< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اشک آدم برفی

و آفتاب پیر و خسته ی زمستان جسم نیمه جانش را بر عرصه ی آسمان میکشید و یک صبح زمستانی را به چشمان پف کرده ی دخترک نوید میداد.دخترک طبق معمول از خواب پرید.سراسیمه ساعت دیواری اتاقش را نگاه کرد و نفسی از روی  آرامش کشید.از جایش بلند شد ،از سکوت خانه معلوم بود که مثل همه ی روزهای هفته در خانه تنهاست. چشم هایش را مالید و به دستشویی رفت.مثل همیشه هیچ نکته ی مثبتی در تصویر در آینه وجود نداشت تا او را امیدوارکند.صورتش را شست و به آشپزخانه رفت.مثل همیشه سفره روی میز پهن بود و تکه های نان خشک و استکان های نشسته روی آن قرار داشتند. لیوان کوچک چینی اش را از کابینت بلند کرد و برای خودش چایی ریخت.رفت و پشت میز نشست.دوتاقاشق شکر  توی لیوانش ریخت و شروع به هم زدن کرد.چندی نگذشت که در خیالاتش فرو رفت.داشت به نامه ای که دیروز دوستش به او داده بود فکر میکرد،به نگاه دوستش ، به لرزش دستانش، به اینکه دیشب تا دیروقت دوستش را تصور کرده بود که رو به رویش نشسته و به حرفهایش گوش میدهد و او هی گفته بود و گفته بود و گفته بود.ناگهان دستش سوخت.به خودش که آمد فهمید آن قدر چایی را هم زده که از فنجان سرازیر شده و روی دستش ریخته.خیلی وقت بود که دیگر به خاطر این چیزها هل نمیشد.با خون سردی تمام و به زور و اجباری که میدانست مادرش اگر ببفهمد صبحانه نخورده مثل همیشه دعوایش میکند،لقمه ای نان و پنیر گرفت.لقمه را به سمت دهانش برد.از تصور مزه ی نان و پنیر حالش بد میشد اما چاره ای نبود و باید میخورد.لقمه را در دهانش گذاشت و چشمانش را بست و زود زود آن را جوید و فنجان چایی را نیز بعد از آن سر کشید تا وظیفه ی خود را انجام داده باشد.دلش میخواست از آشپزخانه فرار کند اما میدانست که اگز مادر بیاید و ببیند که او سر میز را جمع نکرده دعوایش میکند.با صورتی مالامال از بی حوصلگی سر میز را جمع کرد و استکان ها را شست و به سرعت از آنجا خارج شد.به اتاقش رفتوسرش را کرد زیر تخت و کتاب داستان کوچکی را در آورد.لای کتاب داستان برگه هایی مچاله شده بود.دخترک برگه ها را برداشت و کتاب داستان را دوباره زیر تخت گذاشت.دخترک کتاب داستان هایش را زیر تخت میگذاشت ،آخر میدانست که مادرش دوست ندارد او کتاب دیگری جز کتاب های درسی اش را بخواند و اگر آن ها را پیدا میکرد،قایم میکرد و دیگر به دخترک پس نمیداد.دخترک هم از آن به بعد کتاب داستان هایی را که از کتاب خانه مدرسه شان یا از دوستانش به امانت میگرفت زیر تخت یا درون کیف مدرسه اش نگه میداشت و سعی میکرد در سرویس مدرسه یا در کلاس هایش کتاب بخواند، نه درخانه.برگه های مچاله شده را برداشت و به سمت پنجره ی اتاقش رفت.بچه ها داشتند بیرون برف بازی میکردندودخترک دلش پر کشید برای ساختن یک آدم برفی،از همان آدم برفی ها که به جای دماغشان هویج میگذارند و با دکمه برایشان چشم درست میکنند و شال گردن دورسرشان می پیچند اما افسوس که نمیشد از خانه بیرون برود، چون مادر به او تاکید کرده بود که درخانه بماند ومراقب خانه باشد. اصلا نمیفهمید چرا بچه ها وقتی برف میآید و مدرسه ها تعطیل میشود خوشحال میشوند.خوشحالی ندارد که، اگر مدرسه بود با دوستانش بازی میکرد، گوله برفی پرت میکرد،شعر میخواند،روی برف دراز میکشید ، از آن برف ها که هنوز دست کسی به آنها نرسیده و یخی هستند یا از آن قندیل های شیشه ای که زیر شاخه های درخت ها میبندند،میخورد.اما حالا باید خانه میماند و تماشاگر بازی های بچه های کوچه میشد.بغض کرد ، اما مثل همیشه بغضش را قورت داد. اولین کاغذ مچاله را باز کرد.دست خط خودش بود.نامه ای بود که دیشب برای بهترین دوستش نوشته بود.برای بهترین دوستش که حالا کیلومترها با او فاصله داشت.دوستش او را گذاشته بود و رفته بود.با مادر و پدرش رفته بود.خانه ی شان را عوض کرده بودند.و دیگر نمیتوانست با او هم مدرسه ای و هم کلاسی و دوست باشد.دوستش او را با تمام رویاهایش تنها گذاشته بود و رفته بود.او را با عکس برگردان های قلب شکلش ، با جامدادی ساعت دارش ، با سر مدادی کلاه قرمزیش، حتی به ساعت در دارش هم نگاه نکرده بود و رفته بود. دیگر هیچ کدام از آنها برایش زیبایی نداشتند.بدون او،نه  باربی میخواست ، نه کارت صد آفرین  و نه آلوچه های دستفروش دم در مدرسه را. او فقط دوستش را میخواست تا زیر باران با هم راه بروند و آب نبات اشتراکیشان را با هم لیس بزنند.

