشونه.یک ماه پیش بود که این جنگ بدون هیچ دلیلی شروع شد و در طول این یک ماه با این که مدت کوتاهی به نظر میرسه برای یک جنگ ولی خیلی چیز های بزرگی مشخص شد.فکر میکنم دنیا تونست خیلی از آدم ها و یا دولت ها رو بشناسه دولت هایی که هیچ وقت تاحالا مطرح نبودن و اینکه لااقل مردم دنیا اینو به طور واضح دیدن که برادری به نژاد نیست خیلی از دولت هایی که از عرب بودن خودشون خوشحالن و به خودشون می بالیدن تو این صحنه که باید خودشون رو نشون میدادن بر عکس عمل کردن و خودشون رو به طور کامل کنار کشیدن.تو خیلی از کشورهام معلوم شد که مردم همیشه از سیاست های کشورشون خوششون نمیآد و واقعا همیشه دولت به نفع مردم عمل نمیکنه.خیلی از آدما منفور شدن و خیلی  از آدما جایگاه بزرگی تو دنیا پیدا کردن.این جنگ یک نکته ی بزرگ برای مسلمان ها داشت اونم این بود که تفرقه رو از بین بردن و به همه ثابت کردن که دو بخش بودن مسلمان ها ضعف اونها نیست بلکه نقطه قوت هم میتونه باشه.یکی از بزرگترین نتیجه هایی که میشه گرفت اینه که همیشه ابر قدرت ها فاتح همه چیز نیستن ولی اگه فاتح زمین مردم باشن هیچ وقت فاتح قلب هاشون نیستن.ما دیدیم که آدم هایی که میجنگن چه جوری باهم فرق دارن یه عده با جون خودشون میجنگن و یه عده با سلاح و جالب این جا ست که مثل همیشه انسان مرگبار ترین سلاح دنیاست.خیلی جالبه یه عده آدم وقتی تو جنگ کشته میشن همه خوشحال میشن و مشتاق میشن که خودشون هم راه اون رو پیش بگیرن ولی یه عده ی دیگه وقتی می میرن همه بیشتر به جون خودشون بیمناک میشن و صحنه رو ترک میکنن.شاید ما ها باید خیلی چیزها رو یاد بگیریم باید یاد بگیریم که با مسائل اطرافمون چجوری برخورد کنیم مردم جنوب لبنان زیر آتش باران بودن ولی حاضر به ترک خونه هاشون نبودن این چه معنی جز یک آرمان خیلی خیلی بزرگتر از جنگیدن برای جون خود رو داره.ما باید افتخار کنیم به خودمون که ماهم صحنه رو ترک نکردیم.ما هم به خاطر دلمون به خطر اینکه احساس میکردیم اونها دینی به گردن ما دارن بهشون کمک کردیم پس ما هم یکی از پیروزان این جنگ بودیم.چه قدر خوبه که ما یاد بگیریم که همیشه به مسائل از یک جنبه نگاه نکنیم شاید بعضی وقت ها نیاز باشه ما به دلمون هم رجوع کنیم.مقاومت به ما یک درس میده و اون اینه که در هیچ شرایطی از هدف ها و آرمان های خودمون نگذریم حتی اگه پای جونمون وسط باشه.خوب دیگه من بیشتر از این نمیگم چون خیلی طولانی میشه ولی شما اگه حرفی دارید حتما بگید به نظرم این موضوع خیلی جای بحث داره پس حتما حرفهاتون رو بزنید.

خوب فعلا تا دفعه ی بعد خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۳ساعت۱٠:٤٤ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خرهای متمدن

سلام یه مدت بود دیگه سفرنامه و از این جور چیزها نمینوشتم ولی امروز میخوام یه سفر نامه ی کوچولو براتون بنویسم حال کنید

