< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
زنده بودن کافی نيست،زندگی زندگی زندگی !!!

خیلی وقته که چیزی ننوشتم چون دلم نمیخواست بنویسم.شاید چون کارگاه اونقدر حرف داشت که جای همه ی حرفهای دیگرو برام گرفته بود.ولی الان دلم میخواد بازم حرف بزنم.بعضی وقت ها سر بعضی مسائل به آدم های اطرافم نگاه میکنم و میگم چرا من،چرا این همه اتفاقات باید برای من بیافته،مگه من هم نباید یکی باشم مثل همه ی آدمهای اطرافم که به راحتی و به قول خودم گل وبلبل دارن زندگی میکنن، اونوقت من... . نمی دونم چطوریه که همه ی آدم ها از کنار بعضی مسائل به راحتی عبور میکنن ولی من نمیتونم،نمیتونم بگذرم،همونجا متوقف می شم و با تمام وجود خودمو درگیر اون قضیه میکنم،اونقدر درگیرمیشم که بعضی وقت ها خودم رو هم فراموش میکنم.امروز با یکی از دوستام که مثل خودمه توی سرویس نشسته بودیم و درباره ی یکی از همین موضوع بزرگا حرف میزنیم،چند لحظه وایسادیم و فقط به آدم های دیگه ی سرویس نگاه کردیم.چقدر ساده،چقدر خوشحال و چقدر بی دغدغه از کنار همه چیز گذشته بودن و راحت زندگی میکردن.نمیدونم وقتی میگم راحت زندگی میکردن چه فکری میکنین ولی امیدوارم منظورم رو با یه چیز دیگه اشتباه نگیرن.از همه ی آدمهایی که از کنار یه معتاد که کنار خیابون روی زمین افتاده عبور میکنن شاید فقط 4،3 نفر باشن که واقعا بهش فکر کنن،منظورم این نیست که ترحم کنن،نه فکر کنن به همه چیز اون معتاده یا اون خیابونه.از همه ی آدم هایی که توی کارگاه بودن شاید یه سری اندکی فقط کارگاه رو به شکل یه نمایشگاه ندیدن و تا اعماقش فرو رفتن و ازش درس گرفتن.من نمیگم این خوبه که ماها این همه خودمون رو درگیر مسائل کنیم.به نظر من این بده که حتی سعی هم نکنیم به مسائل فکر کنیم.حتما بعد از اینکه رفتیم دانشگاه هم چون قراره خودمون زندگیمون رو بسازیم،آدم ها و محیط اطرافمون رو برای همیشه فراموش میکنیم.نمیدونم چقدر به قول دوستم فکر میکنیم با هوشیم که خودمون رو درگیر مسائل نمیکنیم ولی آیا واقعا مسائل جامعه وآدم ها مسائل ماها نیستن؟بیاین بزرگ شیم،البته نمیدونم این کلمه درسته یا نه چون بچه های کوچولو خیلی بیشتر به اطرافشون اهمیت میدن تاماها.شاید بهتر باشه بگم بیاین آدم شیم.بیاین یه ذره فقط یه ذره دامنه ی دیدمون رو بیشتر کنیم.شاید اینطوری چیزای بیشتری از این دنیا یاد گرفتیم.شاید یه روزی دیگه نتونیم روی این مسائل فکر کنیم.فکر کردن فقط برای این نیست که 4 تامسئله ی حسابان رو در جا جواب بدین یا مسائل فیزیک رو تحلیل کنین.فکر کردن وسیله ایه که میتونه ماها رو از خودمون جدا کنه و تا اون بالا بالاها ببره.بیاین فکر کنیم.به همین نوشته ،به همین مانیتور  و به همین...

 

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
تموم شد

دلم خیلی گرفته دارم گریه میکنم.با تمام وجودم شعر سرود ملی مون رو فریاد زدم و گریه کردم.

نمی تونم هیچی بگم.الان فقط اون آدم هایی میتونن من رو درک کنن که باهام توی آمفی تئاتر مدرسمون بودن و سرود ملی مون رو فریاد زدن.

فقط دلم میخواد بگم که با تمام وجودم همه ی آدم هایی که توی کارگاه بودن رو دوست دارم از زحمات تک تکشون تشکر میکنم.امیدوارم همیشه فرزانگانی بمونیم.از سپیده هم یه تشکر مخصوص میکنم که این همه برای سرود ملی مون زحمت کشید.از محدثه و مائده ونسرین و خانم علیشاهی و خانم اسدی و همه ی بچه هایی که خیلی خیلی برای کارگاه زحمت کشیدن تشکر میکنم (بقیه ی اسم ها خیلی زیاد بود جا نمیشد ییهو فکر نکنین اینا مهم ترینا بودن)

از دوستای خودم به اندازه ی یک دنیا تشکر میکنم که همیشه باهام بودن و حتی یک ثانیه من رو تنها نگذاشتن.

از یکی از دوستامم ممنونم که الان داره منو دلداری میده که گریه نکنم.

برای یکی از دوستام متاسفم دلیلشم بماند.

دیگه واقعا زبان از بیان همه چیز نا توانه

ازپدر مادرمم که توی این مدت یک سال با همه ی درس نخوندن ها و نمره ها و دیر اومدن  ها و نیومدن ها و دل نگرانی ها من رو تحمل کردن.