عروس های آسمان هم چنان رقص کنان رهسپار زمین میشدند و دخترک کوچکی را نظاره میکردند که  بر روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ی اتاقش آدم برفی گریانی را نقاشی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

باید بنویسم.تا وضع از این بدتر نشده باید بنویسم.باید بنویسم که دارم له میشم زیر فشار لحظات،زیر فشار بودنی که هیچ هدفی رو دنبال نمیکنه.باید بنویسم که چقدر احتیاج دارم یکی بیاد محکم بغلم کنه و ازم بخواد که گریه کنم و اون هیچی نگه و من اشک بریزم وحرف بزنم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره.چرا هیچ کسی نیست؟چرا هیچ کسی از اون آدمایی که اون همه مدت توی زندگیم بودن حس نمیکنن جای من توی زندگیشون خالیه.چرا هیچ وقت برام نمی نویسن،چرا فراموشم کردن.آره میدونم که نباید انتظار هیچ چیزی رو از هیچ کسی داشته باشم.آره میدونم که حرفهام بی خودن. آره ولی شما ها چه میدونید از این درد که میپیچه توی تمام سلول های آدم وقتی حس میکنه یک دستمال کاغذی بوده که استفاده شده و الان دقیقا توی سطل زبالست و کسی هم با سطل زباله کاری نداره جز اینکه یه سری آشغال دیگه رو بریزه روی سرش تا بیشتر فرو بره و بیشتر فراموش بشه. آره شماهایی که حس میکنید بهاره چه آدمه شاد وخوشبختیه که کسی مثل لاله داره و لاله برای بهاره همه کار میکنه اما تاحالا یکی از شماها فکر کرده اگر یه روز لاله هم مثل شماهابره،اگه بهاره دیگه لاله نداشته باشه باید چجوری زندگی کنه؟ تاحالا طعم حرف نزدن با هیچ آدمی رو در 24 ساعت چشیدید؟تاحالا حس کردید چقدر سخته وقتی دلت بخواد دوستت رو ببینی اما نشه، تاحالا با این مشکل مواجه بودین که همیشه خدا وقتی خیلی از وجود بهترین دوستتون دارید لذت میبرید و دارید باهاش دنیا رو میگردین یه چیزی ته دلتون هی بهتون گوش زد کنه که بهاره حواست باشه به این آدم بیشتر از این حق نداری نزدیک شی، و مطمئن باش که یه روزی از دستش میدی. همه شما آدما یه کسی رو دارین که تا دلتون میخواد بهش نزدیک میشین ،تادلتون میخواد کنارش میشینین ، از وجودش لذت میبرین ، اما من،باید همیشه حواسم باشه که مردم چه فکری میکنن ،دیگران چی میگن،فلان دوستم پیش خودش چی میگه،حق ندارم وقتی خونم بهش زنگ بزنم، بهش زنگ نزنم ،بهش وابسته نشم،ازش نخوام برام کاری بکنه، همیشه باب دلش رفتار نکنم،احساساتم رو بروز ندم و هزار جور حرف بشنوم و هزار نگاه حاوی فحش رو تحمل کنم.میفهمید؟خسته ام.خسته ی خسته ی خسته.هیچ کدوم از شما آدما وقتی که میخواستم بیاید و جای لاله رو برام پر کنید نتونستید باهام به اندازه ی اون صادق باشید،نتونستید تحملم کنید،نتونستید کنارم باشید در تمام لحظات،میدون که هیچ کس توی این دنیا نمیتونه مثل لاله برای من باشه.هیچ کس به اندازه ی اون نمیدونه من از چه چیزهایی وحشت دارم ،به چه چیزهایی حساسیت دارم،دلیل ناراحتی معدم چیه،چرا بد اخلاقم ،چرا خوشحالم،کی بودم ،کی هستم و کی دلم میخواد که باشم.و حالا من باید لاله رو از دست بدم.چون نباید بهش وابسته باشم، چون نباید امیدوار باشم که همیشه کنارم بمونه، چون هیچ کس مثل من و لاله نیست.دارم میمیرم انقدر این حرفها رو به خودم زدم و بغض در گلوم رو گرفته.میدونم اشکال از منه، گاهی فکر میکنم چه خوب میشد اگه لاله پیش دانشگاهی که ناپدید شد دیگه هیچ وقت بر نمیگشت.بفهمید آدم ها.بفهمید و ازم انتظار نداشته باشید حتی اگه یه روز لاله رو از دست دادم باز به دنیای شما برگردم.

آره هیچ وقت توی وبلاگم از لاله نمینوشتم ولی اگه لاله و ساربانم نباشن دیگه هیچ وقت نمینویسم.همین...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت٥:٤٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
خزان آفرینش

تو مرا آفریدی و تو مرا هم چون پیله ای به دور پروانه در سیر دگردیسی خویش پرورش دادی.و تو مراهم چون برگی از تبار درخت در زیر سایه ی خویش کشیدی و از شیره ی جانت مرا سیراب کردی و من در آن لحظه که آفتاب با دست های مرمرین خویش انگشتان نحیفم را نوازش میکرد مست آسمان گشتم و از عشق آفتاب و خورشید و آن دُر و گوهر که نهایت زمین بود و زمین بر مبنای او میچرخید و او گیسوی آتشینش را به هر سوی می افکند، سوختم و شب ها در فراقش و از فریب مهتاب زرد گشتم و خشک شدم و سخت و شکننده شدم و زبانه های عشقش شاهرگ عقلم را با نیشتری کوچک پاره کرد و من، دیوانه شدم. و تاب و اختیار از کف بدادم و دست به دامان باد عصیانگر و کولی شدم و شلیته ی چین دارش را محکم گرفتم و از درخت،از تبار و پدر خویش که آفریدگارم بود، رها شدم .و دختر کولی خنیاگر باد مرا با خود میبرد و من احساس میکردم که به آسمان نزدیک میشوم و آسمان در جلوی چشمانم به رقص می افتاد و من در کنار حوریانش در بزم عشاق سماع میکردم و کوچکی خویش از یاد میبردم و فکر خورشید در سر میپروراندم و دیگر نه یک برگ از رگ و ریشه ی یک درخت ، که یک رهرو راه بی نهایت دل دادگی بودم. به یک هنگام باد دست مرا از دامنش جدا کرد و من ماندم و یک دنیا و یک آسمان و یک خورشید.  من بودم و پیچ و تاب راهی که لیک خوب میدانستم سقوطی بیش نیست.گاه به زیر کشیده میشدم و چرخ میخوردم و بالا میرفتم و پایین می آمدم ، ولی گریزی نبود. و من در یک صبح پاییزی در زیر پای پروردگار خویش هبوط کردم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت٩:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
آخر دنیا

