< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شايد...

دیگه از دست حرفهای معلم خسته شده بودم،تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که حتی برای چند لحظه به بیرون خیره بشم.هوا خوب بود. خیابان کنار مدرسه خیلی خلوت بود،خانمی خیلی سریع و سر به هوا از خیابان گذشت و از دید من خارج شد.ساختمان های سر به فلک کشیده خیابان را پر کرده بود ومانع دیدن طلوع خورشید میشد.در همان حال بودم که یهو مافی(معلم ریاضی)دستش رو روی شونم گذاشت وبا لبخندی موذیانه من رو از دنیای خیالی بیرون کلاس وارد همون جو گرفته و خسته کننده کلاس ریاضی کرد.اینکه اون زنگ چه حالی از من گرفته شد بماند.کم کم داشت عادتم میشد.هر روز سر زنگ های مختلف از همون دریچه ی امید برای نجات از کلاس خسته کننده بیرون رو نگاه میکردم و هر روز همون اتفاقات تکراری می افتاد.همون خانومه با لباس های مختلف هر روز هراسون وبا عجله از خیابان عبور میکردو ساختمان ها همیشه مثل سکوی پرتابی برای بلند پروازی های من بودند.فکر می کنم کم کم معلم هام به این کار من عادت کرده بودن ودیگه کاری باهام نداشتن.نمیدونم چرا دیگه نمیتونستم عادتم رو ترک کنم،یه جورایی به اون خانومه هم عادت کرده بودم.یه روز که مثل همیشه بیرون رو نگاه میکردم،خانومه نیومد،خیلی منتظر شدم ولی نیومد.زنگ خورد اما اون بازم نیومد.یه جورایی نگرانش شده بودم.سعی کردم به خودم بقبولونم که راهش رو عوض کرده اما نشد.زنگ خونه خورد.از مدرسه بیرون اومدم.بیرون دیدم در مدرسه چه ترافیکی شده و خیابون مدرسه رو بستن.به ماشین وسط خیابون وایساده بود و پلیس هم اون دور و اطراف رو بسته بود.نمیدونم چرا یهو یاد اون خانومه افتادم.جلو رفتم تاببینم چی شده.با کمال پر رویی از پلیسی که اونجابود پرسیدم چی شده.شاید اگه پنجره ی کلاس ما یه کمی اونور تر رو هم نشون میداد،خودم صحنه ی برخورد ماشین با خانومه رو میدیدم،خانومی که همیشه عجله داشت.شاید اگه یه مقدار یواش تر می اومد اونطوری نمیشد.شاید اگه همیشه یه مقدار زودتر از خونه راه می افتاد مجبور نبود همیشه هراسون و باعجله باشه.شاید اگه این کار رو میکرد من هیچ وقت اون رونمیدیدم.شاید هیچ وقت دنیای کوچک رویاهای پای پنجره شکل نمیگرفت.شاید این نوشته هیچ وقت نوشته نمیشد.شاید...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۳٠ساعت٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
برگی ديگر از دفتر زندگی

سلام دوباره امتحانا شروع میشن.یک سال تحصیلی به همون زودی که شروع شده بودگذشت.بهار آمد با تمام خاطراتش،با تمام تحولاتی که توی هر آدمی ایجاد میکنه و با همه ی احساساتی که داره.اکنون مانیز زیر سایه بهار بهاری شده ایم.مستی از بوی گلها و شکوفه ها وآوای پرندگان همه وهمه بهانه ای است تا ما واقعیت زیستن را از یاد نبریم وبه یاد داشته باشیم که روزی چه بودیم و اکنون چه هستیم.زندگی دریاست اگر دریا ببینی و دریای بیکران زندگی ما به کدامین ساحل منتهی خواهد شد.انسانها امواجی هستند در اقیانوس دنیا و دنیا بستری است برای آرمیدن کودک زمان وزمان خیالی است دست نیافتنی.هرروز که از خواب برمیخیزیم چشم ها را بازمیکنیم به امید اینکه ببینیم اما نمیبینیم،ما همیشه نمیبینیم آنچه را که باید ببینیم.ماخودمان را هم حتی نمیتوانیم درست ببینیم چه رسد به بهار.بهار را نگاه کن وبرای خودت آنرا زمزمه کن،شاید تکرار بهار دیگر ممکن نباشد.مهم این است:نگزار بهار برود و تو بهاری نشوی.بهار را از یاد نبر شاید دیگر او را نبینی.

