< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
I've been addicted to you

میخوام بدونین که اینجا رو نمیبندم چون نمیشه یه تیکه از زندگی رو ازش جدا کرد...چون نمیشه یه قسمتی از وجودت رو بکشی بدون اینکه بمیری و من نمیخوام بمیرم..میخوام همیشه یادم باشه کی بودم و کی شدم و چرا بودم و چرا هستم وچرا این وبلاگ رو زدم و چرا توش نوشتم و چرا توش گریه کردم و چرا توش شکستم وچرا الان میخوام ترکش کنم.
میخوام همیشه یادم باشه که چقدر اینجا رو دوست داشتم چقدر برام آخر دنیا بوده ....چقدر برام عزیز بوده و چقدر خواننده هاش رو دوست داشتم که فکر نمیکنم دیگه یه نفر هم ازش مونده باشه ...
از همون روزی که فلانی اومد باهام حرف زد و وبلاگ قبلیم رو بستم و این رو باز کردم با هدف و انگیزه ..از اون روزی که توش دوست های خوبی گیر آوردم...از او ن روزی که فقط برای یه نفر توش مطلب مینوشتم..از اون روزی که اون یه نفر رفت و من هنوز اینجا زنده بودم... از اون روزی که شروع کردم به نوشتم برای کسی که شاید یه روز بیاد و بفهمه که براش مینوشتم برای مخاطب نانشناس..برای تنها کسی که شاید دوستم داشته باشه.
روزی که این وبلاگ شد مطلب یه روزنامه و من چقدر بهش افتخار میکردم که چقدر تونستم تغییر ایجاد کنم ..از اون روزی که به خاطر کنکور ولش کردم تا روزی که دوباره بهش برگشتم .میخوام همیشه بدونم که چقدراینجا برام عزیزه ولی دیگه نمیشه ادامش داد. دیگه نمیتونم با این استایل ادامه بدم چون این دیگه استایل بهاره نیست.اینجا خیلی غمگین تر از اون چیزیه که باید باشه و من دیگه این همه غم و خاطره دردناک رو نمیتونم تحمل کنم حتی قالبش هم دیگه دلگیر شده  و مثل یه آدمی که کوچ میکنه میخوام خونه خودم رو ترک کنم و روی تمام وسایلش یه پارچه سفید بکشم چمدونم رو ببندم و چراغ ها رو خاموش کنم و در رو ببندم و برم ...نه اشتباه نکنید من در رو نمیخوام قفل کنم یعنی اینجا قراره همیشه وجود داشته باشه حداقل تا زمانی که پرشین بلاگ بخواد تعطیلش کنه خواهد بود.
هنوز جای دیگه ای برای بودنم در نظر نگرفتم. فقط میخوام یه روح سرگردان باشم تو گوگل ریدر یا توییتر که گاهی یکی دوجمله حرف دلش رو اونجاها میزنه میدونم که اینجا دیگه خواننده ای نداره ولی اگه کسی اومد که اینجا رو میخونده میتونه کامنت بزاره و من اگه جای جدیدی داشتم اگه دوست داشت آدرسش رو براش ایمیل میکنم .ساری به خاطر اینکه اینهمه سکیوریتیم رفته بالا و نمیگم کجا میخوام برم شاید چون جاده خودش بهترین خونه هرکسی میتونه باشه وقتی مقصدی نباشه.
بستن اینجا برای من خیلی سخته ولی کاریه که باید انجام بدم.
Goodbye my lover. Goodbye my Friend. You have been the one, you have been the one for me
Let's just cry cry on each other shoulder and tell each other It can't just be over
خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 23

سلام

خیلی وقته اینجا نیومدم.انقده درگیر درس و پروژه بودم که حتی نمیرسیدم به این فکر کنم که اینجا هم وجود داره.

میدونی خیلی به اینکه چرا اینجا باید وجود داشته باشه ، چی باید بیام اینجا بنویسم که نمیتونم توی توییترم بنویسم فکر کردم .خیلی به اینکه اصلا در اینجا رو برای همیشه ببندم و برم یه جای جدید با یه ایده جدید برای وبلاگ نویسی ، نمیدونم شاید یه روز این کار رو کردم .اما واقعیتی که وجود داره اینه که این جا یه جوری کتاب زندگی منه. کتابی که همیشه یادم میاره کی بودم و کی شدم.و خب یه جورایی تنها جاییه که من رو به گذشته ای که برای فراموش کردنش کلی زحمت کشیدم پیوند میده.