یکشنبه صبح از خواب پاشدم دیدم بابام نمی برتم مدرسه خلاصه با کلی بارو بندیل پاشدم اومدم مدرسه خودمو کشتم تا ساعت 7رسیدم مدرسه اونجا فاطمه رودیدم باکیف آزاده که البته بعد از یک ربع سر و کله ی خودشم پیداش شد.خلاصه ساعت 8 از مدرسه راه افتادیم به سمت آهار.قبلش به ما گفته بودن تنگه واشی ولی گویا مجوز ندادن بهشون نمیتونستن ببرنمون.تو راه چون بچه های دیگه ای که باهامون اومده بودن همه اول بودن هیچکدوم سرود ملی بلد نبودن به همین دلیل فقط به حرف زدن و چرت و پرت گفتن و یه شپش داره پش میندازه بازی کردن مشغول شدیم.بعد از حدودا یک ساعت کنار یه رودخونه نگه داشتیم و وسایل صبحانه رو بردیم تا نوش جان کنیم.خلاصه قرار بود هرکسی یه چیزی از وسایل رو برداره و بیاره و جالب اینجا بود که به بعضی ها جعبه ی دستمال کاغذی رسید(چه سنگین)و به بعضی ها مثل من سبد ظرف وظروف.خودتونم که میدونید جاتون در کل سفر پر بود چون مینی بوس پر بود جا نداشتدر کل راهی که داشتیم میرفتیم منو فاطمه هی میگفتیم اینجا خیلی آشنا است ولی یادمون نمی اومد کی اومدیم و چرا.آخر سر به آهار رسیدیم از همونجا سفر پر ماجرای ما آغاز شد.وسایل رو برداشتیم و به راه افتادیم.قرار شد یه جلو دار و یه عقب دار داشته باشیم تا هیچ کدوم از بچه ها جا نمونن.جلو دارمون خانوم عفاف بود و عقب دار خانوم پناهیهنوز چند قدمی راه نرفته بودیم که اولین خرهای داستان از جلومون رد شدن و مااز دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.همون جا خانوم عفاف مقصد رو برامون تایین کرد :پشت کوهی که جلومون بود.باور کردن اینکه ما بریم پشت اون کوه سخت بود ولی امیدوار بودیم.با خارج شدن از آهار باغ های آلبالو  و گیلاس شروع شدن.واقعا قرمزی آلبالو ها تو اون هوای صاف و آسمون آبی و درختای سبز خیلی وسوسه انگیز بود.ما تا می اومدیم بریم سراغ آلبالو ها یهو جو حق الناس وکوله پشتی میگرفتمون و بیخیال میشدیم.کم کم به یه سری درختایی رسیدیم که لا اقل چند تا شاخشون از توی باغ اومده بود بیرون.ما ها هم هر چند تایی میریختیم سرش و غارتش میکردیم.رسیدیم به یه رود خونه که خیلی قشنگ بود و عمق آبشم کم بود همونجا بود که با اعلان جنگ خانوم عفاف آب بازی رو آغاز کردیم.تمام دقتمون رو به خرج دادیم تا کسی نمونده باشه که کمی از لباساش خشک باشه.خلاصه وقتی کامل خیس شدیم دوباره به راه افتادیم.از اونجا به بعد چون لباسامون خیس شده بود راه رفتن یه کم برامون سخت بود ولی ما به راهمون ادامه دادیم.بعد از یه نیم ساعت راه رفتن تازه قسمت بد راهمون شروع شد.رسیدیم به کوه و باید ازش بالا میرفتیم.آفتاب هم هیچ لحظه ای تنهامون نمیگذاشت ولی باد هم در حال وزش بود که البته باعث میشد هرچی خاکه بره چشممون. هر لحظه برتعداد الاغ هایی که یا با صاحبش یا بدون صاحبش از کنارمون می گذشتن اضافه میشد و ما هی مجبور بودیم خودمون رو کنار بکشیم تا رد شن .(احترام واجبه)پس از تحمل همه ی این سختی ها رسیدیم به یه جایی که لااقل شبیه منطقه ی مسکونی بود.کلی خوشحال شدیم چون قرار بود بریم به یه امام زاده و در کل راه تمام فکر و حرفمون این شده بود که اون آقای امام زاده چه جوری این همه راهو اومده اونور کوه بعد فوت کرده و اینکه چه کسی اومده دنبالش وفهمیده اون کجا فوت کرده.خلاصه رسدیدیم به امام زاده اونجا بیشتر شبیه مسافر خونه بود تا مکان زیارتی.چند تا خانواده در حال کباب درست کردن بودن یه سریام اومده بودن چند روز بموننخلاصه پس از زیارت تازه فهمیدیم که مقصد اصلی ما اینجا نیست.و دوباره به راه افتادیم. بعد از 10 دقیقه به منزل مقصود که آبشار بود رسیدیم و رفتیم بالاش نشستیم تا یه کمی خستگی در کنیم.ساعت حدودا 1 بود.خلاصه پس از خوردن و آشامیدن آب چشمه های طبیعی دیدیم نمیشه ما باید بریم اونور آبشار اونم از همون بالا که شیبش بیشتره.بالاخره با انجام ترفند هایی موفق شدیم و رفتیم اون طرف البته دوباره مثل موش آبکشیده شدیم.اونجا یه چند تایی عکس گرفتیم و دوباره پس از تحمل مشقات خیلی زیاد برگشتیم این طرف و فهمیدیم که دوباره باید برگردیم.این دفعه خوشحال بودیم چون لا اقل سر پایینی بود.همونجاها بود که آزاده متوجه شد که قفل کیفش شکسته و دیگه نمیتونه بندازتش شونش.ولی ناگهان فکری به ذهنش رسید بالاخره آفرینش هر چیزی حکمتی داره و شروع کرد با استفاده از علف های اونجا کیفش رو بستن.اتفاقا خوب هم بود و بقیه ی مسیر رو باهمون گل و بوته ها اومد ولی ما نگران بودیم این الاغ ها به دنبال علوفه دنبالش راه بیافتن.دیگه کم کم داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که ما اومدیم به دهکده ی الاغ ها چون  یا چند تا الاغ با یه آدم میدیدیم یا الاغ تنها.رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به مینی بوس ساعت حدودا 4 بود.خانوم عفاف همونجا قول داد که همین نزدیکی ها بهمون فالوده میدهخلاصه وارد بستنی فروشی شدیم و رفتیم رو یکی از تخت هاش نشستیم از اونجایی که دلمون واسه ی کارکنان اونجا سوخت که مجبور میشن تمام اون فرشها رو بشورن چون خاکی وگلی می شد نرفتیم توش بشینیم و همین دم نشستیم.جلومون سطل آشغال بود که تعداد بیشماری زنبور هی میرفتن توش و می اومدن بیرون ما کم کم به این نتیجه رسیدیم که ما داریم توهم میزنیم که این سطل آشغاله در حالیکه کندوی عسله.خلاصه فالوده رو هم زدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم .وقتی به تهران رسیدیم از بس الاغ دیده بودیم ماشین ها رو شبیه الاغ میدیدیم.رسیدیم مدرسه و تازه به خودمون نگاه کردیم که بیشتر شبیه عمله های ساختمون شده بودیم تا دانش آموز خلاصه کلی تلاش کردیم تا یه کمی شبیه آدم شدیم. و راه افتادیم تا بیایم خونه اونم با اتوبوس ومترو.من همش در این فکر بودم که مردمی که مارو میبینن میگن اینا از صبح تا ظهر میرن کلاس های تجدیدی عصر هم میرن عملگی سر ساختمون.کلی با آزاده تو راه حال کردیم چون هردوتامون شدیدن قات زده بودیم و کارای عجیب قریب میکردیم.آزاده که هر چیزی میگفت دقیقا یک ثانیه یعد برعکسش اتفاق می افتاد.مثلا گفت:ایول کیفم یه یه ربعیه باز نشده و همون لحظه کیفش ترق باز شد وقتی وارد ایسگاه مترو شدیم گفت ایول ما ایندفعه دقیقا جلوی در مترو ایم ولی وقتی مترو نگه داشت دیدیم بین دوتا واگنیم.خلاصه کلی ازش خاهش کردم تادیگه چیزی نگه. و خداحافظی کردم واومدم خونه هنوز وارد خونه نشده بودم که مامانم گفت بهاره در حموم رو باز کردم یک راست میری اونجا تا خونه رو گلی نکردی