باد زوزه میکشید و باران ساعت ها بود که بارش خودرا ادامه میداد.دخترک در ردیف آخر اتوبوس سرش را به شیشه تکیه داده بود و به اشک های آسمان نگاه میکرد.چشمانش دیگر توان باز ماندن را نداشتند.دخترک دلش میخواست اتوبوس همین گونه به راه خود ادامه دهد و هیچ وقت نایستد، دلش میخواست در بست او را تا ته دنیا ببرد و این جبر دوار گونه ی زمان را پایان بخشد.نفس عمیقی کشید و احساس کرد که خنجری در قلبش فرو میرود، بغض فرو خورده ی خود را بیشتر پایین داد و دستان قرمزش را تا ته درون جیب کاپشنش فرو برد.چشمان نیمه بازش را بست و سعی کرد به روزهای بارانی ای بیاندیشد که او و دوستان هم سن و سالش برای باران شعر میخواندند و زیرش بازی میکردند.ناگهان احساس کرد که کسی او را صدا میزند،چشمانش را باز کرد، راننده اتوبوس با چشمانی براق و نگاهی نه چندان مهربان به او خیره شده بود، به سرعت خود را جمع کرد وفهمید که انگار خوابش برده و الان در انتهای مسیر است و باید پیاده شود...شاید آن جا همان آخر دنیا بود. دخترک کیفش را به دوش انداخت و از راننده معذرت خواست و از اتوبوس پیاده شد.دلش میخواست گریه کند.راه طولانی ای در پیش داشت و باران هم چنان می بارید.دخرتک شال گردنش را محکم به صورتش بست و دست هایش را مشت کرد و تا آخر در جیب هایش فرو برد و به راه افتاد.باد سرد گونه هایش را آزار میداد اما چاره ای نبود باید ادامه میداد.دخترک به یاد ایام کودکی سرش را بالا کرد تا باران را نگاه کند.قطره هایی کوچک بر روی عینکش نمایان شد ودلش خواست تا به آدم های دیگر فخر بفروشد که من میتوانم باران را نگاه کنم اما شما نمیتوانید ولی حس تنهای جانکاه وجودش را در برگرفت.کسی نبود که بتواند به او فخر بفروشد.خیابان پر بود از آدم هایی که به سرعت از کنارش میگذشتند و ماشین هایی  که بی توجه از یکدیگر سبقت میگرفتند و عبور میکردند. دخترک ایستاد. دستان مشت کرده اش را از جیب  بیرون آورد و زیر باران گرفت. دستش میلرزید  و قطره های معصوم و کوچک درون کاسه ی دستانش  مینشستند. آهی کشید، آب را به زمین ریخت و به راهش ادامه داد.خانه ی مادر بزرگ دقیقا یک خیابان آن طرف تر بود و او مجبور بود راه را پیاده برود.بغض راه نفسش را تنگ کرده بود.خاطرات یکی یکی از جلوی چشمانش میگذشتند.دلش برای آن روزها که عینک بارانی اش را هیچ گاه پاک نمیکرد تنگ شده بود،دلش برای دستانی که زیر باران ،دستانش را میگرفتند  تنگ شده بود.دلش میخواست برگردد، خنجر ناله هایش را در قلب زمان فرو کند و به دوران گذشته بازگردد.دلش میخواست کسی او را در خیابان بشناسد و او آن فرد را محکم بغل کرد و بغض چند ساله اش را در آغوش یک آشنا خالی کند.اما مثل همیشه هیچ کس نبود و تنها او بود و باران و کوله پشتی خیسش. صدای شر شر آب درجوی نوایی آشنا را برایش تداعی میکرد اما دخترک دیگر از شنیدن این صدا مست نمیشد و لبخند صورت غم زده اش را پر نمیکرد. آخرین گام را برداشت و به در خانه ی مادر بزرگ رسید.دست بی حسش زا در جیب سمت راست کیفش فرو کرد و کلید را بیرون آورد.در را باز کرد و وارد شد.

چراغ ها خاموش بود و این نشان میداد که مادر هنوز برنگشته است.فورا به آن سمت حیاط رفت و بیلچه ی کوچکی را برداشت.کیسه ای را از کوله پشتی بیرون آورد و کارش را شروع کرد.

خداحافظ!

باران دلش میخواست بیاستد وتنها به بارش اشک ها بسنده کند.

شاید آسمان نیزاز برای او میگرست.

و دخترک آرام و با نگاهی مالامال از اندوه تنها عروسک کودکی اش را در باغچه ی کوچک مادربزرگ به خاک سپرد.

و این آخرین بار بود که دخترک زندگی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

دارم به بهاره فکر میکنم.شایدم چه خود خواه شدم  که دارم به بهاره فکر میکنم.دارم به اون زمانی فکر میکنم که هر چیزی رو که مینوشتم توی وبلاگم نمیذاشتم...یه جورایی وبلاگم واسه خودش عظمتی داشت و یه جای خاص برای خودش حساب میشد.دارم به اون زمانی فکر میکنم که اون مجله هه اومد درباره ی وبلاگم ازم سوال کردو منم کلی جواب دادم و گفتم حتی مامانم هم نمیدونه من وبلاگ دارم و دقیقا همین جمله ی من بیچاره رو تیتر کرد و تا یه مدت کلی دعوا داشتم با مامان محترمم. امروز پس از مدت ها ی خیلی خیلی زیاد که بالای یک ساله رفتم سراغ دفتر قرمزم...آره منم کلی دفتر های رنگ و وارنگ دارم که هر کدومشون مخصوص یه دوران خاص از زندگیمن و احتمالا اگه الان بخوام یه دفتر جدید برای این دوران از زندگیم انتخاب کنم اون دفتر مشکیه....نوشته های سال 85 به بعد رو شروع کردم به خوندن.اینکه چه دورانی بود اون زمانی که سال سوم دبیرستان بودم و داشتم با یه افسردگی دست و پنجه نرم میکردم و به خاطرش پیش روان شناس هم رفتم و میترا خانوم تنها کسی حساب میاد که دفتر قرمزه ی من رو خونده وبعضی جاهاش رو هم های لایت کرده ..مثلا اون جاهایی که درباره ی لاله حرف زدم.تک تک لحظات زندگیه دبیرستانم به جز سال دومش رو دوست دارم...تک تک لحظات نفس کشیدن توی هوای کثیف انقلاب و خیابون انقلاب رو دوست دارم.تک تک روزهایی که با دوستان کلی برنامه میذاشتیم که بریم سینما و میرفتیم. اون زمان هیچ چیزی توی زندگیم کم نداشتم...هیچی .با اینکه هاسمیک رو نداشتم.با اینکه گوشی نداشتم.با اینکه خیلی از امکاناتی که الان دارم رو نداشتم اما توی یه جایی بودم که حس میکردم نیاز به هیچ چیز دیگه ای ندارم.با این زخم نمیشه کنار اومد..هرچقدر هم در بسته باشه بعد یه مدت شروع میکنه به آتیش گرفتن  و دهن باز میکنه و هی خون میاد و هی خون میاد و هی خون میاد تا تهی شی و بیافتی به حال مرگ.میدونید حس میکنم خیلی وقته که توی کما زندگی میکنم.یعنی زندگی نمیکنم ،دارم نفس میکشم توی اون هوای بالا شهری درکه و پارک وی و تجریش و توی بوفه و سلف غذا میخورم و قس الی هذا.حقیر شدنم رو درک میکنم از مطالعه نکردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از حوصله نداشتنم برای فکر کردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از خندیدنم. به یه جایی رسیدم که به جای اینکه آدما رو ببینم فقط شب ها خوابشون رو میبینم.به یه جایی رسیدم که دلم نمیخواد به هیچ آدمی کمک کنم ...دلیلشم نمیدونم.به یه جایی رسیدم که دلم میخواد فقط خودم باشم و خودم وزندگی خودم.مثل خیلی از وقت ها دلم میخواد یه دختر خیلی ساده بودم با یه زندگی خیلی ساده تر.دلم میخواد دغدغه هام دخترونه بود...ولی نیست.حتی حسود هم نیستم.تنها سیب زمینی ام.مثل ساربان محترمم که اون هم شده یه سیب زمینی.