چرا گرفته دلت/مثل اینکه تنهایی/چقدر هم تنها/فکر میکنم دچار رگ پنهان رنگ ها هستی/دچار یعنی عشق/و فکر کن چه غمناک است که ماهی قرمز دریا/ دچار آبی بیکران دریا شود

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢۳ساعت۳:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
معصومه هست؟!!(۴)

ازخواب بیدار شدم البته نه باصدای در،خودم بیدار شدم.7:15بود.بقیه به غیرازمهرناز خواب بودن.آزاده هم بیدارشد وباهم جاهامون رو جمع کردیم.فاطمه هنوز خواب بود.خلاصه دم رفتن به زور خانوم رو از خواب بیدار کردیم وبردیم صبحانه بخوره.اونجا بود که فهمیدیم آقای آرش notebookمدرسه رو باخودش آورده ومیتونیم عکس ها رو بریزیم اونجا.خلاصه ذوق زده شدیم و زود memoryهارو خالی کردیم.اون روز باید از خود یزد بازدید میکردیم(چه توهمی)اول رفتیم بازار صنایع دستی،گفتن ساعت 16:00بازمیکنهماهم رفتیم به سمت موزه ی آب.خانوم دیهیم دیگه اصلا حال حرف زدن هم نداشت.موزه ی آب با اینکه اسمش موزه ی آب بود ولی بیشتر آثار تاریخی توش بود البته چیزای خیلی خوشگلی داشت.اونجا یه خونه ی چهار فصل بودبا آب انباروسرد آب و...وکلی شیشه و وسیله های مختلف برای حفرقنات ونگهداری آب خنک ومواد غذایی و غیره.بعد از بازدید آقای مسئول اونجا برامون توضیح دادکه اون خونه قرار بوده توسط یه آقای برج ساز به پاساژ تبدیل بشه ودر حال تخریبش بودن که سازمان میراث فرهنگی نجاتش میده وبه موزه آب تبدیل میشه(پر غوغا و پر آشوب/جایی جنگ ظلم وپر زخون)(چه بی رحم)خلاصه از اونجا که بیرون اومدیم پیاده راه افتادیم ونقشه هامون رو در دست داشتیم وباید مشخص میکردیم که از کجا به کجا میریم.از اونجا وارد مجموعه امیر چخماق شدیم،فقط از حسینیه اون بازدید کردیم.یه جای بلند که از بالای اون کل شهر یزد با تمام بافت قدیم و جدیدش قابل دیدن بود.در سمت راستمون یک خونه با 6بادگیر قرار داشت که واقعا نمای زیبایی رو به وجود آورده بود.ماطی یک عمل نمادین دیگه،باساعت هامون شمال رو مشخص کردیم وبرای خودشیرینی بیشتر ایرادات نقشه رو گرفتیماز اونجا برای دیدن زندان اسکندر سوار شدیم.قبل از زندان به چند تا مغازه قشنگ صنایع دستی برخوردیم.