< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خواب

من تورا دیدم  من تورا در خواب دیدم   تو به من خندیدی  و دست هایت را به سویم دراز کردی  دستم را گرفتی  مرا بلند کردی و با خود بردی  مرا با خود به تماشای ستارگان امید بردی  مرا با خود به درگاه نور بردی  دست هایت شعله ور بودند از عشق  چشمانت دلربا  تومی رفتی ومی رفتی  ومن را به دنبال خود می کشیدی  چقدرنگاهت آشنا بود   تو مرا درمیان بوستانی رها کردی وخود رفتی  صدایت کردم اما صدایی ازتودرآنجا نیامد ، به دنبالت دویدم اما ردپایی نیافتم ، تو را دیدم که دوباره به سمتم آمدی ، تو خورشیدی درآسمان  ، تو مهتابی در شب ، تو گلی درباغچه ، تو نسیمی خوش ، تو شبنمی بر گل ، روان بودی در آن آسمان خیال  ومن بودم که محو تماشایت شده بودم ، نگاهم کردی و غوغایی در درونم به راه انداختی ، تو چشمان گریانت را ازمن گرداندی و  رفتی ،پر کشیدی  و  مرا در جهان رویاهایم هم تنها گذاشتی ، تنها ی تنها درجهانی سرد و بی تحرک ،هنوز نسیم صبح بوی عطرتو را به من هدیه میکند و نبودنت را درمن زنده میکند اما من منتظرت می مانم ...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۳٠ساعت٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
المپياد

خيلی جالبه دفعه ی قبل درباره ی کنکور نوشتم حالا می خوام درباره ی قطب مخالف اون یعنی المپیاد حرف بزنم .خیلی ها فکر میکنند کسایی که المپیاد میخونن یه چیزیشون میشه خیلی هام فکر میکنن اصلا عملی نیست که مثلا من یا دوستام بتونیم اصلا میدونید هر جا اسم المپیاد میاد همه احساس میکنن یه کار بیخوده یا یه ریسکه که آخرش به هیچ جا نمیرسه و آدم آخر سر از کنکور هم عقب می افته .تو ریسک بودنش هیچ شکی نیست ولی این ریسک با همه ریسک ها فرق میکنه .یادمه یکی یه جایی نوشته بود المپیاد ریسک نیست چون ریسک یه طرفش بده ولی المپیاد یه طرفش خوبه و یک طرفش زیاد خوب نیست .ولی چیزی که هست المپیاد خوندن با درس خوندن فرق داره ،آدم بعضی وقت ها درس میخونه چون مجبوره ولی المپیاد میخونه چون دوست داره واصلا به خاطر همون دوست داشتن که میخونه .به نظرمن همیشه علاقه است که باعث میشه آدم کاری رو به بهترین صورت انجام بده پس بیاید عجولانه تصمیم نگیریم وقضاوت نکنیم .نباید همیشه تو سر بچه هایی که المپیاد می خونن زد که مگه … شدی مگه چند نفر طلا میگیرن که تازه تو هم جزوشون نیستی.باید بهشون امید داد البته درسته که امید واهی هم اصلا خوب نیست ولی کمک کردن یا لا اقل به حال خود گذاشتن این جور آدم ها خیلی بهشون کمک میکنه

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٥ساعت٩:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
کنکور