دیروز تو کلاس زبانم معلممون سوال کرد که دلتون میخواد تو کدوم یکی از دوره های پیشین زندگی میکردین؟ برام خنده دار بود که همه دلشون میخواست یا توی دوران پهلوی زندگی میکردن یا دوران هخامنشی اما من دلم میخواست یه دختر قجری بودم.دست خودم نیست که این قدر خانومای دوران قاجار رو دوست دارم.خیلی سادن.خیلی خیلی ساده.اونقدر که وقتی عکسشون رو توی یه نمایشگاه توی دانشگاهمون میزارن همه ی دخترا میان و مسخرشون میکنن .دلم میخواست یه دختر قجری بودم که لباسای قجری میپوشید و چارقد سفید سر میکرد و از اون چادرهایی که کمر بند دارن و از اون جذاب تر اون پوشیه های سفیدی که میزدن به صورتشون و اون حرفهای خاله زنکی اون زمان...اه ...چی درک میکنید که دارم میگم عاشق چه چیزهایی هستم.

آره من از محرم نمینویسم.بلد نیستم بنویسم یعنی شاید.شاید بلد نیستم حرف بزنم و بگم...شاید بلد نیستم عزاداری کنم.خب من تو اون حال و هوا نیستم.جالبه که یه خانواده ای دارم که اکثرا تو این حال و هوا ها به سر میبرن اما من به سر نمیبرم.این انتخاب خودمه.نه اینکه امام حسین رو نشناسم.اما فکر میکنم حق دارم امام حسین رو یه جور دیگه یا همون جوری که دوست دارم بشناسم و ازش حرف بزنم. فکر میکنم حق دارم حس کنم محرمی دارم که توش حسین نیست.امسال همه حس و حال محرم دارن ولی من ندارم.امسال همه رفتن تو غافله ی حسین و شاید منم که جا موندم توی این کوفه...چه میدونم.همه بلدن حسین حسین کنن اما من هنوز خدا خدا هم بلد نیستم بکنم...خب حقیرم دیگه ...نزنید تو سرم.بزارید من اول خدام رو پیدا کنم سراغ حسین هم میرم. حسین رو میفهمم همون جوری که منجی رو میفهمم.همون جوریکه امام رضا رو میفهمم.کار حسین رو درک میکنم. اما هیچ وقت تو زندگیم حس نکردم حسین مظلوم بوده.حسین نذاشت بهش ظلم بشه.کاری رو کرد که حس میکرد درسته . حس میکنم من مظلومم و جهنمی چون در نود درصد موارد میدونم چه کاری درسته و انجامش نمیدم.حسین رسالت خودش رو انجام داد.همینه که بلد نیستم روضه گوش بدم گریه کنم.اگرم گریه کنم مطمئنن به حال خودم گریه کردم نه حسین.که حسین که گریه نداره فقط مایه ی قبطه خوردنه واسه من وشاید بازم من که همه انگار از این سطح گذشتن و رسیدن به جایی که واسه حسین گریه میکنن.

از شما چه پنهون دلم میخواد ترک تحصیل کنم بزارم برم گم شم یه مدت.اما خب نمیشه دیگه.از این آدما نیستم. یه جوری شدم که دیگه از رشته ای که توش درس میخونم خوشم نمیاد.شایدم دیگه از خیلی چیزها خوشم نمیاد.میدونید،من همیشه از رقابت بدم میومده البته همیشه که نه،از همون دوم دبیرستان.بی خیال حرف بی خودی میزنم.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
برگ بی درختم و در مسیر بادها