ماهم از ترس اینکه نکنه نبرنمون هرچی میخواستیم خریدیمزندان اسکندر یا به عبارتی مدرسه اسکندر،حالا چرا مدرسه.چون یه مدت خیلی کمی اونجا زندان آقای اسکندر بوده وبعدتوسط یه نفر به مدرسه تبدیل شده و واقعا هم شبیه مدرسه بود.آقایی که اونجا بود کلی در مورد نوع مصالح ساختمانی اونجا و میزان مقاومت و نوع طراحی سقف که یک نوع فرکتال بود برامون توضیح داد.از اونجابرای صرف ناهار رفتیم حمام باباخان.جای خوشگلی بودفقط مشکلش این بود که یه کمی غذا رودیر دادن و مااز برناممون عقب موندیم.به همین دلیل دیگه وقت نشدبریم صنایع دستی وبازاراز اونجا رفتیم مسجد جامع و اونجا بادوتا خرگوش خوشگل آشنا شدیم.از اونجا چون بچه ها وقتی نداشتن برگشتیم هتل و وسایل رو گذاشتیم تو اتوبوس هاودوباره رفتیم تابه گردشمون ادامه بدیم.رفتیم باغ دولت آباد،اول که واردش شدیم دیدیم نه خیر زیادم خوشگل نیست.بعد یهو فهمیدیم اشتباه اومدیم واون یه جای دیگست و رفتیم تابه درش رسیدیم.بچه ها یهو همه جو گیر شدیم که اونجا عکس بگیریم وچون همه میخواستن بامسئولا هم عکس بگیرن.تصمیم گرفتیم عکس های 60نفره بگیریم.چند تا از بچه ها فداکاری کردن و رفتن ازهمه عکس گرفتن اعم ازمهرانا جون که واقعاازش ممنونیم.خلاصه کلی با تریپ های مختلف عکس گرفتیم بعد رفتیم تا اونجا رو ببینیم وعکس بگیریم که دوربین آزاده باتریش تموم شد،دوربین منم خراب شده بود وفقط امیدمون به فاطی بود.خلاصه یه چند تایی ازمال اون رو برای قطار نگه داشتیم ورفتیم که برسیم به قطار یا به قول مهتاب اینا قاطر.همونجا شام خوردیم وسوار قطار شدیم.بچه ها دوباره تاصبح آتیش سوزوندن ولی همه خسته بودن واز یه زمانی همه خوابیدن صبح ساعت 6دیگه گفتیم الان رسیدیم که دیدیم نه قطار خراب شده ومنتظر باید بمونیم(تا آن روزی که خیزد فریاد از ما)خلاصه توی کوپه ی ما به دلیل ازدیاد ساک بیشتر از 4نفر جا نمیشد و من و آزاده بیرون وایساده بودیم و تلپ شده بودیم رو سر مهتاب اینااونقدر وایسادیم تازیر پاهامون علف سبز شد وقطار راه افتاد.10 دقیقه بعد تهران بودیم (عجب جایی هم خراب شده بود)بعد که رسیدیم به هزار ودوبدبختی سا ک ها رو پیاده کردیم و رفتیم خونه ولی ما همه باهم مابودن و ما ماندن رویاد گرفتیم.