فقط یک جمله امروز با تمام وجودم احساس غرور کردم.

خدا حافظ همین حالا

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ساعت۱۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
وايسا دنيا من ميخوام پياده شم!!!!!

سلام الان خسته تر از هر زمانی ام که بخواین فکرشو بکنین حتی خسته تر از اون روزی که تا صبح بیدار موندم.دلیلشم شاید این باشه که کارگاه تموم شد.کارگاهی که 5 سال انتظارش رو میکشیدم به همون زودی که اومده بود رفت و تموم شد و فقط توی چند تا عکس و فیلم و نوشته هایی مثل اینو خاطره های بچه ها خلاصه شد.به همین زودی دلم براش تنگ شد.به همین سرعت اشکم از نبودنش در اومد ولی خوب میدونم که اینجا الان جای این حرفهانیست.امروز هم با دوربین و کیف رفتم مدرسه تا لحظات ناب بودن رو ثبت کنم تا شاید تا ابد لااقل بتونم بهش فکر کنم.امروز صبح خیلی زود تر از روزهای قبل تماشا گر ها اومدن تا پروژه ها روببینن. خوب در این میان آدم ها ی باحال که یه چیزهایی هم حالیشون باشه و همون طوری که داری توضیح میدی کلی چیزهای خوب هم یاد بگیری .کلی آدم های مهم هم اومدن که تشویقشون میتونست یک مقدار از خستگی های یک تنه حرف زدن آدم کم کنه.کلی هم خوب آدم های ... اومدن که خوب دیگه خودتون میدونید دیگه توضیح دادن نداره. کلی پدر مادر گل و گلاب هم اومدن و ماها رو به ادامه ی زندگی امیدوار کردن.کلی استاد راهنمای محترم هم اومد و ماها رو به این که ایشون رو میشه قبل از ساعت 6 بعد از ظهر هم دید امیدوار کردن و ماها کلی شاخ در آوردیم.از صبح هی میگفتن که یک سری آدم مهم  از سازمان و آموزش پرورش و اینا میخواد بیاد و ماها هی حجابمون رو در حد غیر معمولی رعایت میکردیم و میز ها رو تمیز میکردیم اما به جای آدم های مهم آدم های تکراری که از صبح هی توی کارگاه میچرخیدند برای صدمین بار وارد سایت میشدن. ناهار هم من نخوردم ولی شیرینی هایی که مامان ها لطف کرده بودن ماها رو از مرز مرگ کم خوراکی نجات داد.حتی پروژه کناریمون رو هم ندیدم و کلی تا ناراحت شدم اما قرار شد سی دی شو بگیرم نگاه کنم.تنها پروژه ای که نگاه کردم پروژه ی نرم افزار خلاصه ساز پازش نسرین اینا بود که اونم تازه وسطش خواهرم بهم زنگ زد.کلی سرود ملی بعد از کارگاه خوندیم که البته بیشتر عکس گرفتم تا فیلم ولی واقعا زیبا شد.کلی چرخیدم.کلی از دیدن خواهر وبرادرم و سعید و صبا و سینا تو مدرسمون خوشحال شدم.کلی با عکسی که بعد از کارگاه تو سایت گرفتیم حال کردم.کلی از این که داداشم بود تا کامپیوترمون رو برامون جابه جا کنه خوش حال شدم. کلی از اینکه باید بعد از اونجا میرفتم دکتر ناراحت شدم.کلی  گوشم چرک کرده و باید آمپول میزدم و زدم.کلی از اینکه به فردا و کارگاه هنری فکر میکنم به زندگی امیدوار میشم. کلی از اینکه اینجا مینویسم خوشحالم.کلی از اینکه شما میخونید ممنونم. و خیلی کلی های دیگه

فعلا همین دیگه

جاری در لحظه های ناب بودن

جاری در این آواز

تا ابد میمانیم

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ساعت۸:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خواب يا بيداری؟