خسته شدم.از دست همه چیز و همه کس.ز دست خودم،از دست زندگیم و از دست تمام اتفاقات.یه جورایی دارم کم میارم،با اینکه شاید اتفاق بدی برام نیافتاده.یه جورایی دهن بین شدم و دارم به حرفها و نگاه های آدم های دیگه نسبت به خودم فکر میکنم. دلم گرفته،.اما دل گرفته پشت تلفن خالی نمیشه،دلم یه جوری گرفته که با گفتن هم باز نمیشه،دلم دیگه نمیخواد داد بزنم، فریاد بزنم یا هرچیزی شبیه این.دلم نمیخواد به کسی اثبات کنم که وجود دارم. دلم نمیخواد با کسی فرق کنم ، دلم نمیخواد سر و صدا بشنوم ،دلم نمیخواد خبرهای داغ و جدید و اکثرا شایعه رو از آدم ها بشنوم و براشون قیافه ی تعجب بگیرم تا فکر کنن خبرشون خیلی برام هیجان انگیز بوده.دلم نمیخواد واسه دل آدمها به حرفهاشون بخندم، دلم نمیخواد به خاطر آدم ها حتی قدم از قدم بردارم. دلم میخواد آدم ها همینجوری که دارن فراموشم میکنن ،فراموشم کنن.دلم میخواد از همه ی خاطرات اسمم و وجودم پاک بشه.خسته شدم،از دست خودم ،از دست عادت های ابلهانه ام.از دست معده دردی که هیچ وقت خوب نمیشه و من بهش عادت کردم. از دست اینکه همیشه میرم کفش چسبی میخرم که راحت پام کنم و هرکسی میبینه از این کفش ها پوشیدم بهم میخنده و میگه بهاره خجالت بکش ،بزرگ شدی.از دست سادگیم ، از دست اینکه بلد نیستم خیلی کارها انجام بدم،از اینکه برام فرق نمیکنه چه چیزی بپوشم،از اینکه برام فرقی نداره تو چی غذا بخورم ، چه رنگی میپوشم، خوشگلم یا زشتم،یا هر چیز دیگه ای که برا همه اهمیت داره و برای من نداره.از این که واقعا بلد نیستم پیش خواهرم اینا بشینم و درباره ی جهیزیه ی فلانی و مادرشوهر فلانی و غیره حرف بزنم ویا حتی گوش بدم یا ادای آدم هایی که گوش میدن رو دربیارم.از اینکه نمیتونم به عنوان یه عضو خانواده باشم و همش ساکتم و شدیدا دلم نمیخواد تو زندگی کسی دخالت کنم و دلم نمیخواد کسی تو کارام سرک بکشه.از اینکه  این همه وابسته ی یه نفرم و میدونم عواقب خوبی نخواهد داشت اما هم چنان خودخواهی میکنم. حالم از زندگی طبیعی که دارم بهم میخوره،حالم از اوضاع شهر و مملکتم بهم میخوره ،حالم از بهانه جویی آدم ها برای هر غلط و هر حرفی بهم میخوره...حالم از این همه آمیختگی حق و باطل بهم میخوره.حالم از خودم بهم میخوره،حالم از روی میزم و شلوغ پلوغ بودن بیخودش بهم میخوره. چرا هیچ چیزی نیست که بهش چنگ بزنم؟ چرا هیچ کس کمکم نمیکنه؟ چرا همه جا تاریکه، چرا تو خیابون ها غبار مرگ پاشیدن؟ چرا همه جا خاکستریه؟ چرا چیزی ندارم که بهش افتخار کنم؟ چرا هر لحظه از خودم دور تر میشم؟ چرا  دیگه خودی وجود نداره؟ چرا نماز میخونیم  وسط میدون دانشگاه که سیاسی باشه؟ چرا شخصیت آدم ها رو لگدمال میکنیم که به سیاستمون برسیم؟ چرا این قدر پست شدیم؟ چرا بی عقیده ایم؟ چرا محرم هست ولی حسین نیست؟ چرا این همه محرم میاد و میره و ما فقط یاد قیمه و قرمه سبزی و سینه زنی و زنجیر زنی میافتیم؟ چرا از کل واقعه ی عاشورا سر بریده ی حسین و گلوی پاره ی علی اصغر و دست نداشته ی عباس رو بلدیم؟ چرا زندگیمون شده فقط امید؟ چرا نیستیم اون چیزی که باید باشیم؟چرا دلم میخواد اونقدر گریه کنم که بمیرم؟ چرا کارهای من از روی عادته؟چرا خدا آدم رو این شکلی امتحان میکنه؟ چرا زندگی من باید این همه این شکلی باشه؟ چرا نباید بدونم که چه خواهد شد؟ چرا سرم باید مثل کبک زیر برف باشه؟ چرا حتی رد پام هم توی برفها پیدا نیست؟ چرا لال میشم وقتی میخوام بگم نیستی؟

آرومم کن،کنارم وایسا بزار پاهام رو بزارم رو شونه هات و از توی چاه بیام بیرون.باور کنید نیازی نیست به خدا معتقد باشی برای اینکه بفهمی اگه خدا نباشه هیچ چیزی نیست.حتی حس بودن، حتی حس رهایی، حتی حس آزادی، حتی حس دوست داشتن که تمام این احساسات با نبود اونها تعریف میشن و خدا هم با نبودش معنا میشه که بدون خدا فقط میشه راحت خودکشی کرد که اگه نمیکنی به خاطر ترس از عقوبتش نیست،به خاطر رجای کرامتشه.

....(دیگه نمیتونم بگم چه حالی دارم)