دیروز تو اخبار اعلام کرد که نتایج کنکور سراسری تاآخر این هفته اعلام میشود.خدا روشکری یه سه ،چهار سالی میشه ما دیگه تو خونمون کنکوری نداریم.وای من یکی که اصلا دوست ندارم یه روزی بشینم برای کنکور بخونم چون اصلا چیز جذابی نیست .چند روز پیش رفته بودم یک کتابخونه ای دیدم یه عالمه دختر نشستن دارن تست میزنن ودرس میخونن به نظرم اصلا جالب نیومد که یه روزی منم بخوام یه چنین کارایی بکنم .آخه مگه کنکور چقدر مهمه که تمام فکر وذکر بچه ها از سال سوم همینه .به نظر من کنکور یه غول نیست بچه ها خودشون ازش یه غول ساختن ،می دونم الان مهمترین راه همین کنکور و قبول شدن تو دانشگاه هاست ولی ارزش این رو نداره که آدم تمام لحظات چند سال از بهترین سال های زندگی اش رو بزاره روش .واقعا مسخره است که وقتی اسم کنکور میاد یه جورایی همه تو ذهنشون یه سد بزرگ رو تصور میکنند.هیچوقت کنکور نمیتونه مانعی برای آرزوهای آدم ها باشه.یعنی میدونید هیچوقت هیچ چیز نمیتونه جلویه آدم ها رو بگیره چه برسه به یه امتحان تستی.من نمیگم آدم باید به کنکور نکنه ولی هرچیزی یه اندازه ای داره زیاده روی باعث میشه آدم هدف اصلی اش رو فراموش کنه .خلاصه ی کلام اینکه کنکور هم یه مرحله از زندگیه که میگذره پس زیاد نباید بزرگش کرد.آدم ها برای رسیدن به چیزهای خیلی بزرگتر از قبولی در دانشگاه به وجود اومدن دفعه ی قبل هم گفتم هدفه که راه رو تعیین میکنه پس باید سعی کنیم دیدمون رونسبت به مسائل عوض کنیم.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٢ساعت٢:٤٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
اتفاقات گذشته

من یک دفتری دارم که هر چند هفته یک بار  که دلم میگیره و یه جورایی می خوام که بنویسم میرم سراغش .اول چندتا از نوشته های قبلی رو میخونم بعد شروع میکنم به نوشتن.ولی واقعا برام خیلی جالبه چون وقتی قبلی ها رو با الان مقایسه می کنم میبینم خیلی چیزها تغییر کرده حرفهام ،آدم هایی که دربارشون حرف می زنم ویه عالمه چیز دیگه .وقتی فکر میکنم می بینم خیلی چیزها هست که میتونه باعث بشه، بعضی وقت ها یک اتفاق ساده می تونه آدم رو اونقدر از قبل جدا کنه وبا خودش به جاهای دیگه ببره که آدم خودشم باورش نشه ،گاهی وقت هام درجازدن برای آدم ها باعث میشه که خودشون به فکر تغییر دادن خودشون بیفتن .اتفاقات خوب که جای خودشون رو دارن وباعث میشن آدم یه جورایی احساس خوبی نسبت به خودش پیدا کنه واعتماد به نفس پیدا کنه .اتفاقات بد باعث میشن آدم ها حتی برای چند لحظه هم که شده خودش رو اونطوری که هست ببینه ولی اشکالی که ما آدم ها داریم اینه که زود خودمون روبه خاطر اشتباهاتمون  می بخشیم .به نظرمن این راه درستی نیست دلیلی نداره که خودمون رو ببخشیم البته اینم بگم سخت گیری زیاد از حد اصلا کار خوبی نیست ولی باید درست فکر کرد باید ببینیم  کجای کار اشتباه کردیم و از این به بعد باید چی کارکنیم که دیگه اونو تکرار نکنیم.به نظرمن آدم ها وقتی باید از خودشون ناامید بشن که ببینن اشتباهات قبل رو دوباره تکرار کردن .

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٠ساعت٢:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ی شانس

 

نمیدونم تا حالا چند تا از این نامه های شانس به دستتون رسیده یا شایدم اصلا نمی دونید چیه خوب یه توضیح کوتاه می دم یه برگه ایه که توش نوشته نمی دونم این نامه نسخه ی اصلی اش تو نیوزلنده و4دور دور دنیا گشته وبا یک سری داستان درباره ی کسایی که این نامه رو دریافت کردن ولی بهش توجه نکردن و بلاهایی که سرشون اومده ودرآخر هم اینکه 40الی 50تاکپی ازاین برگه روپخش کنید تا بعداز چند روز یه خبر خوب بهتون برسه.من به شخصه حدود 10تا ازاین نامه ها رو تا حالا گرفتم که هر دفعه هم بعد از خوندنش پارش کردم وتا حالا هم هیچ بلایی سرم نیومده ولی چیزی که خیلی برام جالبه آدمهایی که این نامه ها رو باور می کنند وازاونها کپی می گیرنده .میدونید من اونها رو سرزنش نمیکنم به این فکر می کنم که یه نفر باید چقدر امید خودش رو از دست داده باشه که به یه چنین کارایی متوسل شه ولی یه چیزی هست که اگه آدم تو سخت ترین لحظات بهش برسه دیگه احتیاجی به نامه ی شانس و کپی نداره واون خداست .من که بهش رسیدم شما چطور؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٦ساعت۸:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
 

