< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ت نون ه الف

همیشه میگن اگه متضاد یه چیزی نبود اون چیز معنای خودش رو از دست میدادمثلا اگه بدی نبود خوبی همین معنای امروزی خودش رو از دست میداد.تنهایی هم یعنی بدون هیچ کس بودن اما اگه قرار بود فقط یه آدم داشته باشیم هیچ وقت نمیتونست بفهمه تنهایی یعنی چی.آدما وقتی تنها میشن معمولا کارایی رو میکنن که با بودن دیگران نمیتونستن انجام بدن .یادمه وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم وقتی هیچ کسی خونه نبود میرفتم هرچی آمپول داشتیم رو با هم قاتی میکردم و میزدم به گل های بدبخت خونه،نصفشون از دست من خشک شدن یا خیلی چیزها رو با هم قاتی میکردم و تاثیرشو روی فرش خونمون امتحان میکردم یه دفعه فرش خونمون برای همیشه یه تیکش باد کرد و اومدبالا()خلاصه تمام این چیزا کارایی بودکه با وجود آدما نمیتونستم انجامشون بدم.حالا هم همینطوره،وقتی تنها میشیم چیکار میکنیم یا یک ساعت یک ساعت با دوستامون حرف میزنیم یا خیلی کارای دیگه میکنیم که حالا بماند.ولی تنهایی خیلی بزرگتر از این چیزاست.وقتی فقط خودتی و خودت،میتونی به خودت فکر کنی به کلمه ی من به خودم و خیلی چیزایی که واقعا فقط برای خودت تعریف شده.میتونی حتی برای مدت خیلی کوتاه زندگی رو به اون طریق واقعیش ببینی که توی این دنیا همه ی آدما برای خودشون زندگی میکنن وفقط خودتی که میتونی به خودت کمک کنی.اما تنهایی همیشه و خیلی زیاد هم خوب نیست،آدما همیشه به دیگران نیاز دارن حتی اینکه اونها رو ببینن هم براشون لذت بخشه.آدما وقتی تنهاییشون زیاد میشه کم کم احساس میکنن گم شدن یا اینکه اهمیت خودشون رو از دست دادن.ولی خوبه بفهمیم تنهایی رومون چه قدر تاثیر میذاره یا تنهاییمون رو چه جوری میگذرونیم .بزرگترین تنهایی آدما زمانی که خدا رو باهاشون نداشته باشن حتی اگه همیشه اطرافشون پر از آدم باشه چون بعد دوم خودشون رو از دست دادن و خودشون رو محدود کردن مطمئنا عذاب و بدیهاشم بدتر و بیشتره.

امیدوارم هیچ وقت از حضور خدا در کنارتون بی بهره نشین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٤ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
اينم از عيد

چند روز پيش ۱۳فروردین بود.برای هر کسی یه جور معنی میشه،برای آدمایی مثل من مثل روز آخر زندگی میمونه،برای خیلی ها که کارهاشون گیره تعطیلیه مثل دروازه ی امیدی برای رسیدن به کارهاشونه،برای بعضی هام اصلا فرقی نمیکنه.دوست ندارم در مورد دو گروه آخر حرف بزنم چون درکشون نمیکنم.اما گروه اول که خودمم جزوشونم:اون همه توی حرفها ونوشته هام گفتم از لحظاتمون استفاده کنیم که الان احساس نکنیم دنیا داره یکهو رو سرمون خراب میشه.همیشه روز اول مهر برای همه سخته برن مدرسه ولی هیچی به پای 14فروردین نمیرسه.واقعا ازش متنفرم چون علاوه براینکه آدم بعد از مدتها دوباره میخواد بره مدرسه یک عالمه کار هم داشتی که نکردی(مثل من)نکته ی جالب اینجاست که همه ی معلم ها قبل از عید میگن"من اصلا به کار دادن برای عید معتقد نیستم"ولی وقتی جلسه ی آخر میرسه میگن"خوب بچه ها این 100 صفحه هم برای عید"وقتی میگیم شما که گفتین  نمیدم،میگن"من نگفتم نمیدم بعد تازه اینکه چیزی نیست روزی 10صفحه"خلاصه همه همینو میگن.ما هم که همه حرف گوش کنیم ماشاالله گوش میدیم.از همه ی این حرفها بگذریم من خودم دیگه واقعا به این روشی که معلمها دارن معتقدنیستم.13 روز تعطیلی عید برای اینه که ما خودمون بتونیم انتخاب کنیم چیکار کنیم نه اینکه کسی برامون برنامه ریزی کنه،درسته که بالاخره درس هم لازمه منم منکرش نمیشم ولی هر آدمی باید برای خودش تصمیم بگیره.به نظر من آدما اونقدر قدرت دارن که خودشون برای خودشون تصمیم بگیرن.شاید اگه اجبار نمیکردن،شاید اگه سیستم اینطوری نبود،بچه ها خودشون میتونستن بفهمن چی براشون خوبه و چی بد.همیشه یک جوری برنامه ریزی شده که ماها باید فقط یک سری کارها رو انجام بدیم وبرای کارهایی که دوستشون داریم وقتی نمیمونه،اگرم برای اونها خودمون وقت بزاریم مجرم شناخته میشیم و از بقیه کارهامون جامیمونیم.این روش فقط باعث میشه بچه ها از درس زده بشن و از کارهایی رو که بهشون علاقه دارن وابمونن.ولی یه چیزی رو مطمئنم که ماخودمون زندگیمون رو میسازیم و خودمونیم که تصمیم میگیریم.ما میتونیم تحت هر شرایطی به دنبال چیزهایی که دوستشون داریم بریم و بهشون برسیم.بعضی وقت ها آدما هیچ چیزی ندارن و حتی زمانی رو هم برای بدست آوردن دوباره چیزهاشون ندارن ولی مهمترین عامل رو در ذهن خودشون دارن و اون امیده.این تنها چیزیه که آدمها رو به همه جا میرسونه.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٥ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
کشتی آينده دراقيانوس گذشته