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
قطعه ی گمشده

سلام.گاهی اوقات واقعا دلم تنگ میشه که بیام اینجا و حرف بزنم در باره ی خیلی چیزها اما اصولا شب ها که میرسم خونه اونقدر خستم که دیگه حس و حال نوشتن ندارم نهایتش اینه که یه تعداد بالایی توییت کنم و میرم میخوابم و این شده یه مشکل برای امثال من که کم کم وبلاگاشون مینیمال  میشه یا درش تخته.اما من هنوز یادمه که مثلا هفته ی پیش میخواستم بیام چی بگم ولی نمیدونم که الان حسش هست که بیام دربارش حرف بزنم...هفته ی پیش رفته بودم بزرگداشت تولد یه بنده خدایی که انشالله خدابهش اجر اخروی بده و اونقدر از جوش بدم اومد که وسطش پریدم بیرون..جای بسیار شلوغی هم بود و باور کنید اون شخص شدیدا هم محبوب و اونایی که من رو میشناسن میدونن چقدر نسبت به اون فرد ارادت دارم و اینا که اصلا کلی دوستش دارم دیگه.وارد سالن شدیم که با آهنگ یار دبستانی من مواجه شدیم که آخه قربون دست و پای بلوری هرچی دانشجوی این مملکته برم...الان این آهنگ چه مناسبتی داره با این آقا که یعنی این آقا صرفا یه فرد سیاسی بوده تو دنیا و عالم یا اینکه شماها چون عکسش رو همیشه تو انجمن اسلامی های دانشکده هاتون دیدین یا اینکه صرفا چون انجمن اسلامی یه چنین مراسمی براش میگیره حس کردین که باید یار دبستانی من بخونین تو مراسم تجلیل ، که نه صرفا بزرگداشت روز تولدش بلکه پسر محترم و زن محترمش رو دعوت کرده بودن که بیان دربارش حرف بزنن یا اینکه پسرش بیاد درباره ی رابطه ی آگاهی و آزادی از بند استعمار در مبنای فلسفی  صحبت کنه و اینکه ایشون دکترای فلسفن و ربط خاصی به بابای خیلی خیلی محترمشون ندارن آخه. و خانومش بیاد روز اول آشناییشون رو تعریف کنه و از لباس نابود دوران جوانیش بگه و همه بخندن اینا...نمیگم خنده بده ولی چرا نمیفهمین که این بنده خدا شاید سیاسی بوده اما مبناش سیاست نبوده و اصلا ورای حد تقریر است شرح آرزومندی که یکی بیاد درک کنه اون بنده خدا رو که چه انتظاری از دیگران و دانشجو های مملکتی که از بردن اسمش فقط یاد شعر یار دبستانی من میافتن و از کتاباش فقط همون چهار خطی که در دوران پیش دانشگاهی خوندن و از توصیفاتیش همون اراجیفی که خانومش چاپ کرده البته معذرت میخوام که به حرفهای خانومش میگم اراجیف که برای من اهمیتی نداره خودکارش چه رنگی بوده و رنگ پوشه هایی که توشون مطالبش رو میذاشته قرمز بوده یا قهوه ای ... .و شوهر این خانوم شاعر نبوده و هیچ وقت ادعای شعر و شاعری نکرده بنده خدا در عمرش ، که میدونسته اونقدرا توانایی شعر با قافیه و وزن رو نداره و خانومش باید بیاد توی مراسم یه شعر دوران جوونی و جاهلیتش که با قافیه هم هست رو بخونه که آدم بگه طرف چه بی خود بوده.همینه که وسط مجلس ازش میزنم بیرون وقتی میبنیم پسرش فقط به اعتبار اسم باباشه که الان وقتی وارد سالن شد همه براش دست زدن وهورا کشیدن و از جاهاشون بلند شدن ولی حاضر نیست دو کلوم از باباش بگه.که البته انتظار ندارم از باباش بدونه وقتی همش در فرنگ مشغول تحصیلات عالیه بوده.و دلم میسوزه که هیچ کس ازش نمیدونه،که نسل جوون یه زمانی مخاطبش بودن و الان با این که نسل جوون میتونن همچنان مخاطبش باشن و توی ذهنشون زنده باشه اما نسل جوون ما فقط از جملاتش همون جمله ی "چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است" رو بلدن وتازه اونم کجاپیدا میکنی تو نامه های عشقولانشون یا اینکه توی وبلاگاشون وقتی درباره ی دوست پسر دوست دخترشون میخوان حرف بزنن. بعله این گونه است زندگیمان که من نمیدونم چند سال دیگه حتی خودمون هم میتونیم خودمون رو درست حسابی بشناسیم یا نه.

زندگی ای پیدا کرده ام بسی مزخرف که دلم میخواد به عالم و آدم بد و بیراه بگم که همش هشتم گروی نهمه و همش امتحان دارم از این یکی خلاص میشم میافتم گیر اون یکی و دیگه دارم عصبی میشم کم کم.و همش دارم لحظه شماری میکنم که بیست و دوم آذر بیاید و بگذرد تا من یه مقدار هم شده سرم خلوت بشه که هی استرس امتحان کوفت و مزخرف یه درسی مثل زبان ماشین یا الکترونیک دیجیتال رو داشتن ابلهانست.از خدا خواسته یه کدوم از این امتحانارو هم با اینکه کلی میخونم خوب نمیدم که حداقل حرص نخورم که تلاش هام بی نتیجه بوده...

سوالی دارم بسی مهم...کسی که دغدغه ی زندگیش فهمیدن فرق بین مهندسی فرهنگی و مهندسی فرهنگه و کسی که دغدغه ی زندگییش یه زمانی پیدا کردن حلقه ی گمشده ی بین بنیاد حفظ آثار و بنیاد شهیده وکسی که معتقده گوش دادن آهنگ های رپ و راک توسط جوون های ایرانی نشونه ی ناهنجاری اجتماعی و بی دینیه و از نظرش مثلا کسی که میره آهنگ راک گوش میده و روز عاشورا میره هیئت یه موجود فرا طبیعیه و کسی که حتی قیافش هم شبیه قیافه ی جوون این دوره زمونه نیست آیا میتونه برای رفع مشکلات جوونای امروز فکری بکنه؟آیا میتونه واقعا مشکل جوونای امروز رو پیدا کنه؟ آیا اصلا معنی کلمه ی مشکل توی ذهنش مترادفه با معنیه مشکل توی ذهن جوون امروزی؟ نمیدونم باور کنید برام سوال شده که این آدما چه ربطی به جوونای این دوره زمونه دارن و نمیفهمم و وقتی دیدم یه چنین آدمایی نشستن که مثلا واسه امثال من مشکل حل کنن و طرح مبحث کنن و مثلا درد اجتماعی داشته باشن دلم برای خودم سوخت...دلم سوخت که نه اونها من رو میفهمن و نه من اونها رو که دنیامون از هم جداست که بیانات فلانی در سال 82 برای من وحی منزل نیست که بخوام سرش بحث کنم و مذهبی بودن روبه جلسه ی بحث رو به بهانه ی نماز قطع کردن  نمیبینم...فکر میکنم حلقه ای اگه گم شده باشه اینجاست نه بین اون کلمه های سخت سخت و قلمبه ای که اون بالا گفتم...کیه که بیاد این رو بفهمه

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت۱۱:۳۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
قاصد روزان ابری داروگ...کی میرسد باران

نمیدونم چطور شروع کنم اما میدونم از چی میخوام شروع کنم...از امام نهم...خیلی جالبه داستان امام نهم برای من و کلا ارتباط من به امام نهم و اینکه من چرا باید امام نهم رو خیلی دوست داشته باشم...یادمه دفعه ی اولی که میخواستیم بریم  توی مدرسه دم در اتاق آبی که الان دیگه سفیدش کردن و دیگه پله هم نداره بشینیم و کلا ذوق داشتیم از اینکه یه جای دنج پیدا کردیم برای تشکلیل جمع کوچیک و نقلی و خوشگلمون چند تا سال بالایی دم در راه پله نشسته بودن و به این راحتی ها راه نمیدادن کسی بره بالا....وقتی گفتیم میخوایم بریم بالا...یکیشون گفت ازت یه سوال میپرسم اگه جواب بدی میزاریم برین بالا و ازم پرسید امام جواد امام چندم بود؟من هم بلافاصله گفتم نهم...نمیدونم چرا یه جورایی همون جا حس کردم که چقدر امام جواد امام خودمونی ایه .میدونید شاید قضیه جوون بودنشون و کلا خیلی خصوصیاتی که من دوست دارم باشه اما من حس میکردم و میکنم امام جواد خیلی بهمون نزدیک بوده و هست..دلیلش برام مشخص نیست باور کنید و امام جواد یا همون امام نهم شد شاه کلید راه یابی ما برای رفتن به مخفیگاه خوشگلمون یعنی دم در اتاق آبی.