بهاره ای هستم که میشه گفت بیشتر زندگیش شده دنیای مجازی .شدم یه شخصیت مجازی میون آدم هایی که شاید مثل خودمن. مثل خودم از وقتی امتحانشون تموم شده  و دیگه کاری ندارن و کسی رو هم ندارن که بخوان باهاش خوش بگذرونن همش آنلاینن و در حال فعالیت تو گوپس و فرندفید و توییتر و گودر....لازم به ذکره این آدم هایی که میگم اصلا شامل فیس بوکی ها نمیشن.

بهاره ای هستم که آرومتر از همیشه است. بی درد تر از همیشه است.انگار خیلی چیزها رو پشت سر گذاشته و دیگه نمیخواد تحت هیچ شرایطی استقلالش رو از دست بده. بهاره ای هستم که تنهاست اما میشه گفت با تنهایی خودش خوشه و دیگه اجازه نمیده کسی سراغش بیاد. بهاره ای هستم که با واقعیت های خیلی خیلی تلخ زندگیش کنار اومده و میشه گفت میدونه کجای این دنیای خراب شده وایساده.

بهاره ای هستم که ته دلش همیشه منتظرته ، همیشه دوستت داره ، همیشه تو تمام لحظاتش آرزو میکنه که کنارش باشی اما سعی نمیکنه دیگه دنبالت بگرده ، با نبودنت میسازم و اگه بیای خوشبخت ترین موجود زمین میشم.

بهاره هستم و یک دنیا کتاب نخونده ... یک دنیا فیلم ندیده ...یک دنیا جای نرفته

فعلا خدانگهدار

پی نوشت: یادم بنداز برات از این دستبند های دوستی درست کنم

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت٧:٤٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 22

سلام

حالم امشب خیلی خرابه و خب من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم جز تو.

میدونی برام مهم نیست کسی اینجا رو میخونه یا نه یا آدم هایی که اینجا رو میخونن چه فکری دربارم میکنن.

واقعا برام مهم نیستن دیگه.امشب خیلی خستم.احساس خستگی میکنم و یه عالمه بغض کهنه درگلوم رو گرفته .

میدونی حتی دقیق نمیدونم چه مرگمه ،نمیدونم از چی باید بنالم ، چرا ناراحتم ، حتی بهانه ای برای زانوی غم بغل گرفتن هم ندارم اما غصه درگلوم رو گرفته و هی داره فشار میده .

میدونم نوشتن برای تو هم فایده ای نداره .اصلا تو که وجود نداری .

آره اصلا این نامه ها مسخرست خیلی مسخره تر از اون چیزی که هر کسی بخواد برای کس دیگه ای بنویسه.خودم هم مسخرم با همه ی کارهام و رفتارهام و وجودم و زندگیم و هرچیز دیگه ای و اینا هیچ کدوم مهم نیست چون در هر صورت هم من وجود دارم هم این نامه ها و هم همه ی اتفاقات مسخره ی زندگیم که یا نباید میافتادن یا افتادن و تموم شدن.

دارم جون میدم اما دیگه هیچ کلمه ای نیست که بخوام بگم که کسی بخونه .

میدونی قصد دارم در اینجا رو تخته کنم.شاید هم همین جوری ولش کردم رفتم سراغ یه جای دیگه با اینکه اینجا یه تیکه ای از زندگیمه که همیشه دوستش داشتم اما الان به جایی رسیدم که اینجام نمیتونم حرف بزنم .

نمیتونم توش داد بزنم که چقدر از این تنهایی خسته ام ، نمیتونم بگم که چقدر از دست خیلی ها ناراحتم ، نمیتونم خودم رو به در  دیوار اینجا بکوبم که خب این چه وضعه زندگیه آخه من دارم.

میفهمی؟ نمیتونم دیگه دردم رو به کسی بگم.

نه تو هم نمیفهمی ..هیچ وقت نفهمیدی ...اگه میفهمیدی همین جوری زل نمیزدی به این مانیتور لعنتی و بعد هم این صفحه رو مثل همیشه نمیبستی .

