< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اتفاق شوم

چقدر وحشتناکه وقتی اول یه راهی هستی  ونا امید بشی ،چقدر سخته که یه چیزی باعث بشه طرز فکرت نسبت به هدفت و کارهایی که داری میکنی عوض بشه ،چقدر سخته آدم دیگه دلش نخواد حتی راجع بهش فکر کنه وچقدر بی رحمانس که این اتفاق باعث بشه آدم هدفش رو هر چند خوب ودوست داشتنی ورویایی رو بذاره کنار .بعضی چیزا دل و جرات خیلی زیادی میخواد .خیلی بده آدم برای یه کاری با وجود همه ی موانع وکسایی که میگن نکن این کار آخر عاقبت نداره یه کاری روشروع میکنه وسعی میکنه همه رو متقاعد کنه که این کار درسته بعد خودش یهو نا امید بشه شاید به نظرشما احمقانه بیاد بگین مگه تصمیم نگرفته بود مگه دلش نمیخواست مگه هدفش نبود ولی هیچ کدوم به این نکته توجه نمیکنین که اون اتفاق چقدر دل اون رو شکسته چقدر از انرژیش رو گرفته چقدر از شور وهیجانش برای انجام اون کار ازش گرفته شده .هرچقدر هم بعدش دیگران بخوان متقاعدش کنن که داره اشتباه میکنه که این قدر ناراحته فایده ای نداره .همش به فکر اینه که توی یه عمل انجام شده قرار گرفته که نه راهه پس داره نه راهه پیش .همش فکر میکنه اشتباه کرده و به درد این کار نمیخوره هدفش رو دست نیافتنی تراز اونی که هست فرض میکنه و سعی میکنه اون اتفاق رو بزرگ و غیر قابل جبران جلوه بده .همینه که باعث میشه دیگه راهی برای جلو رفتن براش نمونه هر چقدر هم که به هدفش نزدیک ازنظر دیگران نزدیک باشه .دیگه هروقت میره سراغ اون کار یه چیزی تو دلش بهش میگه حتما تونمیتونی درست انجامش بدی بیخودی تلاش نکن و اونم درمونده دست میکشه وبی حوصله و کلافه میشه.

حالا از شما یه سوال دارم اگه شما جای اون بودید چی کارمیکردید؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/٢٦ساعت۱٠:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
مدرسه

سلام دیدم دیگه داره این مدتی که چیزی ننوشتم زیاد میشه ودیگه خیلی خیلی داره طولانی میشه .میدونم هممون درگیریم  درگیر درس ومدرسه و هزار جور کار که وقتی مدرسه ها شروع میشه روی سر آدم میریزه وتمام وقت آدم رو پر میکنه .نگاه کردن به پشت سر دیگه دردی از هیچ کدوممون دوا نمیکنه .اولین روزی که رفته بودم مدرسه یکی از بچه ها گفت نه ماه مونده تا تابستون ،واقعا حرفش برام جالب بود چون این نشون میداد که چقدر امیدواره ولی خوب این دورانم یک دوران از زندگیه که باید بگذره ماه رمضان هم که دیگه شروع شده و انشا الله به همه خوش بگذره ماشاالله تلوزیون هم که دیگه پشت سر هم سریال از خودش در وکنه نه ببخشید نشون میده .بدترازهمه اینه که مدرسه ها دوباره شروع کردن امتحان گرفتن ونمره و هزار جور بازی که سر بچه های بیچاره دربیارن ولی خوب هرجوری هست مدرسه هم یه جوری خوش میگذره همین که توی به جو که همه هم سن وسالای خودتن و میتونی با همشون ارتباط برقرار کنی خودش کلی سرگرم کننده است .همین که هر معلمی بعد ازاینکه رفت تا دو ساعت با بچه ها تو کلاس مسخره اش میکنیم جالبه ،تقلب های سر امتحان و اینکه همه فکر میکنن معلم ها نمیبینن بامزس ،همین که سر زنگ هایی مثل دینی و ادبیات و… نصفی از بچه ها دارن با هم حرف میزنن ونصفی دیگه هم دارن از زیر میز کتاب میخونن هم یه جور حال میده ،همین که معاون اجرایی=ناظم(کرمی)رو دوربزنی ونری سرکلاس و کلاس رو دو در کنی هم یه جوردیگه ای حال میده،سر وکله زدن به مسئول های مدرسه که برای انجام دادن یه کار کوچک تو مدرسه هزار جور آسمان وریسمان میبافن هم یه جوری حال میده،(این یکی مخصوص بچه های فرزانگان)"ودرآخر حلقه زدن بچه های سوم وسط حیاط وشعر وسرود ملی خوندنشون قشنگ و غرور آمیزه من که تو این مواقع سعی میکنم خودم رو بینشون جابدم چون دیگه از دست کرمی هم کاری برنمیآد."خلاصه تا چشم روی هم بزاری همون جوری که تابستون رفت سال تحصیلی هم تموم میشه .مهم نیست که کی تموم میشه مهم اینه چه جوری تموم میشه.(یاده یکی از تبلیغات تلوزیون افتادم)

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/۱۸ساعت۱٠:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
مهر آمد

سلام

خوب تابستون هم با همه ی خوبیهاش تموم شد امید وارم همه از تابستونتون حداکثر استفاده رو کرده باشید همیشه خودم مینوشتم امروز به عنوان چیزی برای بدرقه تابستون گفتم یکی از شعرهایی که خیلی دوست دارم رو بزارم .امید وارم سالی پر از موفقیت در انتظارتون باشه .خوب دیگه زیاد سرتون رو درد نمیارم .انشا الله بازم با نوشته هام به زودی برمیگردم .از این به بعد ممکنه دیر به دیر به روز کنم ولی میکنم .

موفق و پیروز باشید .

((به کجا چنین شتابان؟))

 

گون ازنسیم پرسید

                             ((دل من گرفته زینجا

                                 هوس سفرنداری ز غبار این بیابان))

 

((همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم))

 

                                                   ((به کجا چنین شتابان))

 

((به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم))

 

                                                   ((تو و دوستی خدا را

                                          گر از این کویر وحشت

                                                     به سلامتی گذشتی

                                                           به شکوفه ها به باران

                                                                          برسان سلام مارا)) 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/۱ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()