< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بوی عيدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی...

سلام.این شاید آخرین پست قبل از عید من باشه.پس اول با سال خداحافظی میکنم. با سالی که خیلی دوستش داشتم.باسالی که اولش گریه و ناله و آخرش پر از شادی و خنده بود.سال 85 برای من دوست داشتنی بود بااینکه سخت بود.آدم ها همیشه چیزهای سخت رو دوست دارن.چه زود گذشت.یاد اردیبهشت بخیر.یاد روزهایی که توی یزد با هم سرودملی ها رو فریاد میزدیم بخیر.یاد معصومه هست بخیر.یاد تابستان پر تحول بخیر.یاد کلاس خانم آشوری بخیر. یاد ارتباط موثر بخیر.یاد روزهای سردر گمی پروژه بخیر.یاد اولین جلسه ی حسابان و بهت زدگی های ما بخیر.یاد عوض کردن معلم شیمی بخیر.یاد تلاش های زیاد برای پروژه بخیر.یاد شعر سرود ملی مان بخیر.یاد کامپیوتر درب و داغون خیابونی که الان دیگه نیستش بخیر.یاد استاد راهنمای محترم بخیر.یاد چیپس ها و کرانچی هایی که هر روز وقتی مدرسه تعطیل میشد می خریدیم و تا موقع کار میخوردیم بخیر.یاد دو در کردن کلاس ها بخیر. یاد حرس و جوش های کارگاه بخیر.یاد بازتاب درست نشده ی برناممون بخیر. و از همه مهمتر یاد شب کارگاه و پفیلای مهتاب بخیر.یاد کارگاه زیبا ودوست داشتنی و رویاییمون بخیر.یاد سرود ملی خواندن های کارگاهیمان بخیر.یاد عکس سینا توی کارگاه بخیر.یاد گوش چرک کرده ی من بخیر.یاد برق رفته ی کارگاه هنری بخیر.و یاد سرود ملی خودمان را خواندن و گریه کردن بخیر.یاد برنامه ریزی های درسی اجرا نشده بخیر.یاد گیرهای یزدانی(مشاورمون)بخیر.یاد تصمیمات جدیمان بخیر.دوباره یاد استاد راهنمای محترم بخیر.یاد component صدا بخیر.یاد دعوای مامانم بخیر.یاد قهر هادیان بخیر.یاد 2000 تا تمرین حسابان که هنوز حل نکردم بخیر.یاد حرفهای فراموش شده ی کشوری(مشاور پیش دانشگاهی)بخیر.یاد چرت و پرت گفتن تو وبلاگم بخیر. یاد معلم شیمی دومیه(کریمی) که به دلیل مشغله ی کاری دو درمون کرد و دیگه نیومد بخیر.یاد معلم شیمی جدید که احتمالا تو 118 کار میکنه بخیر.یاد دوست هنوز داغونم بخیر.یاد نقطه بخیر.یاد همایش 2 روز دیگه بخیر.یاد ... بخیر.یاد سوغاتی دادن بعضی ها بخیر.یاد حرفهای خانوم آرین بخیر.یاد عیدی(بستنی)هایی که معلم ها ندادن بخیر.

باور کنید می خواستم ادامه ی دختری با خودکار آبی رو بنویسم ولی اونایی که من رو میشناسن میدونن امکان نداره من در یک موردی فقط 2 سه خط بنویسم.واقعا قصدم این بود که فقط 2 سه خط از امسال خداحافظی کنم نه همه ی متن رو.به همین دلیل ادامه ی دختری با خودکار آبی میمونه برای بعد از عید.شایدم روز عید. بیاین وقتی سر سفره ی هفت سین نشستیم،هرکسی رو که یادمون اومد دعا کنیم و فکر نکنیم که آدمه خوبیه یا نه.میدونم سخته ولی بعدش یه احساس خوبی به آدم دست میده.بیاین هرچی مرده یادمون میاد رو دعاکنیم حتی اگه اصلا نمیشناسیمش و فقط اسمش رو شنیدیم.خواهشا من رو فراموش نکنین.مطمئن باشید چه اسمتون رو بلد باشم و چه نباشم همتون رو دعا خواهم کرد.بیاین قول بدیم هیچ وقت یادمون نره که الا به ذکر الله تطمئن القلوب.فقط از خدا میخوام برای هممون سالی پر از چیزهایی که دوستشون داریم رو فراهم کنه.خدا جون هیچ کس رو جز تو نداریم کمکون کن.