تو هم یه سرابی که هیچ وقت به واقعیت پیوند نمیخوری. یه ابر که نمیباره ، یه ستاره که نمی درخشه ، یه صدا که معلوم نیست از کجا میای ، یه خیال باطل ، یه نیاز غیر قابل انکار و یه شخصیت دوست داشتنی تو داستان پردازی های ذهن دخترک

اما شخصیت های داستانی هیچ وقت نمیفهمن که دخترک چقدر برای طراحیشون تو ذهنش وقت میذاره ، اونا رو با دقت و حوصله میسازه ، خصوصیاتشون رو با ظرافت تو ذهنش شرح میده و با تمام وجود آرزو میکنه که واقعی باشن.دخترک از دنیای واقعی خسته است و خیلی وقته که دست از دنیای آدم ها شسته و به دنیای تو پناه آورده ، به دنیایی که تو توش باشی که دستاش رو میگیری ، که نگاش میکنی و میفهمی که غم هاش به وسعت کهکشونه .که اشک شوق رو از روی گونه هاش پاک میکنی و گرمای دستات رو به گونه های یخ زده اش میبخشی .

میدونی از روزی میترسم که تو بیای اما سالها باشه که دخترک مرده باشه...

شبت در سرزمین رویاهای دخترک

پی نوشت: چشمات رو ببند،دقت کن ، مطمئنم صدای قلب دخترک رو که برای تو میزنه رو میتونی بشنوی...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٧ساعت۱:٢٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 21

سلام

میخواستم فکر نکنی که فراموشت کردم...با تمام نداشتنت،با تمام روزهایی که میان و میرن و من به نبودنت چنان عادت کردم که انگار غیر از این چیز دیگه ای ممکن نیست.

نمیدونم که الان چیزخاصی برای گفتن دارم یا نه اما حس کردم اگه دیر به دیر بنویسم مثل این میمونه که منم شدم مثل تو ، مثل تو که سراغی از من نمیگیری ، مثل تو که برات مهم نیست که من اصلا وجود دارم یا نه .نمیدونم حتی الان دلم نمیخواد بهت غر بزنم که چرا نیستی .

میدونی ، یه جور خاصی شدم ، انگار دیگه این تنهایی آزارم نمیده .انگار اینکه ساعت ها فقط با خودم باشم دیگه برام مهم نیست وبه هیچ چیز و هیچ کسی هم فکر نمیکنم.احتمالا چون با واقعیت زندگیم مواجه شدم و یه جورایی قبولش کردم .واقعیت اینکه تو نیستی و نبودنت یه امر طبیعیه و نباید امید داشت که یه روزی باشی.روزهام میگذرن ،چه سخت ،چه آسونی و تنها دلیلی که باعث میشه با تمام مشکلاتی که باهاشون دست و پنجه نرم میکنم هنوزم حس کنم که از زندگی راضیم اینه که توی تمام مراحل زندگیم فقط خودمم که موثرم و تمام کارهام رو خودم انجام میدم در نتیجه هیچ وقت حس بدی بهم دست نمیده و نگران چیزی نیستم .اگه کاری هم خراب بشه خودم رو سرزنش میکنم و همین آرومم میکنه.

یاد گرفتم وقتی دنیا بهم خیلی سخت میگیره خودم همدم خودم باشم .واقعا تنها کسی که هیچ وقت آدم رو تنها نمیذاره خود آدمه و همین آرومم میکنه .اینکه روی آدم اشتباهی سرمایه گذاری نکردم  و هیچ وقت دلم رو نخواهد شکوند.

به تازگی دیگه زیاد توییتر هم نمیام ، نمیدونم یه جورایی دیگه حرف خاصی ندارم که نیاز داشته باشم به آدمهای دیگه بگم شاید چون حس میکنم توییترم بیش از حد پابلیک و هر کسی توش هست و همه میبینن من چی میگم و از این قضیه اصلا خوشحال نیستم.شاید رفتم یه اکانت جدید باز کردم اما در کل خیلی خیلی زیاد کم حرف شدم .

حتی نمیدونم چرا این حرفها رو دارم به تو میزنم.