سلام

من هرچی می نويسم حتی يک نفر هم نظر نمی ده همين طوريه که آدم رو دلسرد ميکنيد

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٤ساعت۳:۳٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
ليلا

چند روز پیش که داشتم به آلبوم عکسهای خودم نگاه میکردم احساس کردم چقدر دلم برای یه نفرتنگ شده با خودم گفتم بلند شم و یه زنگی بهش بزنم ولی یهو خودم جلوی خودم رو گرفتم وگفتم "نه تو دیگه بهش زنگ نمی زنی اون خیلی وقته که تو رو فراموش کرده چرا می خوای مجبورش کنی پشت تلفن بهت دروغ بگه وبهونه بیاره که چرا به تو زنگ نزده یه زمانی با هم دوست بودین اون زمان دیگه تموم شده دیگه تکرار نمیشه "با همین حرفها بود که دوباره سر جام نشستم و منصرف شدم .چقدر بده که بهترین دوستت فراموشت کنه اونم برای همیشه وقتی یاده اون روزایی که با هم داشتیم می افتم به خودم خندم می گیره چون اون زمان فکر میکردم هیچ چیزی نمی تونه مارو از هم جدا کنه ولی کرد مسئله از اون کوچکتر نبود که بخواد باعث جدایی بشه ولی شد وچقدر دردناک است وقتی می فهمی همه ی تلاشت برای نگه داشتن دوستیت یه کاره بیهودست و دیگه راهه برگشتی نداره دیگه وقتشه دیگه وقتشه منم اونو فراموش کنم...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۱ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
باد

هنگامی که باد لباس هایم را تکان می داد من با پاهایم در یک صبح پاییزی در بادی غمناک قدم برمی داشتم.ولی انگار کسی نبود که بخواهد در سکوت پاییزی  با آهنگ خوش نوای خش خش برگها در باد قدم بزند .برگ های سرخ مانند قطرات اشک از چشمان درختان سرازیرمی شدند و تن گرم زمین را فرش می کردند.انگار  کسی علاقه ای نداشت که در این باد شرمگین که نسیم خزان را به همراه داشت در خیابان قدم بگذارد.خیابان خالی بود و من باز هم قدم می زدم . زمانی که داشتم به باد صحرایی تفکراتم می اندیشیدم کسی را دیدم که از آن سوی خیابان به مهمانی جشن مرگ طبیعت دعوت شده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۸ساعت۱٠:٤۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
تابستون

سلام

امسال هم مثل هر سال روز ها پشت سر هم میان تا دوباره برسن به پاییز ویه عالمه چیزه دیگه مثل خیا بون های فرش شده با برگ های زرد و نارنجی درخت ها  مثل نم نم بارون وکمی هم سرد شدن هوا مثل شوق بچه های کلاس اولی که برای اولین بار می خوان برن مدرسه مثل بچه های سال بالاتر که دوباره یاد غم وغصه های زندگیشون افتادن که دوباره میخوان برن مدرسه و هزار بد بختیه مدرسه و درس مثل زیاد شدن ترافیک تهران به دلیل سرویس های مدارس مثل مدرسه ها که دوباره پر میشن از سرو صدای بچه ها و مثل یه عالمه چیز های قشنگ و زشت که با اومدن اولین عدد یک روی تقویم ها شروع میشن .یکی هم  مثل من که امسال تابستون اصلا نفهمیده چجوری اومدو رفت هنوز تو کارا و برنامه ریزی های خودش گیر کرده و گیج و مبهوت به روزهای خط خورده ی روی تقویم نگاه میکنه ولی هنوز مونده هنوز میتونم از همین چند روزه مونده هم استفاده کنم .باور کردن اینکه یک سال گذشته سخته ولی میشه چون هیچوقت آدم مثل دیروزش نیست همینم برای من بسه.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٤ساعت٩:۳٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()