سلام.امروز دومین روز کارگاه بود.اول صبح رفتم مدرسه به محض ورود رفتم سایت و وسایل رو چیدم و کامپیوتر رو روشن کردم.آزاده و فاطمه هم خیلی زود اومدن و همه شروع کردیم به آماده کردن کارامون.من رفتم بروشور کپی بگیرم چون شدیدا کم آورده بودیم.اتاق تکثیر پر بود از بچه ها منم خودم رو لای اونا جا دادم و یه یک ربعی وایسادم تا نوبتم شد و 50 تا بروشور رو با افتخار به دست گرفتم وبرگشتم سایت. اولین گروه بازدیدکننده ها اول راهنمایی ها ی خودمون بودن و ما مونده بودیم که چه طوری به اینا اعداد مختلط و فرکتال بفهمونیم.من در بدو ورودم اعزام شدم برای درست کردن تبلیغات و دوباره به فعالیت های دویدنی پرداختم خلاصه حدودای 10 بود که اومدم سر پروژه و ییهو دیدم مامانم از در وارد شد.به قدری خوشحال شدم که تصورشم نمی تونید بکنید واقعا خوشحالی زیادی داشت چون مامان بابام قرار بود امروز برن مسافرت و من کلی ناراحت شده بودم که چرا نمیرسن بیان کارگاه رو ببینن. ولی مامان جان آمد و من کلی براش توضیح دادم.نوبت من شد و شروع کردم به توضیح دادن که یک هو دیدم فاطمه جیغ کشید و از دید من خارج شد با صدای جیغ فاطمه من برگشتم ببینم چی  شده که با لیلا دوست قدیمیه گمشده ی دوسال ندیدم مواجه شدم.از یک طرف خوشحال بودم از یک طرف نمیتونستم دیگه توضیح ندم به همین دلیل خودمو کنترل کردم و به کارم ادامه دادم تا رفتن.یک هو پریدم بغل لیلا و هر دوتامون از شوقمون زدیم زیر گریه.خیلی صحنه ی رمانتیکی ایجاد شده بود.همه برگشته بودن ماها رو نگاه میکردن.با تمام وجودم از دیدنش خوشحال شده بودم انگار دیدن لیلا بهم دو تا بال داده بود که نمیدونستم ازشون چطوری استفاده کنم.در طی عملی انتهاری اونو دور ساختمون چرخوندم . دوباره برگردوندمش .آزاده تازه برگشته بود و داشت توضیح میداد و اصلا حواسش به لیلا نبود.لیلام کلی غافلگیرش کرد و اونم مثل من کلی ذوق مرگ شد.امروز غزاله یکی از بچه هامون که 1 ساله رفته شیراز هم اومده بود و من از دیدن اون هم کلی شاد شدم.(لازم به ذکر است غزاله دیروز هم اومده بود ولی خوب من یادم رفته بود بنویسم)رفته بودم دنبال یه سری کارا بیرون سایت که با یکی دیگه از بچه ها که دبیرستان قبول نشده بود به نام تارا که باهاش تو راهنمایی 3 سال همکلاس بودم مواجه شدم.خلاصه اصلا دیگه نمیدونستم چی کارکنم.از یه طرف بابام هم اومد و باید براش پروژمون رو به صورت اختصاصی توضیح میدادم.که دادم و کلی بابام تشویقم کرد.وقتی بابا و مامانم رفتن افتادم تو کار فیلم و عکس گرفتن. تصمیم گرفتم برم از کارگاه فیلم بگیرم طبقه ی خودمون رو گرفتم و رفتم بالا که دیدم حافظه ی دوربینم تموم شد.بدو بدو برگشتم پایین و ریختمش روی یه سی دی و رفتم بقیه رو گرفتم که بدو بدو خودمو رسوندم پایین دیدم سرود ملیه.پریدم وسط حلقه ها و شروع کردم به فیلم و عکس گرفتن.دیدم نمیشه آدم فقط این کارو بکنه رفتم بالا و دوربین و گذاشتم و به همه خبر دادم که سرود ملیه و به حلقه ها پیوستم.نمیدونید چه حالی داد.واقعا نیم ساعت سرود خوندیم وچرخیدم و کیف دنیا رو کردیم.بعد پشت بلند گو اعلام کردن که بعد از مدرسه تمرین سرود ملیه خودمونه ماها هم موندیم. و تمرین کردیم و خندیدیم و من از سپیده(رهبر سرود ملی) کلی فیلم گرفتم.خلاصه بعدش دیگه برای رفتن به خونه به راه افتادیم.خلاصه حدودای 7:30 رسیدم خونه.و رفتم اینترنت و کارامو کردم.شام خوردم و الانم پای کامپیوترم و دارم اینو مینویسم تا برم سریال از نفس افتاده که آهنگ آخرش خیلی خوشگلرو نگاه کنم.

پس فعلا تا فردایی سخت و زیاد خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
کارگاهی به وسعت يک آرزو ی شيرين