یا محول الحول و الاحوال                                           حول حالنا الی احسن الحال

 خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ساعت۸:٢٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
دختری با خودکار آبی

باز هم روزهای آخر سال.روزهای آخر سال برای من شاید درد آورترین روزهای زندگین. هیچ وقت دوستشون نداشتم.چون این احساس بهم دست میده که دوباره یه سال گذشت و تو هیچی نشدی.اصلا قصد ندارم درباره ی این حرف بزنم که عمر گران میگذرد خواهی نخواهی سعی در آن کن نرود رو به تباهی.یه 2 سه روزیه دارم به این فکر میکنم که دلیلی نداره من بیام هی در مورد آدم شدن و آدم بودن بنویسم.چرا فکر میکنم آدم های اطرافم مثل خودمن در حالی که نیستن.اصلا درباره ی این هم نمیخوام حرف بزنم میخوام در باره ی خودم حرف بزنم خود خودم.دختری که شب عید سال 1369 پا به دنیایی میذاره که تا الانشم ازش سر در نیاورده.دختری که از کوچیکیش تنها بوده تنهای تنها.و این تنهایی باعث میشه از دنیای آدم بزرگای قصه ی زندگی فرار کنه و برای خودش دنیای دیگه ای بسازه.دنیایی که هیچ وقت وجود خارجی نداشته ولی شاید تنها جایی بود که دخترک توش احساس راحتی میکرد. دخترک از همون 4-5 سالگی نوشتن رو دوست داشت واونقدر دوست داشت که برای خودش یه خط اختراع کرده بود و توی دفترش همه چیز رو مینوشت.زندگی دخترک آروم بود.آرومه آروم.دخترک بزرگ شد،بزرگ و بزرگ تر و دنیای خیالی دخترک وسیع و وسیع تر.هر سال مجبور بود بیشتر از دنیای واقعی فرار کنه و بیشتر به دنیای خودش پناه ببره.نوشتن رو یاد گرفته بود ولی دیگه حرفی برای گفتن نداشت.و دخترک در معرض اولین طوفان زندگیش قرار گرفت.طوفانی که تمام دنیای خیالی دخترک رو نابود کرد و آرزوهاش رو به یه حسرت تبدیل کرد.دخترک غمگین شد.اونقدر به نیستی فکر کرده بود که بودن براش معنی نداشت.دخترک برای بیرون اومدن از اون چاله عمیق خیلی تلاش کرد.اما هر دفعه بیشتر توی باتلاق تفکرات منفیش فرو میرفت.به یه اهرم نیاز داشت.یه دست،یه دست نیرومند که اون رو از این وضعیت بکشه بیرون. اون دست رو پیدا کرد.آرزوهاش و تفکراتش و از نو ساخت.میشه گفت تمام وجودش رو از نو ساخت و این طوری تبدیل شد به یه نوزاد تازه متولد شده.هدفهاش رو از نو تعریف کرد و کشتی آرزوهاش رو دوباره به دریای زندگی انداخت.ولی دخترک دیگه اون دخترک قبلی نبود.همیشه میترسید که نکنه این بار هم خودش رو از دست بده. میدونست که اگه این بار زمین بخوره دیگه نمی تونه بلند شه.تفکراتش،آرمانهاش رو ساختن و آرمانهاش  یه دنیای خیالی دیگه رو.این بار دخترک دلش می خواست اون دنیا به واقعیت تبدیل بشه.به همین خاطر شروع کرد به گشتن،گشتن دنبال آدمایی که مثل خودش فکر میکنن تا با هم دنیا رو بسازیم سبز و آزاد گرم و زیبا.خیلی گشت ولی فقط تعداد کمی از آدم ها بودن که مثل اون فکر میکردن.خیلی ها بودن که بهش میخندیدن و میگفتن ماها هم یه زمانی مثل تو فکر میکردیم ولی هیچ فایده ای نداره. خیلی ها ی دیگه هم بودن که اون رو یه خل دیوونه میدونستن و با دعا براش آرزوی سلامتی میکردن.خیلی های دیگه هم بودن که فقط به حرفهاش گوش میکردن. اونجا بود که دخترک فهمید راه خیلی سخته در پیش داره که شاید حتی به مقصد هم نرسه.دخترک نمیدونست  چیکار کنه.ایستاده بود و به آدم ها و دنیاهاشون نگاه میکرد.فقط دلش میخواست برای خودش گریه کنه و حتی اشکم دیگه فایده ای نداره. اون به دو راهی آرمان وزندگی رسیده بود و مجبور بود زندگی رو انتخاب کنه. همونجا بود که دخترک دوباره شکست و ...