(جاری درلحظه ها ی ناب بودن           جاری در این آواز              تا ابد میمانیم)

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٧ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
معصومه هست؟!!(۳)

صبح به صدای دراز خواب بیدار شدم خانوم دیهیم بود ومیگفت ساعت 7:30 حرکت میکنیم واونوقت ساعت 7بود.خلاصه بدو بدو کارامون رو کردیم و راه افتادیم و ما چون دیر رفتیم با مینی بوس رفتیم.سارا هم که دیگه واقعا 2درکرده بود وباهامون می اومد.اونجا معلم جغرافی فرزانگان یزد به عنوان راهنما کلی برامون حرف زد.سر در شهر تفت توقف کردیم.یک مجسمه به شکل سبد میوه بود که خیلی ناز می نمود.همونجا یه آقایی هم باهامون اومدن که ایشون هم راهنما بودن.هوا بارونی بود(یزدوبارون)خلاصه وارد شهر شدیم.اونجا اول رفتیم یه خونه ی باستانی که مال یه آدم خیلی پولدار اون زمان بود.یه حوض داشت که واقعا کمتر از استخر نمیشد بهش گفت و از سنگ یه تیکه درست شده بود یعنی توی سنگ رو خالی کرده بودن و اونجا کار گذاشته بودن.90 تا فواره هم داشت خلاصه کلی اونجا کفمون برید.هم خونه ی تابستونی داشت،هم زمستونی وهم خونه ی کلفت ها.بعداز اونجا رفتیم آسیاب آبی.واقعا جالب بودمخصوصا وسیله ای که باهاش میزان گندمی که توی آسیاب میرفت رو کنترل میکرد.بچه ها دیگه اونقدر عکس وفیلم گرفته بودن که خودشون رو خفه کرده بودن.همه به دنبال فیلم میگشتن ودیجیتالی هاش هم به دنبال کامپیوتر.بیرون اونجا یه درخت توت بزرگ بود یه سری از بچه ها رفتن بالا پشت بوم و توت تکوندن ما هم باچادر جمع کردیم و خوردیم.همونجا نماز خوندیم و برای رفتن به پرورشگاه ماهی راه افتادیم.توراه کلی سرود ملی خوندیم (درکوران پاییز،دستمان به دست هم بود)وسط های راه آقاهه که زرتشتی هم بود کوه عقاب رو بهمون نشون داد.عقابی که واقعا مثل یک کوه در چهره ی کوه نشسته بود.البته بقیه کوههای اونجا هم همه شبیه قلعه بودن.واقعا همه احساس میکردیم این چیزایی که میبینیم تاثیرات گرد نخودهای معصومست.یه مقدار مونده به پرورشگاه طی یک عمل انتهاری از ماشین پیاده شدیم و بقیه راه رو پیاده رفتیم(باهم دنیا رو بسازیم،سبزوآزاد،گرم وزیبا)وارد یه باغ شدیم پر از انار.3تا حوض ماهی داشت،2تا دایره و یه مستطیل.2تاش پر قزل آلا بود ویکیش فقط یه دونه ماهی طلایی داشت(دلم براش سوخت)بچه ها باهمکاری آقای آرش شروع به ماهیگیری کردن و دیری نپایید که یه ماهی به عنوان اولین شهید راه شکم به دست اومد.بچه که دلشون نمی اومد میخواستن بندازنش تو آب اما آقاهه نذاشت و ماهی رو آوردتا روش برامون توضیح بده.بعدازکلی توضیح رفتیم سراغ ماهی های خودمون:dتن هایی رو که باخودمون آورده بودیم رو باز کردیم وخوردیم(بازم جاتون پر)اونجایه سگ هم داشت که بی آزاربود بچه ها باهاش عکس گرفتن و غذاهاشون رو باهاش قسمت کردن.پس ازصرف غذارفتیم اسلامیه اونجا با یه درخت روبه رو شدیم که 1500سالش بود و قبلا مغازه ی کفاشی یه آقایی بود و حدودا 8نفر توش جامیشدن.بعد به قدمگاه امام رضا هم رفتیم.