سلام دیشب که تا صبح نخوابیدیم برای همین نمیدونم از که به بعد رو امروز فرض کنم ولی خوب از وقتی میگیرم که نسرین اومد یعنی ساعت 6.ساعت 6بود و ما هنوز بروشورمون کپی نشده بود،تبلیغ هامون پرینت نشده بود و اتاق کامپیوتر هم تا جایی رو که فکرکنید کثیف بود.خلاصه نسرین که اومد همرو فرستاد دنبال کاراشون و دوباره همه ی بچه ها که خوابیدن در اون شرایط یه مقدار منگشون کرده بود تلاششون رو آغاز کردن.من که نمیدونم کی پام پیچ خورده بود کاملا ییهو شل شده بودم و روی پای چپم نمیتونستم وایسم ولی خوب کلی کار بود که باید بدو بدو انجامشون میدادم. رفتم برای بچه ها صبحانه گرفتم وقتی برگشتم دیدم فاطمه روی میز سرشو گذاشته وکاملا بیهوش شده. بعدش دویدم دنبال پرینت و کپی و ... .خلاصه به هر بدبختی بود 100 تا کپی از بروشور ها گرفتم واومدم بالا تا به آزاده کمک کنم.فاطمه هنوز بیهوش بود.بدون اینکه به گرسنگی بیش از حد خودمون فکرکنیم به این فکربودیم که زود تر بروشور ها رو تا کنیم که عقب نیافتیم.همون لحظات بود که اومدن گفتن تا 20 دقیقه ی دیگه اولین گروه میان و ما هم که کلی کارامون مونده بود با سرعت وحشتناکی شروع به کار کردیم راستی مشکل برناممون هم حل نشد تاصبح.از خوندن و حفظ کردن power point گرفته تا تی کشیدن زمین سایت.به هر سنگ دلی بود فاطمه رو از خواب بیدار کردم و مجبورش کردم که با ما تند تند کارکنه.صبحانه هایی که آورده بودم همچنان دست نخورده مونده بود و ما در حال کارای بزرگ وکوچیک بودیم.من دیگه واقعا راه نمیتونستم برم و حتما باید یک جایی میشستم. در این گیرو دار اومدن سایت رو جارو کردن و من هم که به خاک حساسیت شدید دارم به حال مرگ نه صدام درمی اومد نه نفسم بالا می اومد و از طرفی پا هم نداشتم برم پایین آب بخورم.بروشور ها رو تا کردیم و از اونجایی که فاطمه خیلی خسته بود قرار شد امروز رو من و آزاده فقط حرف بزنیم و فاطی فقط کارای عملی انجام بده.آخر سر اولین مدرسه ی بازدیدکننده اومدن و ما شروع کردیم به توضیح دادن اما ییهو به این نتیجه رسیدیم که آدم هایی که داریم براشون حرف میزنیم هیچ اطلاع خاصی از چیزایی که ما میگیم ندارن و کلی باید از ابتدا براشون توضیح بدیم و این طوری کلی چیزای دیگه از کارمون حذف میشد ولی اصلا چاره ای نبود.اون قدر ازدحام جمعیت زیاد بود که اصلا صدای منو آزاده در نمی اومد خلاصه آزاده طی یک عمل انتهاری رفت و دو لیوان آب جوش آورد تا حالمون سر جاش بیاد.تا ظهر بی وقفه در حال توضیح دادن بودیم ولی خوب اصلا راضی نبودیم چون اون آدم ها نه ازمون چیز خاصی می پرسیدن نه اصلا کنجکاو میشدن که با نرم افزارمون کار بکنن.با اینکه ما یک شنبه از استاد راهنمای محترم قول گرفته بودیم که بیاد و دیشب هم بهش میل زده بودیم ایشون تشریفشون رو نیاوردند و ما هم هی زنگ میزدیم و هیچ کس گوشی ایشون رو برنمیداشت. خلاصه سرظهر یک دست سرود ملی وسط حیاط خوندیم که باعث تعجب همه ی بچه های مدارس دیگه شد.بعدش بود که گفتن برگردین میخوان فیلم برداری کنن از شبکه خبر اومدن و ماهاهم رفتیم و براشون یه توضیحی هم دادیم.در کل صبح تا ساعت 2 شاید فقط 3،4 نفر خوب به پروژه ی ما توجه کردن که اکثرن معلم و بچه های مدرسه ی خودمون بودن.ساعت 2 دیگه غرفه ها رو جمع کردیم و تصمیم گرفتیم که برای تنوع خونه هم بریم بد نیست.با سرویس اومدم خونه و مامان بابام در حد زیادی از دیدن من در خانه خوشحالیدن.خلاصه من ساعت 4 پس از حدودا 34 ساعت بیداری خوابیدم و ساعت 8 بیدار شدم.نشستم پای کامپیوتر وفیلم وعکس هایی که گرفته بودم و نگاه کردم وکلی خندیدم. خلاصه شام خوردم و الانم دارم مینویسم.

راستی من همه ی خوانندگان این وبلاگ رو به کارگاه علوم فرزانگان  دعوت میکنم.

همین دیگه

خدانگهدار

اگر زمین از تکاپوی ما نچرخد ،فردا دیگر آفتابی نمی تابد.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ساعت۱٠:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نصفه شب کارگاه