(ادامه داستان در پست بعدی)

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ساعت۸:٢٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
تو نميدونی دل من ديگه طاقتي نداره...

یک سال گذشت .چه قشنگ،چه زشت،چه پر تلاطم.زندگی کردن رو دوست دارم چون هر چند روز یه بار به این فکر میکنم که چرا زندم.هرچند روز یه بار به خودم ثابت میکنم که زندگی بی فایده است.نمی دونم نمی دونم داره اطرافم چه اتفاقاتی میافته که زندگیم تبدیل شده به یه نمودار سینوسی که هی میره بالا و هی میاد پایین.کران بالا و پایین داره ولی حد نداره.نقاط بحرانی و اکسترمم زندگیم زیاد شدن اونقدر زیاد شدن که پیدا کردن نقطه ی عطف کار خیلی مشکلی به نظر میرسه.دیروز دیگران می اومدن دلداریم میدادن که تو بهاره ای و باید زندگیت رو خودت بسازی،امروز من باید همون دیگران رو دلداری بدم که نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.نمیدونم  کی میتونم به ثبات برسم،اصلا ثبات معنی هم داره.شاید نه،شاید زندگی نباید ثابت باشه.نمیدونم آخر این وضعیت به کجا میرسه.اصلا واحد سنجش زندگی چیه.یکی زندگیشو بر حسب پول میسازه اون یکی برحسب مدرک دانشگاهیش،اون یکی برحسب اینکه چقدر به هدفهاش رسیده.الان احساس میکنم وسط یه n راهی گیر کردم.میدونم کدوم طرفی برم ولی میترسم به یه جایی برسم که بر حسب یه چیز دیگه مشتق بگیرن و ارزشهام صفر بشه.اصلا کی تعیین میکنه چی خوبه و چی بد. بدترین چیزها در یه سری شرایط بهترین به نظر میرسن.خودم میدونم ذهنم خیلی آشفته است.اصلا آدم ها چقدر به چیزهایی که دارن و ندارن فکر میکنن.منظورم پول و مدرک و چیزهایی مادی نیست.اونها که اصلا مال آدما نیستن.چرا آدم ها توی بهترین شرایط هم که باشن به چیزهایی که ندارن فکر میکنن.چرا از چیزهایی که دارن استفاده نمیکنن.اصلا چقدر به خدا فکر می کنیم.مگه خدا تنها چیزی نیست که ماها داریم.چرا سعی میکنیم چشمامون رو روی همه چیز ببندیم چون فکر میکنیم دنبال اون چیزها رفتن سخته؟مگه زندگی کردن آسونه.توجه دارید که میگم زندگی نمی گم زنده بودن.اصلا شماها چرا بعضی هاتون الان دارید فکر میکنید من چرت و پرت میگم.حتما دلتونم نمیخواد به این سوال ها جواب بدید چون ممکنه با چهار چوب تعریفاتون یکی نباشه.اصلا کی میتونه بگه چهار چوب فکری من درسته.مگه انسان بی نهایت طلب نیست،پس چهار چوب معنایی نداره.چرا هر چیزی بهمون میگن بدون اینکه بهش فکر کنیم قبول میکنیم.من نمیدونم خدا چرا به ماها فکر داده وقتی از یک میلیونیم اونم استفاده نمیکنیم.اصلا چرا اسم ما ها رو گذاشتن انسان وقتی ذره ای آدمیت رو حتی دکوری هم در وجودمون نگه نداشتیم.باور کنید کارهایی که ماها انجام میدیم رو یه روبات هم میتونه انجام بده.اصلا شاهکار نمیکنیم که خیلی از کارها رو انجام میدیم(برای اینکه به کسی بر نخوره نمی گم چه کارایی) بیاین آدم شیم.چقدر من باید این کلمه رو دادبزنم.به چند نفر باید بگم.آدم بودن به اون چیزاییه که یه ربات نمیتونه انجام بده.اگه توی این نوشته بهتون توهین شد ببخشید.دلتونم میخواد میتونید توی نظر ها دعوام کنید ولی مطمئن باشید من نظرم تغییر نمیکنه.می بینید منم یکی از شماهام.انتقاد پذیریم به منفی بی نهایت میل میکنه.ولی خوب من سعی میکنم که به صفر برسونمش.خواهش میکنم شماهام سعی کنید.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
سرود ملی سال ۸۶-۸۵