از اونجا رفتیم به یه روستایی که از طرف سازمان ملل بازسازی شده بود و واقعا زیبا بود.اصلا غیر قابل تصور و توصیف بود.بعداز اونجا به امید اینکه میریم یزد وبازارسوارشدیم اماتازه فهمیدیم میریم چشمه.چشمه آبش خیلی زلال و خوشمزه و روون بود(جوشید از سنگی خاموش وسرسخت،چشمه ای ازقطره های سرمست)بچه ها یهو دیدن آب که هست،لیوان و بطری هم هست پس شروع کردن به خیس کردن مسئولا و همدیگه.همه خیس شده بودن،کلی حال داد.برای اولین بار معصومه زود سوار شدامایهو متوجه شدکه کیفشو بالای کوه جاگذاشته و بایددوباره میرفت و میآورد.دیگه واقعا مدمئن بودیم که میریم یزد اما یهو فیهمیدیم که دوباره باید پیاده شیم.اونجا مظهر قنات بود.من اونقدر به دیهیم گیر داده بودم که بریم بازار میخواست پرتم کنه تو آب.اونجا هم مثل یه رود بودو بازم عکس(در هر رودی شوری است،فانوس هر عبوری است)بعد از اونجادوباره راه افتادیم.توراه راهنمامون دوباره ماشین رو نگه داشت و گفت پیاده شین.ما هم عصبانی پیاده شدیم.گفت اینجا سرسره ی طبیعیه.ما هم یهو ذوق زده شدیم و از کوه رفتیم بالا.به یه سنگ صاف وصیقلی رسیدیم که واقعا جون میداد برای لیز خوردن.بچه ها همه نفری دست همدیگرو میگرفتن و از اون بالا سرمیخوردن(اینک چون آبشاری پرهیاهو،فروریزیم برآتشهای هرسو)فقط وقتی میرسیدی پایین باید زود فرارمیکردی مگرنه گروه بعدی لهت میکردن.اونجا واقعا خندیدیم وحال داد ولی بچه ها آسیب دیدن که مهم نبود.از اونجا چون دیگه غروب بود وبه یزدنمیرسیدیم.قرار شد توی تفت خرید کنیم.رفتیم یه شیرینی فروشی وبچه ها دیگه صاحب مغازه روبیچاره کردنخیلی طول کشید،خسته شدیم و بیکار.گفتیم پانتومیم بازی کنیم.فاطمه منتظری و آقای آرش وسارا وصبوری یه طرف،تینا ودوستاش ویه سری دیگه یه طرف.کلی خندیدیم.بعداز اون به طرف یزد راه افتادیم.خسته بادلی شاد از اتفاقاتی که افتاده بود.بعد تو هتل هندونه و بعد هم لالا(این یکی خیلی طولانی شد)راستی روز سمپادتونم مبارک.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
معصومه هست؟!!(۲)

صبح از شدت سرما از خواب پریدم،هواروشن بود ساعتم رو نگاه کردم دیدم 5:45است و دوستام خوابن،خودم هم سعی کردم بخوابم ولی نشد یه نیم ساعت بعد رفتم دست و صورتم رو بشورم که اونام اومدن خلاصه صبحانه خوردیم وتا وقتی که اتوبوس های گروه بعدی می اومدن بیکار بودیم.رفتیم بالاپشت بوم چه بادی می اومد(باد وباران در راهش طوفان ها،ماند آرام ناگه برجا)من هی گیر داده بودم که خودتون رو به دست باد بسپرید،واقعا باد جالبی بود اونجا فرصتی شد تابه اطراف نگاهی بندازیم و قلعه رو برای آخرین بار ببنیم.همونطوری که بالا وایساده بودیم آقای آرش ازمون یه عکس یادگاری گرفت عکس جالبی شده بود،چون خود mp3گردن آزاده بود،یه گوشیش تو گوش من و دیگری در گوش فاطی.خلاصه اون لحظه ها هم گذشت و مارفتیم که جامون رو با گروه بعدی عوض کنیم.اون روز باید میرفتیم میبد.سارا هم باهامون اومد.رفتیم سوار اتوبوس شدیم دیدیم معصومه نیست و همه نگران که ایشون کجاست،به زور پیداش کردیم وخودم رو یادمه که هی میگفتم معصومه هست؟!!