سلام مثل سین های هفت سین مثل خیلی چیزهای دیگر که تو این چند روزه باهاشون روبرو هستیم .دوباره بهار دوباره عید دوباره سیزده روز تعطیلی دوباره رهایی از دست مدرسه.بیاین برای چند روز هم که شده از اون حال و هوای خودمون بیایم بیرون.احساس میکنم خیلی چیزها هست که آدم این چند روز خیلی باهاش روبرو میشه.لااقل چنددقیقه ای رو وقت داری باخودت خلوت کنی.همه ی آدمها برای عید سعی میکنن تاجایی که امکان داره همه چیز نو وتمیز باشه ولی ما واقعا چقدر به خودمون توی عید بها میدیم چقدردلمون میخواد کمی هم به خودمون برسیم،چقدر لحظه سال تحویل به این فکر میکنیم که توی این یک سال چه چیزهایی درونمون تغییر کرده ،چقدرسعی میکنیم بهتر از سال قبل باشیم،چقدربرامون مهمه که این یک سالی که گذشت رومون چقدر تاثیر گذاشته واین تاثیرا چجوری بودن.واقعیت راچقدر درک میکنیم و چقدر میپذیریم،ما یک سال بزرگتر شدیم و از اون یک سال فقط یک مشت خاطره شاید به اندازه ی یه دفتر خاطرات یا حتی چند خط نوشته برامون مونده باشه.شاید بگین گذشته ها رو باید فراموش کرد و آینده ای که دربرابرماست رو باید چسبید،آره منم همینو میگم ولی واقعا گذشته مهم نیست؟یه روزی همین لحظه هابه گذشته تبدیل میشن چون گذشته است که آینده رومیسازه،دقیقه هاهیچ وقت برای آدما صبر نمیکنن.تغییراتی که تو این یک سال درونمون ایجاد شده مهمن حتی اگه نخوایم این طوری فکر کنیم،هرچقدر هم که تلخ باشن.با این همه سعی کنیم وقتی سال جدیدشروع میشه،وقتی داریم لباس نو میپوشیم،وقتی سر سفره ی هفت سین آخرین دقایق سال رو میگذرونیم،وقتی از طبیعت سبز لذت میبریم خودمون رو از یاد نبریم.ماباید سعی کنیم بهتر باشیم چون بهش نیاز داریم.فکر کنیم که سال دیگه همین موقع قراره همین جا بشینیم و فکر کنیم که چرا بعضی از کارها رو انجام ندادیم پس تا فرصت رو از دست ندادیم باید خودمون رو هم نوکنیم.به تصمیماتی که هر سال اول سال میگیریم واقعا عمل کنیم چون اونها جزوی از آینده ما هستندکه بعدا گذشته ی مارو تشکیل میدن واز دست میرن.

امیدوارم هیچ وقت از هیچ چیز تو زندگیتون ناامید نشین و همیشه بهترین استفاده رو از لحظه هاتون ببرین.

با آرزوی سالی پر از همه چیزایی که دوستشون دارین

خدانگهدار  

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۳ساعت٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()