سلام الان که دارم آپ میکنم ساعت ۳:۵۵ دقیقه است.من وفاطمه الان در وضعیتی هستیم که اگه چشمامون رو ببندیم خوابمون میبره و حتی پلک هم نمیتونیم بزنیم.امروز صبح با کوله باری از وسایل مثل پتو و مسواک و ... اومدم مدرسه.امروز سمینارها بود ولی ما به دلیل اینکه کلی کار داشتیم حتی یک دونه از اونارم نرفتیم.ساعت ۲:۱۵ بود که دیگه مسئولان محترم به این نتیجه رسیدن که پروژه های کامپیوتر قراره تو سایت باشه و به همین دلیل ماها رو به شغل شریف حمالی وا داشتند و همه ی صندلی ها یی رو که توسایت بود بیرون بردند و میزها رو آوردند ماهاهم اون کامپیوتر خیابونیه رو که خیلی دوستش داریم با خودمون آوردیم توی سایت.خلاصه بعدش به دلیل اینکه باید پرینت رنگی میگرفتیم از مدرسه رفتیم بیرون و زود هم برگشتیم.بعدش دوباره شروع کردیم به کار ولی کارهای مزخرف مثل دنبال سی دی بروشور محترم گمشده گشتن،خواهش تمنا کردن برای پرینت بروشور محترم، کارت بدون اسم رو به سینه زدن و کلی کارای متفرقه ی دیگه.ولی در طول این زمان دوستام تونستن کارای مفید خوبی بکنن که باز هم جای شکرش باقیه.خلاصه ساعت ۹ بود که ما تازه فهمیدیم شام خوردن هم چیز بدی نیست.رفتیم پایین ببینیم شام نمیدن دیدیم آهنگ سرود ملی گذاشتن ماها هم جو گیر شدیم رفتیم کلی چرخیدیم و خوندیم و حال کردیم و عقده های سومی شدن و کارگاه داشتنمون رو خالی کردیم.بعدش رفتیم و نیمرو با پنیرو گوجه و خیارشور گرفتیم وخوردیم.بعد دوباره روز از نو روزی از نو .این دفعه آزاده مسئول درست کردن کارای مزخرف شد مثل پرینت گرفتن و چسبوندن و اینا دیگه.بعد از یه ساعتی که نمیدونم چه ساعتی متوجه شدیم که دیگه مخمون بیشتر از این کشش نداره ولی ما به تلاش خودمون باز هم ادامه دادیم.فکرکنم حدودای یک بود که اومدم گفتم یه چیزیم گم شده ولی خوشبختانه اون چیز پیدا شد.الان آزاده از خواب بیدار شده میگه صبحه ولی ما واقعا نمیدونیم بهش چه جوابی بدیم واقعا صبحه یا نصفه شبه؟راستی همین چند دقیقه پیش یه میل زدیم به استاد راهنمای محترم که فردا بیا مشکل ماها رو که نمیتونی حل کنی ولی خوب بیا.(اینا همه تاثیرات بی خوابیه) خوب دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم چون اصلا الان کلا چیزی به ذهنم نمیرسه.فقط میدونم که بیرون سایت سرده واین سپیده درو نمیبنده.این احساس میکنه کولر روشنه .اه دارم چرت و پرت مینویسم.

خوب دیگه روزتون یا صبحتون یا شبتون یا بعد از ظهرتون یا ظهرتون یا عصرتون یا (چی دیگه داریم؟) به خیر

 خدانگهدار

اگر زمین از تکاپوی ما نچرخد فردا دیگر آفتابی نمی تابد.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ساعت٤:۱۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
سلام نصف شبی

سلام الان ساعت دقیقا ۱۲:۴۱ است.من شدیدا در حال دویدن دنبال کارامم و حتی وقت ندارم که بگم دنیا دست کیه.ولی مطمئنن خیلی کارها رو نمی رسیم بکنیم. خیلی از چیزهام گم شده اصلا نمیدونم کجا گذاشتم.همین دیگه

تا فردا خدانگهدار

ولی مطمئن باشید که روز شمار امشب رو خواهم نوشت 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ساعت۱٢:٤٤ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی برميخيزد

سلام ببخشید امشب یه مقدار دیر شد خوب این به این دلیل بود که امشب اتفاقات جدیدی افتاد.امروز صبح اصلا حالم  خوب نبود ولی خوب به هر بدبختی بود آماده شدم و رفتم مدرسه.تو کلاس منتظر شدم تا یکی از دوستام اومد.با هم رفتیم حیاط که با یک حیاط بدون خاک و آجر و سیمان مواجه شدیم نمیتونید تصور کنید چقدر خوشحال شدیم.خلاصه زنگ که خورد با دوستان وسایل را جمع کردیم و رفتیم وارد سایت بشیم که فهمیدیم در بسته است.مثل این انسان ها ی که تو خیابون زندگی میکنند دم در سایت نشستیم  تا بیایند و در را باز کنند.خلاصه آمدند.اون روز من میخواستم کلی کار برای پروژمون بکنم ولی نرسیدم حتی یکیش رو هم انجام بدم.چون بچه ها ی دیگه به خاطر کارای دیگه ی کارگاه منو دنبال خودشون میکشیدن.خلاصه حدودای ساعت 2 بود که من موفق شدم بچه ها رو همه رو سر کار بزارم و برم با دوستام ناهار بخورم.از اون جایی که استاد راهنمای محترم قرار بود اون روز هم بیان من باید بهشون زنگ میزدم.ولی خوب به دلیل یک سری مشکلات اون وقت نتونستم زنگ بزنم و این کار تا ساعت 3 عقب افتاد.توی کل زمان اون روز من به دنبال گرفتن یک سی دی  و اسکن کردن یه چیزی بودم که آخر سر هم الان معلوم شد سی دی اشتباه بهم دادن.خلاصه ساعت 3 استاد راهنمای محترم فرمودند که من الان راه افتادم.ماها هم رفتیم تا به کارهای دیگه برسیم.انصافا امروز دوستام خیلی کارهای بزرگی برای پروژمون کرده بودن و همین جا ازشون تشکر میکنم.ما ها پشت همون کامپیوتر خیابونیه نشسته بودیم که ییهو دیدیم چند نفرکارگر وارد سایت شده در طی عملیاتی دارند همه ی کامپیوتر های سایت رو جمع میکنند.فورا ترس تمام وجودمان را گرفت که نکند این کامپیوتر گوگولیه ماها رو هم ببرند.ولی معلوم شد که سایت رو دارن برای فردا که سمینار ها برگزار میشه خالی میکنند.تا آدم ها بیان بشینن تو سایت.خلاصه توی این وضعی که بود ماها هم خوشحال و شاد و خندون باهم شعر میخونیدم.که حدودا ساعت 5 استاد راهنمای محترم تشریفشان را آوردند.(این ترافیک تهران به هیچ قول وقراری رحم نمیکنه)(البته من یک بار دیگه هم بهشون زنگ زدم ساعت 4)ایشون از اینکه فهمیدن ما کلی از مشکلات را حل کردیم یک مقدار تعجب کردند و گفتند خوب پس منو برای چی میخواین.ماها هم مشکل بزرگ برنامه که دیگه واقعا حال فکر کردن روش رو هم نداریم رو بازگو کردیم.خلاصه تا ساعت 7:10 مشغول ور رفتن با برنامه بودیم.بعد چون شب قبل مادر هایمان تهدید نموده بودند که دیر نیایید و ما ها گوش نکرده بودیم تصمیم به گرفتن آژانس گرفتیم.ولی متاسفانه هیچ ماشینی در کار نبود.آخرسر من به پدر محترم زنگ زدم و خواهش کردم که به دنبال مان بیاید و پدر محترم هم قبول نمود و ما توانستیم ساعت 9:10 به خانه برسیم. دیگه نمیگم خونه الان دارم چی کار میکنم چون واضحه.خوب دیگه منتظر نوشته ی فردا که توی مدرسه هستم باشید.

