< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است

چه زود میگذرد این روزهای سرد،هوای سرد،آدمهای سرد،برخوردهای سرد،زندگی سرد.گویی سردی عادت این زندگی شده.سرد بودن،سرد رفتارکردن،سردزندگی کردن سیره ی آنها شده.انگار سرمای زمستان هم به سردیشان افزوده.آدما زمستان لباس های گرم میپوشند،کلاه سرشون میذارن،دستکش دستاشون میکنندو... خلاصه سعی میکنن خودشون رو گرم کنند و از دست سرمای هوا فرار کنندولی قلب های یخ زده دارند که باهیچ چیز گرم نمیشه.آخه آدما انگار دیگه هیچ احتیاجی به قلب هاشون ندارن که بخوان گرمش کنن.قلب برای آدمها یا یه چیز زیادیه یا اینکه اگه ازشون بپرسی نمی دونن یه چنین چیزی هم دارن و میگن:«الان ای که وگفتی ای یعنی چه؟»آدما بخاری و شوفاژ و ... میزارن تو خونه هاشون تا خونه رو گرم کنن ولی خانواده هایی سردو یخ زدست.آدما هرروز از خواب پامیشن وتا شب همون کارهای تکراری و همیشگی رو انجام میدن بدون اینکه دلشون بخواد تغییرش بدن.آدما هزار جور کار خوب و بد میکنن بدون اینکه به نفس عملشون فکر کنند.آدما هزار جور حرف میزنن بدون اینکه به طرف مقابلشون توجه کنن.آدما خودشون رو به روبات هایی تبدیل کردن که برای زندگی روزمره برنامه ریزی شدن ،سروقت غذا بخورن،سروقت برن،سروقت بیان.آدما اونقدر خودشون رودرگیر کردن که دیگه هیچ توجهی به فضای اطرافشون ،آدمهای اطرافشون وحتی خودشون ندارن.آدما چرا به جای اینکه به خودشون برسن به کاراشون میرسن.آدما چرا به جای اینکه به همدیگه کمک کنن حال همدیگر رو میگیرن وکلاه سر هم میزارن .چه حرفهای پیش پا افتاده ای، این جور حرفهادیگه برای آدما معنایی نداره .وقتی همه سرشون تو کار خودشونه ،وقتی کسی احساس مسئولیت نمیکنه ،وقتی کسی فکر نمیکنه که کی هست وکی باید باشه ،اتفاقات تازه و هیچ چیز تازه ای به وجود نمیآد.چقدر خوبه ما به این فکر کنیم که امروزمون با دیروزمون وفردامون چه فرقی داره؟

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ساعت۱۱:٢۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آدم برفی

زنگ به صدا درآمد .بچه ها با شادی وبا بینی های سرخ و دستکش های قرمز و آبی و سبز از مدرسه خارج شدند .انگار سرما شور آنها را برای بازی بیشتر کرده بود.گاهی چند نفر زمین میخوردند وهمه به آنها میخندیدند.سرویسها منتظر بچه ها بودند.سرو صدایی که چند لحظه پیش کوچه را پر کرده بود ازبین رفته بود .همه رفته بودند،تنهادخترکی کنار در ورودی مدرسه ایستاده وبه انتهای خیابان چشم دوخته بود .سرما بدنش را فراگرفته بود.هرچند دقیقه یک بار دستانش را جلوی دهانش میبرد تا آنها را گرم کند.حدود نیم ساعتی میشد که منتظربود.سکوت کوچه را فراگرفته بود و فقط صدای برخورد دانه های برف با زمین بود که شنیده میشد.هوا از همیشه سردتر به نظرمیرسید.دخترک چاره ای جز ایستادن ومنتظر بودن نداشت،نه میتوانست خودبه خانه برود نه اینکه به مدرسه بازگردد.دستانش کرخت شده بود .بی حوصله بود دیگر توان ایستادن وخیره شدن را نداشت.لبخندی برلبانش نقش بست .مقداری برف اززمین برداشت .بعد از یک ساعت گوله برف به یک آدم برفی تبدیل شده بود .دخترک با خوشحالی به آن نگاه میکرد.میخواست با این کار او را خوشحال کند.بااینکه برف صورتش را سرخ کرده بود ولی شال گردنش را به دورگردن آدمک پیچیده بود.ناگهان صدایی از انتهای خیابان به گوش رسید.ماشینی کنار مدرسه نگه داشت.خانمی از آن پیاده شد ،هراسان به سمت دخترک آمد ،عصبانی بود،شال گردن را از دورگردن آدم برفی باز کردو دست دخترک را گرفت وبه سرعت به سمت ماشین برد.حتی فرصت حرف زدن هم به دخترک نداد،درچشمان دخترک اشک جمع شده بود.درماشین را باز کرد تا دخترک سوارشود سپس در رابست وماشین را روشن کرد و با سرعت به راه افتاد.هنوز برف میبارید و آدم برفی کنار درمدرسه نشسته بود و به انتهای کوچه خیره شده بود.لبخندی ازعشق صورتش را پرکرده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/٢٢ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
روزهای ابری

