< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دلم انگاری گرفته قد بغض ياکريما

اتفاقات این 3 هفته:

چشم پزشکی ،صبا،ترافیک،حسابان،بهت زندگی،خنده های عصبی،نوعی دیگر،برنامه، پادتقارنی،mind،دل تنگی،درس،درس،درس،به نظر شما،سرویس،بحث،چرت وپرت،چرا؟، من فکر میکردم تا درس 8 می آد،بدترین امتحان عمرم(زبان فارسی)،وبلاگ،عید وبازهم من درخانه،خوب دادم،امروز حوصله ی هر چیزی رو دارم جز هندسه،من سوال رو اشتباه دیدم،گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم   چه بگویم که غم از دل برود چون توبیایی، به دنیا بگویید بایستد!!،برف،مدارس ابتدایی مناطق 1 تا 5 تعطیل میباشد،تپه های برهانی,کلیدر,خان پنجم رستم=>0.75،بحث درمورد چیزی که هر دوطرف در موردش باهم موافقند،حج تان مقبول؟!!!،علافی در اینترنت، مامان:صبا جان انشاالله دیگه تا 5شنبه از دست این خالت و امتحاناش راحت میشیم اونوقت میتونید بیاین خونمون،پروژه، سرود ملی،وبلاگ،امتحان عربی ،.....    و تنها یک قدم تا کارگاه.

شاید آخرش بگید این کلمه ها یعنی چی؟

جواب:یعنی اینکه یک ماه گذشت بدون اینکه من کاری مفیدتر از حفظ کردن و فیلم دیدن و چت کردن با دوستام بکنم.

واینکه:

ابرو باد و مه خورشید وفلک در کارند

                                                    تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

                                                          شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

امیدوارم شما مثل من نبوده باشید.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
امتحان دوستی

امتحان زبان فارسی _ قسمت نگارش:

یکی از دو موضوع زیر را انتخاب نموده و یک بند راجع به آن بنویسید:

ب)چهره ی یک دوست.

 

دوست، آری دوست، کلمه ای یک هجایی ، ساده و بدون هیچ دوز و کلک،همیشه در دست رس و دوست داشتنی.بودنش موجب شادی و نبودنش موجب دل تنگی.همسفر راه های نرفته و همراه کار های نکرده.چهره ی دوست زیباست.همیشه تبسمی بر چهره و غمهای نهانی دردل دارد.تورا بی حوصله نمی نگرد.حرفهایت را می سنجد و با نگاهش تو را در خود حل میکند.دست هایش همیشه دردستان توست.دست های گرم و امید بخشش امیدی برای دوست داشتن و دوست ماندن است.صورتش تو را همیشه به یاد آفتاب می اندازد.گوش هایش همواره شنواست،شنوای حرف های ناگفته ی تنهایی تو. دوست یعنی بودن، یعنی شنیدن ، یعنی تلالوئی از خورشید امیدواری و زندگی.دوست یعنی نیاز،نیاز به گفتن،نیاز به جاری شدن در کلمات،نیاز به چشمانی منتظرونیاز به انسان ماندن و آدم شدن.چهره ی دوست برایت آشناست.تو در دنیای تاریک به دنبال خودت هستی وباز هم مثل همیشه جلوه ای از نور در کنار توست.

و تو همیشه او را به یاد خواهی داشت...

 

تقدیم به همه ی دوستان خوبم.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ساعت٦:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خط قرمزهای خيالی

چرا ما آدم ها دلمون نمیخواد یه مقدار پاهامون رو فراتر از مرزهای تعریفات بزاریم و تنها برای چند لحظه،چند لحظه سعی کنیم یه جور دیگه حرف بزنیم،یه جور دیگه فکر کنیم، یه جور دیگه نگاه کنیم.تاچند وقت باز هم میتونیم با همون اعتقادات قدیمی مون زندگی کنیم؟اعتقادات قدیمی در مورد خودمون،زندگیمون و آدمها ی اطرافمون و حتی وسایل شخصی مون.چقدر از دنیا و آدم های اطرافمون دور شدیم.چرا سعی نمیکنیم خودمون رو به دیگران نزدیک کنیم،به احساساتشون،تفکراتشون و اعتقاداتشون.تا وقتی که سعی نکنیم به دنیای اطرافمون نزدیک بشیم همیشه احساس میکنیم که هیچ کس ما ها رو درک نمیکنه و حرفمون رو نمیفهمه.شاید چون ماها هم سعی نکردیم دیگران رو درک کنیم.فاصله ی هر کدوم از ما با بغل دستی مون فقط یه قدمه،تنها یک قدم.چرا هیچ وقت به این فکر نمی افتیم که ما هم میتونیم این یک قدم روبرداریم.دنیا همیشه شبیه اون چیزی که ما فکر میکنیم نمی مونه.تغییر همیشه به این معنی نیست که ما همه چیز رو خراب کنیم و دوباره بسازیم یااینکه حتما یک چیز عملی باشه.میتونیم یه چیزهایی رو به تفکراتمون اضافه کنیم.نمی دونم چقدر وقت نیازه تا بشه چند نوع فکر کرد ولی میدونم که هیچ دری برای هیچ آدمی به معنی بن بست نیست،همیشه قفل نشانه ی کلیده.