خدا نگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ساعت۱۱:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
رکورد زنی!!!

سلام .وای امروز شدیدا خستم ولی چون قول دادم مینویسم من که مثل بعضی ها بد قول نیستم.خوب امروز صبح مثل همیشه با سرویس رفتم مدرسه.وارد کلاس که شدم دیدم بحث سر اینه که سر کلاس باشیم یا نه.ماها که تصمیمون رو گرفته بودیم ومی دونستیم که امروز سر هیچ کلاسی نخواهیم رفت حتی حسابان.به همین دلیل به محض ورود دوستان بار وبندیل رو جمع کردیم و رفتیم به سایت و پای کامپیوترمون.

کارهامون رو شروع کردیم،کار کار و باز هم کار.زنگ خورد.دونه دونه بچه ها می اومدن از ما می پرسیدن که واقعا نمیخوایم بریم سر کلاس حسابان ماهاهم به سرعت جواب میدادیم نه.خلاصه دیدیم که جز ما 3تا و دوتای دیگه همه رفتن سر کلاس.ماها هم دوباره به کارامون ادامه دادیم.این دفعه هم تقسیم کار کردیم و نمای برنامه به من رسید و من هم رفتم تا به تنهایی سعی کنم برناممون رو تا حدی که میشد قشنگ کنم.بچه ها هم به جنگ با مشکلات برنامه پرداختند.یک هو همه باهم هم صدا شدیم تا آخر سر بروشور برناممون رو بنویسم و کاملش کنیم.شاید بگم مهمترین کاری بود که امروز کردیم.زنگ دوم رو هم که معلم فیزیکمون که جاداره ازشون تشکر کنم کلا به دلیل کارگاه تعطیل کردن.در این میان ما به یه سایت برخوردیم که واقعا فرکتال های خوشگلی داشت و حدودا یک ساعت محو اون سایته شده بودیم.خلاصه زنگ سوم آغاز شد یک هو یکی از دوستان اومد و گفت که معلم ورزش محترم گفته یا میاین نماز خونه یا تا آخر سال از کلاس اخراجین.ماهاهم رفتیم ببینیم چه خبره دیدیم ایشون قصدشون اینه که ماها رو 10 دقیقه نگه دارن وفقط حاضر غایب کنن و یه گپی هم باهامون بزنن(چون ماها خیلی بیکار بودیم این تدبیر رو اندیشیده بودن)خلاصه ماها پس از 10 دقیقه برگشتیم و سعی کردیم کار کنیم.من با تمام عزمم موفق شدم بروشور رو به طور کامل تموم کنم.زنگ آخر هم حسابان داشتیم ولی خوب چون زنگ اول رو نرفته بودیم دلیلی نداشت بریم.قرار بود استاد راهنمای محترم ساعت 4 تشریفشان را بیاورند.ساعت 4:05 بود که فهمیدیم یادمان رفته یه زنگی به استاد راهنمای محترم بزنیم.من به عنوان مسئول این کار به ایشان زنگ زدم و ایشان گفتند:تازه ساعت چهاره. حالا وقت هست و اینجا بود که من دادم در آمد که به خدا ما تا ساعت 6 هستیم ایشان هم گفتند الان راه می افتم.ساعت 5:15 شد و ایشان هنوز نیامدند ولی یکی از بچه ها طی یک عمل خیلی انتهاری فلش ایشان را دیروز با خودش برده بود و به این ترتیب به ایشان smsزدیم که اگر فلشت را میخواهی بیا مدرسه ی ما.