سرمای زمستان دستان گرمت را کرخت کرده وتو به آن توجهی نداری .صورت پرمهرت آرامشی ابدی را تداعی میکند.آب حوض بسیار سرد است ولی تو به آن هم توجهی نداری .کودکی وارد خانه میشود صورتش از سرما گل انداخته سلام میکند و تو جوابش را میدهی بادیدن دستان دخترک و بدن لرزانش ژاکت نخ نمای خود را درمیآوری و به دور دخترک میپیچی او را به داخل میبری ،بخاری روشن است و گرمای لذت بخشی اطاق کوچک را پرکرده است .دوباره به حیاط میآیی هوا خیلی سردتر از قبل به نظر میرسد چادرت را برکمرت محکم میکنی و دوباره به کارت ادامه میدهی .لباس ها را دانه دانه داخل تشت می اندازی ،دستانت دیگر سرما را حس نمیکند.یخ ها را میشکنی .تشت را پر از آب میکنی مشغول میشوی .دخترک از پشت پنجره نظاره گر توست،اشک در چشمانش حلقه زده ،ژاکتت را از تن درمیآورد و از کنار پنجره کنار میرود.تو حتی به لباس ها هم فکر نمیکنی.نگاهی به گونی پر از لباسهای کثیف میکنی .ناگهان سرما تمام وجودت را در بر میگیرد ولی چاره ای نیست.به کارت ادامه میدهی.گرمای دستی دستانت را احاطه میکند،دخترک را میبینی که ژاکتت را دردست دارد با لبخند ژاکت را از او میگیری و به تن میکنی ،سعی میکنی چشمان غمگینت را از او پنهان کنی .او را به داخل میفرستی تادوباره مشغول کارشوی ولی دخترک قبول نمیکند ،با همان کلاه بافتنی قرمز و کاپشنش که کمی برایش کوچک شده کنار حوض مینشیند دستان کوچکش را درون تشت میکند و لباس ها راچنگ میزند.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۱٢ساعت۱٠:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
لطفا صبر کنيد

آدم ها خیلی از وقتها به حرفهایی که میزنن و کارهایی که میکنند خوب فکر نمیکنند یا اصلا فکر نمیکنند .فکر نمی کنندکه کا رهاشون میتونه برای دیگران چه صدمات و عواقبی داشته باشه وقتی آدم ها حالا از روی قصد یا بدون قصد کسی رو مسخره میکنن ،فکر نمیکنن اون فرد چه احساسی میتونه داشته باشه و چه تاثیری توش میتونه داشته باشه چقدر براش سخته که دیگران بهش با یک چشم دیگه نگاه کنن ،چقدر براش سخته که در اون مورد با دیگران صحبت کند،چقدر روی ذهنش تاثیر می گذاره .اون فرد ممکنه اون قدر این مسئله براش مهم بشه که دیگه حتی خودش رو به اندازه ی یک آدم عادی قبول نداره،دیگه نمیتونه بپذیره که اون هم مثل همه ی آدم های عادی حق داره که زندگی کنه ،حق داره وجود داشته باشه ،حق داره اون هم از حقوقش دفاع کنه وحرفهایی برای گفتن داشته باشه.همون تحقیر ساده ممکنه سالها در درون اون فرد بمونه ومانع پیشرفتش بشه وجواب این اتفاقات رو چه کسی میتونه بده؟چه کسی میتونه مشکلی رو که فرد شاید حتی اصلا نداشته باشه رو براش حل کنه؟چه کسی میتونه به اون کمک کنه .اون فرد اون قدر از خودش بدش میآد که دیگه خودش رو آدم حساب نمیکنه .ما آدمها کمتر فکر میکنیم که چه کارهایی انجام میدیم .بدنیست چند لحظه فقط برای چند لحظه قبل از اینکه کاری بکنیم یا حرفی بزنیم بهش فکر کنیم به عواقبش به اون فرد مقابلمون .مدمئن باشید هیچ وقت پشیمون نمیشید.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۳ساعت۸:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()