اول بعداز کلی سواری ساعت 10رسیدیم پیر چک چک.یه جای مقدس برای زرتشتیان که معتقدند دختر یزدگرد سوم وقتی داشته فرار میکرده به این کوه میرسه ودهانه کوه باز میشه و دختر به داخل میره ولباسش بیرون میمونه،بعدشب به خواب چند تن از اهالی میادکه بیاین من رو بیارین بیرون واونام میرن و دختر رو بیرون میارن.آتشکده هم داشت.پایین کوه اتوبوس ها نگه داشتن و ما تا بالای کوه باید پیاده میرفتیم(دیروز امید رسیدن،بالا رفتن و رسیدن)به هزار ودو بدبختی از کوه بالا رفتیم ورسیدیم به چندتاخونه که تازه شصتمون خبر دادکه باید بالاتر بریم(ما میدانیم، میرویم،می یابیم)وقتی درش رسیدیم بسته بود،یه آقایی اومد در رو باز کردوباید با پای برهنه میرفتیم تو.خلاصه اونجا یه درخت خیلی بزرگ بودبا چند تاشمع و کوهی که از در ودیوارش آب می اومد.عکس گرفتیم و اومدیم از بیرون و نمای بالای کوه هم عکس بگیریم(بر بالای کوهی،زیر پایش سرزمینی)دوباره پایین اومدیم(ویک پرتگاه در پیش رو،راهی که صعب وطولانی است)وقتی داشتیم می اومدیم پایین دوباره معصومه ناپدید شده بود و همش تو کوه داشتم داد میزدم معصومه هست؟انعکاس صدام رو میشنیدم.رسیدیم میبد تو یه رستوران سنتی ناهار خوردیم(جای شما پر)بعداز اون قرار بود بریم نارین قلعه که بسته بود.از اونجا رفتیم یه مسجد نماز خوندیم و به جای نارین قلعه رفتیم چندتا خونه ی خیلی باحال قدیمی با معماری های متفاوت دیدیم.دیگه واقعا همه از نفس افتاده بودن.بعد از اینکه من پرسیدم معصومه هست؟ و گفت:آره رفتیم کارخونه ی کاشی وسرامیک و چینی و سفال. خیلی خیلی جالب و مهیج بود هم کوره هاش هم طرز رنگ کردنشون هم سفال هاش هم لهجه ی آقاهه که توضیح میدادبعد از خرید از خود فروشگاه اونجا به سمت یزد حرکت کردیم.معصومه هم که قاچاقچی مواد مخدر شده بود هی گرد نخود به بچه ها میداد.سارا هم از فرصت استفاده کرد ویه شماره تلفن ترک اعتیاد روکه رو درو دیوار بود برای هم یادداشت کرد تا همه فیض ببرنتو راه هم خسته و خواب آلود و شبیه ناله و بااین امید که شب در اتاقهامون راحت خواهیم بود،بودن(که تا خورشید فروزان،از آسمانها برآید)در همان حال یهو خانوم نقوی زنگ زد که جمعه بازار تعطیله و ما نمیتونیم بریم بازار،ما هم که اززور ناراحتی جوش آورده بودیم همه ریختیم سر خانوم دیهیم و ایشون هم قول دادکه فردا مارو ببرن بازار. خلاصه رفتیم هتل،بعدازگرفتن کلید اتاق ها ورفتن توش همه به سمت حموم هجوم آوردیم ویه شام دستپخت(سرگروه ها یا همون حمال های گروه) رو خوردیم که خیلی مزه داد(جاتون پر)بعدتو اتاق معصومه طی یک عمل فشرده سازی ماهاروتو اتاق جاداد و با imaginaryخود ما رو همسفر کرد وبه یک هتل 100 ستاره با امکانات بالا برد(گرد نخود خوبی کشیده بود آخه)خوابیدیم اماقبل از خواب هم کلی با آزاده و فاطمه خندیدیم و باز خواب.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱۱ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
معصومه هست؟!!! (۱)