دیروز رفته بودم پیش فاطمه...

امروز توی ماشین نشسته بودم و داشتم تو حال و هوای خودم سیر میکردم که چشمم خورد به این نقاشی هایی که پشت دیوار خونه ها و ساختمون های کنار اتوبان میکشن...یکیشون یه عکس بود از یه گندم زار که یه نفر وسطش وایساده بود.نمیدونم باور میکنید یا نه اما من با تمام وجودم حس کردم چقدر نیاز دارم که جای اون آقاهه توی اون عکسه توی اون گندم زار وایسم و بوی خاک مستم کنه و  آفتاب چشمام رو کور کنه و کلاه حصیری بزارم روی سرم و باد بوزه و بخواد کلام رو ببره و من با دستم کلاهم رو بچسبم ..و شروع کنم به دویدن وسط گندم زار و دست کشیدن به شاخه های نرم گندم...وای که گندم میتونه واسه خودش چقدر قصه داشته باشه...گندم یعنی پویایی ،یعنی زندگی،یعنی طلای مردم عادی...یعنی شکوفایی و خودکفایی...میدونین منظورم از خودکفایی همون خودکفایی نیست که ایران هم گویا بهش رسیده...منظورم این گندم زار های دیمه که بدون اینکه کاریشون داشته باشن خودشون بزرگ میشن و ثمر میدن....گندم یعنی گندم...وای گندم یعنی زندگی یه زن روستایی توی خونش و اون آسیاب کوچیکی که دخترش براش توش گندم میریزه و اون دستار(اگه اشتباه نکرده باشم) رو میچرخونه و بعد با همون آرد نون میپزه و تو وقتی نون رو بو میکنی انگار یه عالمه مشروب خورده باشی مست میشی و حس میکنی میتونی تا 500 سال هی زندگی کنی و هی زندگی کنی.

بعد یه سری برگ روی درخت دیدم که وسطشون سبز بود و اطرافشون زرد بود و کنارشون خشک شده و قهوه ای.میدونید کف کردم از اینکه حتی درخت هم دیگه نتونسته از برگ هاش محافظت کنه و این برگ ها چه بی تاب پاییز بودن که زرد نشده خشک شدن...که انگار از درون افسرده بودن و سبزی وجودشون دیگه نشون دهنده ی جوونیشون نبود...

دلم نمیاد نگم که توی روز وقتی بین مردم میرم و میام یه غمی رو بینشون حس میکنم و خیلی دلم میخواد هیچ چیزی رو سیاسی نکنم اما من نگرانم....نگران مردمی که تنها خوراک اصلی خانوادشون نونه و اگه نون دیگه یارانه ای نداشته باشه اون خانواده چه خواهد خورد؟میدونید...نگرانیم از همین الان شروع شده که طرح خاصی اجرا نشده و شرایط زندگی هر روز داره سخت تر از روز قبلش میشه.نمی تونم ابراز نگرانی نکنم واین حسی که آدم فکر میکنه دستش به جایی بند نیست و پس فردا ممکنه همین سرگرمی های کوچیک زندگیش هم از بین بره و بخواد فقط درد ببینه و نداری...میدونید ناشکر نیستم اما متاسفانه نمیتونم مثل مرفهین بی درد به این قضیه با لبخند نگاه کنم و حس کنم همه چیز بعد چند سال درست میشه بدون اینکه مردم فقیر کمرشون خم بشه و حتی بشکنه زیر این تورم های اجباری.من اهل شلوغ کردن و ترسوندن آدما نیستم ولی انصاف بدین که وقتی میبینم هنوز طرح تحول نیومده و اجرا نشده تورم داره بیداد میکنه و کسی نمیتونه جلوش رو بگیره چجوری میخوان اون موقع که همه ی سد های جلوی این اقیانوس مشکلات و گرونی برداشته میشه جلوی آسیب دیدن مردم رو بگیرن؟ نمیدونم،برام غیر واقعی شده همه چیز.واینکه میان وسط قرائت خونه ی ما رو میبندن که دختر و پسر جدا باشن که انگار این کار الان دوای تمام درد های جوان های دانشجوی کشور ماست......متاسفم.....متاسفم.....متاسفم

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت٩:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
تو را من چشم در راهم شباهنگام...

تو رفته ای.تو صدای آب را فراموش کرده ای،تو آخرین نگاه خورشید را در آن هنگام که شب تیرهبا قصاوت و پستی خنجر سنگین زمانه را بر  قلب درخشنده اش فرو میبرد و خون سرخش عرصه ی آسمان را کبود میکرد از یاد برده ای.

 تو دیگر در بیابان وجود در زیر شراره های آتش درون و برون به دنبال دریای بیکران نیستی ، تو دیگر بر فراز قله ها،نوای بازگشت پرستو ها را زمزمه نمیکنی، تو حوایت را گم کرده ای و از دیدار دوباره اش نا امید شده ای .

تو سرو گشته ای و در پاییز به رسم درختان عاشق ذره ذره ی وجودت را در پای باد پیش کش نمیکنی، تو دیگر باران نیستیو شوق باریدن و تطهیر کردن و فدا شدن به هبوطت نمیکشاند و هم چون قطره ای از اعماق دریا گشته ای و رنگ تعلق پذیرفته ای.

اما تو ساربان منی...ساربانی که در بیابان روزگار سودای رفتن در سر داشت و دویدن به دنبال سراب را به نشستن و انتظار ترجیح میداد.