برو بخواب وقتت رو نگیرم .البته بعیده که بیای و اینا روبخونی.نمیدونم.اما من به نوشتن برات ادامه میدم. تهش اینه که تو هیچ وقت نیومدی و من حداقل یه عالمه نامه دارم که نشون میده تو وجود داری .حداقل در ذهن من

شبت به خیر و خوشی

پی نوشت:آخر سرالینا فهمید که دیمن رو دوست داره و یه جورایی به هم رسیدن و من خل و چل هر شب دارم همون پنج دقیقه فیلم رو نگاه میکنم و اشک میریزم...واقعا یه روزی میشه که تو هم بفهمی من چقدر دوست دارم و ما هم به هم برسیم؟

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت۱:٠٩ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 20

سلام

میشه من درد دل کنم و تو فقط گوش بدی؟

البته که میشه چون همیشه همین طور بوده.

حالم الان درحدی خرابه که تا جیغ نزنم یا گریه نکنم این حجم بغض از در گلوم برداشته  نمیشه .نمیدونم از چی بگم که خالی شم .از سریالی که الان دیدم و حسابی حسابی دلم برای دیمن سوخته یا از دردهای خودم که اصلا اینقده زیاده که حد گفتن نداره.

بیچاره دیمن ، فکر کن یه دختری رو خیلی خیلی دوست داری و دختره نمیدونه یا وانمود میکنه که نمیفهمه بعد دست به کارایی میزنی که همه ی دنیا مسخرت میکنن به خاطر اینکه داری به خاطر یه دختر چنین کارایی میکنی آخرش هم همه تو رو مسئول بدبختی هاشون میدونن و نمیفهمن که تو چقدر داری تلاش میکنی که بهترین چیزی باشی که میتونی باشی و چقدر داری از خودگذشتگی میکنی و چقدر برات دیگه مهم نیست وجود داری یا نه و همه اینجا به فکر علایق خودشونن نه تو و هیچ کس براش تو مهم نیستی و آخرش هم یه بلایی سرت میاد که انگار داره همه چی تموم میشه اما همچنان کسی نمیفهمه که توچقدرتلاش کردی برای سلامت اون دختره اونم بدون هیچ چشم داشتی به اینکه اون دختره دوستت داشته باشه.

حتی خودم هم نمیدونم اینایی که نوشتم دقیقا منظوری که میخواستم رو رسوند یا نه اما امشب قاطی تر از اونم که بفهمم دارم چی میگم.

فهمیدم که روزهای زندگیم میگذرن و تنها چیزی که ازشون برام میمونه یه کوله بار تجربه است که باید دنبال خودم بکشمش و همچنان یه عالمه شب تو زندگیم وجود داره که انتظارم رو میکشه و من باید تمام این صحراها و این شب ها رو تنهایی طی کنم و معلوم هم نیست روزی تو باشی که از این همه خواب و کابوس تنهایی شبانه بیدارم کنی وبگی که همه چی تموم شد ، من اینجام.

یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم ، یاد گرفتم بدون تو غصه بخورم و بریزم تو خودم  حتی به کسی هم نگم که چه مرگمه ، یاد گرفتم با قلب درد لعنتیم کنار بیام و هر وقت میاد سراغم آخ  و ناله نکنم و فقط سعی کنم نفس های عمیق بکشم و استراحت کنم تا بعد چند روز شاید دست از سرم برداره ، یاد گرفتم تا جایی که میتونم کمتر اشک بریزم اونجاهایی هم که دیگه نمیشه جلوی این همدرد های تنهایی رو گرفت برم یه جایی که کسی نباشه که اشکام رو ببینه .یاد گرفتم به دوست نداشته شدن عادت کنم و دیگه انتظار از هر کس و ناکسی نداشته باشم که من رو به یاد بیاره ، یاد گرفتم همه چیزهایی رو که تعلقی به زندگی من ندارن دور بریزم و سعی کنم اون چیزهایی رو نگه دارم که مالکیتشون مال خودمه ، یاد گرفتم روپاهای خود خودم وایسم ، یاد گرفتم وقتایی که خیلی ناراحتم خودم خودم رو آروم کنم باخودم حرف بزنم و تنها غم خوار خودم باشم .

میدونی اصلا پشیمون نیستم از راهی که اومدم ، از تمام دره هایی که رد شدم ، از تجرهایی که کسب کردم و کاملا راضیم از اینی که هستم چرا که این بهاره رو با هیچ توفانی نمیشه عوض کرد  و از جا کنده نمیشه .

من همیشه اینجام و همیشه همین جا میمونم که بیای وبتونی به من تکیه کنی و بتونم غم خوارت باشم.