سلام بعد از خیلی وقت البته برای خودم.برخلاف همه ی نوشته هام این یکی یه جور دیگست هر کاری کردم دیدم اصلا نمیتونم ازش بگذرم.خوب شروع میکنیم:ساعت 20:35بود که با داداشم رسیدیم ایستگاه قطار،وارد اونجا که شدم اون قدر بچه ها زیاد بودن یه لحظه با مدرسه اشتباه گرفتم.دوستام رو درعرض 3سوت پیدا کردم.به صورت خیلی جالبی هر کسی هر کس دیگه ای رو میدید مشتاقانه بهش سلام میکرد.خلاصه وارد قطار شدیم و بچه ها مثل همیشه قطار رو گذاشتن رو سرشون ازشعر خوندن و خوردن گرفته تا گرده نخود کشیدن و هر کاری که بتونین فکرشو بکنین که نمیتونین :.ساعت یک دوی نصفه شب دیگه به زور بچه ها رو مسئولا خواب کردن ولی فکرنمیکنم اون شب کسی خوابید(روشنای خورشید  تاریکی از آن گریزان رهایه باد از حصار سرد کوهستان)واقعا زود گذشت.شور و شوق بچه ها غیرقابل باور بود(اینک چون آبشاری پر هیاهو ...)بچه ها رو به 3گروه 60 نفره تقسیم کرده بودن که ما گروه 2بودیم وقرار بود روز اول بریم خرانق(هر جور دوست دارین بخونین چون ما خودمونم آخرش نفهمیدیم چی بود)روستای خرانق:وارد یه کاروانسرای قدیمی شدیم و وسایلمون رو همون جا گذاشتیم.بعد از صبحانه و انتخاب بنده به عنوان حمال گروه یا همون سرگروه اونم به شکل داوطلبانه کلی خانم دیهیم برامون حرف زد و دوسری پوشه بهمون داد.بعد با کارشناسان معماری یا همون سارا و تینا و بهاره به عنوان گروه پیدا کردن مسیر آب وارد قلعه ی خرانق شدیم..قلعه یا همون سرزمین رویایی پراز خاطرات تاریخ،پر از دیوار های گلی که روزی آدمهای بزرگی اونها رو ساخته بودند.همه محوتماشای معماری و طرز ساخت خونه هاو کوچه ها شده بودن بچه ها اونقدر عکس گرفتن که همه ی دوربین ها فیلم هاش داشت تموم میشد.هرچند دقیقه یک بارسارا جمعمون میکرد وبرامون توضیح میداد.درقسمت بالایی قلعه یه منارجنبان قرارداشت من ونیلوفر به عنوان اولین کسایی که میخواستن برن بالا وارد راهرو خیلی تنگ و تاریک شدیم(نورجنبش برقطره دمیده،پوید،جوید،یابد راهی در خاک ...)ولی متاسفانه بدلیل نبود هیچ پرتوی نوری مجبور شدیم بیایم پایین.یه سری از بچه ها که آزاده هم جزوشون بود باچراغ قوه رفتن بالا.آزاده دوربینش رو داده بود به من تا وقتی رسید اون بالا ازش عکس بگیرم و من تو آفتاب وایساده بودم وایساده بودم...(انتظار درچشم ما  میماند چون ترس از فریییییییاد ...) بالاخره خانوم رویت شد دوربینش باتریش تموم شده بود بادوربین خودم گرفتم.بچه ها همه از دیدن اینکه اون مناره به اون قشنگی تکون میخوره جاخورده بودن،آقای آرش با مسئول اونجا که رفته بودن اون بالا و مناره رو میجنباندند اونقدر جو گیرشده بودن که دیگه پایین نمی اومدن،به زور آوردیمشون پایین ماهم که خسته شده بودیم برای ناهاربرگشتیم کاروانسرا.بعد از تناول غذا رفتیم سراغ بقیه جاهای دیگه مثل آب انبارو مشهدک و بادگیرها،آخر از همه هم رفتیم روستای خرانق که با مردمش مصاحبه کنیم.من کلی گیر داده بودم به اقتصادشون البته زیاد آدمهایی که اونجا زندگی میکردن درمورد خیلی قدیم اونجا نمیدونستن ولی خوب بود.عصر برگشتیم کاروانسرا با بچه ها رفتیم بالاپشتبوم و شروع کردیم به خوندن سرود ملی ها،دایره ی همیشگی در کنار غروب خورشید نمای تازه ای داشت.