آخر سر ساعت 6 ایشان تشریفشان را آوردند.و سریعا شروع کردن با موبایلشان صحبت نمودن.خلاصه ماها که تابه حال رکورد مدرسه بودنمان تا 6:30 بود این رکورد را تا 7:10 افزایش دادیم.جالب این جا بود که استاد راهنمای محترم به ما غرهم میزدند که چرا کند هستید.خلاصه درآخر مدرسه و پروژه و کامپیوتر و برنامه را با استاد راهنمای محترم تنها گذاشتیم و روانه ی خانه شدیم. در مترو یک هو وسط دو ایستگاه میدان حر و نواب صفوی مترو خراب شد و نیم ساعت هم آنجا معتل مثال شدیم.خلاصه بنده در ایستگاه مورد نظر از دوستم جدا شدم و با اتوبوسی که در حال جون کندن بود به خانه برگشتم. خانواده نگران شده داداش محترم را به دنبال من فرستاده بودند.اما من چنان شوق رسیدن به خانه را داشتم که داداش محترم را نمیبینم و چنان با سرعت می آیم که ایشان تنها میتوانند پشت سر من بیایند .در آخر من به خانه رسیدم. ساعت 9:10 .این بود امروز، امروزی از روزهای آخر کارگاه...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ساعت۱٠:٢٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
۳روز مونده به کارگاه!!!

سلام

من میخوام چهار روز قبل از کارگاه رو یادداشت روزانه بنویسم یه چیزی شبیه اون یزده البته به صورت بر خط(OnLine).

امروز جمعه بود.صبح ساعت 7 رسیدم در مدرسه.از اون جایی که خداوند دلش نمیخواست من دم در مدرسه بمونم در مدرسه باز بود که البته معلوم شد که به دلیل امتحان پیش دانشگاهی ها بوده.وارد مدرسه که شدم تازه در خود ساختمان رو باز کردن ،حدودا دومین نفری بودم که وارد ساختمان مدرسه شدم.فورا رفتم طبقه ی بالا،تاحالا مدرسه رو این قدر تاریک ندیده بودم.به هر بدبختی بود کلید ها رو پیدا کردم و چراغ ها رو روشن کردم.فورا به سایت رفتم و پشت کامپیوتر خیابونیه دربه داغون خودمون نشستم.هر چی دیشب در طی 5 ساعت جمع کرده بودم رو انتقال دادم و منتظر دوستام شدم.کم کم ساعت داشت 8 میشد و کم کم بچه هایی که مثل ما شدیدا به کارگاه علاقه مندند وارد مدرسه شدن.آخر سر یکی از دوستام به 5 دقیقه تاخیر اومد ولی نه خبری از اون یکی دوستم شد و نه از استاد راهنمامون که ماها دیگه اصلا به قول هاش اعتماد نداریم.آخر سر دوستم ساعت 9 اومد و ما به صورت جدی به کارمون پرداختیم.ساعت 11:30 دیگه شدیدا دچار خستگی مفرط شده بودیم گفتیم بریم بیرون هوایی بخوریم که همونجا چشممان به استاد راهنمای محترم که گویا ساعتشان 3.4 ساعت عقب مانده بود روشن شد.دوباره به سایت برگشتیم و به بدبختی های برناممون فکر  کردیم ، به کارهایی که باید میکردیم وهنوز نکرده بودیم و کارهایی که کرده بودیم و نمی دونستیم چرا غلطه و خیلی کارهای دیگه.خلاصه من طی یک عملیات انتهاری تقسیم کار کردم و اون دو تا رو با ایده ی جدید برنامه تنها گذاشتم و به جنگ اشکالات خنده دار برناممون رفتم .پس از یک ساعت موفق شدم استاد راهنمای محترم رو گیر بیارم و بهش گیر بدم که تو را به خدا به ما کمکی برسان.او هم با من هم صدا شد و از اون جایی که نه من حرف ایشون رو می فهمیدم و نه ایشون حرف منو کار مان به درازا(از لحاظ زمان) کشیده شد(این نفهمیدن کاملا به دلیل این بود که از صبح تا حالا هیچی نخورده بودیم و کلا مغز هایمان تعطیل شده بود)آخر سر فهمیدیم که مشکل از کجاست ولی چرایش معلوم نبود.جالب این جا بود که من وقتی عینکم رو در می آوردم نمیدیدم وقتی هم میزدم باز هم نمیدیدم!خلاصه دوستان به کمک من اومدن و موفق شدیم یک مشکل از مشکلات را برطرف نماییم. ساعت 10 دقیقه به 6 خانم عفاف اومدن و فرمودند که بروید خانه .و محترمانه اقدام به بیرون کردن ما از خانه ی دوممان کردند.ولی استاد راهنمای محترم باز با ما کار داشتند و قرار شد استاد راهنمای محترم تا ما را بیرون نکرده از مدرسه نرود.تا ساعت 6:10 با استاد راهنمای محترم بودیم و در آخر طی یک عمل انتهاری ایشان را سر کار گذاشته خود در مدرسه ماندیم(عاشقان مدرسه).همانجا بود که به فکر خانواده های محترم خود افتادیم که فکر کنم کلا از دیدن ما در خانه نامید شده اند.زنگ زدیم و خواهش و تمنا نمودیم که شما را به خدا بیایید مارا ببرید خانه حال اتوبوس و مترو و پیاده روی را دیگر نداریم.آن ها هم دلشان سوخت و آمدند و مارا آوردند خانه.به محض ورود به منزل اول کامپیوتر را شناسایی کرده به سرعت پاور را فشاریده و دوباره کار و کار و کار اون هم چه کاری نوشتن مطلب برای وبلاگ محترم.مامانم چند لحظه پیش به حالت شدیدا ترسناک من را تهدید نمودند که کامپیوتر محترم و پروژه ی محترم وکارگاه محترم رو کنار بگذار و بیا شام بخور.