پس به امید زمانی که هر روز خودمون رو تازه بسازیم،نوعی دیگر بسازیم،نوعی دیگر...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ساعت۱٢:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
بازی شب يلدا

سلام.از اونجایی که مهتاب تازه فهمیده که یکی به این بازی دعوتش کرده ومنم چون دوست داشتم تو این بازی شرکت کنم دعوتش را با توجه به گذشتن شب یلدا قبول کردم:

1)     هر چند وقت یک بار به شخصیت یه آدمی که به نظرم خیلی باحاله گیر میدم تابیشتر درموردش بدوننم.این آدم میتونه شخصیت داستانی هم باشه که البته اگه داستانی باشه چون نمیشه درموردش بیشتر دونست به احساسش توی هر لحظه از داستان فکر میکنم.مثلا الان به ژنرال ناپلئون بناپارت گیر دادم.

2)     یه زمانی اعتقاد داشتم که با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد واین طوری میشه با همه دوست بود ولی الان یه یک سالی هست که فکرمیکنم همه باید خودشون باشن و هیچ وقت از علایقشون به خاطر دیگران(البته بعضی دیگران) دست نکشن.(این مورد تبصره داره که الان مهم نیست)

3)     اصولا وقتی یک نفر می میره بیشتر ناراحت میشم تا اینکه هزار نفر میمیرن.دلیلش هنوز برای خودم نامعلومه.مثلا تو حادثه یا بهتر بگم فاجعه ی بم من حتی یک قطره اشک هم نریختم و خیلی عادی برخورد کردم اما وقتی تو یه فیلم یا سریال یک نفر می میره چنان ناراحت میشم و میزنم زیر گریه که همه تو خونه به چشم عاقل اندر سفیه نگام میکنن.مثلا امروز با اینکه از صدام متنفر(این کلمه قادر به گویای احساسات من نیست)بودم ولی وقتی اخبار پای چوبه ی دار نشونش داد نزدیک بود اشکم در بیاد ولی بدلیل اینکه میترسیدم مامانم اینا شاخ در بیارن خودمو کنترل کردم.

4)     یه زمانی شدیدا آلزایمر داشتم الان بهتر شدم.مثلا یک دفعه تو راهنمایی ظرف غذامو با خودم از کلاس آوردم تا ببرم بزارم تو گرم کن،گذاشتمش توی گرمکن،همون لحظه ازتوی گرمکن برداشتمش و دوباره بردمش توی کلاس.

5)     توی مدرسه با دوستام فقط در حال چرت و پرت گفتن و خندیدن هستم و اصلا شبیه به دختر ساکت و آروم و مظلوم توی خونه نیستم.برای اطلاع از میزان چرت وپرت گویی من و دوستام می تونین به وبلاگ ننه نویده مراجعه کنید.

این هم مورد ششم که هیچ ربطی به بازی نداره و به همین دلیل هم جداگانه مینویسم:

تازگی ها اونقدر نظر نمی دین که احساس میکنم شاید مشکل از نوشته های من باشه.خوب میخوام ازتون خواهش کنم اگه ایرادی، چیزی توی نوشته هام میبینین بگین.خوشحال میشم از نظرات دیگران استفاده کنم.در ضمن واقعا اگه این وبلاگ کسل کننده است بازم بگین چون احساس میکنم تازگی ها وبلاگم متروکه شده و یه جورایی فقط دارم برای خودم مینویسم.

 مرسی از این که بهم سر زدین.

خدانگهدار

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٩ساعت٦:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
چقدر...

چقدردلم برای حرف زدن تنگ شده،برای حرف زدن با رنگ آبی تیره خودکار و کاغذ سفید خط دار.

چقدردلم برای روزهای آفتابی تنگ شده،برای خورشید فروزان و آبی آسمان.

چقدر دلم برای خواندن تنگ شده، کتاب های سنگین و سرنوشت های غمگین.

چقدردلم برای رویا تنگ شده، آرزوهای بی پروا وچشمانی پر آوا.

چقدر دلم برای امید تنگ شده، هدف هایی ژرف و راه هایی سخت.

چقدر دلم برای شنیدن تنگ شده، آوازهایی اندوهگین وفریادهایی فولادین.

چقدردلم برای دیدن تنگ شده، چشم هایی منتظر و منظره هایی منزجر.

چقدر دلم برای دستانت تنگ شده، مشت هایی گره کرده و قلب هایی گذشت کرده.

چقدر دلم برای زندگی تنگ شده،قدم هایی استوار وافکاری آشکار.

چقدردلم برای تو تنگ شده،دوستانی پر نشاط و بهترین لحظات.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢ساعت٧:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()