شبت قشنگ و دوست داشتنی

پی نوشت : عروسی سر ویلیام و کاترین رو دیدی؟بلامنازع عاشق نگاه هاشون تو عروسی به همدیگه بودم ...خواستم بدونی تو همیشه شاهزاده منی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 19

سلام

نوشتن برات سخت شده ...نوشتن برای کسی که هیچ قسمتی از خاطراتت رو اشغال نمیکنه که بهش رجوع کنی ، چنگ بزینشون و با شوق و ذوق هر روز سعی کنی تکرارشون کنی .نه خاطره ای ،نه چیزی و نه حتی یه دلیل که اثبات کنه که هنوز وجود داری.

این روزها سرم بدجور شلوغه ،درس ، امتحان ،تمرین و پروژه های رنگ و وارنگ و یه عالمه استرس بدجور که وقتی صبح چشمام رو باز میکنم آرزو میکنم ای کاش میشد وقتی از خواب بلند میشم دیگه توی این دنیا نباشم که بخوام با همون زندگی تکراری و دغدغه های تهوع آورش دست و پنجه نرم کنم. این روزهاست که همش دلم میخواد یکی باشه ، یکی باشه که با اینکه میدونم توی هیچ کدوم از اینکا ر ها نمیتونه کمکم کنه ،نمیتونه حتی یکی از کارهام رو هم تقبل کنه اما وجود داشته باشه که وقتی خسته میشم ، وقتی از استرس چشمام یهو پر از اشک میشه ، وقتی بی هدف به اطراف نگاه میکنم و یخ کردم، دستام رو محکم بگیره ، بغلم کنه ، بزاره اون بغض و ناراحتیم خالی بشه بعد توی چشمام زل بزنه و بگه همه چی درست میشه ، همونجوری که همیشه تونستی با همه چی کنار بیای و تمومش کنی این یکی هم میگذره و به بهترین نحو تموم میشه .من میدونم که تو میتونی .

I desperately want someone to tell me: Everything gonna be OK honey.

تمام این لحظه ها رو میگذرونم ، تمام این اشک ها رو میریزم و قبل از اینکه کسی ببینه از روی گونه هام پاکشون میکنم  فقط به این امید که یه روز میای و جبران میکنی تمام نداشتن هام و نبودن هات رو....

فعلا خدانگهدار

پی نوشت : حساسیت بهاری داره بیداد میکنه ، اما نمیشه از این همه گل بهاری گذشت ،نمیشه از شکوفه ها گذشت که روی درخت های بی برگ و بار سبز شدن ...

بهارت پر از شکوفه

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٩ساعت٦:٥۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 18

سلام

سال نو مبارک باشه ایشالله برات

سال نو شد و تو هنوز اینجا نیستی .حق بده شک کنم به اینکه دوستم داری یا نه.آخه هر کسی هم باشه دیگه سال تحویل سعی میکنه کنار کسی باشه که دوستش داره .اما من هرچی نگاه کردم تو نیومدی...لباس پوشیدم.هفت سین چیدم ، شمع روشن کردم و ماهی گلی ها رو توی تنگ انداختم اما تو نیومدی.انگار فاصله ی من و تو از سیصد و شصت و پنج روز سال خیلی بیشتره ، انگار من و تو اندازه قرن ها با هم فاصه داریم و هرچی من بیشتر به انتظارتو روز ها رو میشمرم فاصلمون بیشتر میشه.دلم میخواد یه جایی بین این روزها یهو زمان بیاسته.یهو ساعت ها از کار بیافتن و اونوقت من بتونم اسمت رو فریاد بزنم و مطمئن باشم که تو صدام رو میشناسی.میدونی که منم که به خاطرت حاضرم دنیا ها رو بشکافم تا پیدات کنم.تا به همه نشونت بدم و بگم ایناهاش..این همونیه که من دنبالش میگشتم.

رفته بودم عروسی یکی از اقوام و همش حواسم به حرکات عروس بود، یه جورایی علاقه دارم به اینکه زل بزنم به عروس و احساساتش رو حدس بزنم.وقتی داشتم نگاش میکردم گاهی اضطراب رو توی نگاهش میدیدم و داماد رو که کنارش نشسته و این سوال برام پیش میومد که توی این لحظه های دل نگرانی چرا دست داماد رو نمیگیره و محکم فشار نمیده تا آروم شه؟نمیدونی چقدر دلم میخواد گاهی اینجا باشی تا دست های سردم رو بگیری و من یهو آروم بشم ، بهار بشم ، متولد بشم ...