ترس/سرد/خشم/درد/بشنو

در حیرت/در وحشت/تو سرگردان/  /برخیز

یادآور لالایی درگوشت

میپیچید با صدای مادر  

خوابیدیم سال ها

در گرمای یک رویا

تا امروز این فریاد

می رسد ندایی این زمان

پایان این رویا آغاز یک کابوس

می شنوی از اعماق سرد شب

سکوتی که تو را میخواند  

می نگری بر آشوب جهان  

می ترسی می دانم می گریی میدانم

می سپارم به تو میراث دیرین

سرودی که با تو میخواند:

                                       آرام بخواب کودک فردا

فعلا خدانگهدار

                                       

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
از نفس افتاده

آفتاب میتابید.ردپای روزگاران بر روی پله های خاک گرفته نقش بسته بود.هیچ کس آن جا نبود.تنها صدای قدم های فردی می آمد که از پله ها یکی یکی بالا میرفت.راه پله را طی کرد.وارد راهروی بی انتهای دنیا شد.چشم هایش را به زمین دوخته بود.تلالوی نور چراغ های راهرو بر کف راهرو نمایان بود.خط ممتد موزاییک ها را گرفته بود و محکم قدم برمیداشت.صداهای مبهمی از آنسوی درهای بسته ی راهرو به گوش میرسید. صدای باز وبسته شدن درها هر کسی را کنجکاو میکرد.صدای جیغی طولانی فضای راهرو را پرکرد.ایستاد.سرش را بلند کرد.به در کناریش خیره شد.دست های لرزانش را به سمت در برد.دستگیره را گرفت.عرقی سرد بر پیشانی اش نقش بست. دستگیره را رها کرد.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.دوباره به راه افتاد و صداها آغاز شد. صدای ناله های یک کودک از سمتی از راهرو به گوش میرسید.دوباره ایستاد.به سوی صدا به راه افتاد.بغض نفسش را بریده بود.دستگیره را گرفت.تحملش تمام شده بود. اشک جلوی چشمانش را گرفته بود.دستگیره را چرخاند.اما در بازنشد. دوباره سعی کرد.اما باز هم نشد.دستگیره را رها کرد.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.و دوباره صداها.صداهای داد وناله و جیغ و فریاد و یا قهقهه و خنده،صدای برخورد به درهای کنارش،صدای شکسته شدن و ... . سرش را بلند کرد.به پشت سرش نگاهی انداخت.نمیخواست بماند فقط میخواست برود.شروع به دویدن کرد.با دست هایش گوش هایش را گرفته بود تا شاید مانع صداها شود.احساس کرد پایش به جایی گیر کرد.محکم زمین خورد.سرش را از زمین بلند کرد.خود را در کنار در بازی دید.صدای شادی اورا مجذوب دنیای آن سوی در کرد.نیم خیز شد.ایستاد. به سمت در رفت.هیچ چیز در اتاق نبود.کششی اورا به داخل اتاق هدایت میکرد.اتاق هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر میشد.بوی زننده ای آزارش میداد.خواست بازگردد اما نمیشد.هر چه در توان داشت به کار برد.خود را در چهارچوب در نگه داشت.در را به هر قدرتی که برایش مانده بود هل داد.در بسته شد.نفس نفس میزد.خسته بود.به هر بدبختی بود بلند شد.آرام آرام خود را به خط ممتد موزاییک ها بازگرداند.تلو تلو خوران به راه ادامه داد.هنوز صداها ادامه داشت.میخواست دیگر به صداها توجه نکند.صدای شکسته شدن در او را از جا پراند.کسی به سرعت به او نزدیک میشد.ایستاد و خود را به سمتی کشاند و به دیوار تکیه داد.فرد نفس زنان خود را به او رساند.میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست.فقط گریه میکرد و با چشمانش از او التماس می نمود.سعی داشت چیزی را به او بفهماند. ناگهان چشمانش بسته شد و او را ترک کرد.انگار هیچ وقت با آن اشتیاق خود را به او نرسانده بود.انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.تلالوی نور چراغ های راهرو بر کف راهرو نمایان بود.دیگر صدایی جز پژواک قدم های او نمی آمد...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱ساعت٤:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()