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٩ساعت۸:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
شب آرزوها

سلام امروز میخوام در مورد دیشب حرف بزنم میدونم که دیر شده و گذشته ولی من همیشه معتقدم هروقتی رو که آدم بخواد میتونه شب آرزوها باشه.آدم ها سرشار از آرزو اند.و شاید بشه گفت مهم ترین عامل زندگی آدم هام همینه که آرزو داشته باشن وامیدوار باشن که به آرزوهاشون برسن.دیشب یه حس خیلی مجهول که نمیدونم اسمش رو چی بزارم دست از سرم بر نمیداشت انگار دلم میخواست باخودم خلوت کنم و منم یه ذره به آرزوهایی که شاید بعضی هاشون شبیه رویا بودن فکر کنم.تصمیم گرفتم وقتی تقریبا خونه ساکت شدو همه رفتن بخوابن بشینم و آرزوهامو روی کاغذ بنویسم.خودکار رو دستم گرفتم و شروع کردم به فکر کردن به آرزوهایی که دارم.خیلی جالب بود که یهو یاد مامانم افتادم با خودم فکرکردم مامانم چه آرزوهایی میتونه داشته باشه.ولی خوب بالاخره من که مامانم نیستم که بدونم واقعا آرزوهاش چیه همین طوری تک تک یاده افراده خانوادم می افتادم و دوست داشتم واقعا بدونم اونا چه آرزوهایی دارن.دلم میخواست همه به همه ی چیزهایی که میخوان برسن .خودمم که اوووووووووووووه چقدر آرزو داشتم چقدر کارایی داشتم که انجام دادنشون برام تبدیل به رویا شده بود میتونستم با آرزوهام یه دفتر 100 برگ رو پر کنم ولی دلم میخواست برای همه هم دعا کنم .یهو یاد دعایی که خانوم آرین تو برنامه ی قبلیشون کرده بودن افتادم اینکه:«خدایا به غیر از تو هیچ کسی رو نداریم...کمکون کن.»بالاخره کاغذ رو گذاشتم جلوم و نوشتم خدایا همه رو به همه ی آرزوهاشون برسون.فکر میکنم این بهترین آرزوییه که هر آدمی میتونه برای دیگری بکنه.امیدوارم شماهام دیشب بهترین آرزوهاتون رو کرده باشین.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٦ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()