ای ساربان از خود بی خود شده ی من

                                 دست هایم را رها مکن

                                                ردپای خونین خاطرات راه را به تو نشان خواهد داد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت٧:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()
میشه افسانه ها رو زندگی کرد..اگه حق با من دیوانه باشه

سلام.اومدم که آپ کنم پس از مدت های خیلی طولانی.دلیل غیبت خیلی طولانیم رو میتونم نداشتن چیزی برای گفتن بدونم یا شایدم خیلی چیزهای دیگه.دلم میخواد از 8/8/88 بگم.از شب قبلش.از شبی که من شمال بودم و بی خبر بودم از اینکه فرداش یه روز به چه بزرگیه.یعنی میدونستم که تولد امام رضاست و واسه خودش هشت هشت هشتاد و هشتیه و پنج تا هشت با هم توی یه روز جمع شدن اما هیچ چیز دیگه ای توی ذهنم نبود.حتی مثل خیلی از آدمای دیگه دلم برای مشهد رفتن هم لک نزده بود و همه چیز داشت عادی پیش میرفت.توی خوابگاه نشسته بودیم و عصر بود و خیلی خسته بودیم که یهو یکی از بچه ها گفت من عهد بستم امشب دعای توسل بخونم.و از ثمین خواست که باهاش بیاد تا توسل بخونن...همین شد که ثمین یهو یادش افتاد که امشب شب پنج شنبست .....شب پنج شنبه و دعای کمیل....دعای کمیل و مکه و مدینه و ثمین و ... .این کلمه ها نمیدونین وقتی با هم دیگه طلاقی پیدا میکنن چقدر برای من معنای ابدیت میدن...نمیدونین اگه اینا رو با هم داشته باشم چه حس داشتنی بهم دست میده. نمیدونم چقدر من رو میشناسید اما من زیاد اهل ودعا و مفاتیح و این قبیل چیزها نیستم...یعنی هیچ حس خاصی رو در من ایجاد نمیکنن.اما اینکه ثمین برام زیر سقف آسمون کمیل بخونه میبرتم به یه عالم دیگه ای که انگار کلی از عالمی که دارم توش دست و پا میزنم دوره.انگار هنوز امیدی به زنده بودن من هست.خلاصه اینکه اون شب صدای ثمین بود و کمیل و من و شقایق و الناز که رفته بودیم بیرون خوابگاه رو جدول کنار خیابون نشسته بودیم و توی شب و اون همه قشنگی و اون کوه های پر از درخت و اون هوایی که همش شمیم خوش درخت و تازگی رو بهت القا میکرد ... نمیدونم چی باید بگم در باره اون لحظات اما باور کنین من بودم و گنبد سبز پیغمبر که خاک گرفته بود و من و ثمین چه غصه ای میخوردیم واسه خاکی بودن اون گنبد....من بودم و ثمین و  اون سجاده ای که واسه لاله خریده بودم و ما رفتیم پهنش کردیم تو صحن پیغمبر و روش نشستیم و کمیل خوند ثمین برای اولین دفعه برام و من چه چیز ها که نگفتم و چه حرفها که نزدم و چه اشک ها که نریختم و چقدر دلم میخواست بقیه ی زندگیم رو توی همون آرامش ابدی بگذرونم و هیچ وقت به این جایی که هستم برنگردم.انگار نوار زندگی آدم یهو جمع میشه و یه تیکه هاییش خراب میشن و دیگه نداریشون....کاش میشد همیشه اونجا رو با چشم ببینم....کاش کاش کاش...کاش یه شب دیگه نصف شب با مامان میرفتیم مسجدالحرام....یه شب دیگه باثمین میرفتیم  کعبه رو بغل میکردیم و به سنگ کنارش که روش آیه الکرسی نوشته دست میمالیدیم و مست میشدیم از کشفیاتمون....کاش یه لحظه ی دیگه اندازه ی دو رکعت نماز صبح میتونستم توی مسجد پیغمبر روی فرش سبزش نماز بخونم مثل اون دفعه که با ثمین بودیم و تو اون شلوغی با این که اصراری برای چپوندن خودمون تو جمعیت نداشتیم یهو یه خانوم خادم هممون رو به صف کرد تا نماز بخونیم ....انگار پیغمبرمون بهمون فرصت داد که اونجا رو سجده کنیم.....کاش یه بار دیگه خاطره ی اینکه من اومدم از بقیع عکس بگیرم و یهو گوشیم خاموش شد پیش میومد ....کاش دوباره مامانم دونه میخرید برای کبوتر های بقیع و بستش رو میداد به من و ثمین تا بریزیم تو بقیع و به کبوتر ها دونه بدیم....بعد از اینکه کمیل تموم شد....یه کمبودم رو جبران کردم...حس بغل کردن یه آدمی که میدونی نیاز داری بفشاریش که انگار تجلی کلی خاطرات و داشتن های خوبه توی وجودت... و همون شب یه کلیپی از امام رضا برامون پخش کردن که من که من که من دلم خواست بگم .... . هیچی.نمیدونم اون آرامشی که آدم با بودن تو مسجدالحرام داره رو میشه هیچ جای دیگه ای توی آغوش هیچ کس دیگه ای جز خدا پیدا کرد....خدا از همون پنج شنبه به بعد من رو شارژ کرده...انگار شک بهم وارد شده...باور کنین من دیدم....من اونشب وسط صدای ثمین ....مسجد الحرام ....کعبه....همون جایی که آرزوم بود یه بار دیگه ببینم رو دیدم...همینه که شارژ شدم...همینه که از اینکه میخوام آمارم حذف کنم خوشحالم و میخندم....همینه که با دوستام میرم ناهار درکه....همینه باور کنین همینه...شادم...مکه کاملا مثل آب دریا شوره....اونقدر شور که هر قطره که بهت میرسه،تشنه تر میشی...خیلی تشنه تر....شاید الان جواب خیلی ها رو دادم....اونایی که این چند روزه میگن...بهاره چته؟

آره دلم هوای یه آرامشی رو کرده که توی این جایی که زندگی میکنم نیست و من دارم میمیرم از دوره کردن خاطراتش که چقدر برام شیرین بودن...دلم میخواد برم....دلم میخواد....خدایا...این که آرزوی زیادی نیست ...نه؟

صفا و مروه گوش میدم..انگار دلت باید آروم بگیره که بگی من رفتم دنبال آب و سراب ...و وقتی برسی ببینی آبی نبوده..باید به سراب ایمان بیاری...با پاهای برهنه....دلم میخواد...بفهمین تو رو خدا

این جا خدا خداست....اینجا همه خدا دارن


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()