خوب این بود شرحی از امروز یعنی سه روز مانده به کارگاه خاطرات ما

همین دیگه

خدانگهدار

*برای کسب اطلاعات بیشتر درباره ی کارگاه به لینک های موجود در وبلاگ مراجعه نمایید.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ما همه گمشدگان ره پيدا شدنيم...

تاریک است،همه جا تاریک است.چشم هایم را باز میکنم،چیزی دیده نمیشود.سیاهی مطلق.فریاد میکشم.جز انعکاس صدای خودم چیز دیگری به گوش نمی رسد.می ایستم، دست هایم را بی هدف به این سو و آن سو حرکت می دهم.هیچ چیز نیست،نه دیواری ،نه درختی و نه انسانی.زمزمه ای از اعماق قلبم به گوش میرسد.صدا نامفهوم است، معنایش را نمی دانم ولی میدانم که باید حرکت کنم،به کدامین طرف،این را هم نمیدانم. چشم هایم محو سیاهی شده اند.دیگر به دنبال چیزی برای رهایی نمی گردم.فقط میدوم،می دوم.زمزمه هنوز ادامه دارد.احساس میکنم خودم نیستم که میروم،چیزی مرا به دنبال خود میکشد.نفس هایم به شماره افتاده ولی نمیتوانم بایستم،باید بروم.صدایی از دور توجهم را به خود جلب میکند،بلافاصله به سوی صدا روانه میشوم.فریاد میکشم، کسی آنجاست؟،کسی صدای مرا میشنود.جوابی نمی آید.به منبع صدا نزدیک میشوم، قلبم با شدت در حال تپیدن است.احساس میکنم که چیزی مانند نسیم از کنارم میگذرد. عطری مشامم را پر میکند.به هر سو میروم تا او را بیابم،میدانم کسی آن جاست،آهای آهای ،کسی صدای مرا میشنود،تو کی هستی؟.صدایی از درونم مرا فرا گرفته است. گویی کسی را شکنجه میدهند و او فریاد میکشد وزجه میزند.توانم را از  دست میدهم. مینشینم،بار دیگر سعی میکنم از میان تاریکی ها چیزی را ببینم ولی همه چیز سیاه است،سیاهی به وسعت تنهایی و غربت.چشم هایم را میبندم و با تمام وجود فریاد میکش،کمک کمک.خسته ام.هیچ صدایی نیست.چیزی میبینم ولی نمیدانم چیست.این بار با چشمانی بسته به دنبال رد پایی از نور می گردم...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
اين حسين کيست که عالم همه ديوانه ی اوست

سلام.

میخواستم بنویسم ولی نمی تونم،بغض در گلوم رو گرفته ولی نمیتونم،نمیدونم شاید اونقدر عاشورا بزرگه که اصلا این مداد نمی تونه روی کاغذ حرکت کنه،توی یه نقطه گیر میکنه و فقط پر رنگ میشه.اصلا خودمم دلم نمی آد بنویسم.خیلی حرفها دارم ولی برای اولین بار نمی تونم بگم.

فقط میگم که این روزها رو همین طوری از دست ندیم،ماها هممون به این روزها نیاز داریم.و شدیدا هم التماس دعا دارم.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٩ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آی آدم ها!

رنگ های زندگی یکی پس از دیگری در تاریکی های زمان فرو می روند و دیگر چشمهای ما حتی قرمزی خون برادران خود را نیز تشخیص نمی دهند.چقدر زود فراموش میشویم.   چقدر زود به پایان می رسد این روشنایی آفتاب.چقدر زود باید کوله بار خاطرات را بست و به دنبال سرنوشت دوید.چقدر زود باید به فکر آینده های ناخوشایند بود.چقدر زود باید سوال های بنیادی را رها کرد و به دنبال روزمرگی های زندگی بی معنای دنیوی رفت.چرا کشتی های آرزوهای ما در دریای گذشت زمان غرق میشود.چرا هرچه بیشتر از دست میدهیم بیشتر سرد میشویم.سرمای دریا مار ا فرا میگیرد.در تلاطم دریا بی هدف در پی نجات دهنده ای شنا میکنیم ولی کیست که صدای تنهایی ما را در قفس زندگی بشنود.فریاد میزنیم،کمک میخواهیم ،ولی کجایند آن فرشتگان درگاه خوش بختی، کجاست آن قایق رویایی که به آن سوی دریاها میرود.هیچ چیز نیست.بیکرانگی دریا تو را در خود فرو می برد و هر امیدی را در تو خفه میکند.امید می میرد و با کشتی غرق شده ی رویاها به اعماق میرود.تو تنهایی.اشک هایت نیز تسلای دردهایت نیست.قدرت تلاش درتو سرکوب میشود و تو همان جا میمانی .سرما کم کم دارد به قلبت میرسد.عشقی گرم در وجودت با سرما مبارزه میکند.آبی دریا سرخی چشمانت را کم رنگ میکند.عشق در قلبت دفن میشود و سرما تو را کامل در بر میگیرد.تو معلق و بدون حرکت بر روی دریا به همراه امواج میروی و چشمانت هنوز به امید فرشتگان نجات به آسمان خیره شده اند.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت۸:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()