میدونستی امروز روز تولد منه؟ میدونستی تا سال تحویل شده منم به دنیا اومدم؟ نکنه آرزوی سال تحویل تو بودم یه موقعی؟

میدونی دلم میخواد یه روز ازم سوال کنی دلت میخواد کادو چی بگیری و بگم تو رو؟

هرچقدر هم این روزها بگذره ، هر چقدر هم بد بگذره ، هر چقدر هم سال عوض شه و یکی دیگه بیاد ، بدون من دوستت دارم.

فعلا خدانگهدار

پی نوشت:بیا حدس بزنیم تو عیدی به من چی میدی؟ فکر کنم یا کتابه یا یه چیزی که خودت درستش کردی ... حتی اینکه نگاهمم بکنی برای من یه دنیاست...

پی نوشت دوم: یادت نره این روزها خیلی شیرینی و آجیل نخوری ...یا چاق میشی یا مریض.مراقب خودت باش

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت٧:٠۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 17

 سلام

حس میکنم دلم برایت گرفته است.اما نه مثل همیشه.نه مثل همیشه که می آیم و از نبودنت میگویم و از اینکه میخواهم که باشی.

نمیدونم چجوری باید این رو بهت بگم که دلم نمیخواد الان اینجا باشی.دلم نمیخواد اینجا باشی و ببینی که چقدر ضعیف و رنجورم. دلم میخواد روزی که کنارم هستی از داشتنم افتخار کنی و بهترین بهاره ای باشم که میتونم باشم.

دلم نمیخواد الان داشته باشمت چون هنوز جنبه ی داشتنت رو ندارم.چون اگه داشته باشمت ممکنه کاری بکنم که از دستت بدم ، چون اگه الان داشته باشمت دیگه بهاره نیستم. در واقع الان هم بهاره نیستم و باید بهاره ای وجود داشته باشه که تو به خاطرش پیشم بمونی مگرنه اگه الان پیشم باشی من در مقابل تو هیچم و درونت ذوب میشم و تو هیچی به دست نمیاری و فقط باید برای من همه چیز باشی و من این رو نمیخوام .من دلم میخواد تو همه چیز رو داشته باشی و این وجود الان من چیزی نداره که  به تو بده و این آزار دهنده است  اما واقعیته محضه.

رفتم مشهد و برای سلامتیت دعا کردم ، دعا کردم که وجود داشته باشی ، دعا کردم که بتونم لیاقت داشتنت رو پیدا کنم.

قلبم تاب دیدنت رو نداره ...این قلب یه چینی بند خورده است که تا یه بارون بهش میخوره از هم وا میره و این چیزی نیست که من بخوام به تو تقدیم کنم.جای تو توی یه خونه ی زلزله زده نیست.

فهمیده ام که برای داشتنت اول باید بهاره رو داشته باشم و این کلید رسیدن به توئه.میدونم که تو بهاره رو دوست خواهی داشت. و وقتی که اومدی همونجا بهاره رو با دستای خودم جلوت قربانی میکنم مثل اسماعیل .

این حرفهایی که زدم هیچ چیزی از دلتنگیم برات کم نمیکنه ، هنوز قلبم از نداشتنت درد میگیره و نگاهم بی وقفه دنبالت میگرده اما دلم نمیخواد توی این سر و وضع من رو ببینی ، این چیزی نیست که تو لیاقتش رو داری.

بدون همیشه دوستت دارم

خدانگهدار

پی نوشت:انگشتر جدید خریدم به نیت پیدا کردن یه بهاره ی تنها و دستم کردم و این یکی دیگه گشاد نیست که از دستم در بیاد و دادم تا جایی که میشد تنگش کردن که فقط اندازه انگشت بهاره باشه.

فکر نمیکنم هیچ وقت بفهمی که چقدر دلم میخواد یک بار تو بغلت حس آرامش رو تجربه کنم ، حسی که تازگی ها اصلا باهاش همنشین نیستم.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
نامه ای به مخاطب ناشناس 16

سلام

شبه و دارم به تو فکر میکنم..مثل همیشه که وقتی بیکار میشم  و کسی نیست به تو فکر میکنم.دارم به داستان هایی که میخونم یا خوندم فکر میکنم و اینکه تو چقدر شبیه کدوم یکی از شخصیت هایی هستی که من دوست دارم.و اینکه چجوری من تو رو میبینم و تو من رو از میون این همه آدم تشخیص میدی.