(میخواند آواز، درکنار من انگار، میزند فریاد چه بی صدا ... و خیلی شعر های دیگه)بعد که بچه ها کلی باهم حال کردن اومدیم پایین اون شب 3تا سوال خفن بهمون دادن تا جواب بدیم البته آسون هم توش داشت(امتحان ترممون بود)بعدازاون شام دادن قرار بود اون شب برنامه ی رصد داشته باشیم ولی هوا ابری بود خلاصه جلسه ی توجیهی رو رفتیم،سارا مشحون و هیواپذیرا و نیلوفر افسری کلی برامون حرف زدن و بعد گرفتیم خوابیدیم.توی هوای آزاد بقل 60 تای دیگه مثل خودت در آرزوی فردا وبالای سرت هزار تا ستاره و پر از ابر وسرمایی فراموش نشدنی.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٠ساعت٤:٢٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
تصميم کبری

سلام نمیدونم چرا تازگیا اینقدر دلم میخواد زود به زود upکنم یا حرفهای تو دلم زیاد شدن و زود زود لبریز میشن یا خودم ظرفیتم کم شده وتحمل صبر رو ندارم.این دفعه میخوام در مورد تصمیم هایی که میگیریم حرف بزنم.هر وقت کلمه ی تصمیم رو میشنوم یاد تصمیم کبری میافتم .واقعا این کبری خانوم عجب آدم باحالی بود و ماشااللهIQهم بالا.ولی تصمیم کبری یه چیز دیگه ایه امروزه به تصمیمی میگن کبری که آدمه بهش عمل کنه و براش به اندازه ی کافی اهمیت قائل باشه.آدما توزندگیشون خیلی تصمیم ها میگیرن،میگن میخوایم فلان کار رو بکنیم و کاملا تصمیم که حتما و بی برو برگرد اون کار رو انجام بدن اما بعد از یه هفته یهو یه چیزی مثل خوره میافته تو جونشون حالا این خوره میتونه از خوده آدمه سرچشمه گرفته باشه یا اینکه دیگران با حرفهاشون اون رو از کارش منصرف کنن خلاصه اون چیزی که نمیدونم اسمشو دقیقا چی باید گذاشت مثل سرطان مغز طرف رو مورد حمله قرار میده ویه شک و تردیدبزرگ تو وجود آدمه ایجاد میکنه،بعضی وقتها اون تردید اینقدر بزرگه که تبدیل به یه علامت سوال میشه وباعث میشه طرف کاملا خودش رو قانع کنه که نه من اینکار ر وانجام نمیدم.مطمئنم همه ی ما تو زندگیمون تا حالا با یه چنین چیزی روبه رو شدیم.میدونین به نظر من دلیل این جور اتفاق ها اینه که ما خودمون رو هنوز کامل نتونستیم قانع کنیم که چرا یه چنین تصمیمی خواستیم بگیریم ،این مهم ترین دلیله. وقتی من یه دلیل بزرگ داشته باشم موقعی که اون علامت سوال تو مغزم ایجاد شد سریع با همون دلیله جوابش رو میدم.اما عمل کردن به اون تصمیم روزهای اول زجر آوره واقعا سخته چون آدم از خیلی چیزا زده ولی باید به جنبه ی مثبت نگاه کرد.باید هر لحظه به این فکر کرد که من به  چی میخوام برسم و از همون افق های دور دست برای خودت تکیه گاه درست کنی،اینه که بهت قوت قلب میده.سخت ترین تصمیم و مهمترین اونها تو زندگیه آدما اینه که تصمیم بگیریم مثل آدم زندگی کنیم و بزرگترین کار تو زندگیه آدما عمل کردن به این تصمیمه .

امیدوارم همه ی تصمیماتون کبری باشه و تکیه گاهتون همیشه خدا.  

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۳ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()