دارم فکر میکنم که من لیاقت سیندرلای تورو بودن رو دارم یا نه .واقعا تو میتونی میون اینهمه دخترکه شماره پاهاشون اندازه ی منه و خب خیلی خیلی بهتر از منن ،من رو پیدا کنی؟نمیدونم .نمیدونم که آخر سر توروتوی  کدوم گوشه ی این شهر و توی کدوم موقعیت از زندگیم پیدا میکنم اما دلم میخواد تو رو وقتی پیدا کنم که از همه کس نا امید شدم، شاید روی یه نیمکت توی یه پارک نشستم و دارم بازی کردن بچه ها رو تماشا میکنم ، شاید تنهایی توی یه کافه نشستم خیره شدم به آدم های اطرافم ، شاید توی یه اتوبوس نشستم و دارم آهنگ گوش میدم و با خودم شعرش رو زمزمه میکنم ، شاید هم توی یه کتاب فروشی وقتی وسط یه عالمه کتاب غرق شدم و نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم.

گاهی دلم میگیره وقتی به این جای داستان فکر میکنم که ممکنه تو رو ببینم اما نشناسمت ، ممکنه تو من رو دوست نداشته باشی ، ممکنه من اون چیزی نباشم که تو تصور میکنی ، ممکنه تو یه جای خیلی خیلی دور زندگی کنی و من هیچ وقت نتونم ببینمت ، ممکنه نباشی و ممکنه نباشم...

حسودیم میشه ، حسودیم میشه به تمام اون آدمهایی که تورو میتونن داشته باشن اما من نه ، به تمام اون آدمهایی که هر روز باهات حرف میزنن ،از کنارت رد میشن ، بهت سلام میکنن و تو با سر تکون دادن جواب سلامشون رومیدی ، به اونایی که باهات هم مسیرن و توی اتوبوس و تاکسی یا پیاده رو کنارت وایمیستن اما من نمیتونم حتی صورتت رو تصور کنم.

با تمام این حرفها بدون که من هستم که تو باشی ، من هستم که اگه از تمام این آدمها خسته شدی بیای و به چشمام خیره بشی و من تمام دردهات رو با جون بخرم ...

شبت به خیر شاهزاده ی رویاهای من

پی نوشت:بافتنی بافتن یاد گرفتم...حول شدم ، نمیدونم باید برات چی ببافم ، کلاه رو بیشتر دوست داری یا شال گردن؟ نمیدونم چه رنگی بهت بیشتر میاد اما خب معلومه که همه چی به تو میاد، ببخشید که خودم انتخاب میکنم رنگ رو ،امیدوارم خوشت بیاد.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت۱:٤۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آفرینش

در ابتدا کلمه نبود بلکه آسمان بود.

آسمانی سراسر یگانگی و ابر.

ابرهایی به شکل فرشتگان که بال های سخاوت خود را بر عرصه ی وجود برافراشته بودند.

زمین بود و نداشته هایش ، انسان بود و هبوطش.

الهه ی زیبای آسمانی مدت ها بود که به انسان خیره شده بود ، به حرکات حیرانش ، به نگاه بی مقصدش و به دستان بی چیزش. مدت ها بود که بغض میکرد ، مدت ها بود که خون جگر میخورد و نظاره گر زمین بود.ناگهان ، قلب یگانه فرشته ی زیبایی شکست، آسمان به غرش در آمد ، درد در سراسر پیکر  الهه ی طناز آسمان شعله کشید وپیکر خوش نقش و نگارش را تکه تکه کرد.

در آسمان غوغایی بر پا شد ، صدای شیون همه جا را پر کرد  و باران که قطره قطره ی خونشان بود بر زمینیان باریدن گرفت. قطرات باران هم چون سربازانی گم نام چشم بر ماوای خویش بستند و هبوط کردند تا هستی را بر زمینیان هدیه کنند...

و در آغاز باران بود

                و باران خون آسمان بود

                                و آسمان آخرین نشانه بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()